آخرین خبر/ باز هم زمستان و یک داستان عاشقانه دیگر که سراسر حادثه و هیجان و ماجراست، برای شما که رمان ایرانی دوست دارید و منتظرش بودید.

قسمت قبل


می خوای تا آخر زل بزنی به اون آب؟!...نمی خوای خداحافظی کنی خوشگل خانوم؟
ناخواسته لبخندتلخی روی لبم نقش بست.سربلند کردم و خیره شدم توچشماش...
دلم واست تنگ میشه رادوین...واسه تو...واسه این چشما!...کاش نمی رفتی...کاش اونقدر جرئت داشتم که ازت
بخوام نری...کاش...
رادوینم خیره شده بود توچشمام...
هیچ کدوممون مانع این خیره شدن نمی شد...هم من غرق نگاه اون بودم وهم اون غرق نگاه من...انگار هزارتا حرف
ناگفته رو باهمین نگاه بهم می گفتیم!
باالخره رادوین سکوت بینمون وشکست وبه زبون اومد:
- مواظب خودت باش رها...هرکاری داشتی بهم زنگ بزن.خودمم بهت زنگ میزنم...خیلی مواظب خودت باش!
لبخند مصنوعی زدم وگفتم:سفر قندهار که نمیری!...یه ماه دیگه برمی گردی...یه ماه که زمان زیادی نیست!
اما دلم این ونمی گفت...دلم می خواست داد بزنه وبگه این سفری که توداری میری،از سفر قندهارم طوالنی تره...می
خواست داد بزنه وبگه نرو...من طاقت دوریت وندارم...!
اما نمی تونست...هم نمی تونست وهم مغزم این اجازه رو بهش نمی داد!
رادوینم به تبعیت از من لبخند مصنوعی روی لبش نشوند وزیرلب گفت:پس...
مث کوتاهی کرد...همون طورکه نگاهش تونگاهم خیره بود،ادامه داد:
- خداحافظ!
چقدر شنیدن این کلمه از زبون رادوین برام سخت بود...نمی تونستم باورکنم!برام قابل درک نبود که رادوین داره
میره!رادوین داره میره وتایه ماه دیگه ام برنمی گرده؟...وحاال من باید ازش خداحافظی کنم؟!...باید بگم
خداحافظ،بروبه سالمت؟...مگه به همین راحتیه؟!...
لبم وبازبونم ترکردم...خداحافظی کردن با رادوین،خیلی برام سخت بود اماچاره ای نداشتم.باید ازش خداحافظی می
کردم چون غرورم بهم اجازه نمی دادکه حرف دیگه ای بزنم...غرورم نمیذاشت که ازش بخوام نره...که پیشم بمونه
وتنهام نذاره!
به هرسختی بود،با لحن بغض آلودی گفتم:مواظب خودت باش..خداحافظ!
لبخندتلخی زد وروش وازم برگردوند.
داشتم دیوونه می شدم...قلبم بی قرار وآشفته به سینه می کوبید...
کاش بیشتر نگاهش کرده بودم...کاش بیشتر توچشماش خیره شده بودم...کاش نگاهم واز نگاهش نمی گرفتم تا
عکس این نگاه عسلی خوش رنگ برای همیشه توذهنم حک می شد.تا هروقت که دلم واسش تنگ شد،نگاهش و
تجسم می کردم وبه یادش میفتادم...
رادوین چند قدمی به سمت ماشینش برداشت...
انگار پاهام دیگه توان تحمل وزنم ونداشتن...بی اختیار کاسه آب و کنار سکویی گذاشتم که کنار ساختمون بود.به در
ساختمون تکیه دادم وهمه وزن بدنم وانداختم روی در...خیره شدم به رادوین.هر قدمی که به سمت ماشینش برمی
داشت دلم ومی لرزوند...رفتنش وبانگاهم بدرقه کردم!
باالخره به ماشینش رسید ودرش وباز کرد...به سمتم برگشت وخیره شد بهم...زل زدم توچشماش ولبخندی روی لبم
نشوندم...لبخندی که ناخواسته به تلخی میزد!
یهو انگار از رفتن منصرف شد!...راه رفته رو برگشت!
نگاه متعجبم ودوخته بودم به رادوین...
باالخره بهم رسید.روبروم وایساد وخیره شد توچشمام...
بالحنی که ناراحتی توش موج میزد وبوی بغض می داد گفت:دلم برات تنگ میشه رها!...خیلی...

دلم واسه اش تنگ میشه..واسه صاحب این عطر...واسه یه جفت چشم عسلی!...دلم خیلی برات تنگ میشه
رادوین!
دلم می خواست تک تک این حرفا روبه زبون بیارم اما نمی تونستم...باز این غرور لعتنی!...غرورم نمی ذاشت...بهم
این اجازه رو نمی دادکه به دلتنگیم اعتراف کنم!
رادوین سرش وبه سرم تکیه داد وزمزمه کرد:
- خیلی مواظب خودت باش...
بغض توی گلوم داشت دیوونه ام می کرد.می خواستم بزنم زیرگریه اما نمی تونستم...

خیره شد توچشمام.
لبخند تلخی روی لبش نقش بسته بود..

هرکس دیگه یا به جز رادوین بود،این کارش وبه سو استفاده وهیز بازیش نسبت می دادم اما رادوین...رادوین
بابقیه فرق داره!رادوین هرکسی نیست...رادوین رادوینه!...اونقدری بهش اعتماد دارم که می دونم اهل سو استفاده
نیست...من بیشتراز هرکسی به رادوین اعتماد دارم...
خیره شدم توچشماش...تا عکس این دوتاتیله عسلی خوش رنگ وبرای همیشه توذهنم ثبت کنم!...بدجور تونگاهش
غرق شده بودم...
لبخند شیطونی زد وگفت:اونجوری نگام می کنی پشیمون میشم از رفتنا!
به زور لبخندی روی لبم نشوندم ونگاهم وازش گرفتم.
کاش پشیمون بشی...اگه نگاه کردنم پشیمونت می کنه حاضرم تاآخر دنیام که شده بهت خیره بشم...حاضرم وابسته
چشمات بشم.بیشتراز اینی که هستم معتادشون میشم اما...توپشیمون شو!...پشیمون شو رادوین...نرو!
بغض تویی گلوم نفس کشیدن وبرام سخت کرده بود...دلم می خواست بزنم زیر گریه اما غرورم نمی ذاشت...
لبخند مصنوعی زدم و زیرلب گفتم:خداحافظ!
چشمکی بهم زد ودستی تکون داد.
روش وازم برگردوند وبه سمت ماشینش رفت...درش وباز کرد وسوار شد!
تودلم خداخدامی کردم که این بارم پشیمون بشه...که این بارم از رفتن پشیمون بشه وراه رفته رو برگرده...دلم می
خواست جلوش وبگیرم ونذارم بره...دلم می خواست بزنم زیر گریه وبگم نرو.اما این غرور لعنتی نمی ذاشت...لعنت
به این غرور!
صدای استارت ماشین رادوین تمام امیدهام وناامید کرد...بغض توی گلوم لجبازتر از قبل من وبه بازی گرفته بود.
رادوین حرکت کرد وبوقی برام زد...دستی براش تکون دادم وکاسه آب وازروی سکو برداشتم...آب وپشت سر
ماشینش ریختم...اشک توچشمام جمع شده بود.
