آخرين خبر/ اين شب‌ها داستان خواندني «سهم من » نوشته «پرينوش صنيعي» را مي‌خوانيم. با ما همراه باشيد.


قسمت قبل

هنوز سه ماه از فوت آقاجون نگذشته بود که احمد هم با همان فلاکتي که پروين خانم مي گفت به ديار عدم شتافت ،
جنازة او را رفتگري در يکي از خيابانهاي پايين شهر يافته بود ، علي را براي شناسايي جسد بردند ، ختمي برگزار نشد و
جز خانم جون که از غصه تا شده بود کسي نگريست ، هر چه سعي کردم ، خاطرة خوبي از او به ياد آورم ، نشد ، از
اينکه براي مرگش متأسف نبودم احساس گناه مي کردم ، عزادار او نبودم ولي نمي دانم براي چه تا مدتها وقتي يادش
مي افتادم غم وسيع ومبهمي قلبم را مي فشرد.
علي در اين شرايط طبيعتاً نمي توانست جشن عروسي به پا کند ، ناچار همسرش را بردون سرو صدا به خانۀ آقاجون که
چند سال پيش آن را به نام خانم جون کرده بود. آورد،خانم جون هم افسرده و تنها تقريباً خود را با ز نشسته کرد و
زمام امور خانه را به عروس جديد سپرد . بدين ترتيب در خانه اي که هنگام سختيها تنها پناهگاهم بود براي هميشه به
رويم بسته شد.
فصل چهارم

اواخر سال پنجاه وشش بود نوعي دگرگوني در جريانهاي سياسي احساس مي کردم.رفتار وگفتار مردم به نحو محسوسي
تغيير کرده بود .مردم در اداره، کوچه و خصوصا دانشگاه بي پرواتر حرف مي زدند.برنامه هاي زندان نسبتا مرتب شده
بود .براي حميد وساير زندانيان تسهيلات بيشتري در نظر گرفته بودند .ارسال لباس وغذا با موانع کمتري روبرو بود ولد
در قلب بد ديده مٔن هيچ روزنه اميدي به چشم نمي خورد وهرگز تصور نمي کردم واقعه اي در حال تکوين باشد.
چند روز بعد به عيد مانده بود، هوا بودي بهار مي داد، غرق در افکارم به خانه برگشتم که با منظره عجيبي روبرو شدم،
در هال چني گوند برنج چند حلب روغن ،مقداري چاي ،حبوبات و مواد غذايي ديگر چيده شده بود ،با تعجب نگاه
کردم، پدر حميد گاهي براي ما برنج مي آورد ولي ته با اينهمه مواد غذايي ديگر ،خصوصا که حالا خودشان هم با بسته
شدن چاپخانه دستشان تنگ بود، سيامک که مرا هاج واج مي ديد با خنده گفت:
-تازه اصل کاريش مونده، وپاکتي را به طرفم دراز کرد، يک بسته اسکناس صد توماني از لاي پاکت ديده مي شد.
-اينا چيه؟ از کجا اومده؟
-حدس بزن.
-آره مامان اين مسابقه اس حدس بزن.
-بابابزرگ زحت کشيدن؟
-نه...!و هر دو با شيطنت خنديدند.
-پروانه اينا آوردن؟
-نه...!! و باز خنده.
-پروين خانم ؟فاطي؟
-نه بابا نمي توني حدس بزني...،بگم...؟
-آره زود ،باش کي آورده؟

-دايي علي!ولي گفت که بگم دايي محمود فرستاده.
داشتم از تعجب شاخ در مي آوردم.
-وا...! براي چي ؟خواب نما شده؟
تلفن را برداشتم و به منزل خانم جون تلفن کردم، او از هيچ جا خبر نداشت،
گفتم:
-پس گوشي رو بديد به علي ببينم چه اتفاقي افتاده.
-علي خيلي گرم سلام وعليک کرد ،لحنش هم به نظرم مثل هميشه نبود.
-چه خبر شده علي آقا؟ اطعام مسکين فرمودين؟
-اختيار داري آبجي ما وظيفه مونو انجام مي ديم.
-کدوم وظيفه، مگه من چيزي خواستم ؟
-خوب شما بلند نظري، ولي ماهم بايد به وظايفمون عمل کنيم.
-متشکرم علي جان من و بچه هام به هيچ احتياج نداريم، لطفا همين الان بيا ببرشون.
-ببرم چکارشون کنم؟
-نمي دونم هر کار دلت مي خواد، بده به کساني که نيازمندن.
-مي دوني چيه آبجي اينا اصلا به من ارتباط نداره ،اينا رو دادش محمود فرستاده ،به خودش بگو ،تنها براي شما هم
نداده، براي خيلي ها فرستاده، من فقط تحويل مي دادم.
-عجب پس ايشون صدقه دادن ؟به حق چيزهاي نشنيده؟نکنه ديونه شده؟
-اين حرفها چيه آبجي؟حالا بيا و کار خير بکن.
-براي من به اندازه ي کافي کار خير کردين.متشکرم فقط بيا و هر چه زودتر ببرشون

