وقایع اتفاقیه/ متن پیش رو در وقایع اتفاقیه منتشر شده و انتشار آن به معنی تایید تمام یا بخشی از آن نیست

پروژه مدرنیزاسیون، یک فرآیند تک‌وجهی نیست بلکه حداقل می‌توان چهار وجه برای آن قائل شد: مدرنیزاسیون به‌عنوان یک مدل اقتصادی، به‌عنوان یک مدل تکاملی اجتماعی، به‌عنوان یک تغییر فردی و به‌عنوان یک گفتمان.

مدرنیزاسیون به‌عنوان یک مدل اقتصادی
پارادایم غالب توسعه که بر علوم اجتماعی حاکم بود، یک مسیر خاص اقتصادی را به سمت مدرنیزاسیون تجویز می‌کرد: رویکرد نئوکلاسیک که به‌عنوان مدلی مهم برای اقتصاددان‌های غربی عمل کرده بود. در اصل، آدام اسمیت در کتاب «ثروت ملل» این رویکرد را پیشنهاد کرد که بعدا سایر اقتصاددان‌های غربی از قبیل ریکاردو، شومپتر و کینز هم از آن پشتیبانی کردند. این پارادایم غالب، مشوق برنامه‌ریزی کلان‌اقتصادی بود و سطح بالایی از مداخلات دولتی در اقتصاد را ترویج می‌کرد. این مدل عمدتا به رشد اقتصادی سریع توجه داشت که با سرعت رشد خروجی‌ها (یعنی تولید ناخالص داخلی) اندازه‌گیری می‌شد. بنابراین، یکی از اهداف مهم اقتصاددان‌ها این بود که سرعت بالای رشد را تثبیت و تسریع کنند. نظریه توسعه در این رویکرد اقتصادی متعارف، ساده بود و روی دو عامل اصلی انگشت می‌گذاشت: یکی «منابع مولد» که یک جامعه در اختیار داشت و دیگری «نهادهای اقتصادی» برای استفاده و هدایت استفاده از منابع. کمیت خروجی کالاها و خدمات در یک سیستم، تابعی از چندین عامل ورودی بود: سرمایه، نیروی‌کار، زمین و سایر منابع طبیعی، فناوری، زیرساخت و کارآفرینی.
نهایتا، در کنار این منابع نیز کارآفرین نقش یک کاتالیزور را در توسعه اقتصادی بازی می‌کرد. راجرز و شرام، کارآفرین را به‌عنوان مبتکری توصیف می‌کنند که «روش قدیمی را نابود کرده و فرآیندی جدید را آغاز می‌کند که ابتکاری را جایگزین فرآیند قدیمی می‌سازد که از لحاظ سازمانی موفق‌تر عمل می‌کند.» مدل اقتصادی متعارف، علاوه بر منابع مولد بر مجموعه‌ای از نهادها جهت هدایت استفاده از منابع تکیه می‌کند. این نهادها شامل نهادهای برتون‌وودز، آژانس‌های سازمان ملل متحد، صندوق بین‌المللی پول، بانک جهانی، بنگاه‌های خصوصی و دانشگاه‌های تحقیقاتی هستند. با پیروی از لازمه‌ها و فرضیات پارادایم سرمایه‌داری، این نهادها با مشخصه‌های زیر تعریف می‌شدند: مالکیت خصوصی بر همه عوامل تولید؛ سیستم بازار مرتبط با سایر بازارها برای ابزارهای تولید و خروجی‌ها بنگاه سرمایه‌داری خصوصی جهت تولید خروجی و در نهایت تجارت آزاد در سطوح بین‌المللی، ملی و محلی. استراتژی توسعه‌ای که مورد تاکید قرار می‌گرفت، اصل «عدم مداخله» بود. بنابراین، در پارادایم متعارف، دولت و سایر مراجع می‌بایست سرمایه‌داران و کارآفرین‌ها را به حال خود رها می‌کردند. نقش دولت، تا حد امکان، می‌بایست به اجرای قانون و تثبیت نظم و ایجاد فضای مناسب برای سرمایه‌داران جهت ورود به فرآیند تولید سرمایه، محدود می‌شد. در مجموع، این همان مدل اقتصادی‌ بود که در انگلیس (و بعدا در ایالات متحده) با موفقیت جواب داده بود و دقیقا همان مدلی بود که برای توسعه ملت‌های جهان سوم تجویز می‌شد.