زیرلب زمزمه کردم:
- آب همیشه هم مایه حیات نیست...پشت سر توکه ریخته شود مایه مرگ است!...
خیره شدم به تصویرتارماشین از پشت پرده اشکام...رفتنش وبانگاهم دنبال می کردم...اونقدر نگاهش کردم تا شد
یه نقطه کوچیک وبعد محو شد.
روم وبرگردوندم وبه سمت در ساختمون رفتم...انگار پاهام توان حرکت کردن نداشتن!...به هرسختی بود وارد
ساختمون شدم ودرو بستم...دیگه طاقت نیاوردم!...دیگه نمی تونستم بیشتراز اون راه برم.به در بسته ساختمون تیکه
دادم وبغضم شکست...
قطره های اشک از چشمام جاری شدن روی گونه هام سر خوردن...نمی تونستم اشکام وکنار بزنم...دیگه توانش
ونداشتم!...پشت دربسته ساختمون سر خوردم وپایین اومدم...اشک صورتم وخیس کرده بود...به سختی نفس می
کشیدم...کاسه آب و روی زمین گذاشتم وصورتم وبادستام پوشوندم...به هق هق افتاده بودم.
زیرلب نالیدم:
- رادوین...دلم برات تنگ میشه... کاش نمی رفتی...کاش کنارم می موندی!...کاش می دونستی اگه نباشی دیوونه
میشم...
وهق هق گریه هام مانع از ادامه دادن حرفم شد...
باید قبل از رفتنش این حرفا روبهش می زدم...باید این غرورمسخره رو کنار میذاشتم وبهش می گفتم که دلم براش
تنگ میشه...که طاقت دوریش وندارم...که نمی تونم نبودنش وتحمل کنم!....اگه اینا روبهش می گفتم،شاید نمی
رفت...شاید از رفتن پشیمون می شد!...شاید اگه غرورم وکنار میذاشتم رادوین االن اینجا بود...لعنت به تو!...لعنت به
تو رها...
کالفه از بغض سمج ولجباز توی گلوم،ازروی مبل بلند شدم وبه سمت در رفتم.کلید خونه رادوین واز جاکلیدی
برداشتم وازخونه زدم بیرون...
باقدم های سست وبی جون،فاصله خونه خودم تاخونه رادوین وطی کردم وکلید وانداختم توی قفل.دروباز کردم و
وارد خونه اش شدم.
نگاه خیره ام روی خونه تروتمیز ومرتب شده اش ثابت موند...
یه هفته تمام کارمن این شده که هرروز بیام اینجا وهمه وقتم وتوخونه رادوین بگذرونم.چندباری خونه اش وتمیز
کردم...از درودیوار وپنجره وکف سرامیکابگیر تا توکابینتای آشپزخونه واتاقا وبالکنش!...گاهی اونقدر دلتنگش
میشم که خودمم نمی دونم چجوری باید دلتنگیم ورفع کنم.برای رفع این دلتنگی هرروز به اینجامیام... خودش
هرروز بهم زنگ میزنه اما...دلتنگی من با حرف زدن تلفنی رفع نمیشه!همون طورکه حرف زدن هرروزه من با
خونواده ام دلتنگیم و از بین نمیبره...این روزا من منتظر 7 تامسافرم!...یه مسافر به مسافرای قبلی اضافه
شده...مامان،بابا،سارا واشکان..و رادوین!...دلم برای همشون یه ذره شده...تایه هفته پیش،وقتی دلم برای خونواده ام
تنگ می شدعطرنفس های رادوین بهم می فهموند که تنهای تنها نیستم وهمین بهم امید می داداما حاال...!نبودن
رادوینم به دلتنگیام اضافه شده وتنهاتراز قبلم کرده...بارفتن رادوین،خیلی تنهاتر شدم...
طبق عادت این هفت روز،به سمت اتاقش قدم برداشتم.وارد اتاق که شدم،به سمت میز رفتم وروی صندلی روبروش
نشستم...قاب عکس رادوین درست روی میز جاخوش کرده بود...خیره شدم به عکس رادوین...یه تی شرت قرمز
جذب پوشیده بود،بایه شلوارجین یخی...روی یه صندلی چوبی نشسته بود ودستش وبه دسته صندلی تکیه داده
بود...نگاهش درست به روبروش بود...درست به سمتی که من نشسته بودم!حس می کردم داره به من نگاه می کنه...
بغض توی گلوم دوباره جون گرفت...خیره شده بودم به چشماش...
دلم برای چشمات تنگ شده رادوین...دلم واست تنگ شده.
نگاهم روی چشمای عسلیش ثابت بود وذره ای این ور یا اون ور نمی شد...نگاه کردن به چشماش حتی توی
عکسم،من ومعتاد می کرد...تواین چندروز که نبودنش وتجربه کردم،فهمیدم که چقدر وابسته اش شدم...برای رفع
دلتنگیام پامیذاشتم تواین اتاق وزل میزدم به چشمای رادوین...چشمایی که توقاب عکسم همون جذابیت همیشگی رو
دارن...
نگاهم واز قاب عکس گرفتم وزیرلب زمزمه کردم:
- چشمهایت...از پشت عکس هم،زلیخا وار پیراهن می درند!
قطره اشکی از چشمام جاری شد...دست دراز کردم وشیشه عطر رادوین وکه دقیقا کنار قاب عکسش بود،برداشتم.
خداروشکر یادش رفت عطرش و باخودش ببره!...اگه این عطر نبود داغون تراز این که هستم می شدم...
شیشه عطرو به سمت بینیم بردم وباتمام وجود نفس کشیدم...این روزا که توتنهایی و دلتنگی می گذره،نفس کشیدن
واسم سخت شده بس که این بغض لعنتی توی گلوم آزارم میده ولی...بوکشیدن این عطر تلخ راه نفسم وبازمی
کنه...انگار بغض توی گلوم دربرابر بوی این عطر،کم میاره وبهم اجازه میده حداقل واسه چند لحظه هم که شده
نفس بکشم!...
چشمام وبستم و دوباره عطرش و بوکشیدم...
دلم برات تنگ شده...درسته بوکشیدن عطرت بهم فرصت نفس کشیدن میده اما دلتنگیم وکه رفع نمی کنه...خودت
باید بیای!...خودت باید برگردی تا دلم دست از سرم برداره!رادوین...چرا برنمی گردی؟!
قطره اشک دیگه ای ازچشمام جاری شد...
صدای زنگ گوشیم من واز فکربیرون کشید...چشم باز کردم ومثل وحشیا گوشیم وازجیبم بیرون آوردم.خیره شدم
به صفحه اش...
بادیدن شماره رادوین،ازخوشحالی جیغی زدم ودستی به چشمام کشیدم...تک سرفه ای کردم تا صدام صاف بشه!...
باصدایی که شوق وذوق توش موج میزد،جواب دادم:
- سلام!
صدای دوست داشتنی وخوش آهنگش به گوشم خورد:
- به به!سالم رهاخانوم...
چقدر دلم برای این صدای بم ومردونه تنگ شده بود!...
رادوین ادامه داد:
- خوبی؟
با این حرفش بغض توی گلوم دوباره جون گرفت...
انتظار داره خوب باشم؟...اصال می تونم با وجود این همه دلتنگی وتنهایی خوب باشم؟... دلم می خواست دادبزنم
وبگم خوب نیستم...می خواستم بزنم زیرگریه وبلندبلند گریه کنم تا هق هق گریه هام به گوشش برسه اما...بازهم
غرورم بهم اجازه ندادکه حرف دلم وبزنم...خنده مصنوعی سردادم وگفتم:خوبه خوبم!...
