آخرین خبر/ پیرانه سرمانی عشق جوانی به سر افتاد
وان راز که در دل بنهفتم بدر افتاد
از راه نظر مرغ دلم گفت هواگیر
ای دیده نگه کن که بدام که درافتاد
حافظ

گشتیم و گشتیم تا یک داستان خواندنی و با ارزش برایتان آماده کنیم و حالا این شما و این هم شوهر آهو خانم.
یک داستان وقتی به دل آدم می نشیند که بتوان با شخصیت هایش آشنا شد، دوستشان داشت از آن ها متنفر بود و یا درکشان کرد. وقتی شخصیت ها خوب و درست تعریف شوند ما هم خیلی راحت با آن ها ارتباط برقرار میکنیم و این می شود که یک قصه به دلمان می نشیند و مشتاق خواندنش می شویم.
شوهر آهو خانم یکی از معروف ترین داستان ایرانی موفق و پر طرفدار است که علی محمد افغانی آن را نوشته و سراسر عشق و نفرتی است که کاملا قابل درک است، امیدواریم از آن لذت ببرید

قسمت قبل
چّه مِنّ و مِن کرد:
_ آقا یکدفعه گفت که دندانش درد میکند. آنوقت خالو کرم هم گفت باید آنرا از بیخ کشید. یک دفعه هم با انگشت اینجوری روی گلیم خط کشید و بجان من و داداش قسم خورد.
_قسم خورد که چی؟
_قسم خورد که ـ قسم خورد که ـ آخِه من یادم رفت.
_ای بمیر بُته مُرده ی بی قابلیّت! یکساعت رفته ای آنجا نشسته ای و حالا که آمده ای میگوئی آقا گفت دندانم درد میکند؛ خالو کرم گفت آنرا بکش! آخر آقا که دندانهایش همه عاریه است چی چی را بکشند؟! مهدی اشک در چشمانش جمع شد.
_ حالا عیبی ندارد. من خواستم بدانم آیا آقا قصد دارد دوباره هما را پس بیاورد یا نه. از همه ی گفته های آنها چه فهمیدی؟ خوب فکر کن ببین چیزی یادت میافتد؟ آنجائی که بجان تو و داداش قسم خورد چه گفت؟
_روی گلیم خط کشید و بخالو کرم گفت که از این خط نباید پایت را آنطرف بگذاری. اگر روزی بروزگاری _ سنگ تا سنگین است سر جای خودش هست.
_خوب، فهمیدم. بخالو کرم نگفته است. هما کجا نشسته بود؟
_ هما پشت سر خالو کرم نشسته بود. وقتی که آقا حرف میزد هی سرش را برمیگرداند و از پشت چادر بآئینه اش نگاه می کرد. یکدفعه لبـ ـهایش را ماتیک زد. دفعه ی دیگر برو و چشمش را درست کرد. من از اینطرف نگاهش می کردم، صورت خود را ویشگون می گرفت تا پریدگیش رنگ بیندازد.
دل آهو که خالی بود خالی تر شد. غمْ هچون سنگی که در چاه افتد در قلبش صدا کرد. بوم بدنهادی که بر خانه ی او منزل کرده بود اینک بشکل کرکس شومی بر دنده های او فرود میآمد تا همچنانکه تاریکی روشنائی را میبلعد و خُرد خُرد هضم می کند دل و اندرون او را تیکّه تیکّه بیرون آورد و فرو بلعد. همچنانکه وقتی شیشه می شکند مِنْباب تسلیت خاطر می گوئیم رزق شیشه گر است باید بشکند، اینجا نیز از بیچارگی آهو باید بگوئیم رزق غم است باید برسد. زیرا قدرت این زن فقط در آن بود که در مقابل عمل انجام شده ی شوهر قرار بگیرد و آنگاه بنشیند و با بخت نامساعد خود سر بگریبان باشد. طینت او وشوهر و وضع معمول قوانین و اخلاق اجتماع هرسه دست بدست هم داده بود تا زنی رنج بکشد و مادامَ العمر بکشیدن این بار طاقت فرسا محکوم باشد. باری، آهو می خواست دوباره بچّه را بخبرچینی باطاق خورشید بفرستد در همین موقع دو مرد با قیافه و حالتی غیر از ساعتی پیش از آنجا بیرون آمدند. سید میران برای خواندن نماز باطاق بزرگ رفت. خالو کرم چنددقیقه ای بدون هدف در حیاط ایستاد و بعد بی آنکه بگوید کجا می رود در خم دالان ناپدید شد. وقتی که او رفت هما درست مثل اینکه هیچ گونه اتّفاقی نیفتاده است با نوعی بی اعتنائی تعمّدی خرامان خرامان قطر حیاط را طی کرد و باطاق بزرگ رفت. آنجا سید میران روی سجّاده ی یزدی قدیمیش سمت بقبله تازه قامت نماز بسته ایستاده بود. هما با حالتی نیمه بیگانه امّا وسوسه انگیز شانه اش را بلنگه ی در تکیه داد و گفت:
_اوهووه، مردم نمازخوان شده اند! از کی تا بحال؟
سید میران که قبل از آن مدّتی بود بعلّت تنبلی، سستی یا برخی بهانه های دیگر در کار نماز کوتاهی میکرد از روزی که بخانه ی میرزا نبی رفته و محض برگزاری عزاداری هاجر چند شبی آنجا مانده بود دوباره آتش جهنّم و غرفه های بهشت را بیاد آورده بود. این نماز پس از طلاق هما در حقیقت تبریکی بود که او بخود می گفت. زیرا میدید که بالاخره از دودلی که فاسد کننده ی روح است نجات یافته بود و از آن پس میتوانست زندگی درست و بی دغدغه ای را با کودکان خود از سر گیرد. وقتی که تشهّدش بپایان رسید در حالیکه هنوز روی دو زانو نشسته بود و با شمردن انگشتان دعا میخواند سرش را بسوی فرد مزاحم برگرداند. زن با کفش داخل اطاق شده و یکوری روی صندلی تکیه داده بود. نگاه مرد از ساقهای کشیده و خوش ترکیب او بالا رفت. روی چهره ی گرد و سفیدش که بگُلهای خدائی مِهر و افسون آراسته شده بود ثابت ماند. خوب که نگاهش کرد گفت:
_من تارِکُ الصّلٰوة نبودم. تو تارِکُ الصّلٰوةم کردی!