مدرنیزاسیون به‌عنوان یک تکامل اجتماعی
کوهن و شنتون بر این باورند که ایده توسعه، بسیار قدیمی بوده و حتی به پیش از «طرح ترومن» بازمی‌گردد. بیش از یک قرن پیش در اروپا، ایده توسعه برای ایجاد نظم و حذف آنارشی اجتماعی ناشی از فقر، بیکاری و شهرنشینی سریع مورد استفاده قرار می‌گرفت. مفهوم توسعه برای طراحی استراتژی‌ها و مداخله‌های مدیریتی جهت حل مسئله بی‌نظمی اجتماعی در اروپای قرن نوزدهم (و بعدا در مستعمره‌ها) استفاده می‌شد. بااین‌حال، با ایجاد جهان سوم در دوره پس از برتون‌وودز، نظریه‌ها و مفاهیمی که‌گذار اروپای غربی و آمریکای شمالی از جامعه سنتی به مدرن را تکرار می‌کردند، برای تجویز مدل‌های توسعه برای جهان سوم مورد استفاده قرار گرفتند. یک دغدغه مهم در بین ملت‌های صنعتی‌شده این بود که چگونه جامعه‌هایی را که به تازگی از قید قرن‌ها استعمار رها شده بودند، توسعه دهند.
روند اصلی در نظریه جامعه‌شناسی، کشف مفاهیم تولیدشده از تحلیل اروپای غربی و آمریکای شمالی و قیاس با این مفاهیم جهت مطالعه توسعه در ملت‌های جهان سوم بود. همان‌گونه که فجس گفته است، «به طور کلی فرض می‌شد، یک ملت، هنگامی که به نقطه‌ای می‌رسد که دقیقا (از نظر رفتار و نهادهای سیاسی و اقتصادی، نگرش‌ها نسبت به فناوری و ابتکار و پویایی اجتماعی و روانی) مشابه با ملت‌های صنعتی باشد، باید واقعا مدرن و توسعه‌یافته شوند.» پارادایم غالب در مواجهه با توسعه جهان سوم، بر مبنای به‌کارگیری مفهوم تکاملی داروین برای تغییرات اجتماعی بود: «تغییر در یک قلمرو اجتماعی نه‌تنها می‌توانست محرک تغییر در سایر قلمروهای اجتماعی شود، بلکه مدرنیزاسیون اجتماعی می‌توانست تغییری مداوم ایجاد کرده، همچنین فشار تغییر را جذب و خنثی کرده و خود را با نیازهای متغیر وفق دهد. به بیان دیگر، این فرآیند نسبتا برگشت‌ناپذیر به نظر می‌رسد. هنگامی که شرایط ضروری برای شروع‌کار ایجاد می‌شد، یک کشور پرواز را آغاز می‌کرد، مدرن می‌شد و مدرن باقی می‌ماند. »

مدرنیزاسیون به‌عنوان یک تغییر فردی
همه نظریه‌های مدرنیزاسیون که بر تغییر تکاملی تاکید می‌کنند، لزوما در سطح کلان نیستند. درحالی‌که تکامل اجتماعی و نهادی برای مدرنیزاسیون ضروری تلقی می‌شود، برخی محققان استدلال کرده‌اند که مدرنیزاسیون تنها در صورتی پدید خواهد آمد که ابتدا افراد تغییر کنند. وینر بر این باور بود که تغییرات نگرشی و ارزشی، پیش‌شرط‌های ایجاد یک حکومت مدرنِ اجتماعی-اقتصادی است. یک نکته مهم آن است که رابطه علّی این