بالحن دلخوری گفت:مثل اینکه بدون من خیلی بهت خوش می گذره ها!...
بغض گلوم وچنگ انداخت...به هرسختی بود،قورتش دادم.
خوش میگذره؟بدون تو؟...کاش بدون توخوش می گذشت...کاش انقدر وابسته ودلتنگت نبودم...کاش انقدر برام
مهم نبودی...اون موقع شاید بهم خوش می گذشت!
ودوباره خنده مصنوعی ودروغ های مکررم:
- آره خوش میگذره ولی اگه بودی بیشتر خوش میگذشت!...توخوبی؟دیگه سرفه نمی کنی...بهتر شدی نه؟
- آره خوب شدم...دیگه از اون سرفه های اعصاب خورد کن خبری نیست!...)مکثی کرد وادامه داد:(کجایی؟...خونه؟
نگاهم تواتاق رادوین چرخید...
بازهم به دروغ گفتم: آره!...توکجایی؟
- شرکت دایی!...چه خبر از اونجا؟...امیروارغوان خوبن؟سارا؟مامان و بابات؟...اشکان؟!
- آره همه خوبن...)وباصدایی که ازشدت بغض خش دار بود ادامه دادم:(کی برمیگردی رادوین؟
- 2 هفته دیگه!
2 هفته دیگه؟...یعنی من باید 2هفته دیگه این وضعیت وتحمل کنم؟...من نمی تونم!طاقت این همه دلتنگی
وندارم...چرا می خواداین همه مدت اونجابمونه؟...مگه خودش نگفت که دلش برام تنگ میشه؟پس چرا برنمی
گرده؟!...چرا؟یعنی دلش واسم تنگ نشده؟...پس چرا من انقدر دلتنگشم؟ به سختی بغض توی گلوم وقورت
دادم...دلم می خواست بزنم زیر گریه امابه هرسختی بود تحمل می کردم...غرورم بهم اجازه گریه کردن ونمی داد!
صدایی از اون ور خط به گوشم خورد...کسی رادوین وصدامیزد.
رادوین خطاب به من گفت:خانومی باید برم کار دارم...
- باشه...مواظب خودت باش!
- قربانت...توام مواظب رهاخانوم ما باش!...خداحافظ.
لبخندتلخی روی لبم نشست...زیر لب گفتم:خداحافظ...
وتماس قطع شد!...

گوشی تلفن وروی میز گذاشتم واز جابلند شدم.به سمت تخت رادوین رفتم و خودم وانداخت روی تخت...
پتوی روی تخت و کشیدم روی سرم...این پتوباگذشت 5روز هنوزم بوی رادوین ومیده!...باولع بو کشیدم...
دیگه نتونستم مانع شکستن بغضم بشم...بغضی که وقتی بارادوین حرف میزدم سعی داشتم از شکستنش جلوگیری
کنم،باالخره شکسته شد وقطره اشکی از چشمام چکید...
سرم و محکم به بالش فشار دادم...قطره های اشک بی وقفه از چشمام جاری می شد...به هق هق افتاده بودم.
دلم برات تنگ شده رادوین!... توچرا دل تنگ نشدی؟چجوری می تونی با وجود اون همه صمیمت و وابستگی دلتنگ
نشی؟...پس چرا من نمی تونم؟من نمی تونم این دوری وتحمل کنم.توخیلی صبوری...من مثل تونیستم!...رادوین دلم
برات تنگ شده...من نمی تونم بیشتراز این نبودنت وتحمل کنم...
اونقدر اشک ریختم و گریه کردم که باالخره روی یه بالشت خیس از اشک خوابم برد.
برای اولین بار روی تخت رادوین،توی خونه رادوین به خواب رفتم...اما درنبود رادوین!
باصدای آالرم گوشیم از خواب بیدار شدم.
همین که چشم بازکردم،چشمم خورد به قاب عکسی که تو بغلم بود!
نگاهم روی عکس چرخید...و روی دوتاتیله عسلی آروم گرفت!
باخیره شدن به چشماش،لبخندتلخی روی لبم نشست...زیرلب زمزمه کردم:
- دلم برات تنگ شده بی معرفت!
بغض توی گلوم دوباره جون گرفت...دلم می خواست بزنم زیرگریه...13 روز از نبود رادوین می گذشت و7 روز
بودکه من ازفرط دلتنگی همه زار وزندگیم وجمع کرده بودم وبه خونه رادوین پناه آورده بودم.
تمام شب وروزم اینجا،توهمین خونه خالصه میشه!تواین 13 روزی که از نبودش می گذره اونقدر گریه کردم که
حس می کنم اونقدر اشک ریختم دیگه آبی توبدنم نمونده ولی هنوزم گریه می کنم!...خودمم نمی دونم چمه! این
احساسی که توقلبمه ومن ودرگیر خودش کرده فقط یه دلتنگی ساده نیست!این احساس خیلی عجیبه...من دلتنگی
وزیاد تجربه کردم.جنس این احساس باجنس دلتنگی فرق می کنه...این احساس یه چیزی فراتراز دلتنگیه...تواین
چندروز به هرجایی که پاگذاشتم وبه هرچیزی نگاه کردم به یاد رادوین افتادم!...دانشگاه،خونه ام،خونه خودش...همه
چیز وهمه کس من وبه یاد رادوین میندازه!هربارکه گوشیم زنگ می خوره مثل وحشیا می پرم روش وبه امید اینکه
رادوین پشت خطه بانیش باز جواب میدم اما صدای دیگه ای به جز صدای رادوین به گوشم می خوره!...این روزا
خیلی سردرگم وگیجم...انگار یه چیزی روگم کردم...شاید گمشده من رادوینه!شاید اگه برگرده ازاین سردرگمی
خالص بشم!شاید...
بعداز اون شبی که توخونه رادوین،روی تختش،خوابیدم با تمام وجود لمس کردم که بدون عطر تن رادوین نمیشه
نفس کشید!...بدون نگاه کردن به قاب عکس روی میزش نمیشه زنده موند...بدون درآغوش گرفتن این قاب عکس
لعنتی نمیشه زندگی کرد!...رادوین هرروز بهم زنگ میزنه اما روزی یه بار زنگ زدن هیچ دردی وازاین دل المصب
دوا نمی کنه!هربارکه صداش ازپشت گوشی به گوشم می خوره،اشکم سرازیر میشه...بغض توی گلوم خفه ام می
کنه.دلم میخواد داد بزنم وبگم برگرد!طاقت این همه دوری وندارم...اما غرورم نمیذاره...این لعنتی نمیذاره!
7 روزیه من کال دیگه خونه خودم نمیرم!...صبح روی تخت رادوین ازخواب بیدار میشم وشب هم روی همین تخت
به خواب میرم!... دست خودمم نیست!روی تخت خودم خوابم نمی بره.حتما باید روی تخت رادوین بخوابم!باید این
قاب عکس و ببوسم ومحکم به خودم فشارش بدم تا خوابم ببره...باید صبح که از خواب بیدار میشم بوی عطرتلخش
وباتمام وجود وارد ریه هام کنم تا روزم شروع بشه...هوای هرجای دیگه ای به جزاین خونه،برام نفس گیره!... وقتی
به هردلیلی اینجا نیستم،لحظه شماری می کنم که برگردم و پام وبذارم تواین خونه...اینجا تنها جاییه که بوی رادوین
ومیده!تنهاجایی که اجازه نفس کشیدن وبهم میده...اینجا تنهاجاییه که من بدون رادوین می تونم توش دووم بیارم!
