529 2 نظـــــــر  

آخرين خبر/ از واحد بغلي صداي گريه بچه مي آيد. دخترم را بغل مي کنم و در حاليکه خوابيده توي گهواره مي گذارم.دست هاي کوچولوي سفيدش را لاک زده ام و موهايش را خرگوشي بسته ام. در را آهسته مي بندم ومي روم بيرون.توي جاکفشي کفش هاي دخترمان هنوز سرجايش است. در راه پله ، همسايه با دخترش از پله ها پايين مي روند.دخترک با آن دست هاي سفيد لاک زده اش برايم دست تکان مي دهد. از خريد زود برميگردم . ميترسم دخترم بيدار شود و من نباشم .مي ترسم غذايش سر برود و شام دير آماده شود.مي ترسم سجاد بيايد يا رنگ بزند و من خانه نباشم. خداراشکر! دخترمان بيدار نشده.خانه ساکت ساکت است .براي دخترمان سوپ مي گذارم،لباس هاي سجاد را اتو مي کنم و همه اش به خودم ياد آوري مي کنم الان است که سجاد زنگ بزند،الان است که سجادبيايد...دخترمان هنوز خواب است.از راه پله صداي پا مي آيد. فکر مي کنم سجاد است.اما از چشمي در که نگاه مي کنم همسايه است با دخترش برگشته.کفش هاي عروسکي آبي را کنار در جفت مي کنند و مي روند داخل .باز هم از داخل خانه صدا مي آيد. بچه نق مي زند، گريه مي کند و کفر مادر را در مي آورد.
سجاد نمي دانم چرا دير کرده.دخترمان هم بيدار نمي شود با بي حوصلگي انتظار مي کشم.کنار ميزتلفن نشسته ام و شام سرد شده.در را باز مي کنم و راه پله را ديد مي زنم. هيچ کس نيست.با بي ميلي سرم را بر مي گردانم که برگردم داخل.خشکم ميزند ،کفش هاي عروسکي دخترم توي جا کفشي نيست.

دختر
نويسنده : پريا دهقان منش



با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد

529 2 نظـــــــر