-داداش محمود بگه ...من مي آم مي برم، اصلا خودت با اون حرف بزن.
-باشه حتما، همين کارو مي کنم!
به منزل محمود تلفن زدم تعداد دفعاتي که من به اين خانه زنگ زده بودم از انگشتان يک دست تجاوز نمي کرد
غلامعلي گوشي را برداشت وپس از سلامي آشنا گوشي را به پدرش داد.
-سلام آبجي چي شده ياد ما کرديد؟
-اتفاقا منم همينو مي خواستم ،بپرسم چي شده ياد ما کردين؟صدقه فرستادين.
-اين حرفها کدومه خواهر صدقه چيه حقته ،شوهرت به خاطر دفاع از آزادي وحق با اين بي ايمونا در افتاده وبه زندان
رفته، ما هم چشممون کور، وظيفمونه حالا که عرضه مبارزه و زندون وشکنجه نداريم اقلا به خونواده هاشون برسيم.
-ولي داداش، الان چهارساله حميد زندونه ،ما همانطور که اين مدت به لطف خدا خودمونو اداره کرديم وبه کسي احتياج
نداشتيم بعد از اين هم مي کنيم.
-حق داري خواهر، حق داري طعنه بزني، روي ما سياه ،خواب بوديم حاليمون نبود ،عقلمون نمي رسيد، شماها بايد
ببخشيد.
-اختيار داريد داداش منظورم اينه که ما مي تونيم زندگيمونو اداره کنيم، دوست ندارم بچه هام با صدقه بزرگ بشن
،لطفا بفرستيد اينها رو ببرن...
-اين حرفها چيه ما وظيفه داريم ،شماها تاج سر ما هستين، حميد افتخار ماس.
-ولي داداش حيد همون کمونيسته اس که خرابکاره وحقشه اعدام بشه.
-طعنه نزن ديگه خواهر تو هم عجب کينه اي هستي ها ...،گفتم که ما حاليمون نبود، براي ما هر کس با اين بنياد ظلم
بجنگه، ارج وقرب داره چه کافر باشه چه مسلمون.
-خيلي ممنون داداش، با همه اينا من احتياج به هيچ چيز ندارم ،خواهش مي کنم بياييد ببريد.

