سازندگی/ متن پیش رو در سازندگی منتشر شده و انتشار آن در آخرین خبر به معنی تایید تمام یا بخشی از آن نیست

محمد قوچانی|  اگر روزنامه‌ی «سازندگی» روز ۲۲ بهمن سال ۱۳۵۷ منتشر می‌شد و اگر من سردبیر آن بودم در کنار «سقوط سلطنت»، «تولد جمهوریت» را به عنوان تیتر یک آن انتخاب می‌کردم و سرمقاله‌ی روزنامه را نیز به اثبات برتری جمهوریخواهی بر سلطنت‌طلبی اختصاص می‌دادم؛ چه هرگز گمان نمی‌بردم چهل سال بعد در روز ۲۲ بهمن سال ۱۳۹۷ ناگزیر باشم همچنان از اثبات فضیلت جمهوری بر پادشاهی سرمقاله بنویسم!

سلطنت‌طلبی اما چون شبحی سرگردان دوباره به میان عامیان و حتی برخی از نخبگان ایران بازگشته است. روایت‌های نوستالژیک/ایدئولوژیک جناح راست اپوزیسیون انحلال‌طلب و خارج‌نشین ایران در رسانه‌های مستقر در غرب از دوران حکومت پهلوی‌ها و حمایت بخشی از حزب جمهوریخواه ایالات متحده آمریکا از سلطنت‌طلبان ایران سبب شده است به لحاظ گفتمانی توجه به مرده‌ریگ سلطنت فزونی بگیرد و برخی شعارهای حاشیه‌ای در حوادث و اعتراضات دی‌ماه ۱۳۹۶ به‌خصوص شعار هدایت‌شده‌ی «اصلاح‌طلب/اصول‌گرا، دیگه تمومه ماجرا» هم به این جو ارتجاعی دامن زده است. اما ما همچنان جمهوریخواه هستیم؛ چرا و چگونه؟

۱‌ سلطنت در اندیشه سیاسی ایران باستان معنایی فراتر از نظام سلطانی دارد. سلطنت تا عصر جدید در ایران به معنای «مطلقِ حکومت» بوده است و از این رو اشکالی مانند پادشاهی انتخابی یا پادشاهی تحت نظارت مجلس بزرگان یا مهستان در دوران حکومت اشکانیان/پارسیان، حکومت ایرانِ باستان را از نظام سلطانی متمایز می‌کرد. نظام سلطانی فهم ماکس‌وبر از رژیم سیاسی حاکم بر امپراتوری عثمانی بوده است که در آن سلطان از آنجا که سلطه دارد، مشروعیت دارد در حالی که در اندیشه سیاسی ایرانشهری شاه از آنجا که شایستگی یا پرهیزگاری دارد، حق حکومت دارد و هیچ عاملی مانند وراثت نمی‌تواند این شایستگی را به صورت ذاتی در او ایجاد کند و در واقع قوه اکتسابی در اندیشه‌ی ایران‌شهری بر قوه ارثی در اندیشه سلطانی تقدم دارد. متاسفانه ماکس‌وبر با همه‌ی خردمندی دچار نوعی کوته‌نگری در تعمیم سلطنت عثمانی بر پادشاهی ایرانشهری بود و نظریه نظام سلطانی را از خود به ارث نهاد بدون آن‌که حتی به اندازه نیکولو ماکیاوللی (که اشاراتی درباره نوع پادشاهی کوروش کبیر دارد) به ایران و تمایز آن از ترکان اشاره کرده باشد.