پلکهای او سنگینی می کرد، گوئی خوابش میآمد. چشمهایش را پرده ی ضخیمی از هـ ـوس فرا گزفته بود. حتّی پیشتر از آن نیز در همان لحظه ی ورود باطاق همسایه یک چنین حالتی در او دیده شده بود. هما کج تر نشست تا گردی رانهایش باز هم بهتر نمایان باشد و با حالت تحریک آمیزی با فکّ بسته باو دهن کجی کرد:
_یی یی یی یی!
مرد عاشق از همانجا که نشسته بود شاهین وار بسوی وی خیز برداشت و از هر دو مچ دستش محکم گرفت:
_پدرسوخته! افسوس که دوستت دارم!
_یی یی یی یی!
هـ ـوس عشق ورزیدن با شهـ ـوت انتقام و کینه توزی که هنوز در سیـ ـنه ی مرد خاموش نشده بود بچهره اش چنان حالتی داده بود که میخواست او را هم ببـ ـوسد و هم بزند. هما کوشید تا خود را از چنگش خلاص سازد ـ
_ من که دیگر زن تو نیستم چه میگوئی؟!
_آه!... دست از من بکش. تو هنوز جا نمازت پهن است؛ توئی که میگوئی من تارِکُ الصّلٰوتت کرده ام. مگر نه اینست که مرا طلاقت داده ای؟ مگر نه اینست که من حالا بتو حرام هستم؟
_ من ترا طلاقت داده ام،درست است، امّا حالا رجوع میکنم.
_بیخود رجوع میکنی، من مایل نیستم. آخ! اوف، چه بیمعنی!
طاقت مرد دلشده بعد از چند شب جدائی و طیّ یک مرحله بحران آمیز روحی مطلقاً بپایان رسیده بود. اگرچه او را طلاق داده و در این زمینه نزد محضردار چنان تند رفته بود که خود نیز نمیدانست چگونه باید برگشت کند، وقتی که در کانون قلبش مینگریست بَرْحَق تر از این شعله ی فروزان چیزی نمیدید که او هما را بدرجه ی نابودی خود و کلّ عالم هستی دوست میداشت؛ نه اینکه دوستش بدارد، بدون او زندگی برایش میسّر نبود. چه می شد کرد، باو عادت کرده بود. با اینوجود در تصمیم قبلی اش که میباید بالاخره روزی گریبان را از چنگ عشق دیوانه کننده این زن برهاند ابداً تجدیدنظر نکرده بود، منتهی چرا نه در فرصتی دیگر؟ چرا باید بقول خالو کرم داغ ننگ بر پیشانی او بزند و روانه اش کند؟! آیا بهتر از این پاداشی برای آن لعبت شیرین بَر سراغ نداشت؟!
عاشق و معـ ـشوق از همه ی آن گِله ها و شکایتها اکنون جز عشقِ پینه بسته سخنی بر لب و دل نداشتند. مـ ـست و مدهوش از باده ی وصال مانند نر و ماده ی مِهْر گیاه چنان در هم فرو رفته بودند که اگر دنیا را آب میبرد آنان را خواب میبرد. آن شب زفافی که صاحبدلان کم از صبح پادشاهیش ندانسته اند اینک برای دو یار دلداده یکبار دیگر شیرین تر از همیشه تکرار شده بود. آنها خود را در خلوت آن گوشه ی خالی از اغیار مطلقاً تنها میپنداشتند و بهمین علّت در مضمضه ی هـ ـوس و شهـ ـوت و زمزمه های لطیف بیخ گوشی تا آنجا که آداب عشق توصیه میکرد شیداوار پیش می رفتند. امّا غافل از اینکه از همان ابتدای ورود هما باطاق ذیروح دیگری نیز مثل یک شبح از پلّه ها بالا آمده و خود را در پس لنگه ی در پنهان کرده بود. آهو که با گوشهای تیز خود همه ی حرفهای میان آن دو را شنیده بود اینک، از یک درز بسیار کوچکِ دَر، جزئی ترین حرکات آنان را میدید. از این مراقبت گستاخانه که برای او چندان نیز خوشایند نبود زن فلک زده میخواست بفهمد مردی که بقول خودش هما را طلاق داده بود با وی چگونه رفتار میکرد. بالاخره لحظه ی بس باریک و حسّاسی رسید که دیگر تحمّل او بپایان آمد. آیا بعد از این پرده، پرده ی سوّمی نیز وجود داشت که بخواهد ببیند؟ بی آنکه فکر کند خود را لُو خواهد داد با حال خارج از طبیعی از پشت لنگه ی بسته ی در بکنار آمد و در حالی که ایوان را ترک می گفت با خود بصدای نیمه بلند غرّید:
_کوسه اگر ریش داشت روز پیش داشت. با این چشمهای کوچک چه چیزهای بزرگی که ندیدیم!