-با عصبانيت گفت:بده به در وهمسايه هات، بريز دور، من کسسي ندارم بفرستم، وگوشي را گذاشت.
در ماههاي بعد تغييرات محسوس تر شد، در اداره با اينکه ظاهرا کسي نبايد مي دانست که همسر من زنداني سياسي
است ولي تقريبا همه مي دانستند، تا هين اواخر جز همکاران نزديک بقيه برخوردي محافظه کارانه با من داشتند
ومواظب بودند که بيش از حد به اطاق من رفت وآمد نکنند، به اين وضع عادت کرده بودم، ولي اين روزها گويي تمام
اين محذورات برداشته شده بود. ظاهرا ديگر کسي از ارتباط داشتن با من وحشتي نداشت، دايره آشنايانم به سرعت
گسترش مي يافت. بچه ها به غيبتهاي بيش از معمولم يا در سخواندنم در اداره اعتراض نمي کردند.وبالاخره کار به
جايي رسيد که چه در ميان فاميل، چه دوستان دانشکده وچه همکاران اداره در مورد مسأله ما به روشني سخن مي
گفتند.از حال حميد مي پرسيدند، اظهار همدري و ستايش مي کردند . در مجالس در صدر مي نشاندند و به راحتي کانون
توجه همگان قرار مي گرفتم، اين شرايط هر چني تا حدودي نرا معذب مي کرد ولي براي سيامک لذت بخش و افتخار
آفرين بود .گويي پر وبال در آورده، با غرور وآشکارا در مورد پدرش صحبت مي کرد. به سوالها وکنجکاويهاي مردم در
مورد چگونگي دستگيري او، وشبي که به خانه ما ريختند پاسخ مي گفت وبديهي است که با آن ذهن خيالباف وکودکانه
بسياري چيزها ندز بدان مي افزود.هنوز دو هفته اي از بازشدن مدارس نگدته بود که مرا به مدرسع احضار کردند،
نگران شدم فکر کردم مطابق معول دعوايي به راه انداخته وکسي را کتک زده است .ولي وقتي وارد دفتر مدرسه شدم
ديدم فضاي حاکم به شکل ديگري است ،
عده اي از معلمها وناظم مدرسه دورم را گرفتند .در را بستند مواظب بودند کسان ديگر مثل آقاي مدير ودفتردار متوجه
نشوند .ظاهرا به آها اعتماد نداشتند، وشروع به سوال کردن در مورد حميد وبعد اوضاع وشرايط، برنامه هاي آينده
وانقلاب. من متحير ماندم، انگار من منبع اخبار سري وبرنامه هاي انقلاب بودم. در مورد حميد و دستگيرش پاسخ دادم،
ولي در مورد ساير مسائل تنها مي گفتم؛ نمي دانم، من کاره اي نيستم .معلوم شد سيامک با آنچنان لاف وگزافي در مورد
پدرش وفعاليتهاي انقلابي او وآگاهيهاي ما از مسايل سياسي صحبت کرده، که مشتاقان را به اين فکر انداخته تا ضمن

بررسي صحت وسقم گفته هاي او خط مستقيمي با منابع انقلاب برقرار کنند؛يکي از معلمها در حالي که اشک در
چشمانش داشت گفت:
-البته از چنان پدري با انتظار چنان پسري را داشته باشيم نمي دانيد چقدر زيبا ومؤثر حرف مي زند.
-مگه چه گفته؟
برايم جالب بود بدانم او با غريبه ها چگونه در مورد پدرش صحبت مي کند.
-او مثل يک آدم بزرگ، مثل يک خطيب ،بون ترس ووحشت جلو همه ي ما ايستاد وگفت: پدرم در راه آزادي خلق
ستم ديده مبارزه مي کند،بسياري از دوستانش در اين راه کشته شده اند و خودش سالهاست که در زندانست وزير
شکنجه هاي وحشتناک مقاومت کرده حتي کلامي حرف نزده.
در راه بازگشت احساسات متفاوت ومتناقضي در درونم مي جوشيد، از اينکه سيامک شرايطي براي ابراز وجود ،جلب
توجه وکسب افتخار يافته خوشحال بودم ،از سويي مي ترسيدم اين لاف وگزافها مزاحمتي جديد برايمان ايجاد کند
وبالاخره براي خودش وخصيت قهرمان ساز وقهرمان دوستش نگران بودم، او که درتمام مراحل رشد بچه مشکلي بود،
در اين زمان که دوره پرآشوب وخطرناک نوجواني را مي گذراند چگونه خواهد توانست پس از آن همه تحقير و
توهين، اين تشويق وتأييدها را هضم نمايد ،آيا شخصيت نوپاي او تحمل چنين فراز و فرودهايي را دارد؟ اصولا اين بچه
چرا اينهمه به توجه، تأييد ومحبت نيازمند است، من که تا حد ممکن سعي کرده ام همه اينها را به او بدهم.
توجه واحترام روز افزون اطرافيان اغلب به نظرم اغراق آميز و دور از حقيقت مي آمد ،شايد بيشتر از يک نوع کنجکاوي
سر چشمه مي گرفت ،اين برخوردها کم کم داشت برايم آزاردهنده مي شد ،گاه احساس عدم صداقت ،دورويي وگناه
مي کردم، با خود مي گفتم مبادا من دارم با سوء استفاده از شرايطم مردم را گول مي زنم، مرتب توضيح مي دادم که من
از اعتقدات وآرمانهاي شوهرم چيز زيادي نمي دانم و هرگز در اين راه به او کمکي نکرده ام ،ولي انگار مردم دوست
نداشتند اين واقعيات را بشنوند، در اداره، در دانشگاه، در هر بحث انقلابي به من اشاره مي شد درهرانتخاباتي مرا به

