آخرین خبر/ پیرانه سرمانی عشق جوانی به سر افتاد
وان راز که در دل بنهفتم بدر افتاد
از راه نظر مرغ دلم گفت هواگیر
ای دیده نگه کن که بدام که درافتاد
حافظ

گشتیم و گشتیم تا یک داستان خواندنی و با ارزش برایتان آماده کنیم و حالا این شما و این هم شوهر آهو خانم.
یک داستان وقتی به دل آدم می نشیند که بتوان با شخصیت هایش آشنا شد، دوستشان داشت از آن ها متنفر بود و یا درکشان کرد. وقتی شخصیت ها خوب و درست تعریف شوند ما هم خیلی راحت با آن ها ارتباط برقرار میکنیم و این می شود که یک قصه به دلمان می نشیند و مشتاق خواندنش می شویم.
شوهر آهو خانم یکی از معروف ترین داستان ایرانی موفق و پر طرفدار است که علی محمد افغانی آن را نوشته و سراسر عشق و نفرتی است که کاملا قابل درک است، امیدواریم از آن لذت ببرید

قسمت قبل
فصل 5
دو روز از عید فطر میگذشت.ابر سر تا سریع یکنواخت و سفیدی که سه شبانه روز تمام با بارانهای ریز و پیاپی عرصه را بر مردم تنگ کرده بود مثل آنکه بقیچی از وسط دو تیکه شده باشد ناگهان از جلوی آسمان به کنار رفت.طرف عصر بود که بچهها که از مکتب و مدرسه بازگشته بودند در شنا بزرگ بازی میکردند،اینها بحرام و بیژن بچههای آهو،جواد و جلال بچههای خورشید و نقره،مصطفی پسر حاجیه خانمیکی دیگر از همسایههای خانهو چند بچه کوچکتر بودند که بعضی از آنان در خود بازی شرکت نداشتند اما همراه سایرین میدویدند و جیغ و داد براه مینداختند.نقره مادر جلال که در زیر زمین نشیمن داشت،از قطع شدن شرشر ناودانها و آغاز بازی و شادی بچهها فهمید که باران بند آمده است.در حالی که یک سینی کنگره دار حلبی به دست داشت و دستمال رویاش انداخته بود،با ترس و احتیاط از پلههای گلی و خیس زیر زمین به هیات آمد.او چادر نماز به سر نداشت .
زن لاغر اندام میانه سال و سبزه روی بود که چارقد سفید بسر و شلوار دبیت سیاه به پا داشت.کته نیمدار شوهرش را به تن کرده بود که او را کوتاه و بدقواره نشان میداد.جلال که یکی از بازیکنهای اصلی و پر حرارت جمع بود از دیدن مادرش که با خوشروی و مهربانی مصلحتی بسویش میامد آهسته خود را عقب کشید تا بمنتها آلیه حیات رسید و از آنجا به حالت فرار پشتش را بجرزنبشی دهلیز تکیه داد.سینی که مادرش در دست داشت آب نباتهای فروشی بچه هشت ساله بود که بعلت باران سه روز روی دستش مانده بود.از دو قران مایه فقط شیش پولش را در آورده بود.آنهم از فروش به بچههای آهو خانم زن صاحب خانه که پولدار تر از همه و از مشتریهای پار و پا قرصش بودند.
نقره از دست بچههای سر به هوا و بازیگوش که هیچ حرف و نصیحتی به گوشش فرو نمیرفت فوق العاده کوک بود که در لحظه ی مرخص شدن و بیرون آمدن بچهها از مدرسه یا مکتب،نمیرفت بر سر راه آنان در گوشهای بأیستند و زودتر جنسـ ـی را که به بازار آورده بود را بفروش برساند.او از صبح سحر گَل و گوش و پشت و سنه ی بچهها را مِفرشیکه اینک خود بازش کرده بودچنان محکم و مادرانه بسته بود که اگر به سفر قطب هم میرفت هرگز ممکن نبود سرما بخورد.با این وجود جلال از سینی آب نبات چنان میگریخت که مرزید بد دوا از فولس.و حرف دلش که به مادر ابراز نمیکرد اینبود که آب نباتها همان روز اول در اثر باران خوردن تر شده بودند.بچهها دور و بارش جمع میشدند اما به گمان اینکه آنها را لیس زده است از او نمیخریدند.باری نقره با دیدن لب و لنج فشرده و حالت فرار پسر فهمید که اصرارش بیهوده است.در حقیقت خود زن نمیدانست که با این آب نباتها که اغلب بهم چسبیده و ضایع شده بود چه میشد کرد.