فصل شانزدهم
آهو عَلٰیرَغْم طبع مالیخولیائی خود که گوئی با نشستن و غصّه خوردن پیمان دوستی همیشگی بسته بود، تصمیم گرفت که از آن پس دیگر نه بشوهر نه بهما بهیچکدام اعتنائی نکند و آنها را مطلقاّ بحال خود واگذارد. اکنون که او بهردلیل و جهت از قدرت اُمْفالی ( Omphale ملکه لیدی که هرکول را مقهور عشق خود ساخت. ) آن گونه زنانی که شوهر را پیش پای خود مینشاندند و سر کلاف نخ را بدستش میدادند بهره نداشت، یا اگر داشت ستاره ی اقبالش از برج بیرون بود، چرا میباید با امیدها یا نومیدیهای پوچی که حاصلش فقط و فقط غم و شکسته دلی روز افزون بود عمر عزیز را بیهوده بر خود تلخ سازد؟ آیا فی الواقع همین غمها و شکسته دلیهای شبانه روزی نبود که دست چاره ی او را در هر کار مثبت و حقیقةً مؤثّری میبست و اسیرِ بندِ زبونیها میکرد؟ موضوع پیوسته بهما اندیشیدن رفته رفته ممکن بود در وی بصورت مرض روحی خطرناکی که آثار بس نامطلوب داشت ریشه کند و باقی بماند یا حتّی او را از پای درآورد. آیا او فی الواقع نمیخواست بماند و شادکامیهای بچّه هایش را بچشم ببیند؟
روز بعد، هنگامیکه کلارا از مدرسه بازمی گشت رنگ رخسارش اندکی پریده بود. مشوّش و غیرعادی در گوشه ی اطاق بآغـ ـوش مادر پناه برد و سر بر سیـ ـنه ی پرمهرش نهاد:
_اوه مادر!
آهو دستپاچه شد:
_هان، دخترک عزیزم، ترا چه میشود؟ آیا امتحانت بد شده است؟
کلارا گیسوی بلند و بافته اش را حمایل صورت کرد تا ناراحتی ناشی از شرم خود را بپوشاند. با حالتی که نه گریه بود و نه خنده گفت:
_نه، امتحانم بد نشده است، امروز نتیجه را دادند قبول شده ام. اوه مامان، چطور بگویم، مردی دنبالم افتاده بود؛ همانکه جمعه ییش، وقت سراب رفتن، جلوی درشکه ی ما را گرفت و بسورچی اُشْتُلُم کرد. فقط آنطور که تشخیص دادم لباس دیگری پوشیده بود. بیشرف پست!
پس از گرفتن نتیجه ی امتحان و بیرون آمدن از مدرسه، من و مِهری شادیان با هم میآمدیم. در خیابان دوستم خواست کاغذِ گُل بخرد. او آنطرف خیابان روبه روی مغازه ی نوشت افزار فروشی ایستاده بود. خرید ما که تمام شد و. بیرون آمدیم احساس کردم که دنبال ما افتاد. آیا ما حرکتی کرده بودیم که باو جسارت بیشرمانه ی این کار زشت را داد یا با دوست من مهری سابقه ی انس و علاقه ای داشت که قدم بقدم دست از سر ما برنمیداشت؟ من هنوز حیران حلّ این مسئله بودم. سر کوچه ی خانقاه که از مِهری جدا شدم تا وقتی بکوچه ی خودمان رسیدم ابداً پشت سرم را نگاه نکردم. گمان میکردم اگر دنبال دوستم نیفتاده باشد پی کار و زندگی خود رفته است. امّا از فرط دستپاچگی نزدیک بود هول بکنم وقتی سرم را برگرداندم و دیدم که دنبال من است از آنجا تا میان دالان خانه دویدم. اکبیری! دلم میخواست جرأتش را میداشتم و توی همان کوچه با یک سنگ سزایش را کف دستش میگذاشتم.
آهو که با دقّت بداستان شنیدنی دختر گوش میداد از روی پختگی غریزی لبخندی زد و گفت:
_اهمّیّت ندارد دخترم. اگر بار دیگر او را دیدی هرگز نگاهش مکن. خود را بندانستگی محض بزن و چنین بنما که جز راه رفتن و برگشتن بهیچکس و هیچ چیز توجّه نداری. از هـ ـوسهای بی بند و بار اینگونه جوانان گاه ماجراهای بزرگی ببار میآید که نتیجه اش بدبختی دختران نادان و حتّی از هم پاشیدگی خانواده ای می گردد.
چشمهای سیاه دختر را بـ ـوسید و دست روی سرش نهاد. در این حالت گوئی کاهن بزرگ اُورْشَلیم دست بر سر سلیمان نهاد و او را بپادشاهی روی زمین مسح کرد، شکُفتگیهای بَر و روی و حالات رسیده ی او خواه ناخواه چنان نبود که جوانان را بهـ ـوس تماشا یا شوق همصحبتی اش برنیانگیزد. امّا افسوس که از دل مردم کسی خبر نداشت؛ هرکس چنانکه مینمود نبود؛ از زنان یا حتّی دختران جوان هیچ عرف و عادت و قانون یا نظم اجتماعی محکمی حمایت نمیکرد؛ ازدواج قماری بود که غالباً با دغلبازی شروع و با نقض اصول و عهدشکنی پایان مییافت. و این همان چیزی بود که بر سر خود آهو آمده بود.
