3446 2 نظـــــــر  

آخرين خبر/ در شب هاي سرد زمستان با داستان زيبا و خواندني «شب هفتمين بدر» در بخش کتاب آخرين خبر همراه خانه هاي گرماتن هستيم .
اميدواريم از خواندن اين رمان خارجي به قلم «ويکتوريا هولت» لذت ببريد.


قسمت قبل

- از نزديک به نوک آن نگاه کنيد ، آن قسمتي است که به کاله فريتز فرو رفته بود . متوجه چيزي نمي شويد ؟
او روي تير خم شد و وقتي سرش را بلند کرد و نگاهش را به من دوخت حالت چشمانش آرامش هميشگي را نداشت
. گفت :
- خداي من نوکش را به چيزي آغشته اند .
- شما نمي دانيد چيست ؟
- فکر مي کنم بدانم . به خاطر مي آورم در گذشته با تير و کمان به شکار گراز و گوزن مي رفتند . آنها نوک تير را با
محلولي آغشته مي کردند .....
گفتم :
- زهر ؟
او سرش را تکان داد .
- من آن را ديده ام . چنين لکه اي برجاي مي گذارد .
احساس پريشاني کردم .
- اگر کسي از روي عمد تير زهرآگين را به طرف فريتز نشانه رفته باشد . اگر آن دو مرد سعي داشته اند او را
بدزدند ، معنايش چيست ؟
- تو به من بگو ، دوشيزه ترانت . چون من چيزي براي گفتن ندارم .
- کاش مي دانستم .
- شايد ما درباره ي آن لکه اشتباه مي کنيم . ممکن است چيز ديگري باشد . بچه ها گاه گاهي وحشيانه تيراندازي
مي کنند . امکان دارد کسي بدون قصد فريتز را هدف گرفته باشد .
- و بعد قصد دزديدن او را کرده باشد ؟
- ولي آنها داگوبرت را دزديده اند .
- ولي به جاي فريتز .
- خوب خانم . اين داستان کمي خيالي به نظر مي رسد .
- فکر مي کنم اين دو اتفاقي که پشت سر هم روي داد احتمال تصادفي بودن آنها را کم مي کند .
- حاال چکار مي توانيم بکنيم ؟
- بايد مراقب فريتز باشيم . بايد اطمينان حاصل کنيم سوقصد هاي ديگر موفقيت آميز نباشد . آن کالهي که من
برايش خريدم دوبار زندگيش را نجات داد . اين را بايد به عنوان اخطار تلقي کنيم . اگر اشتباه کرده باشيم ، اگر تير
بي هدف پرتاب شده باشد و تغيير رنگ از زهر نباشد و اگر آن دو مرد فقط راهزناني بوده اند که قصد داشتند يکي
از پسرهاي کنت را بدزدند و بعد از ترس نظرشان را تغيير داده اند ، خوب ضرري نکرده ايم .
- مي بينم که واقعا نگران شده اي دوشيزه ترانت . مطمئن باش هر کاري که بتوانم انجام مي دهم تا تو مراقب فريتز
باشي .
نامه اي از ماکسيميليان رسيد . او مي خواست مرا در قصر سلطنتي ببيند و خانم گرابن قرار بود همراه من بيايد . او
فکر کرده بود اگر ما همراه همديگر برويم کمتر مشخص خواهد بود .
هنگامي که خانم گرابن به اتاق من آمد چهره اش از رضايت مي درخشيد . زير لب خنديد :
- فرماني از طرف دوک . اطمينان داشتم خيلي دور نخواهد بود . نيم ساعت ديگر حرکت مي کنيم . پدر کراتز تمام
صبح را کنار بچه ها مي ماند و فريدا هم دختر خوبي است . به او گفتم چشمش به بچه ها باشد . تو مي تواني به فريدا
اعتماد کني . هميشه خيلي خوب است که زن و شوهر در يک خانه با هم کار کنند . تا آنجا که من تجربه دارم ثبات
بيشتري به کارشان مي بخشند .
