آخرین خبر/ در شب های سرد زمستان با داستان زیبا و خواندنی «شب هفتمین بدر» در بخش کتاب آخرین خبر همراه خانه های گرماتن هستیم .
امیدواریم از خواندن این رمان خارجی به قلم «ویکتوریا هولت» لذت ببرید.


قسمت قبل

- از نزدیک به نوک آن نگاه کنید ، آن قسمتی است که به کاله فریتز فرو رفته بود . متوجه چیزی نمی شوید ؟
او روی تیر خم شد و وقتی سرش را بلند کرد و نگاهش را به من دوخت حالت چشمانش آرامش همیشگی را نداشت
. گفت :
- خدای من نوکش را به چیزی آغشته اند .
- شما نمی دانید چیست ؟
- فکر می کنم بدانم . به خاطر می آورم در گذشته با تیر و کمان به شکار گراز و گوزن می رفتند . آنها نوک تیر را با
محلولی آغشته می کردند .....
گفتم :
- زهر ؟
او سرش را تکان داد .
- من آن را دیده ام . چنین لکه ای برجای می گذارد .
احساس پریشانی کردم .
- اگر کسی از روی عمد تیر زهرآگین را به طرف فریتز نشانه رفته باشد . اگر آن دو مرد سعی داشته اند او را
بدزدند ، معنایش چیست ؟
- تو به من بگو ، دوشیزه ترانت . چون من چیزی برای گفتن ندارم .
- کاش می دانستم .
- شاید ما درباره ی آن لکه اشتباه می کنیم . ممکن است چیز دیگری باشد . بچه ها گاه گاهی وحشیانه تیراندازی
می کنند . امکان دارد کسی بدون قصد فریتز را هدف گرفته باشد .
- و بعد قصد دزدیدن او را کرده باشد ؟
- ولی آنها داگوبرت را دزدیده اند .
- ولی به جای فریتز .
- خوب خانم . این داستان کمی خیالی به نظر می رسد .
- فکر می کنم این دو اتفاقی که پشت سر هم روی داد احتمال تصادفی بودن آنها را کم می کند .
- حاال چکار می توانیم بکنیم ؟
- باید مراقب فریتز باشیم . باید اطمینان حاصل کنیم سوقصد های دیگر موفقیت آمیز نباشد . آن کالهی که من
برایش خریدم دوبار زندگیش را نجات داد . این را باید به عنوان اخطار تلقی کنیم . اگر اشتباه کرده باشیم ، اگر تیر
بی هدف پرتاب شده باشد و تغییر رنگ از زهر نباشد و اگر آن دو مرد فقط راهزنانی بوده اند که قصد داشتند یکی
از پسرهای کنت را بدزدند و بعد از ترس نظرشان را تغییر داده اند ، خوب ضرری نکرده ایم .
- می بینم که واقعا نگران شده ای دوشیزه ترانت . مطمئن باش هر کاری که بتوانم انجام می دهم تا تو مراقب فریتز
باشی .
نامه ای از ماکسیمیلیان رسید . او می خواست مرا در قصر سلطنتی ببیند و خانم گرابن قرار بود همراه من بیاید . او
فکر کرده بود اگر ما همراه همدیگر برویم کمتر مشخص خواهد بود .
هنگامی که خانم گرابن به اتاق من آمد چهره اش از رضایت می درخشید . زیر لب خندید :
- فرمانی از طرف دوک . اطمینان داشتم خیلی دور نخواهد بود . نیم ساعت دیگر حرکت می کنیم . پدر کراتز تمام
صبح را کنار بچه ها می ماند و فریدا هم دختر خوبی است . به او گفتم چشمش به بچه ها باشد . تو می توانی به فریدا
اعتماد کنی . همیشه خیلی خوب است که زن و شوهر در یک خانه با هم کار کنند . تا آنجا که من تجربه دارم ثبات
بیشتری به کارشان می بخشند .
او ادامه داد که چطور پرینز اشتاین کالسکه ران برای همسرش فریدا تقاضای کار کرده است و این که خانم گرابن
به این نتیجه رسیده بود که به اندازه ی کافی در قصر برای فریدا کار هست . چرا که الیا استعداد غیر مترقبه ای در
درست کردن نوشابه های معطر از خود نشان داده است و او می تواند از وجودش در این زمینه استفاده کند
.