گوشیم اونقدر سروصدا کرد که آخرش خودبه خود نفله شد.بیچاره خودش فهمیداگه تا :3 ساعت دیگه ام زنگ
بزنه کسی سگ محلش نمیده!...امروزم طبق معمول 7 روز گذشته حوصله دانشگاه رفتن وندارم!گوربابای درس
ودانشگاه...مگه من بااین فکرمشغول وذهن آشفته می تونم درس بخونم؟...7روزه که دانشگاه نمیرم!یعنی اصال حال
وحوصله درس خوندن ندارم.این روزا حوصله هیچ کاری وندارم.
قاب عکس رادوین وبا دقت وحوصله روی تخت گذاشتم ودستام وازهم بازکردم وکش وقوسی به بدنم دادم...سرم
وبه سمت قاب عکس خم کردم وبوسه ای روی صورت رادوین نشوندم واز جابلند شدم!
وقتی بودکه نمی بوسیدمش،حاالکه رفته روزی شوصون بارماچش می کنم ودلتنگش میشم!...این چه دردیه که ما
آدما دچارشیم؟چرا فقط وقتی می فهمیم دوروبریامون برامون عزیزن که ازمون دور شده باشن؟!...نبودن رادوین
خیلی چیزا رو تغییر داده!نبودنش بهم ثابت کرده که چقدر بهش وابسته شدم وچقدر محتاج نگاهشم...!
خواستم از اتاق خارج بشم که گوشیم زنگ خورد...دوباره مثل وحشیا به سمت گوشیم که روی میز کنارتخت
بود،حمله کردم و بی توجه به اسم روی صفحه اش،باشوق وذوق جواب دادم:
- الو...رادوین؟!
- رادوین خرکیه دیوونه؟...منم!)وبعد از کمی فکرکردن ادامه داد:(وایساببینم...اصال مگه رادوین به توزنگ میزنه که
فکرکردی من رادوینم؟!رادوین شماره توروداره؟بهش شماره دادی؟خاک توسرت...خجالت نمی کشی؟مگه دختربه
پسر شماره میده بی حیا؟!
از پرچونگی ارغوان کالفه شده بودم!...نفسم وبافوت بیرون دادم وگفتم:ارغوان جان یه نفسی بده به خودت!یچهارتا
نفس بکش بذار اکسیژن به مخت برسه تابهتر وِر بزنی!
ارغوان با لحن دلخوری گفت:بشیم بینیم بابا!تواول جواب سواالی من وبده بعد شیرین زبونی کن!هیچ معلوم هست
گدوم گوری هستی دختر؟7 روزه اصال دانشگاه نمیای...قبل اونم که همه کالسارو یکی درمیون می پیچوندی!زنگم
که بهت میزنم جواب نمیدی مگراینکه خیال کنی رادوین جونت زنگیده!...االنم که هرچی زنگ درخونه بی صاحابت
ومیزنم دروبازنمی کنی!کدوم گوری هستی تو؟!
خونسردوبی تفاوت گفتم:خونه رادوینم...درومیزنم بیا باال!
این وکه گفتم جیغ کشید:
- چی گفتی؟!خونه رادوین؟...خاک به سرم...تواونجاچه غلطی می کنی؟نکنه دیشب...نکنه!...
- چرند نگو اری!...رادوین 13 روزه که خونه نیومده.حاالم انقدر فک نزن درو بازمی کنم بیاباال!...فقط حواست باشه
بیای خونه رادوینا!
درحالیکه ادام ودرمیاورد،گفت:رادوین.رادوی ن!کشتی تومن وبا اینرادوین جونت!...خوبه قبال اسمش میومد کهیر
میزدا حاال همه چیزش شده رادوین!...این دربی صاحاب و باز کن من بیام باالپوستت وبکنم!
گوشی وقطع کردم وبه سمت آیفون رفتم ودکمه اش وبدون هیچ حرفی فشار دادم.
طولی نکشید که زنگ در به صدا دراومد!
اُه!...باچه سرعتی خودش ورسونده؟!
باچشمای گردشده از تعجب دستم وبه سمت دستگیره در دراز کردم ودروباز کردم...
همین که درباز شد،ارغوان شروع کردبه جیغ جیغ کردن:
- خجالت نمی کشی؟نمیگی نگرانت میشم االغ؟!چرا انقدر بی احساسی؟می دونی چندروزه ازت بی خبرم؟می دونی
چقدر بهت زنگ زدم ولی جواب نگرفتم؟آخه توچرا انقدر بی فکری؟!...چرا دانشگاه نمیای؟چی شده؟!...رها...بازچه
گندی زدی؟!
سعی کردم خفه اش کنم ونذارم بیشتراز اون حرف بزنه...بی هواکشیدمش توبغلم وزیرگوشش گفتم:دلم برات تنگ
شده بود اری!...
این حرف وکه زدم یاد رادوین افتادم!...یاد اون روزی که به اینکه من اسم ارغوان واشکان ومخفف می کردم، می
خندید...اون روز که ماشینش خراب شده بود وارغوان اون وامیرو رسوند.
اشک توچشمام جمع شده بود!...باهر حرف یا اتفاقی به یاد رادوین می افتادم...اصال این رادوینی که به قول ارغوان
من باشنیدن اسمش کهیر میزدم،چجوری انقدر باهام صمیمی شد؟یهوچجوری شد همه فکر وذکرمن؟چجوری یه
بخش بزرگ از زندگی وخاطراتم وبه خودش اختصاص داد؟چرا انقدر باهاش خاطره دارم که حتی شنیدن یه کلمه
من ومی بره به فالن تاریخ وفلان اتفاق وباعث اشک ریختنم میشه؟...این همه وابستگی یهو ازکجاپیدا شد؟!
اشکم جاری شد وطولی نکشید که صورتم از اشک خیس شد!خودم وبه ارغوان فشار دادم وزار زدم!... اونقدر گریه
کردم که به فین فین افتادم!
ارغوان من وازآغوشش بیرون کشید وباتعجب خیره شد به چشمای اشکیم!
متعجب گفت:واسه دوری از من گریه می کنی دیوونه؟!)لبخندشیطونی زد وادامه داد:(اگه می دونستم انقدر دلت برام
تنگ شده زودتر میومدم پیشت!
لبخندتلخی روی لبم نشست...کاش دلیل گریه هام همینی بودکه ارغوان می گفت...کاش همه چیز به همین سادگی
حل شدنی بود!
ارغوان وارد خونه رادوین شد ودروبست.بانگاهش همه جارو زیر نظرگفته بود...به سمت مبل رفت ونشست...اشاره
کردکه منم کنارش بشینم.به سمت ارغوان رفتم و جایی نشستم که اشاره کرده بود...درست کنارش!
ارغوان همون طورکه بانگاهش خونه رومتر می کرد،گفت:عجیبه!...امیر همیشه میگه خونه رادوین بازار شامه
امااینجا...زیادی تمیزه!
رسما فکش چسبیده بود به زمین!
زیرلب گفتم:امیر راست میگه.اینجا تا همین چند روز پیشم بازار شام بود...من تمیزش کردم!