با این وجود سینی را لب ایوان نزدیک دالان گذشت.بلکه خود پسر از ## سیاه لجاجت و چشم سفیدی پیاده شود و بیاید ببرد.جلال در خمّ دالان خود را ناپدید کرد و مادرش تا چند لحظه بعد لبخند مصلحتی را از لب دور نکرده بود.لیکن چون دید کوشش او بی اثر و امیدش باطل است زیر لب قر زد ،به او و پس اندازنده ش لعنت گفت و به در آشپزخانه که در ضله شرقی هیات ،بغـ ـل دست چه بود و دود خفیفی از آن بیرون میامد رفت.
آنجا با آهو خانم زن صاحب خانه ش که مشغول تهیه ی شا م بود برسم دردل و با لحنی که در حقیقت گوشه ش به روز گار ناسازگار بود شکایت کرد:-میبینی خانم،این یک وجبی پُرسُخ چه مرا عذابی میدهد.مانده م معطل که تکلیفم با او چیست،.
مکتب میگذارمش دو روز میرود روز سوم فرار.شاگردیش فقط یک نصف روز است.نه عار دارد که کتک سرش بشود نه شعور که نصیحت .این هم که کار آب نبات فروشیش که خودش پیش قدم شد.آهو خانم با چشمهای دود رفته و ناراحت هیزم تاری را که خوب نمیسوخت و باعث زحمت شده بود از زیر دیگ بیرون آورد ،لب حوض برد و در آب فرو کرد تا خاموش گردید.هنگامیکه به آشپزخانه بر میگشت گفت:-میخواهی چیزی بتو بگویم نقره؟بدت نیاد ها،بد عادتش کردی.رمز کار غیر از این در هیچ چیز نیست.عوض اینکه او از تو حساب ببرد تو از اون حساب میبری.بعلاوه آن حوصلهٔ و مراقبت مادرانهای که لازمه ی تربیت طفل است در تو نیست.
غیبتت نبوده باشه،امروز پیش از ظهری من و حاجیه همین را میگفتیم،همان موقعی که سر و صدای تو به دعوا و داد و بیداد بلند شده بود.راه اصلاح بچه اینها نیست.باید ملایمات به خرج دهی نه خشونت.باید بیشتر از اینها به گوش او بخوانی.
تکّهٔ کلام همسایه ی فقیر(عزیزکم) بود.میان در آشپزخانه نشست و از روی یکن پریشانی گفت:
-عزیزکم آخر من دیگر چه کنم؟وقتی کفر مرا در میاورد غیر از کتک بگو چه چاره دارم؟در هر جای دیگر غیر از این خانه بودم با این بال و پر گرفتهای که خدا نسیب منه بیچاره کرده روزی صد بار جاول و پلاسم را بگرده م میدند.امروز به حمد الله خود تو شاهد بودی که چه عالم شنگهای به راه انداخته بود.داشتم جلوی زیرزمین را خاک میریختم که آب باران داخل نشود.آمد ازم نان خاصت.نان،نان،نان.
اینسست بیست و چهار ساعت ورد زبان او،از لحظهای که چشمش را به نور صبح باز میکند تا دقیقهای که کپه ی مرگش را بگذرد.ولعی من که دیگر از دست شکم کرد خرده ی این نیم وجبی،که گویی گرگی در آن گرگی روی دو پا در آن نشسته و هرچه پائین میرود هنوز به جای خود نرسیده میبلعد،ذله شدم.گفتم نیم ساعت یک ساعت صبر کن تا آن بابای اندنگ و بیکار و بی عارت که سه ماه آزگار است توی این اتاق خوابیده،پیدایش شود،از روی لاج لگد زد به همه ی خاکهایی که ریخته بودم تا آب باران داخل زیر زمین نشود رو از هم پاشید.آبی که پشتش مَنهَر کرده بود مثل جویی روان داخل اتاق سرازیر شد.تا آمدم به خودم بجنبم گلیم و یک ور لحاف و کرسی پاک خیس شده بود.از حلم لحاف کرسی را بالا زدم ،آب خودش را توی کرسی گذشت و چناکه گویی در این سه روز باشن و باران فقط به همین نیت آماده کرده بود،آتیشهای چاله را یکسره خاموش و خاکسترش را به هوا پاشید که همه ی زندگیم را بهم زد،اینهم از کار و کردار امروز این کوله مرجان کهای کاش باباش آن شب خوابش برده بود و پسش نمینداخت.و من که،ناا سلامت جانم آمدم بهترش کنم بدترش کردم.و حالا سر بزرگ زیر لحاف است.