او ادامه داد که چطور پرينز اشتاين کالسکه ران براي همسرش فريدا تقاضاي کار کرده است و اين که خانم گرابن
به اين نتيجه رسيده بود که به اندازه ي کافي در قصر براي فريدا کار هست . چرا که اليا استعداد غير مترقبه اي در
درست کردن نوشابه هاي معطر از خود نشان داده است و او مي تواند از وجودش در اين زمينه استفاده کند
.
گمان مي کنم خانم گرابن فقط براي سربه سر گذاشتن با من حرف مي زد . او مي دانست چقدر براي آماده شدن و
رفتن به قصر ماکسيميليان بي تابم .
ما شهر را دور زديم و راهمان را از جاده اي که به طرف قصر دوک مي رفت ادامه داديم . من قبلا تا اين حد به آن
نزديک نشده بودم . تنها آن را از پنجره هاي کالکسبرگ و از شهر ديده بودم .
همچنان که به آن نزديک مي شديم شکوه و عظمت قصر بيشتر به چشم مي آمد . به نظر مي رسيد از ميان پارک
جنگلي سر بر افراشته باشد و گويي يکي از ديوارهايش ادامه ي ديواره ي کوهستان است . باالي سر ما برج ها و
مناره ها سر به فلک کشيده بود . قصر تسخير ناپذير با سنگ هاي خاکستري که صد ها سال درمقابل زمان ايستاده
بود . سرم را باال بردم و باالي برج را نگاه کردم و مجسم کردم که روغن داغ بر سر متجاوزين مي ريزد .
جلوي دروازه يقصر سربازاني با لباس نظامي انجام وظيفه مي کردند . هنگامي که کالسکه ي ما نزديک شد سربازان با
خشونت به ما نگاه کردند و وقتي که خانم گرابن فرياد زد :
- سالم گروهبان !
آنها را ديدم که آشکارا آرام شدند . او گفت :
- ما طبق دستور اينجا آمده ايم .
و سربازان اجازه دادند از ميان دروازه ها بگذريم و وارد باغ شويم . خانم گرابن زير لب خنديد :
- خداي من ، ياد گذشته ها افتادم . آن پنجره را مي بيني ؟ مهدکودک من آنجا بود .
با خودم فکر کردم حاال يک بچه آنجاست . بچه ي او ! شايد دارد ما را نگاه مي کند . او هم به نوبه ي خود وارث تمام
اينها مي شود .
خانم گرابن با اعتماد به نفس شخصي که راهش را مي داند راه مي رفت . سربازان بيشتري جلوي در بزرگ ساخته
شده از چوب بلوط ايستاده بودند . آنها چشم از ما برنمي گرفتند . خانم گرابن به آنها خنديد و من متوجه خنده ي
متقابل آنها شدم . موقعيت او در زمان هاي گذشته امتياز مخصوصي در قصر به او بخشيده بود . او اعالم کرد :
- ما طبق دستور به اينجا آمده ايم .
سربازي جلو امد . من گروهبان فرانک را که هنگام بيرون آوردن صليب مراسم دسته جمعي آنجا بود به خاطر
آوردم . او به هردوي ما تعظيم کرد . گفت :
- لطفا از اين طرف تشريفت بياوريد ، خانم ها .
خانم گرابن سرش را تکان داد :


- فرزندانت چطورند ؟ و بچه کوچولو ؟
- همه خوب هستند .
- و خانم فرانک ؟
- خوب است ، متشکرم .
- زايمانش راحت بود ؟
- نسبتا خوب بود . علتش اين بود که اين بار خيلي نمي ترسيد .
خانم گرابن سرش را تکان داد و گفت :
- اين اتاق شکار است .