این وکه گفتم،ارغوان دست از وارسی کردن خونه برداشت وبا چشمای گردشده از تعجبش،خیره شد بهم!
به من اشاره کرد وباتته پته گفت:تو...تو...تو؟!... توخونه رادوین وتمیز کردی؟
بی تفاوت شونه ای باالانداختم وگفتم:خب آره...گناه که نکردم!
یهو تعجبش جاش ودادبه عصبانیت.به سمتم خیز برداشت وشدیه کوه آتشفشان وفوران کرد:
- چت شده تو؟...هرکی ندونه من می دونم تومحض رضای خدا موش نمی گیری!رهایی که من می شناسم دست به
کهنه چرکای ننه اشم نمیزنه که مبادا دستش اوف بشه!...حاالچی شده خونه رادوین وسابیدی؟!
اشاره ای به سرامیکای کف هال کرد وگفت:نیگا چه برقیم انداخته سرامیکارو!...خداوکیلی چند ساعت نشستی اینارو
سابیدی؟اصال چرا توباید خونه رادوین وتمیز کنی؟
چیزی نگفتم...اصلا مگه چیزی داشتم که بگم؟!
نگاهم وازارغوان گرفتم وسرم وانداختم پایین...
یهو ارغوان جیع زد:
- رها!!!به من نگاه کن...
باصدای جیغش دومتر پریدم هوا!...باترس ولرز سرم وبلند کردم وخیره شدم به ارغوان!دختره دیوونه باجیغش زهرِ
ترکم کرد!
باتعجب گفتم:چته؟چرا جیغ میزنی؟
اشاره ای به من کرد وباتته پته گفت:رهـــــا... چش...چشمات!
آب دهنم وقورت دادم وباترس گفتم:چشمام چی؟
همچین گفت چشمات که یه آن فکرکردم چشمام از جادراومده!...دستی به چشمام کشیدم ومطمئن شدم که جفت
چشمام سرجاشونن!ایناکه سالمن!ارغوان واسه چی جیغ میزنه؟...
یهو صورت ارغوان مچاله شد ونگاهش رنگ نگرانی گرفت...بغض کردوگفت:الهی ارغوان پیش مرگت بشه...چت
شده؟چرا پای چشمات گودافتاده؟گریه کردی؟چرا عزیز دلم؟!مگه ارغوان مرده که توگریه می کنی؟...الهی فدات
بشم...ببین چشماش شده دوتاکاسه خون!
وبهم نزدیک تر شدومن وکشید توبغلش!محکم به خودش فشارم داد وبغض آلود گفت:چی شده؟...چرا این شکلی
شدی؟!...این چه سَرو ریختیه؟چرا صورتت عین گچ سفید شده؟ چرا عین روح سفید شدی!؟چند وقته یه دستی به
سرو روت نکشیدی؟...مگه شوور نداشته ات مرده؟چرا عین زنای شوور مرده شدی؟!
یهو هِه بلندی کرد ومن واز آغوشش بیرون کشید...خیره شدبه صورتم...دستش وبه سمت صورتم دراز کرد
وانگشتاش وکشید روی گونه هام...زیرلب گفت:گونه هات کجارفتن؟...آب شدن؟صورت گردت چرا لاغر
شده؟مگه غذا نمی خوری؟
چیزی نگفتم...
این چندروزه اصلا اشتها ندارم...به زور سه چهارتا لقمه می خورم که از شدت گرسنگی ضعف نکنم!
نگاهم واز نگاه نگران ارغوان گرفتم وسرم وبه پشتی مبل تکیه دادم.چشمام وبستم وقطره اشکی از گوشه چشمم
چکید.
واقعا عین روح سفید شدم؟...لاغرشدم؟...چشمام قرمز شده؟...
تواین مدت حتی یک بارم نگاهی به قیافه خودم توی آینه ننداختم!...قیافه وسر و وضعم برام مهم نیست...خورد
وخوراکمم مهم نیست...اصلادیگه این روزا هیچی واسم مهم نیست!
صدای ارغوان به گوشم خورد:
- رها...توچت شده؟!...داری گریه می کنی؟چرا هی میزنی زیر گریه...چرا این شکلی شدی؟...عاشق شدی دیوونه؟
بغض گلوم وچنگ انداخت...لعنت به این بغض!لعنت به منه خر...لعنت به رادوین...لعنت به همه!
قطره اشک دیگه ای ازچشمام جاری شد...
عاشق شدم؟...شاید!...ارغوان به شوخی اون حرف وزد ولی به گمونم من جدی جدی عاشق شدم!
با حرف ارغوان،بی اختیار یاد حرف رادوین افتادم.یاد حرفی که یه شب،لب ساحل بهم زد:
- عشق،یه احساس پاک وخالصانه از ته قلبه...آدم وقتی عاشق میشه کم کم دیوونه هم میشه!!دیگه به هیچ کس
وهیچ چیز جز عشقش اهمیت نمیده.حتی ازخودشم غافل میشه...روی لبش دیگه هیچ اسمی به جزاسم عشقش
نیس...حاضره تمام زندگیش وبده ولی یه تارموازسرِعشقش کم نشه...وقتی عشقش ومی بینه،نفسش به شماره
میفته...ضبان قلبش میره بالا...زبونش بندمیاد...دهنش خشک میشه...هول می کنه...یه عاشق زمین وزمان وبه هم می
دوزه تایه لحظه،فقط یه لحظه، کنار عشقش باشه...تمام وجودش سرشارمیشه از عشق...عشقی که خواب وخوراک
وازش می گیره...
عشق؟...این روزا به هیچ کس وهیچ چیز اهمیت نمیدم...ازخودم غافلم!فقط اسم رادوین روی لبام حک شده...قبل از
رفتنش ،قبل از اینکه سفرش مارو ازهم دورکنه،وقتی نگاهم به نگاهش میخورد هول می کردم،ضربان قلبم می رفت
باال ونفسم به شماره می افتاد...فکر روبروشدن باچشماش ته دلم وخالی می کرد!همیشه سعی می کردم کمتر بهش
خیره بشم تا بیشتراز این وابسته چشماش نشم...اما حاال حاضرم تموم زندگیم وبدم تافقط یه لحظه،فقط یه لحظه
دیگه توچشمای عسلیش خیره بشم...من دیگه نمی تونم به نگاه توی قاب عکس بسنده کنم!من نگاه واقعیش
ومیخوام...من نگاهت ومیخوام رادوین!...چرا من و وابسته خودت کردی واز پیشم رفتی؟!
- رها...چرا چیزی نمیگی؟...
چشمام وباز کردم وسرم وکه به پشتی مبل تکیه زده بود،به سمت ارغوان چرخوندم...خیره شدم توچشماش
وگفتم:ارغوان...عاشق شدن چه شکلیه؟
ارغوان از سوالم جاخورده بود!...حقم داشت بیچاره...اگه بی مقدمه و یهویی ازهرکی همچین سوالی بپرسی طرف کپ
می کنه!
گیج وگنگ نگاهی بهم انداخت وگفت:خب...عاشق شدن یعنی وقتی صداش ومی شنوی دلت بلرزه!وقتی نگاهش به
نگاهت میفته خودت وببازی ودلت هری بریزه پایین...وقتی نمی بینیش حس می کنی دلت میخواداز جاکنده
بشه!حس می کنی یه چیزی وکم داری...انگار یه چیزی روگم کردی! عشق یعنی وابسته شدن،دلتنگی،بی نیاز شدن
از همه کس وهمه چیز ومحتاج شدن به یه نفر...عشق یعنی محتاج ونیازمند یه نگاه شدن!نگاهی که تمام شیرینی های
دنیارو برات رقم میزنه...نگاهی که وقتی بهش خیره میشی زمین وزمان از دستت میره!... عشق یعنی دیگه منی وجود
نداره...یعنی همه چی اونه!...