فردای آن روز نیز جوان گفته شده در همان ساعتی که دوشیزگان مدارس مرخّص میشدند و بنهار میرفتند، تصادفاً یا از روی نقشه ی قبلی بر سر راه دختر آهو ظاهر شد. کلارا با یکدسته از دختران مدرسه ی شاهدخت که همه روپوش خاکستری بتن داشتند شاد و شکوفان از خیابان میگذشتند. آنها بعد از دو ماه تعطیلی اکنون که باز یکدیگر را میدیدند طبیعةً صحبتها و مطالب گفتنی فراوانی داشتند که برای هم حکایت کنند. از معلّمین جدید و روش احتمالی کار آنها، از شاگردانی که رفته یا آنهائی که آمده بودند، از برنامه ی درسی کلاس که همانروز اعلام شده بود، از کتابهای تازه ای که میبایند بگیرند، از در و شیشه و میدان بازی و هرچیز و همه چیز مدرسه ای که جسم و جان خود را در آن حل میدیدند، گفتگو میکردند. در میان دسته ای که میرفت اگرچه دختران خوش صورت کم نبودند، چهره ی محجوب و مِهرآمیز کلارا از همه با نمک تر بود. در اندام خود، او، ظرافت و لطافت را بهم آمیخته داشت. بینی اش کوتاه و قلمی، چشم و ابرویش مشکی گیرنده و موهایش بلند بود. طِبق اندرز مادر، بمحض آنکه سایه ی پسر را در پیاده رو خیابان تشخیص داد چنان نمود که گوئی اصلاً وی را ندیده است. با اینهمه، رنگ رخسارش بی اختیار گُلگون شد و کوشش او را یکسره باطل گذاشت؛ نه تنها دوستان همراهش مطلب را دریافتند چیست بلکه خود پسر، که جوان زرد چهره، بلند بالا و چابک حرکاتی بود، از این تغییر حالت که باید آن را نوعی پاسخ بعشق درشمار آورد و حاوی یکدنیا لطف و زیبائی بی غش بود سرمـ ـست شد و لبخند زد. لحظه ای رسید که دختران از هم سوا شده یکی یکی یا دوتا دوتا هریک بسوئی رهسپار گشتند. کلارا که تنها مانده بود از ترس آبروی خود بر سرعت قدم افزود. او نیز گامها را تندتر کرد. با حرکات تردید آمیز خود نشان میداد که قصد دارد با شکار گریزپایش سر صحبت بگشاید، موفّق نمیشد. شاید در صحیفه ی خاطر خود با او گفتگوها میکرد و پاسخها میشنید که همه خیالی بود. کلارا کمتر از روز پیش خود را باخت. آهنگ قدم را تا لحظه ی ورود بخانه از دست نداد، سهل است، گاه کوشید تا هیجان را که دشمن جذّابیّت است از دور و بر خود دور سازد و تا آنجا که ممکن است خوش خرام و موقّر، در عین حال سنگین و بی اعتنا جلوه کند. با اینوصف بمحض آنکه مادرش در آستانه ی در او را دید احساس کرد که باید بازهم کسی یا همان جوان قبلی تعقیبش کرده باشد. آیا از این پس این هم برای او نمیخواست مایه ی غلیظ یک دلواپسی دیگر باشد؟! آهو بطور جدّی نگران شد. اینگونه مزاحمتها که اگر با سهل انگاری و بیقیدی برگزار میشد بی گفتگو جوان را در ادامه ی روش خود گستاخ تر میکرد در شهری چون کرمانشاه نمیتوانست برای دخترِ دَمِ بختش سکّه ی خوشنامی باشد. فقط دختران بی بند و بار و بی اعتنا باینگونه مسائل بودند که با رفتار ناشایست یا سبکسریهای پنهان و آشکار خود اجازه میدادند جوانان با آبروی آنان بازی کنند و هرجا دخترک نورسیده ای را بچشم دیدند محض آزمایش یا ثواب چند قدمی دنبالش بیفتند. آهو پیش خود تصمیم گرفت بی آنکه لازم باشد مطلب را بگوش سید میران برساند و اسباب عصبانیّت او و در نتیجه مدرسه نرفتن دخترش را فراهم آورد، روزهای بعدی تا چندی دورا دور مواظب و مراقب باشد، تا اگر چنانچه آن مردک بی شرم و رو که بدون شک شرف و ناموس دیگران در ترازویش وزنی نداشت از عمل گذشته ی خود دست نکشید بـ ـوسائلی او را سر جایش بنشاند. با همه ی طبع سلیم و معتدل و بی آزارش که شش سال تمام مثل یک تیکّه فلز در بوته ی سخت ترین اجحافات و جور و جفای شوهر بود و دَم برنمیآورد عجیب بود که بخواهد اینطور مبارزه جویانه از حیثیّت تهدید شده ی دخترش دفاع بکند، و میکرد. اگر خود موجود کاملاً خوشبختی نبود چه دلیلی داشت که دخترش نیز نباشد. و این کدام موجود پست و خودپرستی بود و چه جسارت آنرا داشت که سعادت