دو مقوله را به سختی می‌توان نشان داد و هیچ پاسخ قاطعی برای این سوال وجود ندارد که از بین تغییرات نگرشی یا تغییرات نهادی، کدام‌یک باید ابتدا پدید آیند. بااین‌حال، همه محققان در این حوزه بر این باورند که نه علم و فناوری مدرن و نه نهادهای مدرن، هیچ‌کدام نمی‌توانند به صورت موفقیت‌آمیز بر مبنای جامعه‌ای بنا شوند که مردمِ آن اساسا سنتی، تحصیل‌نکرده، خودمحور یا غیرعلمی (در تفکر و نگرش‌هایشان) باشند. منبع روشنفکرانه برای این مکتب فکری را نظریه وبر درباره «اخلاقیات پروتستان» و همچنین روند کلی در جامعه‌شناسی آمریکایی پیرامون ترکیب‌های ارزشی-هنجاری، تشکیل داده است. نظریه وبر پیرامون «اخلاقیات پروتستان» شدیدا در روابط قدرت، محدودیت‌های ساختاری و منافعِ سیاسی-اقتصادی اروپای کاتولیک، جاافتاده است.
یک مثال مفید در این زمینه، پژوهش‌های دیوید مک‌سلاند است. او به شناسایی و سنجش متغیرهایی علاقه‌مند بود که می‌توانند محرک جریان مدرنیزاسیون باشند. سوالات متعددی برای او جذابیت داشت. چرا برخی ملت‌ها به سمت رشد اقتصادی سریع «پرواز کردند»، درحالی‌که سایر ملت‌ها درجا زدند یا حتی افت کردند؟ چرا یونانی‌های قرن ششم پیش از میلاد، می‌توانستند چنان تشکیلات موفقی را راه‌اندازی کنند؟ چرا آمریکای شمالی که بریتانیایی‌ها در آن سکونت گزیدند، سریع‌تر از آمریکای جنوبی (که توسط اسپانیایی‌ها و تقریبا به شیوه‌ای مشابه اشغال شد) توسعه یافت؟ به بیان دیگر، مک‌سلاند به یافتن پاسخ این سوال علاقه‌مند بود که چه محرک‌هایی، رشد اقتصادی و مدرنیزاسیون را ایجاد می‌کردند؟ این محرک چه بود و از کجا نشات می‌گرفت؟ مک‌سلاند فرضیه «ویروس روانی» را مطرح کرد که افراد را وامی‌داشت به شیوه‌ای بسیار پرانرژی عمل کنند. این ویروس، n. Ach (مخفف: نیاز به کامیابی و موفقیت) نام‌گذاری شد. این ویروس در اندیشه‌های فرد یافت می‌شود و نشانه آن هم این است که اندیشه‌های فرد حول محور «بهتر انجام دادنِ کارها» (و نه انجامِ آنها به همان شیوه مرسوم قدیمی) و انجام دادن کارها به صورتی کارآمدتر و سریع‌تر و با نیروی‌کار کمتر، شکل می‌گیرد. هنگامی که مقالات و کتاب‌های معروف یک کشور برای بررسی حضور ویروس n. Ach در طول بازه‌های زمانی طولانی‌مدت مورد بررسی قرار می‌گرفتند، مک‌سلاند می‌دید که رابطه مستقیمی میان این ویروس و رشد اقتصادی وجود دارد. به‌عنوان مثال، مقالات و کتاب‌های یونانی در قرن ششم میلادی، در مقایسه با دوره‌های بعد، مقدار بیشتری از این ویروس را داشتند.