باهر حرفی که میزد،قطره اشکی از چشمم جاری میشد...حرفاش که تموم شد،صورتم از اشک خیس شده بود!
ایناحرفای دل من بود...احساسی که ارغوان ازش حرف میزد همون احساس گنگ وعجیب من بود.پس عالئم عشق
شبیه عالئم احساس منه؟من عاشق شدم؟...عاشق رادوین؟...این احساس اسمش عشقه؟!...
همون طوکه اشک می ریختم،زیرلب حرفای آخر ارغوان وزمزمه کردم:
- عشق یعنی دیگه منی وجود نداره....یعنی همه چی اونه!
تواین 13 روز،همه چی شده رادوین!...دیگه رهایی وجود ندارهمه چی رادوینه!
کاش زودتر به احساسم پی می بردم!کاش زودتر می فهمیدم که عاشق شدم.قبل از اینکه از پیشم بره...قبل از اینکه
دوریش دیوونه ام کنه!کاش قبل از رفتنش،می فهمیدم که دوسش دارم!...این احساسی که توقلب من جاخوش
کرده،مال یه روز ودو روز نیست!این احساس خیلی وقته که توقلبمه...شاید از اون شبی که رادوین کنارم موندودستم
وتودستاش گرفت تانترسم...یاشاید خیلی قبل تراز اون!...نمی دونم این احساس دقیقا از کجاشروع شد ولی آروم
آروم وکم کم عاشقم کرد...بدون اینکه خودم بفهمم!ازاولشم از رادوین متنفرنبودم...به خودم تلقین می کردم که
ازش بدم میادولی هیچ وقت ازش متنفرنبودم...این وحاالمی فهمم!حاالمی فهمم که خیلی وقته که به رادوین وابسته
شدم...اما توتمام این مدت داشتم خودم وگول میزدم ونمی خواستم اعتراف کنم که دوسش دارم!چرا انقدر دیر به
احساسم پی بردم؟چرا انکارمی کردم که عاشقم؟... من تاحاالعاشق نشده بودم ونمی دونستم که عاشق شدن چه
شکلیه!ولی حاال با نبودن رادوین درکنارم،عشق ولمس کردم...رفتن ونبودنش بهم ثابت کردکه چقدر واسم مهم
شده!که چقدر بهش وابسته اشم...که چقدر دوسش دارم!...دیگه نمی تونم به خودم دروغ بگم...این احساس اسمش
عشقه!من عاشق رادوین شدم...حرفای ارغوان ورادوینم این احساس وتایید می کنن.
ارغوان باتعجب خیره شده بود بهم...جدا از تعجبی که توچشماش موج میزد،لبخندی روی لبش بود...باشیطنت
گفت:پس باالخره رهای بی احساس منم عاشق شد؟...کی بوده که تونسته قلب تورو عاشق کنه؟... کیه این دوماد
خوشبخت؟
بین اون همه اشک لبخندی روی لبم نشست...زیرلب زمزمه کردم:
-رادوین...رادوین...
وقتی اسمش وبه زبون میاوردم،ته دلم یه جوری می شد...تواین چندروز اونقدر اسمش وباخودم زمزمه کردم
ودلتنگش شدم که حاال حس می کنم اسمش با تمام وجودم عجین شده.این کلمه 6 حرفی شده تمام زندگی
من!...عطر تن صاحب این اسم شده دلیل نفس کشیدنم...قاب عکس روی میزش شده قرص خواب آورشب هام...
ارغوان باتعجب جیغ زد:
- رادوین؟!
همونطورکه اشک می ریختم لبخندی زدم...
لبخندمن شد مهر تاییدی به حرف ارغوان!
جیغ بلند دیگه ای زد ومن وکشید توآغوشش...دستاش ودور کتفم حلقه کرد وزیرگوشم گفت:تبریک...رها جونم
تبریک!...قربونت برم الهی...
لبخند روی لبم بود اما گریه ام شدت گرفته بود!...به هق هق افتادم...خودم ومحکم به ارغوان فشار دادم واشک
ریختم.
صدایی تووجودم فریاد می کشید:
- کاش به جای ارغوان الان آغوش تو واسم باز بود..
**********
هنوز چند دقیقه ای از رفتن ارغوان نگذشته بود که دوباره زنگ در به صدا دراومد!
کلافه وبی حوصله به سمت آیفون رفتم.
زیرلب غرمیزدم:
- ارغوان دیوونه بازم یه چیزی وجاگذاشت!...خداصبربده به امیربیچاره...حواس پرت ترین زن دنیا نصیبش شده!
به خیال اینکه ارغوانه،خیره شدم به صفحه آیفون...
نگاهم که به صفحه اش افتاد،سنکوب کردم!...تنم یخ کرده بود!
یا قمر بنی هاشم!

این آرتان دیوونه اینجاچیکار می کنه؟...اصلا چرا زنگ در خونه رادوین وزده؟!این ازکجامی دونه که من توخونه
رادوین لنگرانداختم وکنگر می خورم؟
اولش خواستم جواب ندم تا بره ردِ کارش امادیدم ضایعست!دیدی یه موقع زنگ زد به ارغوان ازش پرسید رهاخونه
هست یانه وارغوانم گفت آره!...اون وقت شرفم میره کف پام...از طرف دیگه احترم گذاشتن به آرتان یعنی احترام
قائل شدن برای ارغوان!اونقدری اری رو دوست دارم که حاضرم به خاطرش این داداش چندشش وتحمل کنم.
باترس ولرز گوشی آیفون وبه دست گرفتم وباصدای خش دار ولرزونی گفتم:بله؟
آرتان تک سرفه ای کرد وبالحن مودبی گفت:معذرت میخوام خانوم با خانوم شایان کار داشتم.می دونید زنگشون
کدوم یکیه؟
اونقدر صدام خش دار بودکه بیچاره من ونشناخت!...پس آرتان زنگ واشتباه زده واز دست قضا دست گذاشته روی
زنگ خونه رادوین؟
زیرلب گفتم:خودمم آرتان...بیابالا!...طبقه : واحد 5!
و دکمه آیفون وفشاردادم وگوشی وسر جاش گذاشتم!
به جای اینکه شماره واحد خودم وبدم شماره واحد رادوین ودادم!...حوصله نداشتم دوساعت از اینجا نقل مکان کنم و
برم اونجا...بیخیال بابا!آرتان که اصال خبر نداره خونه من واحد چنده!بیچاره اونقدر از مرحله پرته که زنگ رو هم
اشتباه زده.
باعجله به سمت اتاق رفتم وآماده شدم...هم مانتو پوشیدم وهم شال!...آخه به آرتان که اعتباری نیست اگه جلوش
راحت باشم،هیز بازیش عود میکنه،حالا بیا و درستش کن!
زنگ در به صدا دراومد...حتی نیم نگاهی به آینه ننداختم که ببینم قیافه ام درچه حاله!...اصال واسم مهم نبود!
حاالمگه کی میخواد بیاد؟آرتانه دیگه...خیلی از ریختش خوشم میاد حاال بیام به خاطرش ترگل ورگلم کنم خودم و؟!