و امید دختر چشم و گوش بسته ای را بازیچه ی هـ ـوسهای غیر وجدانی خویش سازد؟! اگر چه در این گذرگاه هنوز کوچکترین حادثه ی نامطلوبی که باعث تشویش یا دل نگرانی جدّی باشد اتّفاق نیفتاده بود لیکن زنِ بِسَرْ آمده از همان بی حقوقی ناچیز یک لات خیابانی بقدری عصبانی شده بود که با گوشت کوب توی سر گربه ی خانه زد و بعد که حیوان تلوتلو خوران بزیر زمین پناه برد قلبش از کار بدی که کرده بود ریخت. چقدر بخت با او مساعد بود که گربه نمرد، و چقدر نامساعد که همیشه یک نگرانی تازه ای میتراشید در مقابل رویش می نهاد و شَهْدش را شرنگ میکرد. کسی که روزی خود را خوشبخت ترین زن روی زمین میدانست و سعادتش را با سعادت زیباترین زنان کامروای دورانْ حاضر نبود عوض کند اکنون میدید که کلّی از مرحله پرت بوده است. آن بستر پرقوئی که زیرش عقرب لانه کرده باشد به بیخوابیها و هول و هراسهایش نمی ارزد. آنجا دزدی و غصب حقّ و اینجا شکار ناموس یا هرزه حرکتی که هدفش غیر از این نبود؟ در راهی که ابتدایش تولّد و انتهایش مرگ بود بنظر میآمد که همه جا زمین را از خار فرش کرده بودند. انسانها عوض آنکه خوش و خرّم و خندان جویای سعادت و سلامتی یکدیگر باشند تیشه بریشه ی هم میزدند و از این عمل هرکس فقط نقش هـ ـوسهای پست و پلید خود را در آب میدید. این بدبختی رفته رفته میرفت تا مانند موریانه درخت وجود آهو را سوراخ سوراخ کند.؛ از آنجائی که زن قدیمی فکر و متعصّبی بود برای قضیّه ای که شاید بعد از آن هرگز دیگر اتّفاق نمیافتاد یا اگر اتّفاق میافتاد بسادگی قابل جلوگیری بود بیش از اندازه اهمّیّت قائل میشد. با اینهمه چگونه ممکن بود شاد و پشیمان از تصمیم خود در نگذرد و نفرت و ناراحتیش بمحبّت و احترام حقیقی تبدیل نگردد وقتی که بعد از ظهر روز سوّم دو زن ناشناس دَر پوسیده ی خانه ی آنها را بصدا درآوردند؟! اینها از کسان بسیار نزدیک همان پسر و مهمانان ناخوانده امّا عزیزی بودند که باصطلاح تلمیح آمیز خودشان، هنگام عبور از آن کوچه آمده بودند تا ساعتی آنجا بنشینند و خستگی در بکنند.
از این دو یکی عاقله زن تنومند و گوشتالوئی بود که الحق حق داشت خسته بشود. تا نشست بادبزن خواست و شروع کرد از دوری راه که گویا از گذر « صاحب جمع » آمده بودند شکایت کردن؛ او مهربانو عمّه ی پسر بود. همراه وی زن جوانتری بود با صورت پُر کَک و مَک پودر زده، کت و دامن و کیف بدست، و سر و وضعی رویهمرفته امروزی که نشانه ی تقلید یا تصنّع فوق العاده ای در آن دیده نمیشد. بدون اینکه منتظر اظهار نظر یا آشنائی صاحبخانه باشد گفت:
_ عمّه جان، اگر راهش دور است در عوض درشکه تا سر کوچه ی آنها میآید. منکه حقیقتش را بگویم، دیگر نه جائی سراغ دارم که نرفته باشیم و نه مایلم ببیشتر از این اسباب زحمت مردم را فراهم بکنیم. آخر یکی نیست بگوید گذر صاحب جمع کجا اینجا کجا؟ آدم مشکل پسند پشگل پسند میشود. یکی دماغش کوتاه است، آن یکی چشمش ریز. سوّمی سواد ندارد، چهارمی حرف پشت سرش میزنند. بالاخره بندگان خدا هرکس عیبی دارد. گل بی عیب خداست. باید یکی را دید و کلکش را کند و رفت پی کارش.
مهربانو آهسته و از روی حوصله گفت:
_ حالا به ببینیم این یکی را که خودش دیده پسندیده و ما را پرسان پرسان تا هندُستان بدنبالش فرستاده چگونه دختریست و وضعش چیست. و من بنظرم این خانم خوشگل خوش اندام و دست و پا بلوری را جائی دیده ام. خانم، شما در جشن چادربرداری شش هفت سال پیش با شوهرتان بسالن شهرداری تشریف نیاورده بودید؟
میهمانان براهنمائی هما باطاق او که آبرومندتر بود رفته بودند. آهو برای پذیرائی آنان با عجله رفته بود از بازار چیزهائی بخرد. هما که سر صندوق دنبال بادبزن میگشت از حرف زن چهره اش شکفت و با گرم ترین آهنگ صدا گفت:
_صاحب تشریف باشید. امّا من بیاد نمیآورم که شما را آنجا دیده باشم. تعجّب میکنم.