گمان می کنم خانم گرابن فقط برای سربه سر گذاشتن با من حرف می زد . او می دانست چقدر برای آماده شدن و
رفتن به قصر ماکسیمیلیان بی تابم .
ما شهر را دور زدیم و راهمان را از جاده ای که به طرف قصر دوک می رفت ادامه دادیم . من قبلا تا این حد به آن
نزدیک نشده بودم . تنها آن را از پنجره های کالکسبرگ و از شهر دیده بودم .
همچنان که به آن نزدیک می شدیم شکوه و عظمت قصر بیشتر به چشم می آمد . به نظر می رسید از میان پارک
جنگلی سر بر افراشته باشد و گویی یکی از دیوارهایش ادامه ی دیواره ی کوهستان است . باالی سر ما برج ها و
مناره ها سر به فلک کشیده بود . قصر تسخیر ناپذیر با سنگ های خاکستری که صد ها سال درمقابل زمان ایستاده
بود . سرم را باال بردم و باالی برج را نگاه کردم و مجسم کردم که روغن داغ بر سر متجاوزین می ریزد .
جلوی دروازه یقصر سربازانی با لباس نظامی انجام وظیفه می کردند . هنگامی که کالسکه ی ما نزدیک شد سربازان با
خشونت به ما نگاه کردند و وقتی که خانم گرابن فریاد زد :
- سالم گروهبان !
آنها را دیدم که آشکارا آرام شدند . او گفت :
- ما طبق دستور اینجا آمده ایم .
و سربازان اجازه دادند از میان دروازه ها بگذریم و وارد باغ شویم . خانم گرابن زیر لب خندید :
- خدای من ، یاد گذشته ها افتادم . آن پنجره را می بینی ؟ مهدکودک من آنجا بود .
با خودم فکر کردم حاال یک بچه آنجاست . بچه ی او ! شاید دارد ما را نگاه می کند . او هم به نوبه ی خود وارث تمام
اینها می شود .
خانم گرابن با اعتماد به نفس شخصی که راهش را می داند راه می رفت . سربازان بیشتری جلوی در بزرگ ساخته
شده از چوب بلوط ایستاده بودند . آنها چشم از ما برنمی گرفتند . خانم گرابن به آنها خندید و من متوجه خنده ی
متقابل آنها شدم . موقعیت او در زمان های گذشته امتیاز مخصوصی در قصر به او بخشیده بود . او اعالم کرد :
- ما طبق دستور به اینجا آمده ایم .
سربازی جلو امد . من گروهبان فرانک را که هنگام بیرون آوردن صلیب مراسم دسته جمعی آنجا بود به خاطر
آوردم . او به هردوی ما تعظیم کرد . گفت :
- لطفا از این طرف تشریفت بیاورید ، خانم ها .
خانم گرابن سرش را تکان داد :


- فرزندانت چطورند ؟ و بچه کوچولو ؟
- همه خوب هستند .
- و خانم فرانک ؟
- خوب است ، متشکرم .
- زایمانش راحت بود ؟
- نسبتا خوب بود . علتش این بود که این بار خیلی نمی ترسید .
خانم گرابن سرش را تکان داد و گفت :
- این اتاق شکار است .
خودم آن را دریافتم . روی دیوار ساز و برگ آویزان بود ... تفنگ و نیزه و سر پر شده ی حیوانت . اتاق شکار قصر
کالکسبرگ نسخه ی المثنی این اتاق بود . ما به اتاق دیگری رفتیم و بعد یکی دیگر . سقف ها بلند بودند . هریک از
اتاق ها پنجره های مدور و تخته کوبی های سبک گوتبک را داشتند . بعضی از آنها بالکن هایی داشتند که نمای شهر
و دره ی پشت آن تا کالکسبرگ را به تماشا می گذاشت .
در سالن بزرگ ستون بزرگی قرار داشت که دور ان درختی نقاشی شده بود که مانند درختی حقیقی به نظر می رسید
. متوجه شدم که حروف قرمز و سبز به آن اضافه شده است .
خانم گرابن که دید به آن نگاه می کنم توضیح داد :
- این شجره نامه ی خانوادگی است . خط قرمز مخصوص مردان است و خط سبز به زنان تعلق دارد .
اگر آن قدر مشتاق دیدن ماکسیمیلیان نبودم دوست داشتم به آن دست بزنم و آن را بررسی کنم . به خودم گفتم در
آینده ای نزدیک فرصت این کار را خواهم داشت و نام من نیز بر آن افزوده خواهد شد .