دعواها و بزن و بکشها امشب است.کیست که جواب پدرش را بگوید.یک فصل که من با آتیش بیز و مقاش از زیر کار درش آوردم پیش کتکی که قرار است از او نوش جان کند هیچ است.مردک که از خودش اوقاتش تلخ است،این موضوع بهانه ی خوبی برای جار و جنجال به دستش خواهد داد.بر سر همین آب نباتها دیشب میخواست او را بزند ،من بیست و چهار ساعت ضامنش شدم.اما تو بگو عزیزکم امشب را چه کار کنم؟آیا میتوانم به دروغ بگم آنها را فروخته است؟میگوید پولش کجاست،نفع و ضررش چه بوده است؟برخیز برو صنار قند و یکشاهی چای بگیر بیاور.نمیدانم چه خاکی به سرم بریزم.این فصل زمـ ـستان هم برای ما مصیبت بزرگی شده است.ناا سلامت جانش تمام نمیشود برود گورش را گم کند که مردم بفهمد تکلیفشان چیست.آهو خانم که درحالیکه از همسایه ی خود در کار صاف کردن پرنج کمک میگرفت گفت:-تقصیر کیست؟
شوهر توام توی همه ی امام زدهها جرجیس را گیر آورده است.آخر بوو جاری هم برای شما شد کار و کاسبی؟تا گندم نو به بازار نیاید همین آاش هست و همین کاسه.کار تاگه بـ ـوستان وبو ستنکاری را هم که میگفتی درست نشده است.اگر بعلت چاله کرسی نبود اتاق آبدار خانه را زود تَربِت داده بودم.از این اتاق،ما سال و ماهی یکروز بیشتر استفاده نمیکنیم.
مشهدی که حرفی ندارد.در حقیقت نظر خود اوست که آنرا به کسی بدهیم .چه کسی مـ ـستحق تر از شما.کرسی را که برداشتید به انژ اسباب کشی کنید.-خدا امری به تو و مشهدی بدهد عزیزکم.ما هم که آنجا باشیم باز هر وقت مهمانی داشتید میتوانید از آنجا استفاده کنید.-آب چلوت را نریز دور الان نزدیک آمدن خرهای آسیابان است،بده آنها بخورند،چون شورمزه س دوست دارند.راستی میگفتی امروز بناست ننوعها به خانه ی شما بیاند،پس چطور شد،الان نزدیک غروب است و هنوز خبری نشده؟-اینطور قرار بود اما شوهرم گفته به چند روز دیگر موکول شده.
-مشهدی که اینطور که من احساس کردم دیروز و امروز خیلی گرفته و پکر بود.
-در بیرون گرفتاری دارد.مقامات شهرداری گویا برای آنها گربه رقصانی میکنند.بچه ت آب نبات را از لب ایوان برداشت و برد،از همه ی حرف نشنویش از من خجالت میکشد.اگر امشب خیلی دلواپس هستی بفرستش اتاق ما،آنجا که باشد گلی حرفی نخواهد زد.گفتم این نیست مگر از کوتاهی خود تو.یادت میاید آنروزها که تازه به این خانه آمده بودید؟همچنین که بچه سر از خواب بر میداشت برای آنکه از سر بازش کرده باشی،دست و رو نشسته تکیهای نان بدشتش میدادی و میگفتی(ننه جون بدو برو توی خرابه بازی کن)
آهو خانم به تقلید صدای نازک و زنگ دار نقره جمله را با لحن کشدار و تیز ادا کرد و ادامه داد:-انگاری خرابه باغ دلخواه کودکان است.بچه را کوچه ای،بی بند و بار و ولگرد بار آوردی و حالا باید بکشی.اگر این بچه دو روز دیگر مثل پسر مرشد، نره لات و چاقو کش و بخو بریدهای از آب در آمد،بتو بگویم،مسئولش غیر از پدر و مادر ## دیگهای نیست.البته مسلم است نقش پدر در این میان اساسی است.
جذبه ی اوست که باید مثل سایه همه جا با او باشد.و اشتباه مکن،این جذبه هرگز از راه کتک و فحش بدست نخواهد آمد،بلکه درست برعکس.فحش و کتک بچه را خواهد ریخت،پرده ی شرم و حیای او را خواهد دارید.امروز صبح به حاجیه همین را گفتم.
یکروز این بیژن ما بهانه کرد و از من چیزی خواست.ذره بین پدرش را که میترسیدم آن را بشکند.عذر آوردم که در جعبه ی مخصوص پدرش است که کلیدش در دست من نیست،باید صبر کند تا خودش بیاید.لاج کرد و میدانی به من چه در آمد گفت:
-اگر ذره بین را به من ندهی پا برهـ ـنه به ایوان خواهم رفت.
