صبح نو/ متن پیش رو در صبح نو منتشر شده و انتشار آن به معنی تایید تمام یا بخشی از آن نیست

سید حسام الدین حسینی| من حالا از لرستان و خوزستان برگشته‌ام اما هر تکه از قلبم پیش یکی از آدم‌های این سیل جامانده است. قلبم پاره‌پاره شده و هر تکه‌اش کنار یکی از چکمه‌های گلی لرستان و سیل‌بندهای خوزستان جا مانده است. وقتی برمی‌گشتم بیشتر از فکر کردن به آدم‌هایی که منتظرم بودند به آن‌هایی فکر می‌کردم که پشت سرم مانده بودند و احتمالاً هیچ‌وقت نمی‌توانم دوباره ببینمشان. وقتی فکر می‌کنم می‌بینم خودم هم همانجا جامانده‌ام. من اصلا برنگشته‌‌ام. این چند خط ادای دینی است به آن‌ها؛ به آن‌هایی که توی چشم نیستند اما از همه چشم‌نوازترند.

از شب آخری که در اهواز بودیم و قرار بود صبح به جاده بزنیم ساکت شدم. شب از نیمه گذشته بود و من در کنار کارون پرآب به آدم‌هایی فکر می‌کردم که در این چند روز دیده بودم. به کارهایی که می‌کردند. به کارهایی که نمی‌کردند. به چشم‌هایشان وقتی به خانه‌هایشان نگاه می‌کردند. همیشه کنار آب ساکت می‌شوم اما این بار این سکوت به خاطر شنیدن صدای آب نبود. داشتم به فاطمه فکر می‌کردم؛ دخترکی که قلبم را، بزرگ‌ترین قسمت قلبم را با یک نگاه کند و با خودش برد. به بسیجی جوانی که در «سیدعباس» برای فرمانده پشت خطش تا آنجایی که بلد بود اوضاع را وخیم گزارش می‌داد تا زودتر و بیشتر به این مردم برسند. به کفاش کرمانشاهی که چندسال بود به پلدختر مهاجرت کرده تا آرام‌تر زندگی کند. به مرد کشاورز بستانی که پیام‌برش بودم. به صداهای پشت خاکریزهای سبحانیه. به کشاورز عرب هوفلی. به مادر مهربان سیدعباسی و به ایران که این چند روز چقدر بیشتر عاشقش شدم.

درباره فاطمه، دختر زیبای خوزستانی
شاید پنج ساله بود. سیل باعث شده یکی دوسالی زودتر راهی مدرسه شود. با خانواده‌اش و خیلی خانواده‌های دیگر آمده بودند در مدرسه‌ای در حمیدیه پناه گرفته بودند. مدرسه، کمپ امداد هلال شده بود. تا در حیاط مدرسه از ماشین پیاده شدم، دیدم جعفر زودتر از بقیه ما دست بچه‌های کمپ را گرفته و برای‌شان عمو زنجیرباف می‌خواند. جعفر از همراهان خبرنگار ماست. خودش دختری سه ساله دارد که اتفاقاً آن روز تولدش بود. او اینجا صدها کیلومتر دور از دخترش چنان سریع و عاشقانه با بچه‌های کمپ اخت شده که انگار یک عمر است با آن‌ها آشناست. انگار بچه‌های خودش هستند. هنوز بازی جعفر تمام نشده که کوادکوپتر بلند می‌شود. بلندشدن دوربین پرنده همانا و صدای جیغ و فریاد شادی بچه‌ها همان. جوری دنبال پرنده می‌دویدند که انگار هیچ چیزی در این دنیا به جز آن پرنده نیست. با شوق و با شور فراوان. با قدم‌هایی که از ناامیدی سیل خیلی دور بود. وسط همین شلوغی بچه‌ها بود که اتفاق افتاد. همانجا بود که عاشقش شدم. از دور نگاهم را دزدید. به چشم بهم‌زدنی کنارش زانو زدم. می‌خندید. موهای خرمایی‌اش روی صورت سفیدش دلبری می‌کرد. مدام می‌خندید. وقتی می‌خندید بغض می‌کردم. می‌خواستم بغلش کنم اما از باقی بچه‌ها خجالت می‌کشیدم. اسمش را پرسیدم. گفت فاطمه‌ام. دختر سبزه شیرینی کنارش بود. تندتند حرف می‌زد اسمش زینب بود. همینطور که با او و باقی بچه‌ها حرف می‌زدم زیر چشمی حواسم به فاطمه بود. او هم به من نگاه می‌کرد. یکی دوباری خیلی جدی به این فکر کردم که بدزدمش. می‌دانم خیلی احمقانه به نظر می‌رسد. اما آن لحظه واقعاً برایم مهم نبود. کار زیاد بود و باید به مناطق دیگر هم سرمی‌زدیم. فرصت بیشتر ماندن در مدرسه نصیبم نشد. اما همان چند لحظه کافی بود که تکه‌ای از قلبم به فاطمه برسد. بزرگ‌ترین تکه‌اش. دختری که نشد یک عکس درست و حسابی ازش بگیریم. دختری که به سبک همه معشوق‌های افسانه‌ای رازآلود و دست‌نیافتنی باقی ماند. دختری که لابد بزرگ می‌شود و دور از پلشتی‌های مرکز‌نشین‌هایی مثل من با درد سختی‌هایی که هر خوزستانی آن را تجربه می‌کند ایران را خواهد ساخت.