خودم آن را دريافتم . روي ديوار ساز و برگ آويزان بود ... تفنگ و نيزه و سر پر شده ي حيوانت . اتاق شکار قصر
کالکسبرگ نسخه ي المثني اين اتاق بود . ما به اتاق ديگري رفتيم و بعد يکي ديگر . سقف ها بلند بودند . هريک از
اتاق ها پنجره هاي مدور و تخته کوبي هاي سبک گوتبک را داشتند . بعضي از آنها بالکن هايي داشتند که نماي شهر
و دره ي پشت آن تا کالکسبرگ را به تماشا مي گذاشت .
در سالن بزرگ ستون بزرگي قرار داشت که دور ان درختي نقاشي شده بود که مانند درختي حقيقي به نظر مي رسيد
. متوجه شدم که حروف قرمز و سبز به آن اضافه شده است .
خانم گرابن که ديد به آن نگاه مي کنم توضيح داد :
- اين شجره نامه ي خانوادگي است . خط قرمز مخصوص مردان است و خط سبز به زنان تعلق دارد .
اگر آن قدر مشتاق ديدن ماکسيميليان نبودم دوست داشتم به آن دست بزنم و آن را بررسي کنم . به خودم گفتم در
آينده اي نزديک فرصت اين کار را خواهم داشت و نام من نيز بر آن افزوده خواهد شد .
از پلکاني باال رفتيم و در مقابل ما دري قرار گرفته بود که سالح هاي سلطنتي و پرچم کشور روي آن نقاشي شده بود
. اينجا اتاق هاي دوک قرار داشت .
گروهبان فرانک در را گشود و ما وارد داالني شديم که با قالي هاي ضخيم فرش شده بود . خانم گرابن به اتاقي
راهنمايي شد و او اخم هايش را در هم کشيد و من و گروهبان فرانک تنها مانديم .
او مرا کمي جلوتر تا مقابل يک در راهنمايي کرد . در را نواخت . ماکسيميليان اجازه ي دخول داد . گروهبان در را باز
کرد . پاشنه هايش را به هم کوبيد ، تعظيم غرايي کرد و ورود مرا اعالم کرد .
سپس در پشت سر من بسته شد و ما با همان روحي که هميشه هنگام ديدن يکديگر در ما مي دميد به سوي هم
دويديم . نهايتا او گفت :
- بايد تو را مي ديدم . مراسم تدفين در پيش است و حاال به هيج وجه نمي توانم جلوي آن را بگيرم .
حضور او ناآرامي مرا که به خاطر عبور از اتاق هاي قصر در من ايجاد شده بود از ميان برد . هنگامي که از کنار
سربازان و دروازه هاي قصر مي گذشتم سال ها سنت خانوادگي را در اطراف خود احساس مي کردم . آن گاه درک
کردم که چقدر براي ماکسيميليان دشوار خواهد بود که مرا به عنوان همسرش به مردم معرفي کند . هنگامي که آنها
اعتقاد داشتند او با ويلهلمينا ازدواج کرده است . با خود فکر کردم درست اين است که ... به خصوص در آن زمان ...
راز خود را مخفي نگاه داريم . ماکسيميليان گفت :
- چقدر دلم برايت تنگ شده بود ، لنشن .


- وقتي تو نزديک من نيسيتي .يک شبانه روز مثل يک سال به نظر مي رسد .
- خيلي طول نخواهد کشيد . وقتي مراسم تشيع جنازه تمام شود بايد دست به کار شوم .
- مراقب باش عشق من . به خاطر بسپار که تو حاال حکمران اين ايالت هستي .
- اينجا ايالت کوچکي است ، لنشن . مثل فرانسه يا حتي پروس نيست .
- اما براي مردم همانقدر اهميت دارد .... همانقدر مهم است که فرانسه براي فرانسوي ها و پروس براي مردمش .