اگه به ارغوان ودوستی چندین وچندساله خانوادگیمون نبود،اصال راهشم نمی دادم بیاد توخونه!
به سمت در رفتم ودستم وبه سمت دست گیره دراز کردم...
نفسم بند اومده بود...تنم همچنان یخِ یخ بود!...می ترسیدم...از حرکات ورفتاری که ممکن بوداز آرتان سربزنه.می
ترسیدم وقتی بامن تنهابشه،به سرش بزنه که کارای خاک برسری بکنه...اما حاال دیگه برای کنار کشیدن خیلی دیر
شده بود،آرتان می دونست که من خونه ام وبسی ضایع بود اگه درو بازنمی کردم!
به سختی نفس عمیقی کشیدم تا حالم بهتربشه...تمام جرئت وشجاعتم وجمع کردم و درباز کردم.
با نگاه خیره اش روبرو شدم وقیافه ام مچاله شد!
دوباره هیز بازیاش شروع شد...خدایا خودت همه چی وبه خیر بگذرون!
نگاه خیره اش روی چشمام ثابت موند...هیچ احساسی نداشتم وقتی بهم زل میزد فقط دلم میخواست جفت پابرم
توحلقش!اخمی کردم واز جلوی در کنار رفتم...رسمی وخشک گفتم:سالم...بفرمایید تو!
بی توجه به لحن من،لبخندی زد وبالحن شاد ومهربونی گفت:اُه اُه!چه بداخالق! سالم...حال خانوم کوچولوی خوشگل
ماخوبه؟
اما من هیچ عکس العملی دربرابر این حرفش نشون ندادم...دریغ از یه لبخند!
اولین باری بودکه باهش اونقدر سرد ورسمی برخورد می کردم!...خیلی از رفتارم تعجب کرده بوداما سعی کرد به
روی خودش نیاره!وارد خونه شد و من دروپشت سرش بستم.زیرلب تعارفی کردم وازش خواستم که روی مبل
بشینه.
آرتان که نشست،منم دقیقا روبروش نشستم...جرئت نکردم برم کنارش بشینم.بهش اعتماد نداشتم!...
دیدی یه وقت قضیه رو بی ناموسی کرد!
نگاهی بهش انداختم...خیره شده بود به روبروش و اخم غلیظی روی پیشونیش نشسته بود!لبخندروی لبش کامال محو
شده بود...جوری سگرمه هاش تو هم بود که اگه کسی می دیدش فکرمی کرد یکی سنگ قبرش وبی اجازه شسته!
وا!این که تاهمین چند دقیقه پیش اونقدر خوشحال وشاد وشنگول بود!حالاچرا یهو اخماش رفت توهم؟
نه میلی به پذیرایی کردن از آرتان داشتم ونه حالش و!...برای خالص کردن خودم از این وظیفه،بالحنی که سعی می
کردم شرمنده به نظربیاد گفتم:واقعا ببخشید...معذرت می خوام آرتان.چیزی ندارم که ازت پذیرایی کنم...
دروغ گفتم!...تویخچال رادوین از شیر مرغ تاجون آدمیزاد پیدا می شدولی من حال وحوصله پذیرایی کردن نداشتم!
نگاه عصبانی ودرهمش واز نقطه مبهومی که بهش خیره شده بود،گرفت وزل زدبه چشمام...نفس عمیقی کشیدتا
عصبانیتش فروکش کنه وسعی کرد اخم روی پیشونیش وازبین ببره.زیرلب گفت:من که غریبه نیستم...مهم نیست!
یه کم درو دیوار و وسایل خونه رو دید زد واز آب وهوا وچیزای مزخرف صحبت کردتابره سراصل مطلب!متنفربودم
از مقدمه چینی...چرا حرفش ونمیزنه؟!
باالخره بعداز کلی دست دست کردن،زبون آقاآرتان باز شد وبالحن مشوش ومضطربی گفت:حتما...می دونی که
برای چی به اینجا اومدم!
- آره خب...توعروسی ارغوان بهم گفتی که یه روز میای پیشم ودرمورد یه موضوع مهم باهام صحبت می
کنی.)پوزخندی زدم وادامه دادم:(اما حس نمی کنی یه ذره دیر اومدی؟می دونی چقدر از اون شب میگذره؟
سعی می کرد دربرابر بی محلی ها وپوزخند روی لبم خونسرد باشه...نفس عمیقی کشید وبالحن مهربونی که رگه
های عصبانیت توش موج میزد،گفت:خب کارای اقامت وپاس بورد و... زیاد طول کشید.می خواستم وقتی باهات
حرف بزنم که ازهمه چی مطمئن شده باشم وتمام کارای اقامتم درست شده باشه!حاالکه همه چی اوکی شده اومدم
تاحرفم وبهت بزنم...)لبخندمهربونی زد وادامه داد:( حاالاجازه هست حرف بزنم؟
باسکوتم بهش اجازه حرف زدن دادم...
آرتان لبش وبازبونش تر کرد وشروع کرد به حرف زدن:
- خیلی وقته می خوام یه چیزی وبهت بگم...خیلی وقته یه سری حرف ودرد دل وتو دلم ریختم تابه وقتش بهت
بزنم.خیلی وقته که منتظر این لحظه ام!...بذار از اول شروع کنم! از 30 وخورده ای سال پیش...وقتی تو یه دختر
کوچولو بودی! ازهمون موقعم یه احساس خاص ومتفاوتی نسبت به توداشتم!احساسی که هیچ وقت به هیچ کس
نداشتم....دلم می خواست همیشه وهمه جا کنارم باشی،فقط کنارمن.بامن باشی اما فقط بامن،می خواستم همیشه
کمکت کنم وبرات یه حامی باشم...یه تکیه گاه که بتونی بااطمینان کامل بهش تکیه کنی...از همون بچگی وقتی
باپسرای دیگه حرف میزدی یاباهاشون بازی می کردی،حسودیم می شد. من فقط تورو برای خودم می خواستم ونمی
تونستم ببینم که با کس دیگه ای هستی! بزرگ ترکه شدم،احساسمم قوی ترشد...این احساس قوی خیلی وقته که تو
دل من جاخوش کرده! خیلی وقته همه چی وریختم تودلم وچیزی نگفتم...خیلی وقته رها!...همش از این می ترسیدم
که مبادا از حرفام ناراحت بشی.که مبادا ازم بدت بیاد...نمی دونم چرا ولی حس می کردم اگه پیشت اعتراف کنم،ازم
زده میشی.خیلی باخودم کلنجار رفتم که این حرفارو بهت بزنم یا نه...!برام سخته که از این احساس حرف بزنم
اما...باالخره که یه روز باید بفهمی!من که نمی تونم تاابد همین جوری مسکوت وخاموش بمونم.باالخره که یه روز
باید به زبون بیام...امروز اومدم تا این به این احساس قدیمی وریشه دار اعتراف کنم.تا حرف دلم وبهت بزنم وخالص
شم...از این همه سکوت ونگفتن خسته شدم.می دونم که می دونی چقدر سخته کنار گذاشتن غرور،اونم برای یه
مرد!اما باوجود تمام این سختیا،من غرورم وکنار میذارم وحرف دلم وبهت میزنم...بسه هرچی سکوت کردم ودم
نزدم!