به‌طور مشابه، مقالات و کتاب‌های بریتانیا در قرن شانزدهم میلادی، در مقایسه با مقالات و کتاب‌های اسپانیا در همان بازه زمانی، مقدار بیشتری از این ویروس را داشتند. آیا واقعیت این است که این ویروس، «می‌تواند بخشی از محرکِ رشد اقتصادی باشد؟» مک‌سلاند دریافت وقتی که «سطح آلودگی» به این ویروس بر‌ اساس بررسی داستان‌های تخیلی‌ اندازه‌گیری می‌شود که برای آموزش دادن به کودکان در یک کشور به کار می‌روند، این مسئله مشهودتر می‌شود. مک‌سلاند آزمایشی را در شهر حیدرآباد در هند انجام داد که در آن، طی یک برنامه آموزشی ۱۰روزه، این ویروس به گروهی از تاجران و فعالان اقتصادی تزریق شد. پس از این کار، این افراد کارشان را جدی‌تر می‌گرفتند، مبتکرتر می‌شدند و در کل میلی خالصانه به تعالی داشتند.
هرچند امروزه تعداد بسیار محدودی از محققان، نظریه‌های فردگرایانه و روانی از توسعه‌نیافتگی را ترویج می‌کنند اما شکل‌های ظریف‌تری از نکوهش فردی یا کلیشه‌های مرتبط در بخش زیادی از مقالات و کتاب‌ها دیده می‌شوند. به‌عنوان مثال، چاندرا موهانتی در مروری بر تحقیقات غربی پیرامون «زنان در توسعه» می‌گوید که فمینیست‌های غربی با گفتمان خود، زندگی زنان در کشورهای در حال توسعه را استعمار کرده و یک «زن جهان‌سومی منفرد و واحد» را برای خود فرض می‌کنند. این زنِ یک‌پارچه، قربانی «مفهوم یکپارچه پدرسالاری» نیز هست. در کل، فمینیست‌های جهان سوم به صورت فزاینده‌ای به نقد فرضیات و نتیجه‌گیری‌های بخش عمده‌ای از تحقیقات غربی پرداخته و آنها را قوم‌پرستانه و حتی نژادپرستانه و غیرمرتبط با دغدغه‌های خود، دانسته‌اند. بنابراین، هرچند نظریه‌هایی که به‌طور شفاف از حقارت فردی طرفداری کنند دیگر ترویج نمی‌شوند اما گفتمان توسعه غالبا باورهایی قوم‌پرستانه و پدرسالارانه را پیرامون وضعیت ضعف افراد (به طور کلی) یا زیرگروه‌های خاص در کشورهای در حال توسعه، نشان می‌دهند.

مدرنیزاسیون به‌عنوان یک گفتمان
در ورای مدل‌های اقتصاد و مدل‌های تکامل اجتماعی، مدرنیزاسیون یک فرهنگ، ایدئولوژی و گفتمان است. این مفاهیم را به سختی می‌توان تعریف کرد و البته پیوستگی نزدیکی با هم دارند. همچنین، همه آنها شامل نمادها و نشانه‌هایی غیرمادی و همچنین نهادهایی که این نمادها و نشانه‌ها را تولید کرده و بر آنها اثر می‌گذارند، می‌باشند. «فرهنگ» مسلما وسیع‌ترین مفهوم در این میان است و دو مورد دیگر را در بر می‌گیرد. ریموند ویلیامز، فرهنگ را «یکی از دو یا سه واژه بسیار پیچیده در زبان انگلیسی» می‌داند. ادوارد هال سه مشخصه اصلی را برای فرهنگ توضیح می‌دهد: اینکه فرهنگ میان اعضای گروه مشترک است و به تعریفِ آنها کمک می‌کند؛ اینکه فرهنگ یادگرفتنی است و ذاتی نیست و اینکه این یادگیری، به روابط میان‌فردی بستگی دارد.