- در حال حاضر وضعيت حادي داريم . هميشه وقتي حکمراني مي ميرد و شخصي ديگر جانشين او مي شود همين
طور است . تغييرات اجتناب ناپذيري وجود دارد و مردم محتاط هستند . آنها به حکمران جديد با ديده ي شک و
ترديد نگاه مي کنند تا اين که او ثابت کند ارزش جانشيني حکمران قديمي را داراست . پدر من خيلي محبوب بود .
تو مي داني که عمويم در برابر او ايستاد و کوشيد او را از حکومت خلع کند . درست همان وقتي که ما ازدواج کرديم
. به خاطر مي آوري که مريدان لودويگ در آن زمان نامناسب کلبه را منفجر کردند . اگر اين کار را نکرده بودند
زندگي ما تغيير مي کرد .
به خاطر ترسي که براي او داشتم بازويش را گرفتم . گفتم :
- مواظب خودت باش .
به من اطمينان داد :
- هيچ وقت بيشتر از اين مواظب خودم نبوده ام . حاال چيزهاي زيادي براي زندگي کردن وجود دارد . پسرعمويم
برگشته . او نتوانسته اليزه را پيدا کند . مثل اين است که او کامال ناپديد شده است . هيچ کس خبري از او نداشته
است .
- ممکن است مرده باشد ؟
- اگر مرده بود مي فهميديم . به محض اين که وقت پيدا کنم خودم به دنبالش خواهم رفت . هرطور که باشد
سراغش را مي گيرم و اگر زنده باشد حقيقت را از دهانش بيرون مي کشم .
- شايد حاال که ما همديگر را پيدا کرده ايم ديگر چندان مهم نباشد .
- لنشن عزيزم ، نمي داني چقدر دلم مي خواهد اينجا با من باشي . هر وقت مراسمي باشد دوست دارم تو در کنار من
باشي . خودت خواهي فهميد که چقدر اينجا مفيد به تشريفات هستند . به هيچ وجه زندگي آسان نيست .
- اگر ما با هم باشيم چيز ديگري نمي خواهم .
مالقات ما خيلي زود به پايان رسيد . لزوما مي بايست کوتاه باشد . دريافتم که هم اکنون موقعيت او تغيير يافته است
. او ديگر مانند گذشته آزاد نبود .
برايمان سخت بود که از هم جدا شويم . او گفت اگر امکان پذير باشد آن شب به کالکسبرگ خواهد آمد . اگر
نتوانست بيايد بايد ترتيبي مي داديم که خانم گرابن مرا به قصر دوک بياورد . گرچه مالقات هاي مکرر باعث بروز
اظهار نظر هايي مي شد و او نمي خواست مردم از ان نوع نتيجه گيري هايي بکنند که به طور قطع متداول بود ، او
مايل بود همه بدانند که من همسر او هستم و هيچ چيز به جز اين نمي توانست او را راضي کند .
اين همان چيزي بود که من هم مي خواستم و مانند او از ظرافت اين امر آگاه بودم ومي دانستم هرچه مي کنيم بايد
با دقت هرچه تمام تر انجام دهيم .
خانم گرابن بي صبرانه در انتظار من بود . گروهبان فرانک ما را تا کنار کالسکه بدرقه کرد .


- به خانمت بگو از اين که سالمت است خوشحالم . يکي از نوشابه هاي معطرم را برايش کنار گذاشته ام . ظرف چند
روز آينده برايش مي فرستم .
گروهبان فرانک از خانم گرابن تشکر کرد . و ما سوار کالسکه شديم و از تپه ها پايين آمديم و به شهر و سپس به
کالکسبرگ بازگشتيم .
در کليسا دوک موقرانه خوابيده بود . من بچه ها را به کليسا بردم تا تابوت او را که در آنجا به نمايش گذاشته بودند ،
ببينند . روي تابوت پارچه مخمل مشکي که روي آن نشان خانوادگي با نخ طاليي برودري دوزي شده بود ، کشيده
بودند. در چهار طرف تابوت شمع روشن بود و کليسا از رايحه ي گل ها پر شده بود .