عنوان نماينه برمي گزيدند، وقتي مي گتم که من چيز زيادي نمي دانم، کاره اي نيستم ،حمل بر فروتني ذاتيم مي
کردند، تنها کسي که رفتارش با من تغيير نکرد آقاي زرگر بود که با دقت تحولات اطراف مرا زيرنظرداشت، روزي که
در اداره مي خواستند افرادي را به عنوان کميته انقلاب انتخاب کنند وپيوستگي شان را با موج خروشان مردم اعلام
نمايند، يکي از افرادي که تاهمين اواخر خيلي با احتياط با من سلام وعليک مي کرد ،نطق غرايي درباره ي خصوصيات
انقلابي ،انساني وآزادي خواهي من بيان نمود ومرا کانديد انتخابات کرد ،از جايم بلند شدم، با اعتماد به نفس ناشي از
زندگي سخت اجتماعي که توان صحبت در مقابل جمع را برايم فرهم کرده بود، ضمن تشکر از حسن ظن گوينده، به
گفته هايش اعتراض کردم ودر کمال صراحت گفتم:
-هرگز فردي انقلابي نبوده ا،م سرنوشت مرا در مسيرمردي قرار دادکه داراي نگرش خاص سياسي بود ومن وقتي براي
اولين بار با بخشي از اساس و چارچوب فکري او روبرو شدم غش کردم
همه خنديدند وچند نفر دست زدند.
-باور کنيد واقعيت را مي گويم ،همين باعث شد که ديگر مرا در جريان کارهايش قرار نداد ،من با تمام وجود آرزوي
آزادي او را دارمولي از نظر عقيدتي و با توانايي سياسي مزيتي بر ديگران ندارم.
آن مرد به اعتراض از ميان جمع فرياد کرد وگفت:
-ولي شما زجر کشيده ايد، سالهأشوهرتان در زندان بوده، به تنهايي زندگي خود و بچه هايتان را اداره کرده ايد، آيا
اينها ناشي از هم مرامي واعتقاد به بنيادهاي فکري او نيست؟
-نه...! اگر شوهرم براي دزدي هم به زندان افتاده بودمن همين کارها را مي کردم ،اين نشان دهنده اينست که من به
عنوان يک زن، يک مادر، وظيفه دارم زندگي خود و بچه هايم را اداره کنم.
هياهو برخاست، از نگاه تأييد کننده آقاي زرگر فهميدم که درست گفته ام، ولي اين بار از فروتني وصداقتم قهرماني
ساختند وباز مرا انتخاب کردند.
****

هيجان انقلاب روز به روز بيشتر مي شد و با وسعت گرفتن ابعاد آن بر شاخه هاي اميدم هر روز جوانه اي تازه مي
شکفت.آيا ممکنست آنچه که شهرزاد وبقيه به خاطرش کشته شدند وحميد سالها رنج زندان وشکنجه را تحمل کرد، به
بار بنشيند؟
براي اولين بار در خانه مٔا من و برادرهايم در يک جبهه بوديم، همه يک حرف مي زديم ،حرف يکديگر را مي فهميديم،
خواست مشترک داشتيم، با هم احساس صميميت و نزديکي مي کرديم، آها رفتاري برادرانه داشتند واز من و خانواده ام
حمايت مي کردند، محبتهاي محمود به جايي رسيده بود ه هر چه براي بچه هاي خودش مي خريد براي سيامک هم تهيه
مي کرد، خانوم جون با چشمان پر اشک خدا را شکر مي کرد و مي گفت:
-حيف که آقاتون نيست تا اينهمه صميميتو ببينه، هميشه نگران بود ومي گفت اگهمن بميرم اينها سال تا سال همديگه رو
نمي بينن واز همه تنها تر اين دختر بيکس منه که هيچکدوم دستشو نمي گيرن کاش بود و مي ديد که همين برادرا
چطور جونشونو براي اين خواهر مي دن.
****
محمود نوار و اعلاميه مي آورد، علي آنها را تکثير مي کرد، من در دانشگاه و اداره توزيع مي کردم ،سيامک هم با
همکلاسي هايش به خيابان مي رفت وشعار مي داد، مسعود دسته ي تظاهرات را نقاشي مي کرد و روي آنها مي نوشت
از تابستان ما عضو ثابت جلسات، سخنرانيها و تظاهراتي بوديم که بر ضد رژيم برپا مي شد، حتي يک بار به « آزادي »
فکرم نرسيد که اين برنامه ها مربوط به کدام گروه يا دسته است، چه تفاوتي داشت همه با هم بوديم و يک خواسته
داشتيم، مهم اين بود که ارتباطات محمود به گونه اي بود که به آخرين اخبار، نوارها واعلاميه ها دسترسي داشت. هر
روز فکر مي کردم يک قدم به حميد نزديک تر شده ام، داشتم باور مي کردم که رٶياي من براي داشتن يک خانواده
وحضور پدري بر فراز سر فرزندانم دست نيافتني نيست ،حالا از زنده بودن حيد با تمام وجود خوشحال بودم،ديگر با
ديده ي جهره افسرده و رنج کشيده اش از خود نمي پرسيدم آيا بهتر نبود او در کنار دوستانش يک بار ودر يک لحظه پر افتخار مي مرد و دردو شکنجه چٔندين ساله ومرگ هر روزه را تحمل نمي کرد؟ داشتم باور مي کردم که رنجهاي او