درباره مرد کشاورز بستانی
بستان را یک کشاورز به ما نشان داد. روی آب هر لحظه به سمتی اشاره می‌کرد و اسمی می‌برد. ناراحت، بود اما شمرده حرف می‌زد. به سیاق جنوبی‌ها سفت و محکم بود. اما خب به شیوه بیشتر پدرها تلاش می‌کرد هر کاری می‌تواند برای بچه‌هایش بکند. چندباری یادشان کرد. انگار این حرف‌هایی که برای ما می‌زد آخرین تیر ترکشش بود. در لحنش ردی از التماس نبود. فقط داشت خبر می‌داد. تنها یک بار خواهش کرد. وقتی از قایق پیاده شدیم. نمی‌دانم چرا از بین همه بچه‌ها من را کنار کشید. آهسته روی شانه‌ام زد و گفت: «صدای ما را برسان.» در دیدار استاندار فکرش یک لحظه هم رهایم نکرد. فقط یک سؤال سهم من بود. از بین همه سؤال‌ها و شکایت‌هایی که داشتم سؤال او را پرسیدم. از دورانی که سواد خواندن و نوشتن نداشتم تا بعدها که خودم دست به قلم شدم همیشه قصه مردها را دوست داشتم. قصه آن‌هایی که سختی دیگران را به قیمت جان‌کندن خودشان آسان می‌کنند. مرد بستانی از این دسته بود. غمش مال خودش بود. سفره دلش را پیش هر کسی باز نمی‌کرد. خب بستان را واقعاً آب برده بود. زمین و محصول و همه‌چیزش را از دست داده بود، اما باز رضایت نمی‌داد عزتش را با ناله‌کردن پیش دیگران لگدمال کند. راستش این است که خوزستان را، خوزستان سیل‌برده محزون را نه کلمات من می‌سازد نه کمک‌های شما. خوزستان را این مردها می‌سازند. چنان که کاوه ایران را پس از ضحاک ساخت. چنان که پدرانش پس از صدام ساختند.


درباره مهرداد؛ جوان مهربان پلدختری
نیمه یکی از شب‌های پلدختر، وقتی لب خیابان اصلی شهر فکر می‌کردم چطور باید این همه راه تا محل اسکان را پیاده گز کنم، یک نیسان برایم ایستاد. محلی بود. از اهالی قسمت شرقی که حالا فامیل‌های سمت غربی در خانه‌شان پناه گرفته‌اند. تازه راه افتاده بودیم که یک نفر پشت خط چیزی ازش خواست. پرسید وقت دارم تا اول کار پشت خطی را انجام دهد بعد مرا به مقصدم برساند؟ من هم از خداخواسته محکم جواب دادم: بله. سر صحبت را باز کردم. اسمش مهرداد بود. تعریف کرد پشت خط، پسر خواهرش بوده و خواسته برایش عدس‌پلو پیدا کند. می‌گفت خواهرزده عزیز است، نمی‌شود به حرفش گوش نکرد. جوان بود. بعد از دیپلم رفته بود سربازی، حالا هم بیکار. رسیدیم به میدانی که قرار بود پیاده‌ام کند. پیاده‌ام نکرد. با مهربانی بی‌ریایی تا محل اسکان رساندم. پیاده که شدم داشتم دق می‌کردم. از مهرداد و مشتی بودنش خجالت می‌کشیدم. نه برای بیکاری‌اش کاری از دستم ساخته بود نه برای آوارگی خواهرزاده کوچکش. اما می‌دانم که شهری که آدم‌هایی به مهربانی مهرداد دارد حتماً یک روز دوباره ساخته می‌شود. حالا گیرم آن‌هایی که باید به فکر مهرداد نباشند، اما خدا که هست، شما بهتر از خدا سراغ دارید؟

درباره بسیجی جوان روی سیل‌بندهای سیدعباس
سیدعباس یکی از روستاهای حمیدیه است. وقتی وارد حمیدیه شدیم گویا وارد لوکشین یک فیلم دفاع مقدسی شدیم. شهر آنچنان قدیمی بود که گویی دیروز میزبان بسیجی‌های لباس خاکی خمینی ؟ره؟ بوده است. دیوارهایی با آجرهای ساییده شده و خانه‌های رنگ و رو رفته گواهی می‌دادند که حالا سال‌1359 یا یکی دو سال بعد از آن است. راستش این است که خوزستان بدون سیل هم پر از درد است. حالا که سیل هم به این جا رسیده و چیزی نمانده بود که آب از سرش بگذرد، اما نگذشت. یعنی نگذاشتند که بگذرد. مردم زخم‌خورده مقاومش که مقاومت نه شعارشان که رسم‌شان است و بسیجی‌های پابرهنه کرمانی که خودشان هزار درد گفتنی و نگفتنی دارند، اما در هنگامه خطر خود را فراموش کرده‌اند. وقتی مسیر سیل‌بندهای کنار کرخه تمام شد، آن انتها که کسی نبود، آن‌جایی که می‌شد آسوده صحبت کرد بسیجی جوان تهرانی روی کیسه شن‌ها نشسته بود و با صدای پر از شکایتی با تلفن حرف می‌زد. می‌گفت آب تا نیمه دیوار خانه‌های مردم بالا آمده. می‌گفت کاری از این سیل‌بندها ساخته نیست. فکر دیگری بکنید. همه چیز را چند برابر بدتر گزارش می‌کرد. راستش این بود که آب به پایین دیوار رسیده بود و سیل‌بندها هم فعلاً قرص و محکم بودند؛ اما او دلش قرص نبود. می‌خواست هر کاری می‌تواند برای مردم انجام دهد. دلش به کارهایی که تا الان شده بود رضایت نمی‌داد. دلشوره‌های او ایران را خواهد ساخت. دلشوره‌هایی که جنسش مثل دیوارهای حمیدیه مال امروز نیست؛ میراثی از همان سال‌های جنگ است، از همان سال‌های مردانگی.






ما را در کانال «آخرین خبر» دنبال کنید