_ من با برادرم که نماینده ی صنف چرخداران و در عین حال بنکداران بود آنجا آمده بودیم. جای من درست رو به روی شما بود. حتّی با هم خیلی حرف زدیم و خندیدیم. آیا فراموش کرده ای وقتی که پیشخدمت سینی چای را جلوی کاظم بقّال گرفت استکان را برداشت بدون نعلبکی، زنش باو سُقُلمه زد استکان را گذاشت نعلبکی را برداشت که همه از خنده روده بر شدند؟
هما خندید و شیرین، زن جوانتر، که خواهر پسر بود گفت:
_ حق با شماست که او را بیاد نیاورید؛ عمّه آنروزها مثل امروز کَرَمِ الهی پرگوشت نبود.
عمّه که دور و بر اطاق و تجمّلات در و طاقچه را برانداز میکرد زیر لفظی افزود:
_ بفرمائید مثل امروز تاپو نبودند. چاقی هم درد خوبی نیست. ایکاش بجای اینهمه گوشت بدرد نخور، خدا یک پول زیادی بمن میداد. هما گفت:
_ این چه فرمایشی است که میکنید، شما چاق هستید امّا چاقی تان بجاست. شوهرم خیال دارد عوض این قالیها فرش یک تیکّه بخرد. امّا دست نگه داشته ایم تا زمینمان را بسازیم؛ چون خیال نداریم در این خانه که ساختمانش قدیمی است بمانیم. آیا قلیـ ـان میکشید؟
بزودی آهو نیز بمهمانان ملحق شد و آنها چون فهمیدند که میزبانانشان هوو هستند کمی سر بسر دو زن گذاشتند. مهمانان کلارا را که بیخبر از موضوع با ادب و نزاکتِ شایسته قلیـ ـان باطاق آورد دیدند و بنظر خریداری که موی را از ماست میکشید خوب او را سنجیدند و پس از ساعتی گفتگو از موضوعات ظاهراً بی زبط و صرف چای و میوه وشیرینی برخاستند و رفتند. این دیدار دوستانه روزهای بعد نیز با گرمی هربار بیشتری تکرار گردید و اکنون دیگر بطور قطع معلوم میشد که بختْ دَرِ خانه ی آنها را زده بود. یکی از آن لحظات شوریده و در عین حال گوارای زندگی مادران دختردار برای آهوی آرزومند فرا رسیده بود. جوانی که از هر لحاظ برازنده نام داماد بود خودش دیده و کسانش پسند کرده بودند. امّا هنوز بطور رسمی باب گفتگوئی گشوده نشده بود. آهو با اینکه عمر دولت زودگذرش عملاً بیشتر از یکشب دوام نکرده بود و دوباره آئینه ی دِق را صاف و صیقلی تر از پیش روبه روی خود مشاهده میکرد روزنه ی امیدش کور نشده بود. شوهرش که بطور سرپائی روزها گاهی باطاق او میرفت برایش توضیح داده بود که بچه علّت چند مدتی میخواهد هما را کاری نداشته باشد. برخلاف آنچه که میان همسایه ها شایع بود او رجوع نکرده بود و چنین خیالی نیز نداشت. سید میران صراحةً گفته بود:
_بگذار چند روزی بگذرد و سر و صدای قضیّه بخوابد رد کردنش کار مشکلی نیست. مَهر و نفقه ی او را تمام بالکمال داده ام، باقی میماند خرج محضر که اینرا البتّه باید از جائی فراهم کنم. این روزها آهو دوباره سخت در مضیغه افتاده ام. از قراری که خالو کرم میگفت حاصل امسال او بر خلاف سایرین بد نشده است؛ شاید بتوانم طلبـ ـهای خود را از اینمرد بگیریم. خیال تو راحت باشد که من ذرّه ای از سر حرف خودم برنگشته ام. روزی که شوهر اکرم در خیابان چنان حرفی بمن زد قسم خوردم که تا طلاقش ندهم خواب و آسایش نکنم. قدم این زن برای من نامبارک است نامبارک، باید ردّش کنم.
آهو پرسید:
_ مگر نگفتی که طلاقش داده ای و همه چیز تمام است؟
_همه چیز تمام است امّا تا وقتی که خرج محضر را نداده و پای دفتر را امضا نکرده ام طلاق قطعی نیست. یعنی به عبارت دیگر میتوانم آنرا مثل هیچ بدانم. بمرگ بچّه ها نباشد آهو بجان خودم، بمَحضی که از این مردک طلـ ـبم را وصول کردم یکدقیقه هم در اینخانه نگهش نخواهم داشت، تو بخیالت رسیده است، من شش سال است که میخواهم او را طلاق بدهم.