من به او تشر زدم:-چی،چه گفتی؟
پا برهـ ـنه به ایوان خواهی رفت؟بسیار خوب،میتونی اینکار را بکنی،اما اگر کلاغ دید و خبرش را به پدرت رساند نگویی تقصیر از من بود.تا این حرف را زدم فورا ساکت شد و دقیقهای بعد دیدم در یاد ذربین باشد،با اسباب بازیهای دیگر خود را سر گرم کرده بود.این را میگویند جذبه.اما کار جلال تو،خانم عزیز،از این حرفها گذشته است.من از روز اول گفتم باز هم میگویم شما باید این را به جایی شاگردی بگذارید که چیزی یدبگیرد.چیزی که به درد دو روز آینده ش بخورد و بتواند نانی در دامان طفلت بگذرد.آخر او که همیشه به این سنّ نخواهد بود.استاد کار او باید آشنا و از همه مهم تر جدی و مهربان باشد تا بچه در عین آنکه چیزی یاد میگیرد دلم بکار بدهد و رم نکند.
-عزیزکم از شوهر تو مهربان تر و آشنا تر من چه کسی را میتوانم در این شهر پیدا کنم؟شما با این نکبتی عبدل که نان بدر خانه میاورد روزی چقدر میدهید؟به نظرم بد نیست که جلال مرا به جای او ببرید.و اگر یادت باشد یکبار دیگر این خواهش را از تو کردم.دردکان شما که باشد دوام خواهد آورد.
-عبدل گویا روزی سی شاهی مزد میگیرد.البته نان سه وعده ش هم مفت است.اما چیزی که هست از جلال بزرگتر است،یا لااقل قبچاق تر است.او بدش میاید کسی بچه صدایش کند.گاه که به اینجا میاید و من فرمانی بهش میدهام میبینی که با چه حرارتی دنبالش میدید.با سرعت و جلدی یک آدم بزرگ از چه آب میکشد و بی آنکه یک ذره ش را بریزد در کوزه میکند.در دکان جلوی دست خمیر گیر کار میکند و برای او از مسجد آب میگیرد و در تغار میریزد.نمک میکوبد،نان به در خانهها میبرد،هیزم جا به جا میکند،زیر بار آسیابان را میگیرد،آرد خالی میکند و خلاصه هزار کار سیاه و سفید میکند که بگمانم فقط یکیش از دست جلال ساخته باشد،لمبندن.
آهو خندید.از این گفته ش فقط و فقط قصدش شوخی بود.ادامه داد:
-با این وصف شوهرم و کلیه ی کارگران دکان از دست او ناراضی هستند،میگویند که چند وقتی هست که از زیر کار در میرود و ناتو شده است.یاد گرفته است هرچه به او بگویند پشت گوش بیاندازد.الحر شب به لاتها و ولگردهای شهر راه میدهد دزدکی بیایند و روی تنور گرم بخوابند.در هر صورت من به شوهرم خواهم گفت.شاید بی آنکه لازم به جواب کردن طفلک باشد اینرا هم به دکان ببرد.روزها برای خودش در همان حدودا بپلکد باز بهتر از تو کوچهها گشتن یا در خانه تو را اذیت کردن است.عصر که به خانه بر میگرد لااقل شکمش سیر است.عاری نقره خانم،حالا که نگذشتی این بچه به مکتب برود لااقل از توی کوچه جمعش کن.
-میدانم،میدانم.این چند روز زمـ ـستان هم بگذرد شاید جای مناسبی برایش زیر سر گذراندم.خدا طول عمری-
-زن همسایه حرفش را تمام نکرد.سر را برگردند تا ببیند به چه دلیل یکدفعه سر و صدای بازی و شیطنت بچه در حیات بریده شد؟آهو خانم با کفگیر دستش از در آشپزخانه سرک کشید.آنجا سید میرن شوهرش را با چتر بسته دستش و در دو قدمی پشت سر او زنی چادر سفید که کفش پاشنه بلند نو و جوراب ابریشن قهوهای پوشیده بود.
در صحن حیات ظاهر و جفت هم به طرف ایوان بزرگ پیش میرفت.زن سخت صفت رویاش را گرفته بود .چادرش از اندکی باران خیس بود .سر را چنان به زیر انداخته بود که گفتی فقط بنوک کفشهای خود توجه داشت.نقره به علت آن که چادر به سر نداشت از دیدن سید مبرن،بزرگ خانه،فرا خوددر در پس آشپزخانه پنهان کرد.اما قیافه ی مرد کاملا بیگانه مینمود،نه به طرف آشپزخانه و زنها نگاه کرد نه به بچه که از ترس او یا بپاس احترامش موقتاً دست از بازی کشیده بودند هر یک در جای خود ایستاده بودند.گویی هزاران جفت چشم ناا آشنا مراقب رفتار اوست سربزیر و دستپاچه شنا حیات را میان بور کرد و قریب وار از پلههای ایوان بزرگ بالا رفت.آهو ابتدا شک کرد زنک نیز همراه شوهرش باشد،زیرا هیچ چنین چیزی سابقه نداشت.