بي نتيجه نبوده وبه زودي به ثمر مي رسد، اين همان خواب آنهاست که در حال تعبير است، مردم به پا خاسته اند، در
وقتي آنها از چنين روزهايي صحبت مي کردند چقدر به « زير بار ستم نمي کنم زندگي » خيابانها فرياد مي زنند مي گويند
نظرم دور از ذهن ،غير واقعي وايدآليستي بود.
****
با اوج گرفتن انقلاب کنترل من بر روي بچه ها کمتر وکمتر مي شد، آنها به دائي شان بسيار نزديک شده بودند، محمود
با توجه و علاقه خاصي که واقعا برايم عجيب وتازه بود به دنبال بچه ها مي آمد، آنها را با خود به مجالس سخنراني
وگفتگو مي برد. سيامک از اين برنامه بسيار مسرور بود و با علاقه دنبال محمود روان مي شد ولي مسعود خيلي زود
خودش را کنار کشيد و به بهانه هاي مختلف از رفتن سرباز زد، وقتي پرسيدم چرا نمي روي گفت: دوست ندارم و وقتي
دليل قانع کننده تري خواستم گفت: خجالت مي کشم، نمي فهميدم از چه چيزي خجالت مي کشيد ولي اصرار هم نکردم
،در عوض سيامک روز به روز مشتاق تر مي شد، روحيه ي بسيار خوبي پيدا کرده بود، هيچ مشکلي ايجاد نمي کرد
گويي با همين فريادها وشعار دادن ها تمام عقده هايش بيرون مي ريخت و تخليه مي شد، به تدريج نظم و دقت خاصي
در انجام فرايض ديني اش پيدا کرد، او که هميشه صبح ها به زور از خواب بيدار مي شد حالا مواظب بود که نماز صبحش
قضا نشود نمي دانستم ز اين همه تغييرات در او خوشحال باشم يا نگران ،چون بعضي کارهايش مثل خاموش کردن
راديو هنگام پخش موسيقي يا نگاه نکردن به برنامه هاي تلويزيوني بي اختيار مرا به سالهل پيش مي برد و رفتارهاي
وسواس گونه محمود را برايم تداعي مي کرد.
****
اوايل مهر ماه محمود اعلام کرد که مي خواهد براي آقاجون مراسم سال مفصلي برگزار کند، هر چند که از سال آقاجون
يک ماهي مي گذشت ولي هيچکس اعتراض نکرد، گرامي داشت يادوخاطره آن عزيز و نثار صدقاتي براي روح پاک او
در هر زمان و به هر بهانه اي مغتنم بود، با توجه به حکومت نظامي و شرايط منع عبور ومرور در شب بهتر ديديم که
مراسم را به جمعه ظهر موکول کنيم ، همه با خوشحالي از چند روز قبل به تهيه و تدارک وسايل غذا و پذيرايي پرداختيم