سید میران در این موضوع البتّه هیچ دروغی نداشت که بزنش بگوید. نه میخواست او را بفریبد و نه خودش را؛ در تصمیم قبلیش دائر بر بیرون کردن هما او همچنان پابرجا بود، امّا چون اینک وجود زن در خانه ی او حرام شرعی و عملی ننگ آمیز بود نمیخواست بزن بزرگش که چندان اطّلاع درستی از مقرّرات ثبتی عقد و طلاق نداشت صراحةً بگوید که هما مطلقاً زنش نیست. گفته های او در این زمینه همه دو پهلو و قابل بحث بود. آهو نیز فکری ماند. امّا اگر فی الواقع شوهرش پس از وصول طلبـ ـهای خود از خالو کرم ـ که خوب البتّه مسئله ی مهمّی بود ـ و تهیّه ی خرج محضر عذر زنک را میخواست او چه حرفی داشت؟ اینجا یکی از آن بزنگاههای باریکی بود که زن هرچند پولرا از گوشت بدنش ببرند از بزرگترین بخششها دریغ نخواهد ورزید. آهو ذخیره ی ناقابلی داشت که در طول چند سال طولانی از کار گیوه بافی و صرفه جوئیهای خُرد خُرد روزانه پس انداز کرده بود. او که با کمال درد و دریغ نزدیکترین تماشاچی صحنه ی ناگوار تاراج مال و زندگی شوهرش بود بهمان نسبت که سید میران را در راه خاصه خرجیها و اسرافها بی بند و بارتر میدید بیشتر باندیشه فرو میرفت؛ در خرج روزانه، خورد و خوراک و حتّی پوشش بچّه ها صرفه جوتر میشد و بخود در کار گیوه بافی و وصله پینه ی کهنه پاره ها بیشتر فشار میآورد. پس انداز او جمعاً در حدود دویست تومان پول میشد که نیمی از آن در دست شوهر دوستش جواهر خانم بود که با آن برای خود داد و ستد میکرد و ماهانه نفعی باو میپرداخت. نیم دیگر نیز بهمین ترتیب در مقابل گروی اینجا و آنجا بسر نزول بود. از هنگامیکه سر و کلّه ی خواستاران در آستانه ی خانه ی آنها پیدا شده بود، آهو شتابزده باین فکر افتاده بود که هرچه زودتر پولها را وصول و برای دخترش وسائلی سر هم بندی کند. اگر خدا کاری میکرد و سایه ی نحس هوو از سر او کم میشد پردور نبود با یک زرنگی بتواند چرخ خیّاطی و بعضی چیزهای قابل اهمّیّت دیگر را که عجالةً نام هما بر آن بود برای کلارا که بیشتر احتیاج بآنها داشت صاحب شود. مخصوصاً چرخ خیّاطی هما خیلی چشم آهو را گرفته بود. یکروز که شوهرش ببهانه ی برداشتن سنگ چاقو تیزکنی باطاق او آمده بود هنگامی که دوباره حرف هما و محضر رفتن پیش آمد آهو گفت:
_آیا باز هم باید شکّ و تردید بخود راه داد؟ اگر تو گمان کرده ای که میتوانی پول یا گندم از کرم وصول کنی در اشتباه محض هستی، اینرا هم بکلاه چرکین پدر بزرگ آنها ببخش و خودت و مارا خلاص کن.
سید میران که بطور خِشْتَک نما نشسته بدیوار اطاق تکیه داده بود با پَکَری و بیحوصلگی گفت:
_ پیغام داده است که همین روزها با زنش بشهر میآید. گویا باز طاووس ناخوش است. من بهما گفته ام که موضوع را رکّ و راست باو بگوید. رودربایست خیلی زیاد هم مرگی میآورد. اگر نداشت من حرفی نداشتم. او با خانبابا و بَراخاص که آه ندارند با ناله سودا کنند تفاوت دارد. ناسلامتِ جانش کدخدای ده است. دو جفت ملک دارد. بگفته ی خودش روزی چهار من نان در خانه اش خمیر میشود، دلیل ندارد مال مرا بخورد. سر همین موضوع حتی با هما حرفمان شد.
_آری، من دیشب فهمیدم. بدهکار را که چیزی نگفتی طلبکار میشود، همچنانکه اینها شده اند.
آهو هنگام گفتن این جمله سر صندوق رفت و از روی لباسها یکدست اسکناس تا شده برداشت و بطرف شوهر آمد:
_ اگر طاووس با هما قهر است پس اینجا میآید چکند؟! اگر بهوای منست من درِ اطاقم را قفل میکنم و بآنها رو نشان نمیدهم. این پول را من از جائی برای تو تهیّه کرده ام. آیا کارت را راه خواهد انداخت؟ از بابت برگرداندن آنهم نگران مباش، من با کار خودم بعدها خُرد خُرد آنرا خواهم پرداخت.
مرد با اخمی که در پیشانی داشت لبخند زودگذری زد. در حالی که پول را می گرفت و در دست نگه میداشت پرسید:
_چقدری میشود؟
_ صد تومان، و اگر لازم داشته باشی باز هم میتوانم مبلغی فراهم کنم.
سید میران سر را پائین انداخته بود، مثل اینکه از زنش خجالت میکشید. نخی را از روی قالی برداشت بحال اندیشه بآن دقیق شد و پس از مکثی تردیدآمیز گفت:
_ برای کار هما پول چندانی لازم نیست، امّا خودم خرجهای فوری تری داشتم. و من اگر بدانم تا دو سه روز آینده باقی مبلغ بدستم خواهد رسید همین امروز عصر کار را یکسره می کردم. در زندگی استخوان لای زخم گذاشتن بیهوده است. وقتی که کسانش از جریان باخبر شدند لابد فکری بحالش خواهند کرد. باید قبل از آنکه کدخدا و طاووس هیکل نحسشان اینجا پیدا بشود کَلَک او را کنده باشم.