اما وقتی او هم در دنبال مردی از پلهها بالا رفت از تعجب نتوانست خوداری بکند.مثل اینکه چأیده باشد لرزش خفیفی بر جانش نشست.
از روی استفهام و با چشمانی اندک گرد شده به نقره نگاه کرد.مثل آنکه بپرسد:-این زن کیست همراه او؟خیر است انشالله.اما نگاه زن همسایه نیز کمتر از او تعجب انگیز نبود.یک حس باطنی و ناا خودآگاه خانم خانه را از ماجرایی ناا خوشایند یا لحظهای شوم با خبر کرد.به سرعت برنجش را گرم و کارها را گرد آوری کرد.دستها را با حله پاک کرد تا نزد شوهرش برود ببیند آن زن کیست؟غریبه است یا آشنا؟مسافر است یا مهمان؟
چکاره و چه پیشه است و در هر حال وظیفه ی مهمان داری خود را که کدبانوی خانه بود آنطور که باید انجام دهد..نقره در پناه دیوار دزدانه خود را به زیر زمین رساند.خود سید مبرن پیش از آنکه زنش از در آشپزخانه خارج شود آنجا ظاهر شد:
-این آبدار خانه کلیدش کجاست؟او رنگش تغییر کرده بود.از چشمهای آهو پرهیز مینمود و هنگام گفتن این کلمات دو سه بار ابرویش پرید.
آهو با عجله به اتاق نشیمن رفت،دست کلید کوچکی رو از گًل میخه برداشت و مطیعانه به او داد:-با اتاق آبدار خانه چی کار داری؟این زن همراه تو کی بود؟
مرد در حالی که پایش را برای پاک کردن گل کفش به چوب در آشپزخانه میمالید ،بی آنکه یاری نگاه در چشمان زنش داشته باشه گفت:
-یکی از بندگان فراوان خدا.یک عترت ویلان مانده و بی پناه از شوهرش طلاق گرفته و چون جا و مکانی زیر سر ندارد دو سه شبی اینجا مهمان توست،تا بعد چه پیش آید.شوهر یا کسانش برای بردنش خواهندآمد.
زن ساده دلم از روی غمخواری ندا داد:-اه،واه بنده خدا،اسمش چیست؟زن کیست؟آیا من خود او یا شوهرش را دیده بودم؟نکند زن حاجی ملایری خمیر گیر دکان است که میگفتی دائماً با هم در کشمکش تلاقن و به علت آنکه شوهرش به او خرجی نمیدهد از تو خواهش کرد بود چیزی از مزدش را همیشه پیش خودت نگاه داری و هفته به هفته به او بدهی؟
سید مبرن لبخند کوتاهی زد و گفت:-نه،زن یک حاجی دیگریست تو او را ندیدی و نمیشناسی.استاد حاجی بنا که گویا خانه ش در محله ی فیض عبد است.
آهو با خوشدلی گفت:-خوب هرا میخواهد باشد،من چی کار دارم،مهمان عزیز خداست.و اتفاقا شب جمعه هم هست که آمدن مهمان مبارک است.اما چرا نمیخیی به همین اتاق ما بیاید.هیچ معنی دارد که آدم خودش در یک اتاق باشد و مهمانش در اتاق دیگر.آنهم آبدار خانه،آنهم یک زن؟
-چون اساس و وسایل مختصری هم دارد که ممکن است امشب یا فردا صبح برود بیاورد از این لحاظ دیدم اتاق کوچکتری لازم دارد.اینجا که بید شاید خجالت بکشد.و در هر صورت این چیزها به من ربطی ندارد.شما زنید و حال هم را بهتر میفهمید.این تو این مهمان تو،برو با او آشنا شو.