به اینجاکه رسید،مکث کردونفس عمیقی کشید...چشماش وبست...معلوم بودکه حرف زدن براش سخته.به هرسختی
بود به زبون اومد وزیرلب گفت:رها...من...من...دوست دارم!
با این حرفش چشمام پراز اشک شد!
اشک توی چشمام،به خاطر آرتان وابرازعالقه اش نبود...به خاطر رادوین بود!...به خاطر احساسی که نسبت بهش
داشتم.حس می کردم که من ورادوین یه نقطه مشترک داریم...جفتمون عاشق شدیم وحرف زدن از احسامون
برامون سخته...اما آرتان به هرسختی بود به احساسش اعتراف کرد.یعنی منم می تونم مثل آرتان شجاع باشم؟!...می
تونم به رادوین بگم که دوسش دارم؟که غرورم وزیرپابذارم وازش بخوام برگرده؟...
آرتان باچشمای بسته ادامه داد:
- اومدم اینجا تا ازت بخوام بامن بیای.تاشریک زندگیم باشی.تااحساسم وباهات قسمت کنم...رها...من اومدم اینجا تا
ازت بخوام باهام ازدواج کنی!...اگه بهم جواب مثبت بدی،دستت و میگیرم وباهم میریم پاریس...یه زندگی رویایی
وبرات می سازم رها...فقط کافیه قبول کنی!
آرتان ومی فهمیدم...درکش می کردم!...حاالکه فهمیده بودم اونم مثل منه واحساسش شبیه احساس من،نمی خواستم
دلش وبشکونم اماوقتی هیچ احساسی بهش نداشتم...وقتی یکی دیگه رومی خواستم.چی باید می گفتم؟...
آرتان چشماش وباز کرد وخیره شد به چشمای من...چشمای اشکیم وکه دید،لبخندی روی لبش نشست!
بیچاره فکرکرد تحت تاثیر حرفاش قرار گرفتم!نمی دونست که دل بی صاحب من به جای دیگه یا بنده...
باخوشحالی وشادی که دیدن اشک توچشمای من،بهش داده بود گفت:جوابت مثبته؟
خیره شدم به آرتان...باصدای بغض آلودی گفتم:می فهممت آرتان...احساست ودرک می کنم.نمی خوام دلت
وبشکونم.نمی خوام ناراحتت کنم اما...هرکسی این اجازه رو داره که برای زندگی خودش تصمیم بگیره.من نمی تونم
باتو ازدواج کنم...چون احساسی بهت ندارم!...اگه تو با کسی ازدواج کنی که دوست نداره،زندگیت وتباه
کردی!اونجوری هم خودت وبدبخت کردی وهم یکی دیگه رو.
آرتان گیج ومتعجب زل زده بود به من...انگار نمی تونست حرفام وهضم کنه...ازسر گیجی خندید وگفت:اما...من می
تونم عاشقت کنم!می تونم رها...اگه بهم اعتماد کنی،اگه جوابت مثبت باشه،اگه دست رد به سینه ام نزنی خوشبختت
می کنم...نمیذارم حتی یه لحظه احساس ناراحتی کنی...نمیذارم رها...اونقدر عشق ومحبت به پات میریزم که عاشقم
بشی...من عاشقت می کنم...قول میدم!
سرم وبه زیر انداختم وگفتم:نمی تونی آرتان...هرقدرهم که عشق وعالقه ات وحرومِ من کنی دلم عاشقت نمیشه!
صدای غمگین وپربغض آرتان به گوشم خورد:
- آخه چرا؟
سر بلند کردم وخیره شدم توچشماش...لبخندتلخی روی لبم نشوندم و گفتم:دلی که خودش به یه جای دیگه گیره
می تونه عاشق بشه؟
بغض توی گوم داشت خفه ام می کرد...دستم وبه سمت گلوم بردم وگلوم ومالیدم...تا شاید بتونم سنگینی این بغض
وبانوازش کمتر کنم!
آرتان ناباورانه بهم خیره شده بود...من من کنان گفت:پای...پای...این پسره...درمیونه؟
وبانگاهش به نقطه نامعلومی اشاره کرد...به نقطه ای درست مقابل خودش!
رد نگاهش وگرفتم وسربرگردوندم...
نگاهم گره خورد به قاب عکس روی دیوار!...لبخندی روی لبم نشست...همون عکسی بودکه رادوین لب دریا گرفته
بودش!همون عکسی که وقتی برای اولین بار اومده بودم خونه اش وتمیز کنم،چشمم خوردبهش...پاک این عکس
وفراموش کرده بودم!اصال یادم رفت که روی دیوار برش دارم...پس بگو آرتان چرا اخم کرد!نگاهش به عکس
رادوین خیره شد واخم روی پیشونیش نشست.
بی اختیار زیرلب زمزمه کردم:
- پسره...می دونی چقدر دوست دارم؟!
لبخندتلخ روی لبم پررنگ تر شد...
باالخره از عکس جذاب وخیره کننده رادوین چشم برداشتم وروم وبرگردوندم.زل زدم توچشمای آرتان...
من- متاسفم...
هیچی نگفت...هیچی...
فقط نگاهم کرد...یه نگاه غمگین وناراحت وشکست خورده!...دلم سوخت...می دونستم که االن چه حالی داره اما...من
نمی تونستم به خاطر دل رحمی،زندگی آینده ام وتباه کنم...من نمی تونستم از رادوین بگذرم وباآرتان
باشم...چجوری از کسی می گذشتم که تازه عشقش تودلم جاخوش کرده بود؟...کسی که انقدر دوسش داشتم؟من
نمی تونستم از رادوین بگذرم!
نگاه خیره آرتان،شرمنده ام کرد...نگاهم واز نگاهش گرفتم وسربه زیر انداختم...
عذاب وجدان داشتم...حس می کردم برای دومین بار دل یه نفروشکوندم.اول بابک وحاالم آرتان...
صدای پربغض وغمگین درعین حال متواضعانه اش،به گوشم خورد:
- اگه دوسش داری،اگه می دونی باهاش خوشبختی،اگه توقلبت جاگرفته وبیرون نمیره،اگه از ته دل
عاشقشی...حرفی نیست...فقط کاش لیاقتت وداشته باشه!
وآه پرسوزی کشید...
عذاب وجدان داشت دیوونه ام می کرد!
پربغض وناراحت زیرلب گفتم:معذرت می خوام آرتان...من وببخش!
خنده تلخی کرد وگفت:چرا خانوم کوچولو؟مگه کار اشتباهی کردی که ببخشمت؟...توعاشق شدی...همین!مهم
نیست بامن یا بی من،تنهاآروزم برات اینه که خوشبخت بشی!درکنار کسی که از ته دل دوسش داری...
سرم وبلند کردم ونگاهم به نگاهش گره خورد...لبخند تلخی زد...لبخندش وبالبخندی عینا شبیه خودش جواب دادم!
از جابلند شد وزیرلب گفت:خداحافظ...
باصدای آروم وخش داری جوابش ودادم.
وبه سمت در رفت وچند لحظه بعد،صدای به هم کوبیده شدن در خونه رادوین به گوشم خورد!


همراهان عزیز، آخرین خبر را بر روی بسترهای زیر دنبال کنید:
آخرین خبر در ویسپی
http://wispi.me/channel/akharinkhabar
آخرین خبر در سروش
http://sapp.ir/akharinkhabar
آخرین خبر در گپ
https://gap.im/akharinkhabar

وارد دنيايي از واژگان فارسي شويد
فندق آگهی