آخرین خبر/ از واحد بغلی صدای گریه بچه می آید. دخترم را بغل می کنم و در حالیکه خوابیده توی گهواره می گذارم.دست های کوچولوی سفیدش را لاک زده ام و موهایش را خرگوشی بسته ام. در را آهسته می بندم ومی روم بیرون.توی جاکفشی کفش های دخترمان هنوز سرجایش است. در راه پله ، همسایه با دخترش از پله ها پایین می روند.دخترک با آن دست های سفید لاک زده اش برایم دست تکان می دهد. از خرید زود برمیگردم . میترسم دخترم بیدار شود و من نباشم .می ترسم غذایش سر برود و شام دیر آماده شود.می ترسم سجاد بیاید یا رنگ بزند و من خانه نباشم. خداراشکر! دخترمان بیدار نشده.خانه ساکت ساکت است .برای دخترمان سوپ می گذارم،لباس های سجاد را اتو می کنم و همه اش به خودم یاد آوری می کنم الان است که سجاد زنگ بزند،الان است که سجادبیاید...دخترمان هنوز خواب است.از راه پله صدای پا می آید. فکر می کنم سجاد است.اما از چشمی در که نگاه می کنم همسایه است با دخترش برگشته.کفش های عروسکی آبی را کنار در جفت می کنند و می روند داخل .باز هم از داخل خانه صدا می آید. بچه نق می زند، گریه می کند و کفر مادر را در می آورد.
سجاد نمی دانم چرا دیر کرده.دخترمان هم بیدار نمی شود با بی حوصلگی انتظار می کشم.کنار میزتلفن نشسته ام و شام سرد شده.در را باز می کنم و راه پله را دید می زنم. هیچ کس نیست.با بی میلی سرم را بر می گردانم که برگردم داخل.خشکم میزند ،کفش های عروسکی دخترم توی جا کفشی نیست.

دختر
نویسنده : پریا دهقان منش



با کانال تلگرامی «آخرین خبر» همراه شوید