«ایدئولوژی» یکی از مفاهیم نظری باقی‌مانده از اندیشه مارکسیستی است و معمولا به روابط اجتماعی‌ اشاره می‌کند که اهمیت یا نمود دارند زیرا این روابط به جایگاه اجتماعی و طبقه اقتصادی بستگی دارند. لوئی آلتوسر نقش مهمی را برای نمودهای ایدئولوژیک (مثلا در فرهنگ عامه یا در زبان روزمره) در شکل‌دهی و تقویت تجربه بشری، قائل می‌شود. تا جایی که فرهنگ به طبقه اجتماعی وابسته است، ایدئولوژی نقشی مهم در ایجاد و بقای فرهنگ بازی می‌کند. نهایتا، مفهوم «گفتمان» تا حد زیادی ناشی از رویکرد پساساختارگرایی بوده است. هرچند گفتمان را می‌توان به صورت «اظهاراتی شفاهی با اندازه‌ای بزرگ‌‌تر از جمله» تعریف کرد اما اندیشه پساساختارگرا نقشی کلیدی برای گفتمان در ساختِ فعالانه معنا قائل می‌شود. در مقایسه با نظریه ایدئولوژی، که معمولا ساختارهای اقتصادی و اجتماعی را برای شکل‌دهی معنا حیاتی فرض می‌کند، پساساختارگرایی (مثلا از دیدگاه فوکو و دریدا) فرض می‌کند که ساختارهای مادی کلا بی‌معنا هستند، مگر آنجا که گفتمان به آنها معنا می‌دهد. وقتی گفتمان مدرنیزاسیون را از ابتدا بررسی می‌کنیم، می‌بینیم که جایگزینی سیستم‌های ایدئولوژیکی، فرهنگی و حتی زبانی غربی به جای سیستم‌های غیرغربی را هدف گرفته است. به عبارت دیگر، این پروژه اساسا به دنبال شکل‌دهی مجدد به واقعیت مردم در کشورهای جهان سوم بوده است. در سه دهه پس از جنگ جهانی دوم، سیستم‌های معرفتی و واقعیت وجودی مردم در جهان سوم به تدریج جای خود را به مفاهیم پیشرفت و توسعه وارداتی از غرب دادند. محققان، سخنرانی مراسم تحلیف هری ترومن (رییس‌جمهور ایالات متحده) در سال ۱۹۴۹ را به‌عنوان سرمنشا نمادینی قلمداد می‌کنند که حد فاصل دوره پیشین (فاشیسم و استعمار) از استعمار نوینِ دوره پس از جنگ جهانی دوم بود. درحالی‌که دوره‌های پیشین به صورتی گفتمانی منفی تصویر می‌شدند، دوره پس از جنگ جهانی دوم عمدتا با مضمون‌های «توسعه» و «معامله منصفانه» برای نواحی توسعه‌نیافته جهان مرتبط دانسته می‌شد.
سیاست ترومن، چارچوب رسمی را برای انتقال ایده‌های غربی از مدرنیزاسیون و توسعه به ملت‌های تازه تشکیل‌شده جهان سوم، فراهم کرد. باور عمومی این بود که این انتقال دانش، روش و تخصص، به نفع کشورهای توسعه‌نیافته خواهد بود و به آنها کمک خواهد کرد تا بیشتر به غرب شبیه شوند. بدین‌ترتیب، جهان اولِ مدرن و «توسعه‌یافته»، جهان دومِ سوسیالیست و جهان سوم «توسعه‌نیافته»، تا حدی در این گفتمان شکل گرفت. جامعه‌های متنوع در جنوب، با فرهنگ‌ها، جغرافیاها و تاریخ‌های متفاوت در مفهوم کلی «جهان سوم» جای می‌گرفتند: آنچه این گروه را در کنار هم قرار می‌داد، مفهوم متصورِ «توسعه‌نیافتگی» بود. بنابراین، با استفاده از تعریف «شرق» که ادوارد سعید ارائه کرده است، گفتمان توسعه غرب را قادر می‌ساخت تا جهان سوم را نه‌تنها از نظر اقتصادی، سیاسی و اجتماعی، بلکه از نظر استدلالی و تصوری نیز مدیریت کند. مدرنیزاسیون، از طریق هر مکانیسم ممکن (اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، گفتمانی و فضایی) به دنبال آن بود که تقریبا همه چیزهای بومی را کنار گذاشته و واردات غربی (هم مادی و هم غیرمادی) را جایگزین آنها کند. این به معنای حذف بسیاری از چیزهای غیرغربی، از جمله فرهنگ سنتی بود. فرهنگ سنتی شامل مذهب می‌شد که غالبا به‌عنوان مهم‌ترین مانع در برابر پیشرفت دیده می‌شد. این مسئله همچنین شامل نقش‌های سنتی دو جنس نیز می‌شد، که می‌بایست هنجارهای غربی درباره این نقش‌ها جایگزین آنها می‌گردید. همچنین دیدگاه‌های بومی پیرامون محیط‌زیست نیز از جمله چیزهایی بود که ارزش‌های غربی باید جانشین آن می‌شد.