در کفشکن اتاق بزرگ،آهو خانم و زن چادر سفید با شرم حضور و نزاکت دو ناشناس به هم رسیدند باهم سلام و احوالپرسی کردند.هر دو از یکیدیگر میترسیدند.چهره ی پریده ی زن که در دو جا در آن خشکه دیده میشد از شدت شرم و دستپاچگی چنان دستخوش ناراحتی شده بود که چیزی نمونده بود که به گریه بیفتد.آهو در آن لحظه نفهمید که خط گریه بر دور دهان ظریف و کوچک این زن اصولاً طبیعی بود و در لحظات سر خوشی و نشاط لبخند او را چنان دلنشین مینمود که بیننده را هر  میبود را رویا میبرد.زن در زیر چادر پیوسته پیچ و توپ میخورد و با آنکه سید مدیران پاین پله در حیات ایستاده منظره ی خوش آفتاب پس از باران را مینگریست از باز کردن روی خود دریغ میکرد آهو از دیدار او که نجیب نما و محبت انگیز بودبلافاصله غصه اش شد. بیوه شدن بهر ترتیب که پیش آید و برای هرکس که میخواهد باشد دردناک است. و این زن که خود را بی پناه و سرگران میدید خواه ناخواه نز دیگران نمی توانست احساس شرمساری نکند، آهو خانم چنین می اندیشید و نسبت به وی حس همدردی داشت. با اینحال خود او هم بی آنکه دلیلش را بداند کمتر از مهمان ناراحت نبود. هنگام گفتگو به دشواری نفس می کشید. آخو مهمان از راه رسیده را به اطاق نشیمن هدایت کرد. چادر خود را به وی داد تا موقتاً به جای چادر خودش که تر شده بود روی سر بیندازد. زن، شرمزده و غریب وار در گوشه ای زیر کرسی گرم نشست و چون شب نزذیک بود آهو برایش سماور آتش نینداخت. پس از بیرون رفتن مشهدی، فرصت کرد تا دوباره چند دقیقه ای به اطاق نزد او برود. پهلویش بنشیند و با صمیمیتی بیشتر از پیش از حال و بال و کیفیت کارش، که چه موقع طلاق گرفته است و بچه جهت، سوالاتی بکند. همینکه فهمید از شوهرش یک جفت دوقلوی پسر و دختر نیز دارد بر حال او بیشتر رحم آورد. و از آنجا که خود نیز گاه گاه هـ ـوس می کرد، محض تسلی خاطر میهمان و تازه کردن نفس، از حاجیه خانم همسایه بسیار مهربانش خواهش کرد تا قلیـ ـانی چاق کن بیاورد. آنگاه همین زن را پیش مهمان گذاشت و خود به سر کار آشپزیش از اطاق بیرون رفت. بیرون هوا صاف و بدون ابر بود. باد ملایم و خنکی میوزید که بوی یهار را می آورد. زمین از خواب سنگین زمـ ـستانیش بیدار می شد و همچون آدم البشر در لحظه ای که جان به کالبدش دمیده می شد به سنگینی نفس می کشید، تقلا می کرد و صیحه میزد. آهو دم کنی روی دیگش را از نو بازرسی کرد. آتش زیر کماجدان را که خورش آن به روغن نشسته بود خفه کرد. شبهای جمعه همیشه آنها برای شام پلو می پختند. ظاهراً دیگر کاری نداشت انجام بدهد. نگاهی به دور و بر آشپزخانه انداخت، حتی سبزی خوردنش پاک شده و آماده بود. آب چلوش راکه نصیب مالهای آسیابان نبود با آنکه سرد بود با گفتن بسم الله آرام در پاشویه حوض خالی کرد.
ظاهر بهم خورده آشپزخانه را مرتب کرد و هر چیز را باز سر جای خود نهاد و ضمن این خرده کاریها در همه حال به مهمان تازه رسیده خود که حتی هنوز اسمش زا نمی دانست میاندیشید. ترکیب صورت و خط و خال موزونش که در کمال زیبایی از تازگی و طراوت غیر قابل توصیفی بهره ور بود او را نگران می کرد. از گیسوان کوتاه او که در منتهای گستاخی گردن بلند و بلورینی را بر ملا می کرد چشم آهو آب نخورد. چشمان درشت و پر مژگانش که به نسبت گیرائی و روشنایی آزموده و با تربیت بود معصوم می نمود اما از افسون زنانه و زیرکی حکایتها داشت.  آهو در حیرت مانده بود شوهر او این زن را از کجا آورده بود؟ و آیا صورت او را هم از زیر چادر به چشم دیده بود؟ با اینکه نمیخواست درباره سید میران، مردی که آن همه به او اعتماد داشت، فکر بد بخود راه بدهد وسوسه چون طوفانی در نهاد او پیوسته زور می گرفت و نهال وجودش را به اهتزاز در می آورد. چیزی که از ظاهر قضیه بر می آورد آن بود که هرچه بود برخورد سید میران با این زن در همان بعداز ظهری اتفاق افتاده بود. زیرا اگر غیر از این بود شوهرش حتماً با او صحبتی به میان آورده بود. اما آیا فی الحقیقه چنین بود؟ آیا ذهن مشغولی و حواس پرتی غیر عادی چند روزه اخیر سید با کار این زن ارتباط نداشت؟ این تصورات هراس انگیز با همه ناراحتیهای خیالی که برای زن خانه دار بوجود آورد همینمقدر که از چارچوب گمان بیرون نبود از شدتش کاسته میشد. شوهر او مرد راست کرداری بود، به نظر نمی آمد کاسه ای زیر نیم کاسه اش باشد. آهو اطمینان داشت که همان ساعت یا حداکثر شبش سر و ته مطلب آشکار می شد. باربران آسیاب برای بردن گندم به خانه آمدند و حیاط تا لحظه ای که تاریکی همه جا را فرا گرفت و بارها گرفته و برده شد در شلوغی و بی ترتیبی غیر عادی فرو رفت. زن چادر سفید که غیر از همادیگر نبود ان شب را در همن اطاق نشیمن آهو خانم و بچه ها خوابید. سید میران به اطاق مهمانخانه رفت و صبح فردایش، سر صبحانه، در لحظه ای که مهمان از اطاق بیرون رفته بود آهو به این ترتیب با وی سر صحبت گشود:
حیوانکی جوان هم هست، می گوید از شوهرش دو بچه چهار ساله دو قلو دارد، نفهمیدی علت طلاقش چه بوده است؟ سید میران با مهدی که پای کرسی روی لحاف ایستاده و نان را در چای شیرین لنرمه میکرد و میخورد حرف میزد. مثل اینکه کاملاً توجهش به بچه بود. پس از سکوتی که نشانه آشکاری بر بیمیلی او به پاسخ دادن بود گفت: چه میخواهی باشد؟ مگر همه این طلاقهایی که میشود و می بینیم علتی دارند؟ لابد باهم نمیساخته اند. خودش به تو چه گفت؟ همین که تو می گویی. میگوید بدرفتاری خواهر شوهرش با او اندازه نداشته است. برای اینکه بچه اش را از بارش ببرد با حب گوش فیل خواسته است قاتل جانش بشود. از حیوان صفتی و پست طنینی شوهرش حکایت می کند که شب در رختخواب با لگد توی پهلویش زده که جابجا حالش بهم خورده و چهار ماه ساقط شده است. بطوریکه می گوید، مرد او آنقدر سالی هم نداشته است که بتوان پیرش نامید.زندگیش در خنس و فنس می گذشته لیکن رویهم عیبی نداشته است. خانه ای داشته که دست خالی و با جان کندن ظرف دو سال به تنهایی آن را بالا آورده است. این چیزهائیست که به طور سر بسته برای من تعریف کرده است. خوب تو که خودت همه چیز را از سر سیر تا دم پیاز ازش پرسیده ای و می دانی پس دیگر سوالت چیست؟ نه من هیچ چیز را از او نپرسیده ام. این از ادب و نزاکت دور است که کسی در همان شب اول یا هر موقع دیگر بخواهد از مهمان سوالاتی بکند که ممکن است خوشایند است خوشایندش نباشد. اینها را خود او برایم تعریف کرده است. اما آخر مردی که از زنش بچه دارد، آنهم چنین زنی که خوب هرچه باشد از حیث بر و رو ورنگ و رخسار بدک نیست، کمتر ممکن است حاضر به طلاق بشود. ما را به جائی نمیبرند که بخواهیم از کار کسی سر در بیاوریم، و قضاوت هوائی هم البته کار درستی نیست، ولی یک وقت می بینی که قضیه از چیزهای دیگری آب می خورد. صبر کن ببینم، تو که نه شوهر او را می شناسی و نه خودش را پس از کجا و چطور او را دیدیکه به خانه اش آوردی؟
لحن زن معمول بود قصو استنطاق نداشت. اما همین سید میران را غافلگیر کرد. با تأمل خاکستر سیـ ـگارش را در زیر سیـ ـگاری ریخت و در جستجوی پاسخ مغز خود را کاوش کرد. و بالاخره با کمی لکنت گفت: من او را در مسجد حاجی محمد حتقی دیدم. جریان قضیه از این قرار بود که رفته بودم نماز بخوانم. بین دو نماز آقا مرا طلبید به حضورش رفتم، گفت: بنشین با تو کاری دارم! زن ضعیفه و مطلقه ایست که از بی باعثی به مسجد پناه آورده است. کسان او که در دهات دور دست زندگی می کنند هنوز از کارش خبر نشده اند که بیایند او را ببرند. شوهرش نیز ممکن است هر آن بخواهد دوباره او را رجوع کند. به هر جهت و در هر حال این زن فعلاً بی سرپرست و ویلان است. مسجد خانه خدا و زیر حفاظت خود اوست. اما من ماندن چنین زنی را اینجا صلاح نمی دانم. در میان مومنین چشم گرداندم و از شما بهتر کسی را ندیدم. آیا می توانی نوایی بنمایی و محض رضای خدا چند شبی از او در خانه خودت نگهداری بکنی؟ آمدن هما به اطاق رشته صحبت را قطع کرد. گفته شوهر را آهو باور کرد اما قانع نشد. پس ظاهراً این موضوع شب پیش از آن اتفاق افتاده بود نه همان بعد از ظهری.سید میران در را پر پیچ و خمی که دست اتفاق پیش پایش نهاده بود میدانست منزل اول توقفش همین مسئله برخورد او بود با هما که دیگران و بخصوص زنش باز می پرسیدند. روی این اصل از قبل خودش را آماده کرده بودبطور مختصر و سربسته بگوید که با شوهرش حاجی بنا آشنایی دارد و اکنون می خواهد محض دوستی و رفاقت میانه آنها را باهم آشتی دهد. این جواب به همان درجه که خلاصه و بی حشو و زوائد بود و حرفها و حدسهای دیگر را به میان نمی آورد کمتر باعث نگرانی خاطر آهو می گردید. زیرا سید میران با اینکه هما را به خانه اورده بود درباره اش هیچگونه تصمیم جدی نداشت. زن خوب صورت و نیکو اندام با خصلتها و رفتار گیرنده و جالبی که از خود نشان می داد در کانون وجودش شرر افکنده بود، در این حقیقت هیچ تردیدی نبود، اما آیا او می توانست بصرف یک خواهش که از جانب زن رنگ اضطرار
و از سوی او بوی هـ ـوس داشت دست به کار نکرده ای بزند که نه خیر دنیائیش در آن بود و نه صلاح اُخرویش؟ چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟ فکر پیرانه اما سودا زده ی مرد کاسب پیش از اینکه هما را به خانه ی خود بیاورد و پس از آنکه هزاران بار سر آب هـ ـوس پر زده و لب تشنه بازگشته بود آخر الامر به این نتیجه رسیده بود که حصول مطلوب بی عطف توجه به تقاضای حقه ی زن میسر نیست. و اکنون که زن در خانه ی او بود مطلوب لااقل به این ترتیب حاصل می شد که چشمان آزمند و پیرش همه روز به جمال زیبا و قد و بالای رعنای وی روشن بشود. برای کسی که به قول معروف آردش را بیخته و آرد بیرش را آویخته است آیا تنها همین فقره نمی تواند مایه ی تسلی خاطری باشد؟ اما چنین می نمود که آهو از نااشنائی او با شوهر هما یقین کامل داشت- طرز صحبت زن اینطور می رساند. و با این کیفیت جواب آماده ی سید میران اگر از اصل ساختگی و بی اعتبار جلوه نمی کرد کشدار و متناقض در می آمد؛ بدگمانی آهو و از آنجا بگو مگوها و پچ پچ ها را باعث می شد که نتیجه اش چیزی نبود جز بهم خوردن محیط گرم و. شیرین خانه، اوقات تلخی ها و ناراحتی های شدید و به احتمال قریب به یقین رنجیده شدن و رفتن هما. حالا چگونه بود که فکر سید میران ناگهان متوجه مسجد گردید؟ چون همان روز پیش از ظهر با هما به مسجد رفته بودند. و از این لحلظ نه تنها حرفش دروغ نبود بلکه می توانست روی گفته ی خود قسم نیز بخورد. زیرا در حقیقت از مسجد بود که هما را یکسر به منزل آورده بود. دیگر آنکه پیشنماز نیز او را به حضور خود طلبیده بود، منتهی خواسته بود بگوید که اگر در استطاعتش هست با یک گونی زغال نانوائی و چند من مهر نان به مـ ـستحق بی نوائی که به یکی از حجره های مسجد پناه آورده بود و روی سوال نداشت کمکی بنماید. و این قضیه هم البته پیش از چله ی زمـ ـستان اتفاق افتاده بود نه روزی که او صحبتش را می کرد.
آن روز صبح پس از صرف صبحانه سید میران بر خلاف همه روزه دیر از خانه بیرون رفت. آنقدر لنگ کرد تا توانست فرصت کوتاهی بدست بیاورد و برای احتراز از دو گوئی هما را در جریان صحبت های خود با آهو بگذارد. به خصوص به او تذکر داد که نگوید از شوهرش سه طلاقه است.


ادامه دارد...

همراهان عزیز، آخرین خبر را بر روی بسترهای زیر دنبال کنید:
آخرین خبر در تلگرام
https://t.me/akharinkhabar
آخرین خبر در ویسپی
http://wispi.me/channel/akharinkhabar
آخرین خبر در سروش
http://sapp.ir/akharinkhabar
آخرین خبر در گپ
https://gap.im/akharinkhabar