نور از پنجره هاي رنگين کليسا به داخل مي تابيد و مردم غمزده از کنار تابوت مي گذشتند .
بچه ها به طرز معقولي آرام بودند و هنگامي که از کليسا خارج شديم و زير نور آفتاب قرار گرفتيم احساس کردم
آنها نفس راحتي کشيدند . مردم با هم زمزمه مي کردند :
- چقدر انسان را تحت تاثير قرار مي داد !
- کارل بيچاره ، زمان زيادي بود که در حال مرگ بود .
- حاال شاهزاده دوک شده است بايد کارهايش را سروسامان دهد .
- او به اندازه ي کافي جدي است . بگذار تا وقتي جوان است از زندگيش لذت ببرد .
- همه اش زن ! تو هميشه برايش بهانه مي آوري . بله ، او بايد به کارهايش سروصورت بدهد . اگر جنگ در بگيرد
.....
ازترس آن قلبم درهم فشرده شد . او مجبور بود به عنوان فرمانده ي ارتش به جنگ برود . به خود لرزيدم . طاقت
از دست دادن او را در جنگ نداشتم .
بچه ها خيلي زود از حالت گرفته اي که در کليسا حکمفرما بود بيرون آمدند .
داگوبرت پيشنهاد کرد :
- بهتر است برويم و نگاهي به مغازه ها بيندازيم .
ليزل مي خواست بداند :
- آيا حاال در انگلستان زمان هديه دادن است ؟
پاسخ دادم که در حقيقت روزهاي تولد و کريسمس مخصوص هديه دادن است ولي عيد قيامت مسيح هم هست ..
فريتز گفت :
- حاال عيد قيامت مسيح نيست ؟
گفتم براي همگي آنها کاله ايمني مي خرم . نظرشان را پرسيدم .
فريتز با حالتي غمگين گفت :
- فقط ان يکي جادويي بود و داگوبرت آن را گم کرد .
- در واقع من ان را گم نکردم . يک غول آمد و ان را از سرم برداشت .
فريتز ملتمسانه پرسيد :
- خانم ، غول واقعي وجود ندارد ، مگر نه ؟
- البته که نه ، مدتها پيش آنها غيب شدند .


- و داگوبرت کالهم را گم کرد .
ليزل به گريه افتاد :
- من يک کاله جادويي مي خواهم .
گفتم همگي يکي خواهند داشت و شايد آنها نيز جادويي باشند .
بدين ترتيب رفتيم و کاله خريديم . حتي براي ليزل کوچک نيز کاله خريديم . و بچه ها کاله برسر با خودستايي راه
مي رفتند و جولي ويترين مغازه ها زير چشم خودشان را نگاه مي کردند . آنها به همديگر مي خنديدند تا اين که به
آنها يادآوري کردم شهر به خاطر مرگ دوک عزادار است . داگوبرت به من گفت :
- اين عزاداري واقعي نيست بريا اين که يک دوک ديگر جانشين او شده است . او عموي من محسوب مي شود .
فريتز گفت :
- عموي من هم هست .
ليزل به اصرار گفت :
- و عموي من .
داگوبرت زير لب گفت :
- البته پدر من بايد دوک مي شد .
گفتم :
- بس است داگوبرت . اين طرز حرف زدن خيانت محسوب مي شود .
فريتز متوحش شد . اما داگوبرت از دورنماي خيانت به وجد در آمد . در عجب ماندم که فکر اين که پدرش مي
بايست به جاي ماکسيميليان مي بود از کجا به سرش رسيده است .
هنگامي که به قصر رسيديم آنها به بازي جديدي مشغول شدند ، خوابيدن در تابوت . داگوبرت فکر مي کرد دوک
است و بايد در تابوت بخوابد ، اما اين نقشي خسته کننده بود . او ترجيح مي داد نقش دزدان در جنگل را بازي کند .