۲ مشروطیت در اندیشه سیاسی ایران نوین سعی داشت سلطنت را از بلیه سلطانیسم ایمن دارد و آن را مدرنیزه کند. هر چند که از اساس با تمایز تاریخی میان نهاد سلطنت و نهاد وزارت در تاریخ ایران از عهد بزرگمهر حکیم تا عصر امیرکبیر، این نهاد وزارت بود که به عنوان نماد عقلانیت سیاسی پادشاهان را از سلطان شدن نجات می‌داد اما انحطاط سلطنت ایران در دوران قاجاریان آن را به فساد نزدیک‌تر می‌ساخت. در واقع «سلطنت بدون وزارت»، عدول از اندیشه‌ی ایرانشهری بود که سنگ‌بنای آن را ناصرالدین‌شاه قاجار با قتل امیرکبیر و از آن مهمتر حذف مقام صدارت گذاشته و رأسا به عنوان اولین سلطان مدرن ایران قدم در راه دیکتاتوری (مقدم بر رضاشاه) گذاشت. پیش از این حتی شاه عباس کبیر به عنوان پادشاهی مقتدر و مستبد بدون نظر دو نهاد وزارت و روحانیت حکومت نمی‌کرد و شاه را به پشتوانه‌ی شیخ و وزیر مستحکم می‌داشت اما ضعف حکومت قاجاریه هم به استقلال نهاد روحانیت از حکومت و شکل‌گیری روحانیت به عنوان وکلای ملت کمک کرد و هم با تضعیف نهاد وزارت به عنوان امرای دولت زمینه‌ی پیدایش نخبگان سیاسی بیرون از دولت یعنی روشنفکران را فراهم ساخت و ائتلاف این دو طبقه فرهنگی در نهایت نهضت مشروطیت را به پیروزی رساند.

۳‌ با وجود این کودتای سوم اسفندماه ۱۲۹۹ سبب شد که مشروطیت نیز ناتمام بماند. شاید بهتر بود که در همان زمان به‌جای سلطنت پهلوی با جمهوریت موافقت می‌شد و دست‌کم مرده‌ریگ پهلوی اول به محمدرضا نمی‌رسید. گرچه رضاخان سال ۱۳۱۴ همچنان به نهاد وزارت بها می‌داد و حضور محمدعلی فروغی در حکومت سبب می‌شد نهاد سیاست همچنان ذیل سلطنت زنده باشد اما با سفر رضاخان به جمهوری ترکیه و الگو گرفتن از سلطانیسم جمهوری‌خواهانه مصطفی کمال سبب شد مشروطه‌خواهی به فراموشی سپرده شود و دیکتاتوری پهلوی به جای پادشاهی بنشیند. تمایز میان دیکتاتوری و پادشاهی از زمان ارسطو در آرای فیلسوفان سیاسی وجود داشت و مونتسکیو هم در روح‌القوانین به آن اشاره می‌کند: از زمانی که مجلس، محمدعلی‌شاه قاجار را عزل و احمدشاه را به سلطنت انتخاب کرد، سلطنت‌طلبی سنتی در ایران مرد و مشروطه‌خواهی بر سلطنت‌طلبی حاکم شد و حتی رضاخان هم پادشاهی خود را مدیون مشروطه‌خواهی بود. اما رضاشاه به مشروطه‌خواهی وفادار نماند و با وجود برخی نهادسازی‌ها (مانند بانک ملی/ ارتش ملی/ دانشگاه ملی و...) راه مطلقه‌خواهی را پیش گرفت و نه «شاهِ مشروطه» که دیکتاتوری شد که به ریاستِ «‌جمهوری مطلقه»‌ای مانند ترکیه می‌ماند تا پادشاهی مشروطه‌ای مانند بریتانیا... عزل محمدعلی فروغی تحدید نهاد وزارت بود و تحدید نهاد روحانیت نیز با حذف سیدحسن مدرس شروع شد و در نهایت پهلوی اول ایران را از لحاظ آزادی‌ها و حقوق اساسی به ماقبل مشروطیت بازگرداند.

۴ با سقوط پهلوی اول چندی مشروطیت به کشور بازگشت. در اینجا هم محمدعلی فروغی اشتباه کرد که پیشنهاد ریاست‌جمهوری را نپذیرفت و هنوز به مشروطیت سلطنت امید داشت. پس از مشروطه اول (از فرمان مشروطه تا استبداد صغیر) و مشروطه دوم (از عزل محمدعلی‌شاه تا کودتای سیاه در ایران) این مشروطه سوم بود که از شهریور ۱۳۲۰ تا ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ مستقر شد. محمدرضا پهلوی جوانی خام بود و نهاد وزارت (در صورت قوام و مصدق) و نهاد روحانیت (در صورت بروجردی و کاشانی) قدرتمند بودند اما اشتباه مرحوم مصدق در بسنده کردن به مشروطیت و عدم اعلام جمهوریت سبب شد سلطنت بار دیگر از مشروطیت عبور کند و با حمایت استعمار خارجی در کودتای ۲۸ مرداد اول از نهاد وزارت خلع ید شد و سپس به نهاد روحانیت با درگذشت آیت‌الله بروجردی بی‌توجهی شد. پس از مدتی حتی علی امینی هم تحمل نشد و با قیام ۱۵ خرداد روحانیت سرکوب شد و با ظهور بوروکرات‌های بی‌اراده‌ای مانند امیرعباس هویدا نهاد وزارت عملا مضمحل شد و استقلال صدارت در مقابل سلطنت از بین رفت.