جمع‌بندی
یکی از قدرتمندترین پارادایم‌هایی که پس از جنگ جهانی دوم شکل گرفت و پیامدهای اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی زیادی داشت، پارادایم مدرنیزاسیون بود. در این پارادایم، نظریه‌ها و مفاهیمی که بازگوکننده توسعه ملت‌های اروپای غربی و آمریکای شمالی بودند، برای تولید مدل‌های توسعه برای جهان سوم مورد استفاده قرار می‌گرفتند. در نظریه‌های مدرنیزاسیون، تعریف یک ملت مدرن، نمایش‌دهنده ملت‌های صنعتی‌شده غربی در همه حوزه‌های جامعه بود، ازجمله رفتار و نهادهای سیاسی و اقتصادی، نگرش‌ها نسبت به فناوری و علم و عادات فرهنگی. مدل اقتصادی که زمینه نظریه‌های مدرنیزاسیون را تشکیل می‌داد، رویکرد نئوکلاسیک بود که به‌عنوان مبنای اقتصادهای غربی عمل می‌کرد. پارادایم مدرنیزاسیون نه‌تنها از دل نظریه اقتصادی، بلکه از دل نظریه تکاملی اجتماعی نیز برآمده بود. در سطح کلان، این نظریه‌ها از ایده‌های داروین برای فرآیند مدرنیزاسیون جوامع بشری استفاده می‌کردند. در سطح خُرد، نظریه‌های مرتبط با ویژگی‌های روانی فردی، بر این نکته تاکید می‌کردند که تغییرات نگرشی و ارزشی در بین افراد، پیش‌شرطِ ایجاد یک جامعه مدرن است. و در نهایت باید دوباره بر اهمیت گفتمان مدرنیزاسیون تاکید کرد چون جهان سوم، آن‌گونه که امروز فهمیده می‌شود، در این گفتمان ساخته شد و کشورهای «توسعه‌نیافته» با این مشخصه تعریف شدند. در سه دهه پس از جنگ جهانی دوم، سیستم‌های معرفتی و واقعیتِ وجودی افراد در جهان سوم، به تدریج جای خود را به مفاهیم پیشرفت و توسعه که از غرب وارد شده بودند داد. توسعه‌گرایی جدید، مداخله‌های نهادی در کشورهای جهان سوم را تسهیل کرد که به شکل‌گیری مکانیسم‌های بزرگ‌تر و بزرگ‌تری برای کنترل این کشورها منجر شد.

* سرینیواس مِلکُت و لزلی استیوز
ترجمه محمد معماریان

همراهان عزیز، آخرین خبر را بر روی بسترهای زیر دنبال کنید:
آخرین خبر در تلگرام
https://t.me/akharinkhabar
آخرین خبر در ویسپی
http://wispi.me/channel/akharinkhabar
آخرین خبر در سروش
http://sapp.ir/akharinkhabar
آخرین خبر در گپ
https://gap.im/akharinkhabar