فرهیختگان/ متن پیش رو در فرهیختگان منتشر شده و انتشار آن به معنی تایید تمام یا بخشی از آن نیست

هنوز زود است اظهارات اخیر فرانسیس فوکویاما را به معنای اعتراف به پایان هژمونی لیبرال‌دموکراسی تعبیر کنیم. اما تلاش او برای وصله‌پینه تئوریک نظریه‌اش عقب‌نشینی بزرگی به حساب می‌آید


محمد‌محسن راحمی‌| به‌تازگی مطلبی از قول فرانسیس فوکویاما، صاحب نظریه «پایان تاریخ» و پدر فکری نومحافظه‌کاران آمریکا منتشر شده که در آن از «ضرورت بازگشت سوسیالیسم» و هشدار به لیبرال‌ها مبنی‌بر اینکه «فکر نکنند لیبرال دموکراسی پایان جدید تاریخ است»، سخن به میان آمده است. جرج ایتون در گزارشی از ملاقاتش با فوکویاما در زمان مذاکرات اتحادیه اروپا با انگلستان در مورد برگزیت در لندن، این نقل‌قول را آورده است. ایتون در این گزارش که تحت عنوان «فرانسیس فوکویاما: سوسیالیسم باید بازگردد» در 17 اکتبر (چهارشنبه 25 مهر) در وبسایت «newstatesman» منتشر شده، نوشته است: «از او پرسیدم که احیای مجدد چپ سوسیالیست در انگلستان و آمریکا را چگونه می‌بیند؟ او در پاسخ گفت تمامش به این بستگی دارد که سوسیالیسم را چگونه تعریف کنید. بعید می‌دانم مالکیت ابزار تولید -غیر از جاهایی که کاملا مستثنی هستند مانند خدمت عمومی- چندان کارآمد باشد.»

فوکویاما اضافه کرده است: «اما اگر آن [سوسیالیسم] را برنامه بازتوزیعی بدانید که شکاف بزرگ میان درآمد کارگران و ثروتمندان را جبران کند، نه‌تنها قابلیت ظهور مجدد دارد بلکه اجبارا باید بازگردانده شود. دوره متمادی استقلال بازار که در زمان ریگان و تاچر آغاز شد، از جوانب مختلف آثار فاجعه‌باری داشته است.»

در بخش دیگری از این گزارش از قول فوکویاما می‌خوانیم: «در شرایط فعلی به نظرم می‌رسد برخی چیزهایی که مارکس گفته، درست از آب در آمده است؛ او درباره بحران تولید مازاد هشدار داده بود که فقیر شدن کارگران و تقاضای ناکافی را به دنبال خواهد داشت.» البته فوکویاما اضافه می‌کند: «با وجود این، تنها رقیب برای لیبرال دموکراسی، مدل کاپیتالیستی دولتی چین است.»

فرانسیس فوکویاما که تباری ژاپنی دارد اما زبان مادری‌اش را نمی‌داند و خود را یک «آمریکایی» قلمداد می‌کند، پس از فروپاشی شوروی در پایان جنگ سرد، در سال 1992، در کتاب «پایان تاریخ و آخرین بازمانده»، «لیبرال دموکراسی» را صورت نهایی حکومت انسان و نقطه پایان تکامل ایدئولوژیک بشریت دانسته بود. سوسیالیسم که با تلقی خطی از تاریخ، سرانجام آن را رسیدن به جامعه بی‌طبقه یا کمونیسم می‌دانست در عمل نتوانست بیش از 70 سال در قالب نظام سیاسی شوروی پابرجا بماند. شکست این ایده در کارزار عمل این فرصت را برای تحلیلگرانی چون فوکویاما فراهم کرد که با همان تلقی خطی از تاریخ و با مصادره به مطلوب همان ایده، سرانجام و پایان تاریخ را در قالب نظام‌های لیبرال دموکراتیک صورت‌بندی کند. جالب اینجاست که همان زمان، دریدا در کتاب «اشباح مارکس»، افسانه پایان تاریخ فوکویاما را به نقد کشید و متذکر این نکته شد که لیبرال دموکراسی نه به واقع در بخش اعظم جهان برقرار شده و نه به‌تنهایی می‌تواند مسائل برخاسته از تشدید دائمی بی‌عدالتی‌ها و فقر را در غرب یا جاهای دیگر جهان حل کند.

سخنان تازه فوکویاما را نباید چرخشی از لیبرال دموکراسی به سوسیالیسم تلقی کرد بلکه باید آن را بیداری از «رویای مطلق لیبرالیسم» و حرکت به سمت نوعی «رئالیسم» دانست. رئالیسمی که به واسطه قدرت‌گرفتن اقتصاد‌های نوظهوری از جمله چین و روسیه غیرقابل انکار به نظر می‌آید. رئالیسمی که از دل ایده ایده‌آلیستی «پایان تاریخ» پدید آمده است و بیش از هر فاکتور دیگری «محدودیت‌های قدرت آمریکا» و «نقاط ضعف لیبرال دموکراسی» را در نظر می‌گیرد. فوکویاما در این گفت‌و‌گو با بیان اینکه منتقدانش، پایان کتاب «پایان تاریخ»، جایی که در مورد تهدیدات بالقوه برای دموکراسی سخن گفته است را نخوانده‌اند، تلویحا اقرار می‌کند که از همان زمان هم چندان به بی‌عیب و نقص بودن ایده لیبرال دموکراسی معتقد نبوده است.

اما مساله اصلی که فوکویاما با نوعی زیرکی سعی در پنهان کردن آن دارد این است که ایده لیبرال دموکراسی هم مثل سوسیالیسم با تنگناهای عرصه عمل مواجه شده و حالا خود فوکویاما هم با التفات به این موضوع، به دنبال نوعی ترمیم و بازسازی این ایده برآمده است.

فوکویاما در مقاله «در رد سیاست هویت»، منتشر شده در شماره سپتامبر-اکتبر 2018، مجله Foreign Affairs، هم نسبت به انباشت ثروت و نابرابری در کشورهای توسعه‌یافته، بحران مالی 2008-2007 آمریکا و بحران یورو در سال 2009 و رکود عظیم، بیکاری گسترده و افت درآمد و درنهایت زیرسوال رفتن اعتبار «الگوهای لیبرال دموکراسی» و در نتیجه عقب‌نشستن دموکراسی در بسیاری از مناطق جهان از جمله مجارستان، لهستان، تایلند و ترکیه و استحکام کشورهای اقتدارگرا به رهبری چین و روسیه اشاره کرده بود.

این «اقرار»‌های فوکویاما، نوعی «عقب‌نشینی»، اما جزئی از روال طبیعی سیستم‌های ایدئولوژیک است. نقطه قوت قدرت در این سیستم‌ها «بازسازی» در زمانه «تهدیدهای ساختاری» و بیرون کشیدن «راهکار» از دل «بحران» است.

بنابراین کار امثال فوکویاما نه «تفلسف»، که «فلسفه‌بافی» برای قدرت است. او شکست ایده سوسیالیسم با فروپاشی شوروی را نه تنها شکست عملی آن، بلکه نفی اصل ایده تلقی کرد و حتی پا را از این هم فراتر گذاشت و به اثبات «دگر» آن یعنی لیبرالیسم پرداخت. اما حالا از عوارض نولیبرالیسمی سخن می‌گوید که از اوایل دهه 90 میلادی با روی کار آمدن زوج سیاسی تاچر-ریگان در اروپا و آمریکا ظهور کرده بود. او تقویت نوعی چپ، نابرابری‌های حاصل از انباشت سرمایه و عدم بازتوزیع عادلانه آن را تهدیدی جدی برای نولیبرالیسم ‌می‌بیند و برای پر کردن خلأ نابرابری، به ضرورت بازگشت نوعی سوسیالیسم برای بازتوزیع عادلانه درآمد و ثروت حکم می‌کند.

در واقع کار اصلی فوکویاما و امثال او «وصله‌پینه تئوریک» تئوری است که در سرازیری و بحران قرار گرفته است. او با دقت نظر در فضای بین‌المللی سیاست و اقتصاد (مثلا ظهور امثال جرمی کربین و قدرت گرفتن حزب کارگر انگلیس، برگزیت، اقبال به برنی سندرز در آمریکا و حتی ظهور ترامپیسم از یک سو و قدرت گرفتن چین و روسیه و سایر اقتصادهای نوظهور از سوی دیگر) تلاش می‌کند تا رخنه‌های موجود در لیبرال دموکراسی را دریابد و برای سیاستگذاری‌های کلان اقتصاد سیاسی در پارادایم لیبرال دموکراسی توصیه‌هایی تسکین‌بخش ارائه کند تا شاید پایان ایده «پایان تاریخ» را قدری به تاخیر اندازد.



ما را در کانال «آخرین خبر» دنبال کنید