عده مهمانان هر لحظه بيشتر مي شد، در دل به شهامت محمود براي انجام چنين مراسمي در آن موقعيت آفرين مي
گفتم، درروز موعود از صبح زود همه در خانه مٔحمود کار مي کرديم، احترام سادات که روز به روز چاقتر مي شد هن
وهن کنان مي رفت ومي آمد، وقتي بالاخره در کنار من که سيب زميني پوست مي کندم ولو شد و نشست گفتم:
دستت درد نکنه. ما همه ازت متشکريم. ˛ -خسته نباشي خيلي زحمت مي کشي
-اي بابا اين حرفا چيه بالاخره بايد بعد از چند سال يک فاتحه ي درست و حسابي براي آقاجون خدا بيامرز مي
فرستاديم ، از طرفي بهانه ي خوبي هم براي جمع کردن مردم در اين موقعيته.
-راستي احترام جون حال داداش چطوره ، مثل اينکه بزنم به تخته ديگه با هم مشکلي ندارين.
-اي بابا ديگه از ما گذشته ، اصلا ديگه محمود و کي مي بينه که بخواد دعوا کنه ، وقتي که مي آد اينقدر خسته اس و
فکرش مشغوله که کار به کار ما نداره و هيچ ايرادي نمي گيره.
-وسواسش چطوره ديگه موقع وضو گرفتن نمي گه نشد ، نشد از اول.
-گوش شيطون کر خيلي بهتره ، ديگه اونقدر مشغوله که وقت نداره هي آب بکشه و غسل کنه ، مي دوني اين انقلاب
اونو از اين ور به اون ور کرده ، انگار دواي دردش همين بود ، حالا ميگه به گفته ي آقا در درجه ي اول انقلابه که مثل
جهاد در راه خدا مي مونه و بزرگترين ثوابا رو داره ، ديگه به جزئيات توجه نداره ، راستش حالا بيشتر وسواسش رو
مسائل انقلابيه.
بعد از ناهار سخنراني شروع شد ، ما در اطاق عقبي بوديم صدا را خوب نمي شنيديم ، از ترس بيرون رفتن صدا نمي
توانستند از بلندگوهاي قوي تر استفاده کنند ، به سختي ما را هم در اطاق مهمان خانه و ناهارخوري جا دادند ، پشت سر
مرد ها نشستيم ، عده اي هم پشت پنجره ها ايستاده بودند . بعد از سخنان يکي دو نفر در مورد انقلاب ، ستمکاري
حکومت فعلي و وظايف ما در راه براندازي اين رژيم ، نوبت به عموي احترام السادات رسيد که حالا ديگر روحاني
معروفي شده و به خاطر آن چند ماه زندان در نظر همه قهرماني بود. او ابتدا قدري از مناقب آقاجون صحبت کرد و در

تعريف تاريخچه ي انقلابي خانواده ي ما گفت:
-اين خانواده ي محترم از سالها قبل در راه دين و ميهن مبارزه کرده اند و در اين راه زخمها خورده اند ، در سال چهل و
دو بعد از جريان پونزده خرداد و دستگيري آقاي خميني مجبور به ترک خانه و ديارشان شدند و از قم کوچ کردند ،
چون امنيتشان در خطر بود ، در اين راه جوان دادند ، پسر برومندشان را سر به نيست کردند ، دامادشان هنوز در زندان
است خدا مي داند چه شکنجه ها ديده...
براي مدتي مطالب را قاطي کردم ، نمي فهميدم در مورد چه کساني صحبت مي کند ، با آرنج به پهلوي احترام سادات زدم
و پرسيدم:
-از کي داره حرف مي زنه؟
-خوب از شوهر تو ديگه!
-نه منظورم اون جوون که سر به نيست شد و اينهاست...
-خوب احمد رو ميگه ديگه.
-وا احمد ما؟!! داشتم شاخ در مي آوردم.
-خوب بعله هيچ فکر کردي چقدر مرگش مشکوک بود . وسط خيابون ، بعد از سه روز ما رو خبر کردند که علي رفت
پزشکي قانوني براي شناسايي جسد تازه مي گفت آثار ضرب و جرح هم در بدنش بوده.
-لابد با يه معتاد ديگه سر مواد دعواش شده بوده.
-اين حرفا رو نزن پشت سر مرده.
-اين مزخرفا در مورد اومدن ما از قم رو کي به آقا گفته؟
-وا مگه نمي دوني ، بعد از همون جريانات پونزده خرداد بود که شماها از قم اومدين ، آقاجون و محمود حسابي در خطر
بودن ، حتما تو بچه بودي يادت نيست.