از پلکانی باال رفتیم و در مقابل ما دری قرار گرفته بود که سالح های سلطنتی و پرچم کشور روی آن نقاشی شده بود
. اینجا اتاق های دوک قرار داشت .
گروهبان فرانک در را گشود و ما وارد داالنی شدیم که با قالی های ضخیم فرش شده بود . خانم گرابن به اتاقی
راهنمایی شد و او اخم هایش را در هم کشید و من و گروهبان فرانک تنها ماندیم .
او مرا کمی جلوتر تا مقابل یک در راهنمایی کرد . در را نواخت . ماکسیمیلیان اجازه ی دخول داد . گروهبان در را باز
کرد . پاشنه هایش را به هم کوبید ، تعظیم غرایی کرد و ورود مرا اعالم کرد .
سپس در پشت سر من بسته شد و ما با همان روحی که همیشه هنگام دیدن یکدیگر در ما می دمید به سوی هم
دویدیم . نهایتا او گفت :
- باید تو را می دیدم . مراسم تدفین در پیش است و حاال به هیج وجه نمی توانم جلوی آن را بگیرم .
حضور او ناآرامی مرا که به خاطر عبور از اتاق های قصر در من ایجاد شده بود از میان برد . هنگامی که از کنار
سربازان و دروازه های قصر می گذشتم سال ها سنت خانوادگی را در اطراف خود احساس می کردم . آن گاه درک
کردم که چقدر برای ماکسیمیلیان دشوار خواهد بود که مرا به عنوان همسرش به مردم معرفی کند . هنگامی که آنها
اعتقاد داشتند او با ویلهلمینا ازدواج کرده است . با خود فکر کردم درست این است که ... به خصوص در آن زمان ...
راز خود را مخفی نگاه داریم . ماکسیمیلیان گفت :
- چقدر دلم برایت تنگ شده بود ، لنشن .


- وقتی تو نزدیک من نیسیتی .یک شبانه روز مثل یک سال به نظر می رسد .
- خیلی طول نخواهد کشید . وقتی مراسم تشیع جنازه تمام شود باید دست به کار شوم .
- مراقب باش عشق من . به خاطر بسپار که تو حاال حکمران این ایالت هستی .
- اینجا ایالت کوچکی است ، لنشن . مثل فرانسه یا حتی پروس نیست .
- اما برای مردم همانقدر اهمیت دارد .... همانقدر مهم است که فرانسه برای فرانسوی ها و پروس برای مردمش .
- در حال حاضر وضعیت حادی داریم . همیشه وقتی حکمرانی می میرد و شخصی دیگر جانشین او می شود همین
طور است . تغییرات اجتناب ناپذیری وجود دارد و مردم محتاط هستند . آنها به حکمران جدید با دیده ی شک و
تردید نگاه می کنند تا این که او ثابت کند ارزش جانشینی حکمران قدیمی را داراست . پدر من خیلی محبوب بود .
تو می دانی که عمویم در برابر او ایستاد و کوشید او را از حکومت خلع کند . درست همان وقتی که ما ازدواج کردیم
. به خاطر می آوری که مریدان لودویگ در آن زمان نامناسب کلبه را منفجر کردند . اگر این کار را نکرده بودند
زندگی ما تغییر می کرد .
به خاطر ترسی که برای او داشتم بازویش را گرفتم . گفتم :
- مواظب خودت باش .
به من اطمینان داد :
- هیچ وقت بیشتر از این مواظب خودم نبوده ام . حاال چیزهای زیادی برای زندگی کردن وجود دارد . پسرعمویم
برگشته . او نتوانسته الیزه را پیدا کند . مثل این است که او کامال ناپدید شده است . هیچ کس خبری از او نداشته
است .
- ممکن است مرده باشد ؟
- اگر مرده بود می فهمیدیم . به محض این که وقت پیدا کنم خودم به دنبالش خواهم رفت . هرطور که باشد
سراغش را می گیرم و اگر زنده باشد حقیقت را از دهانش بیرون می کشم .
- شاید حاال که ما همدیگر را پیدا کرده ایم دیگر چندان مهم نباشد .
- لنشن عزیزم ، نمی دانی چقدر دلم می خواهد اینجا با من باشی . هر وقت مراسمی باشد دوست دارم تو در کنار من
باشی . خودت خواهی فهمید که چقدر اینجا مفید به تشریفات هستند . به هیچ وجه زندگی آسان نیست .
- اگر ما با هم باشیم چیز دیگری نمی خواهم .
مالقات ما خیلی زود به پایان رسید . لزوما می بایست کوتاه باشد . دریافتم که هم اکنون موقعیت او تغییر یافته است
. او دیگر مانند گذشته آزاد نبود .
برایمان سخت بود که از هم جدا شویم . او گفت اگر امکان پذیر باشد آن شب به کالکسبرگ خواهد آمد . اگر
نتوانست بیاید باید ترتیبی می دادیم که خانم گرابن مرا به قصر دوک بیاورد . گرچه مالقات های مکرر باعث بروز
اظهار نظر هایی می شد و او نمی خواست مردم از ان نوع نتیجه گیری هایی بکنند که به طور قطع متداول بود ، او
مایل بود همه بدانند که من همسر او هستم و هیچ چیز به جز این نمی توانست او را راضی کند .
این همان چیزی بود که من هم می خواستم و مانند او از ظرافت این امر آگاه بودم ومی دانستم هرچه می کنیم باید
با دقت هرچه تمام تر انجام دهیم .
خانم گرابن بی صبرانه در انتظار من بود . گروهبان فرانک ما را تا کنار کالسکه بدرقه کرد .


- به خانمت بگو از این که سالمت است خوشحالم . یکی از نوشابه های معطرم را برایش کنار گذاشته ام . ظرف چند
روز آینده برایش می فرستم .
گروهبان فرانک از خانم گرابن تشکر کرد . و ما سوار کالسکه شدیم و از تپه ها پایین آمدیم و به شهر و سپس به
کالکسبرگ بازگشتیم .
در کلیسا دوک موقرانه خوابیده بود . من بچه ها را به کلیسا بردم تا تابوت او را که در آنجا به نمایش گذاشته بودند ،
ببینند . روی تابوت پارچه مخمل مشکی که روی آن نشان خانوادگی با نخ طالیی برودری دوزی شده بود ، کشیده
بودند. در چهار طرف تابوت شمع روشن بود و کلیسا از رایحه ی گل ها پر شده بود .
نور از پنجره های رنگین کلیسا به داخل می تابید و مردم غمزده از کنار تابوت می گذشتند .
بچه ها به طرز معقولی آرام بودند و هنگامی که از کلیسا خارج شدیم و زیر نور آفتاب قرار گرفتیم احساس کردم
آنها نفس راحتی کشیدند . مردم با هم زمزمه می کردند :
- چقدر انسان را تحت تاثیر قرار می داد !
- کارل بیچاره ، زمان زیادی بود که در حال مرگ بود .
- حاال شاهزاده دوک شده است باید کارهایش را سروسامان دهد .
- او به اندازه ی کافی جدی است . بگذار تا وقتی جوان است از زندگیش لذت ببرد .
- همه اش زن ! تو همیشه برایش بهانه می آوری . بله ، او باید به کارهایش سروصورت بدهد . اگر جنگ در بگیرد
.....
ازترس آن قلبم درهم فشرده شد . او مجبور بود به عنوان فرمانده ی ارتش به جنگ برود . به خود لرزیدم . طاقت
از دست دادن او را در جنگ نداشتم .
بچه ها خیلی زود از حالت گرفته ای که در کلیسا حکمفرما بود بیرون آمدند .
داگوبرت پیشنهاد کرد :
- بهتر است برویم و نگاهی به مغازه ها بیندازیم .
لیزل می خواست بداند :
- آیا حاال در انگلستان زمان هدیه دادن است ؟
پاسخ دادم که در حقیقت روزهای تولد و کریسمس مخصوص هدیه دادن است ولی عید قیامت مسیح هم هست ..
فریتز گفت :
- حاال عید قیامت مسیح نیست ؟
گفتم برای همگی آنها کاله ایمنی می خرم . نظرشان را پرسیدم .
فریتز با حالتی غمگین گفت :
- فقط ان یکی جادویی بود و داگوبرت آن را گم کرد .
- در واقع من ان را گم نکردم . یک غول آمد و ان را از سرم برداشت .
فریتز ملتمسانه پرسید :
- خانم ، غول واقعی وجود ندارد ، مگر نه ؟
- البته که نه ، مدتها پیش آنها غیب شدند .


- و داگوبرت کالهم را گم کرد .
لیزل به گریه افتاد :
- من یک کاله جادویی می خواهم .
گفتم همگی یکی خواهند داشت و شاید آنها نیز جادویی باشند .
بدین ترتیب رفتیم و کاله خریدیم . حتی برای لیزل کوچک نیز کاله خریدیم . و بچه ها کاله برسر با خودستایی راه
می رفتند و جولی ویترین مغازه ها زیر چشم خودشان را نگاه می کردند . آنها به همدیگر می خندیدند تا این که به
آنها یادآوری کردم شهر به خاطر مرگ دوک عزادار است . داگوبرت به من گفت :
- این عزاداری واقعی نیست بریا این که یک دوک دیگر جانشین او شده است . او عموی من محسوب می شود .
فریتز گفت :
- عموی من هم هست .
لیزل به اصرار گفت :
- و عموی من .
داگوبرت زیر لب گفت :
- البته پدر من باید دوک می شد .
گفتم :
- بس است داگوبرت . این طرز حرف زدن خیانت محسوب می شود .
فریتز متوحش شد . اما داگوبرت از دورنمای خیانت به وجد در آمد . در عجب ماندم که فکر این که پدرش می
بایست به جای ماکسیمیلیان می بود از کجا به سرش رسیده است .
هنگامی که به قصر رسیدیم آنها به بازی جدیدی مشغول شدند ، خوابیدن در تابوت . داگوبرت فکر می کرد دوک
است و باید در تابوت بخوابد ، اما این نقشی خسته کننده بود . او ترجیح می داد نقش دزدان در جنگل را بازی کند .
تمام روز زنگ ها به صدا در آمده بودند . پرچم های نیمه افراشته ی قصر سلطنتی را از اتاقم می دیدم . پرچم قلعه
ی ما نیز به همان شکل در اهتزاز بود .
بچه ها ، اگر چه آرام ، اما به هیجان آمده بودند . فضای پرهیبت حاکم آنها را نیز در خود گرفته بود . من و خانم
گرابن آنها را برای دیدن مراسم تشیع به شهر بردیم . خانم گرابن گفت :
- باید زود راه بیفتیم . چند ساعت بعد تکان خوردن در شهر غیر ممکن است .
ترتیبی داده شده بود که ما مراسم را از پنجره ی همان میهمانخانه ای که مراسم جشن بازگشت ماکسیمیلیان از
برلین را دیده بودیم ، تماشا کنیم .
همگی لباس سیاه پوشیدیم و روی اسبی که کالسکه ی ما را می کشید نیز پارچه ی سیاه افکنده بودند . همچنان که
در سرازیری جاده به راه افتادیم لیزل شروع به آواز خواندن کرد اما فریتز او را سرزنش کرد . او گفت :
- تو نباید در مراسم تدفین آواز بخوانی .
و برای اولین بار داگوبرت نیز حرف او را تایید کرد .
رفتار خانم گرابن تقریبا به نوعی بود که گویی عازم مراسم جشن هستیم . او نمی توانست هیجانش را پنهان کند .
چشمهایش همه جا می گشت ، اما چنان شایسته رفتار می کرد که حیرت آور بود .


هم اکنون مردم در میدان شهر جمع شده بودند . آنها روی سکوهای میدان جا گرفته بودند . نوارهای سیاه از پنجره
ی خانه ها آویزان بود و با وجود پرچم های نیمه افراشته شهر حالتی کامال عزادار به خود گرفته بود . خانم گرابن
گفت :
- بهتر است تا خیلی شلوغ نشده به میهمانخانه برویم .
وقتی به آنجا رسیدیم من نفس راحتی کشیدم . اسب و کالسکه به میهمانخانه دار سپرده شد و مانند دفعه ی قبل
جلوی پنجره جای گرفتیم .
میهمانخانه در جلو آمد تا با ما حرف بزند و از دوک کارل خوبی که مرده بود و دوک کارل جوان که جانشین او می
شد صحبت کرد . میهمانخانه دار گفت :
- روزگار آشفته ایست . یاد روزهای خوب گذشته بخیر .بهتر است امیدوار باشیم دوک جوان حکومتی طوالنی و آرام
داشته باشد . گرچه باید بگویم نشانه ها چندان امیدوار کننده نیست .
احساس ناآرامی کردم و گفتم :
- خبر تازه چیست ؟
- می گویند ناپلئون هرروز جنگجوتر می شود .
- و شما فکر می کنید او اعالن جنگ می کند ؟
- این طور به نظر می رسد .
داگوبرت تفنگی خیالی را بلند کرد و فریاد زد :
- بنگ ! بنگ ! تو مردی .
میهمانخانه دار گفت :
- بهتر است امیدوار باشیم که چنین نخواهد شد .
داگوبرت شروع به قدم رو کرد و همچنان که از جلوی ما می گذشت سرود ملی را می خواند و سالم نظامی می داد .
فریتز دنبال او افتاد و لیزل نیز به آنها پیوست . خانم گرابن با آسودگی گفت :
- خیلی خوب بچه ها ،هنوز جنگ شروع نشده است .
داگوبرت گفت :
- من به جنگ می روم . بنگ ! همه ی شما را به جبهه می برم . پدرم هم خواهد رفت .
فریتز گفت :
- او فرمانده ی ارتش نیست .
- بله هست . در واقع او فرمانده ی اصلی است .
- نخیر او نیست . دوک فرمانده است .
- او فقط اجازه داده است دوک وانمود کند که فرمانده است . اگر او دلش می خواست می توانست دوک باشد .
خانم گرابن گفت :
- بس است بچه ها ، این قدر مزخرف نگویید !
- مزخرف نیست ، گرابن . پدرمن ....


- دیگر حرفی از تفنگ و جنگ و دوک نباشد وگرنه از دیدن مراسم تشیع جنازه خبری نیست . حاال لیزل ، اگر می
خواهی چیزی ببینی بهتر است بیایی اینجا کنار من بنشینی .
ما در مقابل پنجره جای گرفتیم و میهمانخانه دار برای من و خانم گرابن برای بچه ها نوشیدنی شیرین آورد
.
از برج قصر سلطنتی توپهایی به نشانه ی آغاز مراسم شلیک شد . موکب سواران به آهستگی از کوه سرازیر شده و
سرراهشان به کلیسا جایی که دوک آرمیده بود از شهر گذشتند .
همراه سواران کالسکه ای بود که تابوت در آن جای می گرفت و به ساحل دریاچه می رفت و در آنجا شارون آن را با
قایق به آن سو می برد . تنها چند تن از خویشاوندان نزدیک ، به رهبری ماکسیمیلیان و کنت فردریک به جزیره می
رفتند .
صلیب مراسم دسته جمعی همان طور که قبلا دیده بودم در زیر نورخورشید می درخشید و ماکسیمیلیان ملبس به
جامه ی رسمی مخمل ارغوانی با حاشیه ی پوست خز همچون قهرمان جنگل ، دور از دسترس ، در کالسکه نشسته
بود و من همچنانکه به او خیره شده بودم با خودم گفتم : آیا اوحقیقتا شوهر من است ؟ اما هنگامی که او باال را نگاه
کرد ، چرا که می دانست من پشت پنجره هستم و لبخند زد دیگر دور از دسترس نبود و در آن هنگام حتی مارش
شوم عزا و افسرانی که به جای پر آبی روی کالهشان پر سیاه داشتند نمی توانستند مانع خوشحالی من شوند و رژه
روندگان به آرامی از مقابل ما گذشتند . داگوبرت با زمزمه ای که ترس و احترام در ان موج می زد گفت :
- پدرم آنجاست .
و او آنجا بود ، خود کنت ، با لباس نظامی و مدالهایی که روی سینه اش می درخیشد و پر سیاهی که بر کاله نظامی
اش گذاشته بود .
او نیز باال را نگاه کرد و من احساس کردم لبخندی متکبرانه روی لبانش ظاهر شد
مدت زمان مراسم کلیسا از نظر بچه ها پایان ناپذیر بود . آنها بی قراری می کردند و داگوبرت صندلی فریتز را می
خواست چون فکر می کرد بهتر از صندلی خودش است و به عنوان فرزند ارشد حق اوست که برآن بنشیند . او سعی
داشت فریتز را هل دهد و پایین بیندازد . اما خانم گرابن با حالت آرام خود آنها را سرجایشان نشاند .
نهایتا مراسم کلیسا به پایان رسید . تابوت برای آخرین سفر خود به جزیره در کالسکه قرار گرفت . دسته ی
موزیک ف مارش عزا نواخت و اسب ها که با مخمل سنگین سیاه زره پوش شده بودند و پرهای سیاه روی سرشان
موج می زد کالسکه را از خیابانها گذراندند . در دو طرف کالسکه سربازان گام برمیداشتند .
هنگامی که رژه روندگان از میان شهر می گذشتند و به طرف جنگل و دریاچه می رفتند ، جمعیت سکوت کرده بود .
در موقع بازگشت کالسکه ای که تابوت را حمل می کرد ، خالی می بود و صاحبان اصلی عزا دیگر همراه آن نبودند .
صلیب مراسم دسته جمعی به کلیسا بازگردانده می شد و در سرداب کلیسا قرار می گرفت .
داگوبرت اعالم کرد که می خواهد سرخاک مادرش به جزیره ی قبر ها برود . خانم گرابن گفت :
- خودت می دانی که امروز هیچ کس حق رفتن به جزیره را ندارد . اگر بچه های خوبی باشید من بعدا شما را سر
قبر دوک می برم .
داگوبرت می خواست بداند :
- کی ؟


- امروز نمی شود برای این که روز تدفین است و کسی اجازه رفتن به آنجا را ندارد .
داگوبرت گفت :
- وقتی پدر من بمیرد مراسم تشیع جنازه ی او از این بهتر خواهد بود .
- خدای بزرگ ، این چه طرز حرف زدن است ؟
داگوبرت خجالت زده گفت :
- من نمی خواهم او بمیرد . فقط می خواهم مراسم تدفین بهتری داشته باشد .
فریتز گفت :
- هیچ مراسمی بهتر از مراسم تدفین دوک نیست .
داگوبرت اصرار ورزید :
- می تواند باشد .
- دیگر از تشیع جنازه حرفی نزنید واال بعضی ها نمی توانند به دیدن قبر دوک بروند .
این حرف آنها را ساکت کرد ولی بی قرار بودند ..
من بازی حدس و گمان را پیشنهاد کردم که مورد قبول واقع شد و ما تا هنگامی که صلیب را برگرداندند و جمعیت
شروع به متفرق شدن کرد به آن ادامه دادیم .
خانم گرابن فکر کرد به زودی می توانیم بازگردیم اما هنگامی که پایین آمدیم و به اتاق پذیرایی میهمانخانه وارد
شدیم دریافتیم که جمعیت آن قدر انبوه است که ما به سختی قادر به حرکت خواهیم بود . خانم گرابن گفت :
- ما به طرف اصطبل ها می رویم تا زمانی که آماده حرکت شویم از انبوه جمعیت کاسته می شود .
داگوبرت از میهمانخانه بیرون دوید تا جمعیت را نگاه کند و من به خاطر اتفاقی که در جنگل افتاده بود نگران بودم .
او را دنبال کردم و صدایش زدم . سپس گروهبان فرانک را دیدم که بازوی داگوبرت را گرفته بود . او داگوبرت را
کنار کشید و به من اشاره کرد . باال رفتم . گروهبان فرانک پاشنه هایش را به هم کوفت و تعظیم کرد . گفت :
- بیرون خیلی شلوغ است . ده دقیقه تامل کنید ، آن وقت به طور قابل مالحظه ای خلوت تر خواهد شد . در چنین
جمعیتی باید مواظب جیب برها باشید . تمام دزد ها و گدا ها از مایل ها دور تر به اینجا آمده اند .امروز روز کار
آنهاست .
خانم گرابن باال آمد. او مجددا پاشنه هایش را برهم کوبید وتعظیم کرد .
- همین االن داشتم به خانم می گفتم بهتر است چند دقیقه صبر کنید . چرا برای دیدن گرتشن و بچه ها به خانه ی ما
نمی روید . او از دیدن شما خوشحال خواهد شد .
خانم گرابن گفت فکر خوبی است و آرزو کرد که کاش نوشابه ای را که قولش را داده بود همراه آورده بود .
- مهم نیست . او خیلی بیشتر از تمام نوشابه های روشن اشتاین از دیدن شما خوشحال خواهد شد .
خانم گرابن چهره اش روشن شد .
- فکر نمی کنم چنین اظهار نظری نسبت به نوشابه های من خیلی مودبانه باشد .
گفتم :
- چنین تعارفی نسبت به شما خیلی هم بهتر است .

ادامه دارد...




با کانال تلگرامی «آخرین خبر» همراه شوید