تمام روز زنگ ها به صدا در آمده بودند . پرچم هاي نيمه افراشته ي قصر سلطنتي را از اتاقم مي ديدم . پرچم قلعه
ي ما نيز به همان شکل در اهتزاز بود .
بچه ها ، اگر چه آرام ، اما به هيجان آمده بودند . فضاي پرهيبت حاکم آنها را نيز در خود گرفته بود . من و خانم
گرابن آنها را براي ديدن مراسم تشيع به شهر برديم . خانم گرابن گفت :
- بايد زود راه بيفتيم . چند ساعت بعد تکان خوردن در شهر غير ممکن است .
ترتيبي داده شده بود که ما مراسم را از پنجره ي همان ميهمانخانه اي که مراسم جشن بازگشت ماکسيميليان از
برلين را ديده بوديم ، تماشا کنيم .
همگي لباس سياه پوشيديم و روي اسبي که کالسکه ي ما را مي کشيد نيز پارچه ي سياه افکنده بودند . همچنان که
در سرازيري جاده به راه افتاديم ليزل شروع به آواز خواندن کرد اما فريتز او را سرزنش کرد . او گفت :
- تو نبايد در مراسم تدفين آواز بخواني .
و براي اولين بار داگوبرت نيز حرف او را تاييد کرد .
رفتار خانم گرابن تقريبا به نوعي بود که گويي عازم مراسم جشن هستيم . او نمي توانست هيجانش را پنهان کند .
چشمهايش همه جا مي گشت ، اما چنان شايسته رفتار مي کرد که حيرت آور بود .


هم اکنون مردم در ميدان شهر جمع شده بودند . آنها روي سکوهاي ميدان جا گرفته بودند . نوارهاي سياه از پنجره
ي خانه ها آويزان بود و با وجود پرچم هاي نيمه افراشته شهر حالتي کامال عزادار به خود گرفته بود . خانم گرابن
گفت :
- بهتر است تا خيلي شلوغ نشده به ميهمانخانه برويم .
وقتي به آنجا رسيديم من نفس راحتي کشيدم . اسب و کالسکه به ميهمانخانه دار سپرده شد و مانند دفعه ي قبل
جلوي پنجره جاي گرفتيم .
ميهمانخانه در جلو آمد تا با ما حرف بزند و از دوک کارل خوبي که مرده بود و دوک کارل جوان که جانشين او مي
شد صحبت کرد . ميهمانخانه دار گفت :
- روزگار آشفته ايست . ياد روزهاي خوب گذشته بخير .بهتر است اميدوار باشيم دوک جوان حکومتي طوالني و آرام
داشته باشد . گرچه بايد بگويم نشانه ها چندان اميدوار کننده نيست .
احساس ناآرامي کردم و گفتم :
- خبر تازه چيست ؟
- مي گويند ناپلئون هرروز جنگجوتر مي شود .
- و شما فکر مي کنيد او اعالن جنگ مي کند ؟
- اين طور به نظر مي رسد .
داگوبرت تفنگي خيالي را بلند کرد و فرياد زد :
- بنگ ! بنگ ! تو مردي .
ميهمانخانه دار گفت :
- بهتر است اميدوار باشيم که چنين نخواهد شد .
داگوبرت شروع به قدم رو کرد و همچنان که از جلوي ما مي گذشت سرود ملي را مي خواند و سالم نظامي مي داد .
فريتز دنبال او افتاد و ليزل نيز به آنها پيوست . خانم گرابن با آسودگي گفت :
- خيلي خوب بچه ها ،هنوز جنگ شروع نشده است .
داگوبرت گفت :
- من به جنگ مي روم . بنگ ! همه ي شما را به جبهه مي برم . پدرم هم خواهد رفت .
فريتز گفت :
- او فرمانده ي ارتش نيست .
- بله هست . در واقع او فرمانده ي اصلي است .