-با حرص گفتم ، خوبم يادمه ما سال چهل اومديم تهرون ، چطور محمود به خودش اجازه ميده ، اين دروغها رو به آقا
بگه و از شور و هيجان مردم سوء استفاده کنه.
حالا ديگر سخن به محمود رسيده بود که از چنان پدري چنين پسري هم انتظار مي رفت ، پسري که جان مال خود را در
راه انقلاب صرف کرده از هيچ فداکاري ، گذشت و زحمتي فرو گذار نمي کند. خرج دهها خانواده از زندانيان سياسي را
مي دهد و مثل يک پدر از آنها مراقبت و سرپرستي مي کند ، خانواده ي خواهرش که جاي خود دارد که چندين سال
است که اين برادر جور آنها را کشيده و نگذاشته لحظه اي احساس کمبود و بي کسي کنند . در اين موقع با اشاره اي ،
ناگهان سيامک از ميان جمعيت بلند شد و به طرف او رفت ، گويي براي اين کار تعليم ديده بود و دقيقا مي دانست چه
وقت بايد بلند شود و ايفاي نقش کند ، آقا دستي به سر سيامک کشيد گفت:
-اين طفل معصوم فرزند يکي از مجاهدين شريف راه اسلامه که سالهاست در زندان و زير شکنجه به سر مي بره ، دست
جنايتکار رژِيم اين بچه و صدها بچه ي مثل اونو يتيم و محروم کرده ، خدا را شکر که اين بچه دايي مهربان و از جان
گذشته اي مثل آقا محمود صادقي دارد که جاي پدر را برايش پر کند ، وگرنه خدا مي داند در غيبت پدر چه بر سر اين
خانواده مظلوم مي آمد...
حالت تهوع بهم دست داده بود ، احساس مي کردم يقه ي بلوزم دارد خفه ام مي کند ، بي اختيار دست انداختم و آن را
کشيدم ، دگمه ي يقه کنده شد و به طرفي پريد ، با چشمان خشمي از جا برخاستم که خانم جون و احترام سادات که در
کنارم نشسته بودند به وحشت افتادند ، احترام گوشه ي چادرم را مي کشيد و مي گفت:
-بشين معصوم تو رو ارواح خاک آقات بشين ، زشته.
محمود پشت سر واعظ روبروي جمعيت نشسته بود و با نگراني مرا نگاه مي کرد ، مي خواستم فرياد بزنم ولي صدايم
گرفته بود ، سيامک که در کنار واعظ بود با ترس و تعجب از ميان جمعيت راه را باز کرد و به طرف من آمد ، دستش را
کشيدم و گفتم:

-خجالت نميکشي؟
خانوم جون توي صورتش مي زد و مي گفت:
-خدا مرگم بده ، آبروريزي نکن دختر.
با تنفر به محمود نگاه کردم ، مي خواستم خيلي چيزها بگويم که ناگهان صداي نوحه بلند شد ، همه ايستادند و مشغول
سينه زني شدند ، از ميان جمعيت راهي پيدا کردم و در حالي که دست سيامک را با خشم مي فشردم از خانه بيرون
آمدم. مسعود پايين چادرم را گرفته بود و به دنبالم مي دويد . دلم ميخواست آنقدر سيامک را کتک بزنم که سياه و
کبود شود ، در ماشين را باز کردم و با خشونت به درون ماشين هلش دادم. سيامک مرتب مي گفت:
-چته ؟ مگه چي ده ؟
-فقط خفه شو!
صدايم آنچنان آمرانه و خشن بود که بچه ها تا رسيدن به خانه کلامي حرف نزدند و به من فرصت دادند تا به خود
بگويم:
-تقصير اين بچه چيه ؟ اون در اين ميون چه گناهي داره ؟
وقتي به خانه رسيدم اول مدتي به زمين و زمان و محمود و علي و احترام بد و بيراه گفتم و بعد نشستم و زار زار گريه
کردم. سيامک سرافکنده روبرويم نشسته بود. مسعود ليواني آب برايم آورد و با چشماني پر اشک خواست آن را بنوشم
تا شايد حالم بهتر شود . کم کم آرام گرفتم. سيامک گفت:
-نمي دونم تو از چي انقدر ناراحتي ولي هر چي هست ببخشيد
-يعني تو نمي دوين ؟ چطور نمي دوني؟ ببينم تو در تمام مراسمي که با محمد مي ري همين کارا رو مي کني؟ تو رو به
همه نشون مي دن ؟
با غرور گفت:
-بله ! کلي هم از بابا تعريف ميکنن.


ادامه دارد...





با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد