آخرين خبر/
تابه حال فکر کرده ايد شعر زيباي ترانه رگ خواب که همايون شجريان خوانده است از کيست؟ خيلي از منابع به اشتباه شعر را به نام مولانا معرفي کرده اند در حالي که اين شعر سروده يکي از شاعران معاصر است به نام حسين منزوي که در ادامه با او بيشتر آشنا خواهيد شد. مي توانيد هم زمان با خواندن اين متن ترانه زيباي رگ خواب را هم در اين خبر آمده گوش دهيد.
دو شعر حسين منزوي که توسط همايون شجريان اجرا شده، با استقبال گسترده اي از سوي مخاطبان شعر و موسيقي رو به رو شده است.
شعري که چندي پيش اجرا شد با مطلع: «شتک زده است به خورشيد خون بسياران…» و شعري که اخيرا اجرا شد با مطلع: «آهاي خبردار، مستي يا هشيار، خوابي يا بيدار، خوابي يا بيدار…» که در آلبوم رگ خواب منتشر شد، نمونه اي از اين شعرهاست. در ادامه مقاله که در نقد شعر حسين منزوي است را مي خوانيد:
ضرورت و لزوم ايجاد تحول در قالبهاي کلاسيک- چه از لحاظ فرم وچه از حيث محتوا- کمي بعد از نوآوريهاي نيما احساس ميشود.
نيما راهي را انتخاب ميکند و آن را به ديگران نشان ميدهد. از مشخصههاي وزني تحول نيما که بگذريم به وجوهي از اين تحول ميرسيم که فراگيرتر و گستردهتر از مفاهيمي چون وزن و فرم است.
نيما حرکت تئوريزه اي در جهت نو گرايي در قالب هايي چون غزل نمي کند؛ اما راه گشايي هاي او مسير را براي ايجاد تحول در قالب هاي کلاسيک هموار مي کند.
نيما که راه را هموار مي کند، شاعراني چون ابتهاج و منوچهر نيستاني با شکستن برخي مولفه هاي ديکته شده و ثبت شده کمي فراتر مي روند.
ابتهاج در غزل هاي سالهاي دهه سي و چهل به بعدش نشان مي دهد که قالب هاي کلاسيک را با مولفه هاي جديدي آزمايش مي کند.
البته پايبندي اش به فضاهاي پديدآورنده معمول در شعر گذشته، بيش تر است و از همينرو چندان همراه ديگران نيست.
بهبهاي و نيستاني هم سعي در طرح فضاهاي تازهاي دارند. اين گروه با پايبندي به اصول و قواعد اوليه و اصلي قالب هاي کلاسيک در فرم ساختار شکني مي کنند و آن را از محدوده بسته و کليشه اي آن خارج مي کنند.
اين پايبندي در کنار ساختارشکني و فراروي به تولد گروهي ميانجامد که به اصطلاح، نئوکلاسيک ناميده ميشوند. اين گروه که در کنار شاعران نوقدمايي و همرديف با آن ها قرار ميگيرند، تجربياتشان از صافي نيما و فرارَوي او عبور ميکند و بي شک جسارت و جرأت نيماست که اجازه دستدرازي در قالب هايي با قدمت چندصدساله را صادر ميکند.
نئوکلاسيک ها محتوا و مضمون را از نيما مي گيرند و در تلاش براي خلق فرمي جديد باز به مؤلفههاي شعر نيمايي نظر دارند. در همين دوره است که ابتهاج قالب نيمايي را هم تجربه ميکند و نيستاني نيز به کلي رهرو نيما مي شود.
سيمين بهبهاني، درپيآن، مطابق با موج شکل گرفته پيش مي رود و در فرم و القاي مفاهيمي تازه از زبان ميکوشد. او در ارکان افاعيل، تغييراتي ايجاد ميکند و اوزان متفاوت و مختلفي را تجربه و در واقع خلق ميکند.
در شعر اين گروه، تفاوت ها کمتر از شباهت هاست. ابتهاج در عشق به شيوه قدمايي ها ميرود و سيمين نيز از لحاظ محتوا به برخي اصول قديمي و متداول پايبند است.
اما مهم ترين و مشخص ترين وجه تفاوت در القاي معناست. غزل نئوکلاسيک به دنبال معني کردن هر بيت نيست و لزوما معني را در هر مصرع و بيت نميجويد.
در اين غزل، ساختار و محتوا به گونه اي است که معنا در فضاي کلي شعر متولد ميشود و بدون پيوستگي و پيوند بيت ها معنايي عيني به دست مي آيد.
به دنبال اين ويژگي هر بيتي هم که با اين ساختار همخواني نداشته باشد، اجازه ورود به ساختمان شعر را نمي يابد؛ هرچند که به تنهايي معنا و مفهوم مستقلي داشته باشد.
غزل نوگرا، که پايبند به اصول کلاسيک هم است، با همين ويژگي ها متولد مي شود و به راه ادامه مي دهد و دراين راه همان، طور که اشاره شد، شباهت هايش به فضاهاي به وجود آورنده شعر کلاسيکِ گذشته بيش از تفاوت هايش با آن هاست.
در اين ميان، غزل منزوي بر خلاف اين قاعده کلي عمل مي کند و با ارائه فرمي جديد و محتوايي کاملا متفاوت پا به عرصه اي مي گذارد که بعد ها غزل معاصر يا غزل نو لقب مي گيرد.
منزوي با نخستين مجموعه شعرش، که در سال ۱۳۵۰منتشر مي شود، صورت هايي از غزل نو را نمايان مي کند؛ غزلي که در ادامه روند طبيعي انديشه نوقدماييون خلق مي شود. فرم، فرمي است که تقريباً تجربه شده است، اما جداي از غزل نئوکلاسيک محسوب مي شود.
در شعر حسين منزوي، فرم براي محتوا حد و محدوده تعيين نمي کند و محتوا نيز دست و پاي فرم را نمي بندد. با اين که او را از فرماليست هاي عرصه غزل سرايي به حساب ميآوريم؛ اما محتوا است که در غزل منزوي اولويت و برتري دارد و محتوا هم که عشق است و چيزي به جز اين نيست.
منزوي در گفت و گويي پيرامون رابطه فرم و محتوا و چگونگي شکل گيري آنها ميگويد: «يک شعر خوب، حتماً بايد فرم خوب هم داشته باشد. يعني شاعر پيشرو و معاصر حتماً در شعر خودش به فرماليسم هم توجه دارد، ولي نه به صورتي که شعر را فقط به شکل تبديل کند و تنها به اصالت شکل معتقد باشد.
شعر خوب شعري است که شکل و محتوا هر دو در آن رعايت شده باشد و هر دو مثل نوزاد هاي دوقلو به وجود بيايند و با هم نفس بکشند و اگر هر کدام از اينها عقب بماند، به آن شعر لطمه ميخورد و در حقيقت تماميتاش را خدشه دار خواهد کرد و توجه به محتوا سبب نميشود که فرم ناديده گرفته شود و شعر بايد شکل زيبا هم داشته باشد»
او حتي معتقد است که فرم از سوي شاعر انتخاب نمي شود و شاعر با اتکا به يک مساله تئوريک به اجراي شعر دست نمي زند: «هر دو (فرم ومحتوا) با هم متولد مي شوند و هر دو با هم حرکت مي کنند و اين حرکت هاي خودجوش و زاينده از دل اين هر دو برميخيزد.
شاعر خيلي تعيينکننده نيست، چون شاعر شعر را انتخاب نمي کند؛ اين شعر است که شاعر را انتخاب مي کند{. . .} در شعر خوب، يعني شعري که به ناخود آگاه شاعر تعلق داشته باشد هيچ انتخابي صورت نمي گيرد…»
اهميت فرم در شعر حسين منزوي با همين گفته ها دو چندان جلوه مي کند؛ تا آنجا که درمييابيم او با توسل به برخي مولفه هاي از پيش تعيين شده، فرم را به هم نمي ريزد و فرمي که از منزوي سراغ داريم و ادعا مي کنيم که متفاوت است، فرمي است که از خلال لحظه هاي شاعرانه خلق مي شود و دغدغه ذهني او نيست:
درياي شورانگيز چشمانت چه زيباست
آن جا که بايد دل به دريا زد همين جاست (حنجره زخمي تغزل- غزل ۲)
آشکار است که با وجود نوگرايي، هيچ گونه تصنعي در کار نيست و زبانِ روان، غزل را به فرمي جديد رهنمون مي کند. از فرم و تفاوت ها و اهميت هايش در غزل منزوي که بگذريم، به جهانبيني و دنياي شاعرانه او مي رسيم که همواره با عشق پيوندي ناگسستني دارد.
اين که منزوي را شاعر عشق دانسته اند و تغزل او را در شعر معاصر منحصر به فرد شمردهاند، کاملاً بجا و درست است. منزوي شاعر عشق است و هرگز از حال و هواي آن جدا نمي افتد، تا آنجا که بهترين و موفق ترين نمونه هاي معاصر غزل عاشقانه را در ميان آثار او جستجو مي کنيم.
اما تفاوتي در کار است که تغزل منزوي در ميان آثار تغزلي معاصراني چون سيمين بهبهاني، هوشنگ ابتهاج، محمد علي بهمني و… قد علم ميکند.
شعر منزوي عاشقانه است اما فردي نيست. به عبارت ديگر، فرديتي در کار نيست و شاعر اغلب از خودش حرف نمي زند، حديث نفس نمي کند، از هجران نمي گويد و آه و ناله سر نمي دهد. (اتفاقي که اغلب در ژانر عشق و شعر عاشقانه مي افتد و شاعر همواره از خود و احوالاتش حرف مي زند و به ضرورت، معشوق را هم مخاطب قرار ميدهد)
اما منزوي از پنجره اي که درست رو به معشوق گشوده شود، نگاه نمي کند. منزوي از عشقِ خود نمي گويد، بلکه از خودِ عشق روايت مي کند:
چون تو موجي بي قرار، اي عشق در عالم نبود!
هفت دريا پيش توفانِ تو جز شبنم نبود (شوکران و شکر- غزل ۱۴۱)
عشق يعني قلم از شيشه و دفتر از سنگ
تا به عمري نتوان دست در آثارش برد (همان-غزل۴۸)
يا:
اي عشق! همتي کن رنجم به سر بر، اي عشق!
از پا نشسته داري، دستي برآور، اي عشق!
پيري و هم تو داني، آن جادوي جواني
آري تو هم قديمي، هم نامکرر اي عشق!
ما خسته ايم و تشنه، تو سايه اي و چشمه
باغي پس از بيابان، باغ مشجر، اي عشق!
که البته براي اين مورد، نمونه فراوان است.
منزوي به عشق نيز نگاهي ناآشنا و نو دارد؛ اما اين تجربه هاي ناآشنا، با توانايي منزوي در پل زدن بين عشق و غزل و نو بودن، آشنا و فراگير به نظر مي رسد.
آهاي خبر دار!
خوابي يا بيدار؟
خاله يادگار!
تو شب سيا
تو شب تاريک
از چپ و از راست
از دور و نزديک
يه نفر داره
جار مي زنه، جار
آهاي غمي که
مثل يه بختک
رو سينه ي من
شده اي آوار
از گلوي من
دستاتو، ور دار
توي کوچه ها
يه نسيم رفته
پي ولگردي
توي باغچه ها
پاييز اومده
پي نامردي
توي آسمون
ماه و دق مي ده
درد بيدردي
خاله يادگار!
نمي آيي بريم
شهرو بگرديم
قدم به قدم؟
نمي آي بريم
چراغ ور داريم
پرسه بزنيم
دنبال آدم؟
کوچه هاي شهر
پر ولگرده
دل پر درده
شب پر مرد و
پر نامرده
همه پا دارن
همه دس دارن
اما بعضيا
دور خودشون
يه قفس دارن
بعضياشونم
توي دستشون
يه جرس دارن
آره خاله جون!
خاله خبر دار!
باغ داريم تا باغ
يکي غرق گل
يکي پر خار
مرد داريم تا مرد
يکي سر کار
يکي سر بار
يکي سر دار
آهاي خبر دار
خاله يادگار!
تو ميخونه ها
ديگه کي مسته؟
ديگه کي هوشيار؟
تو ويرونه ها
ديگه کي مرده؟
کي شده مردار؟
تو افسونه ها
ديگه کي ديوه؟
ديگه کي ديوار؟
ديگه خبر دار
خاله يادگار!
مي خوان بين ما
ديوار بزنن
ميله بکارن
خندق بکنن
تو رو ببرن
اونور بازار
من و بيارن
اينور بازار
از من و توها
بازار شلوغه
تا ما با هميم
ديوار دروغه
بارون نزنه
آبت نبره
من دارم مي يام
خوابت نبره
خبر خبر دار
خاله يادگار!
من به ياد تو
بيدار مي مونم
تو به ياد کي
بيدار مي موني؟
با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد
بازار