- نخير او نيست . دوک فرمانده است .
- او فقط اجازه داده است دوک وانمود کند که فرمانده است . اگر او دلش مي خواست مي توانست دوک باشد .
خانم گرابن گفت :
- بس است بچه ها ، اين قدر مزخرف نگوييد !
- مزخرف نيست ، گرابن . پدرمن ....


- ديگر حرفي از تفنگ و جنگ و دوک نباشد وگرنه از ديدن مراسم تشيع جنازه خبري نيست . حاال ليزل ، اگر مي
خواهي چيزي ببيني بهتر است بيايي اينجا کنار من بنشيني .
ما در مقابل پنجره جاي گرفتيم و ميهمانخانه دار براي من و خانم گرابن براي بچه ها نوشيدني شيرين آورد
.
از برج قصر سلطنتي توپهايي به نشانه ي آغاز مراسم شليک شد . موکب سواران به آهستگي از کوه سرازير شده و
سرراهشان به کليسا جايي که دوک آرميده بود از شهر گذشتند .
همراه سواران کالسکه اي بود که تابوت در آن جاي مي گرفت و به ساحل درياچه مي رفت و در آنجا شارون آن را با
قايق به آن سو مي برد . تنها چند تن از خويشاوندان نزديک ، به رهبري ماکسيميليان و کنت فردريک به جزيره مي
رفتند .
صليب مراسم دسته جمعي همان طور که قبلا ديده بودم در زير نورخورشيد مي درخشيد و ماکسيميليان ملبس به
جامه ي رسمي مخمل ارغواني با حاشيه ي پوست خز همچون قهرمان جنگل ، دور از دسترس ، در کالسکه نشسته
بود و من همچنانکه به او خيره شده بودم با خودم گفتم : آيا اوحقيقتا شوهر من است ؟ اما هنگامي که او باال را نگاه
کرد ، چرا که مي دانست من پشت پنجره هستم و لبخند زد ديگر دور از دسترس نبود و در آن هنگام حتي مارش
شوم عزا و افسراني که به جاي پر آبي روي کالهشان پر سياه داشتند نمي توانستند مانع خوشحالي من شوند و رژه
روندگان به آرامي از مقابل ما گذشتند . داگوبرت با زمزمه اي که ترس و احترام در ان موج مي زد گفت :
- پدرم آنجاست .
و او آنجا بود ، خود کنت ، با لباس نظامي و مدالهايي که روي سينه اش مي درخيشد و پر سياهي که بر کاله نظامي
اش گذاشته بود .
او نيز باال را نگاه کرد و من احساس کردم لبخندي متکبرانه روي لبانش ظاهر شد
مدت زمان مراسم کليسا از نظر بچه ها پايان ناپذير بود . آنها بي قراري مي کردند و داگوبرت صندلي فريتز را مي
خواست چون فکر مي کرد بهتر از صندلي خودش است و به عنوان فرزند ارشد حق اوست که برآن بنشيند . او سعي
داشت فريتز را هل دهد و پايين بيندازد . اما خانم گرابن با حالت آرام خود آنها را سرجايشان نشاند .
نهايتا مراسم کليسا به پايان رسيد . تابوت براي آخرين سفر خود به جزيره در کالسکه قرار گرفت . دسته ي
موزيک ف مارش عزا نواخت و اسب ها که با مخمل سنگين سياه زره پوش شده بودند و پرهاي سياه روي سرشان
موج مي زد کالسکه را از خيابانها گذراندند . در دو طرف کالسکه سربازان گام برميداشتند .
هنگامي که رژه روندگان از ميان شهر مي گذشتند و به طرف جنگل و درياچه مي رفتند ، جمعيت سکوت کرده بود .
در موقع بازگشت کالسکه اي که تابوت را حمل مي کرد ، خالي مي بود و صاحبان اصلي عزا ديگر همراه آن نبودند .