۵ سقوط سلطنت پهلوی پیش از روز ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ رخ داده بود: در اوج سلطنت این حکومت سقوط کرده بود؛ آن زمان که رضاخان و پسرش نهادهای سنتی جامعه چه در حوزه سیاست (نهاد وزارت) و چه در حوزه دیانت (نهاد روحانیت) را حذف کرد و برخلاف اصول مشروطیت، سلطنت کرد. سلطنت البته از اساس نهادی غیرعقلانی است. هیچ اصل عقلی و حقوقی حاکمیت یک شخص چه به نام شاه، چه به نام سلطان را به صورت ابدی و ارثی در اعقاب و خاندانش، بر مقدرات یک ملت مشروع نمی‌سازد. مشروطیت تنها درمان موقت و مسکن سلطنت و یک مصالحه کوتاه‌مدت بود و مشروطیت راستین در جمهوریت استقرار می‌یابد که به تعبیر مونتسکیو حکومتی مبتنی بر فضیلت است و نه ارث و میراث.

اگر مشروطه‌خواهی را حکومت قانون بدانیم و آن را به شکل سلطنتی‌اش محدود نکنیم، جمهوری می‌تواند بهترین تداوم مشروطیت باشد؛ واقعیت این است که برای استقرار دموکراسی، مشروطیت لازم است اما کافی نیست و باید دست‌کم در ایران از جمهوریت دفاع کرد. جمهوریتی منتخب، موقت و مقتدر. یک جمهوری مشروطه که از هر حکومتی بهتر است. همچنان که می‌توان جمهوری مطلقه‌ای را متصور شد که در آن روسای‌جمهور چون سلاطین حکومت کنند و حتی مانند جمهوری‌های دودمانی (مانند کره شمالی) بدتر از نظام‌های پادشاهی مشروطه عمل کنند. اما در ایران از آن زمان که رهبر انقلاب اسلامی در ۱۲ بهمن ۱۳۵۷ گفت «سلطنت خلاف حقوق بشر است» همه اشکال پادشاهی مُرد و سلطنت به تاریخ پیوست.

انقلاب اسلامی ایران موسس جمهوریت در ایران شد و این فضیلتی است که به هیچ عنوان نمی‌توان از آن چشم پوشید. به‌جز انتخابات پارلمانی (که در حکومت مشروطه هم بود) انتخابات ریاست‌جمهوری مظهر جمهوریت و منشأ مشروعیت سیاسی مداوم جمهوری اسلامی ایران است که مهمترین تمایز دموکراسی‌خواهی در قبل و بعد از انقلاب اسلامی است. نقدهای سیاسی و اجرایی بر جای خود، اما آن‌چه قابل چشم‌پوشی نیست جمهوریتی است که با اسلامیت به ایران پا نهاد و خطایی که در به سلطنت رسیدن رضاخان رخ داد، با حذف نهاد سلطنت تکرار نشد. بازگشت به سلطنت به هر عنوان؛ چه مطلقه، چه مشروطه، نادرست و ناممکن است و جمهوری‌خواهی سازگار با اسلام‌خواهی هنوز مهمترین جریان سیاسی و فکری در ایران و جدی‌ترین حریف سلطنت‌طلبی بوده و پس از ۴۰ سال هیچ عقل سلیمی نمی‌پذیرد که فردی به سبب آنکه پدرش یا پدربزرگش سلطان بوده است سلطان شود. ما به گذشته بازنمی‌گردیم و اگر به گذشته هم بازگردیم جز این نمی‌نویسیم: سلطنت مُرد، زنده‌باد جمهوریت.



ما را در کانال «آخرین خبر» دنبال کنید