صليب مراسم دسته جمعي به کليسا بازگردانده مي شد و در سرداب کليسا قرار مي گرفت .
داگوبرت اعالم کرد که مي خواهد سرخاک مادرش به جزيره ي قبر ها برود . خانم گرابن گفت :
- خودت مي داني که امروز هيچ کس حق رفتن به جزيره را ندارد . اگر بچه هاي خوبي باشيد من بعدا شما را سر
قبر دوک مي برم .
داگوبرت مي خواست بداند :
- کي ؟


- امروز نمي شود براي اين که روز تدفين است و کسي اجازه رفتن به آنجا را ندارد .
داگوبرت گفت :
- وقتي پدر من بميرد مراسم تشيع جنازه ي او از اين بهتر خواهد بود .
- خداي بزرگ ، اين چه طرز حرف زدن است ؟
داگوبرت خجالت زده گفت :
- من نمي خواهم او بميرد . فقط مي خواهم مراسم تدفين بهتري داشته باشد .
فريتز گفت :
- هيچ مراسمي بهتر از مراسم تدفين دوک نيست .
داگوبرت اصرار ورزيد :
- مي تواند باشد .
- ديگر از تشيع جنازه حرفي نزنيد واال بعضي ها نمي توانند به ديدن قبر دوک بروند .
اين حرف آنها را ساکت کرد ولي بي قرار بودند ..
من بازي حدس و گمان را پيشنهاد کردم که مورد قبول واقع شد و ما تا هنگامي که صليب را برگرداندند و جمعيت
شروع به متفرق شدن کرد به آن ادامه داديم .
خانم گرابن فکر کرد به زودي مي توانيم بازگرديم اما هنگامي که پايين آمديم و به اتاق پذيرايي ميهمانخانه وارد
شديم دريافتيم که جمعيت آن قدر انبوه است که ما به سختي قادر به حرکت خواهيم بود . خانم گرابن گفت :
- ما به طرف اصطبل ها مي رويم تا زماني که آماده حرکت شويم از انبوه جمعيت کاسته مي شود .
داگوبرت از ميهمانخانه بيرون دويد تا جمعيت را نگاه کند و من به خاطر اتفاقي که در جنگل افتاده بود نگران بودم .
او را دنبال کردم و صدايش زدم . سپس گروهبان فرانک را ديدم که بازوي داگوبرت را گرفته بود . او داگوبرت را
کنار کشيد و به من اشاره کرد . باال رفتم . گروهبان فرانک پاشنه هايش را به هم کوفت و تعظيم کرد . گفت :
- بيرون خيلي شلوغ است . ده دقيقه تامل کنيد ، آن وقت به طور قابل مالحظه اي خلوت تر خواهد شد . در چنين
جمعيتي بايد مواظب جيب برها باشيد . تمام دزد ها و گدا ها از مايل ها دور تر به اينجا آمده اند .امروز روز کار
آنهاست .
خانم گرابن باال آمد. او مجددا پاشنه هايش را برهم کوبيد وتعظيم کرد .
- همين االن داشتم به خانم مي گفتم بهتر است چند دقيقه صبر کنيد . چرا براي ديدن گرتشن و بچه ها به خانه ي ما
نمي رويد . او از ديدن شما خوشحال خواهد شد .
خانم گرابن گفت فکر خوبي است و آرزو کرد که کاش نوشابه اي را که قولش را داده بود همراه آورده بود .
- مهم نيست . او خيلي بيشتر از تمام نوشابه هاي روشن اشتاين از ديدن شما خوشحال خواهد شد .
خانم گرابن چهره اش روشن شد .
- فکر نمي کنم چنين اظهار نظري نسبت به نوشابه هاي من خيلي مودبانه باشد .
گفتم :
- چنين تعارفي نسبت به شما خيلي هم بهتر است .

ادامه دارد...




با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد

3446 2 نظـــــــر