_ آری، و تو باید پیشاپیشْ راهِ هر نوع برگشت و میانجیگری یا کشمکش را ببندی. تو آدم دهن بین و کم روئی هستی که خیلی زود می شود سرت را برید. اگر میخواهی روگیر این و آن نشوی همان کار را بکن که شوهر قبلی او کرد، سه طلاقه اش کن. ما باید زودتر خود را برای کار خیری که در پیش داریم آماده کنیم. و عجله ی من بیشتر از همین لحاظ است. آن چیزی که احتیاج بمطاله و مقدّمه چینی یا مصلحت اندیشی دارد کار دخترت میباشد نه طلاق هما که موضوعی تمام شده است. لابد از موضوع خواستگاری خبر داری؟
سید میران در همانحال که سرش پائین بود پاسخداد:
_ آری، هما همه چیز را بمن گفته است. من گنجی خان بنکدار پدرش را می شناسم ( خجالت کشید نام پسر را بگوید. ) و با او سلام علیک دارم. آدم بدی نیست. در زمان خودش یکی از یکّه بزنهای این ولایت بود. یکی از برادرهایش در بَلْوای مشروطه و استبداد بدست حاجی نعلبند کشته شد. مرد پخته و محترمی است. در دهه ی عاشورا تا سه روز هر روز هزار نفر را خرج میدهد. کار و بارش ورای این حرفهاست. غیر از بنکداری و عمده فروشی پوست و روغن که رشته ی اصلی کسب اوست چندین دستگاه درشکه نیز دارد که در شهر کار می کند. ولی گویا هنوز باب صحبتی باز نکرده اند.
_ هنوز نه، ولی تقریباً حتمی است که پای پیش خواهند گذارد. من یکبار قبل از این همینطوری پسر را دیده ام. بعلاوه از اخلاق و عادات او جویا شده ام. اگر از بعضی عادات او که تقاضای جوانی و سرتنهائی است بگذریم بد جوانی نیست. خدمت نظامش را تمام کرده است. یکدانه فزند پسر پدرش میباشد. کسی که باید امروز یا فردا جای یک چنین پدری را روشن نگه دارد هرچه هم جوان بیقید و بند یا عشرت طلبی باشد باز ناگزیر است در میان مردم آبروی خود را نگه دارد. حال آنکه می گویند او در کارهای مربوط بکسب پدرش خیلی هم جدّی و حساب کش است. من خواستم ببینم نظر تو چیست تا برای دادن جواب آماده باشم. امروز بعداز ظهر پُر دور نیست که خواستگاران دوباره بمنزل ما بیایند.
سید میران با خونسردی پدرانه گفت:
_نظر من چه میخواهی باشد؛ گفت پسرت را هروقت میخواهی زن بده، دخترت را هروقت میخواهند. پسر و دختر خربزه ی نبریده اند، هیچ نمیتواند پیش پیش بگوید که خوب در خواهند آمد یا بد. اگر خواستگاری کردند مشورتی با قرآن بکن همه چیز حل خواهد شد.
آهو خود از قبل پیش بینی کرده بود که شوهرش با این خواستگاری مخالفتی ندارد، و چه جواب نیکی بود استخاره با قرآن؛ هنگام بیرون رفتن سید میران آهو از سر بخاری ساعتشان را که از چند وقت پیش خراب شده و مطلقاً خـ ـوابیده بود باو داد تا بدهند درست کند و سفارش کرد که خیلی زود آنرا بگیرد. چند دقیقه بعد درحالی که مشغول گردگیری و چین واچین طاقچه های اطاق بود این تصنیف را که وصف الحال خود او بود زیر لب زمزمه میکرد:
«و تو رفتی و عهد خود شکستی آن عهد مرا بغیر بستی»
«گر با دگری شدی همآغـ ـوش ما را بزبان مکن فراموش»
در همین موقع بیژن که از مدرسه بازمی گشت دم پلّه خبر داد که خالو کرم و زنش بخانه میآیند. پیش از آنکه خبر بگوش هما برسد صدای سم مادیان از دالان بگوش رسید و بلافاصله چهره های خسته و گرد گرفته ی کدخدا که زیر بازوی زن سیاه سوخته و بیمارش را گرفت و پیاده کرد در صحن حیاط ظاهر شدند. پشت سر آنها بفاصله ی چند دقیقه بعد زن پا برهـ ـنه ی کُرد دیگری که پرستار طاووس بود و خود در عین حال چشمش درد میکرد درحالی که دست روی چشمان گرفته بود وارد شد. آهو در ایوان مات و متحیّر تماشا می کرد. تا آنها را دید با خود گفت، بسم الله الرّحمٰن الرّحیم، لعنت بر این بختی که من دارم باد! آنگاه از روی ادب و انسانیّت ظاهری که ناگزیر برعایت آن بود پیش رفت و با تازه رسیدگان خوش و بش کرد. وقتی که انسان دل و جرأت یا اراده ی قطعی دست زدن بکاری را ندارد کوچکترین بهانه ای او را در تصمیم خود لرزان می کند؛ مسئله ی سید میران و رَد کردن هما نیز غیر از این نبود. با آمدن این مهمانان خواه ناخواه او نتوانست در تصمیم خود شتاب بورزد. از هرچیز که بگذریم این از طبع کریم و مهمان نواز او دور بود. از آن گذشته گاهی که فکر می کرد واقعاً دلش بحال زن جوان که در چند روز اخیر محسوساً رفتارش تغییر کرده بود میسوخت. در یکی از همین روزها سید میران یکبار با گنجی خان بطور تصادفی برخورد کرد. با هم بقهوه خانه رفتند و بگرمی دو دوست قدیمی که تازه بهم رسیده اند از ایندر و آندر گفتگو کردند. در خانه، خواهر او همان زن چاق خوش اخلاق و بی قید و غم، از زن ها دعوت کرده بود که تا هوا بنای ناسازگاری نگذاشته و سبزه و گل روی زمین هست دستجمعی بگردشی بروند. استخاره ای که آهو توسط پیرمرد محل، آقا بزرگ، به نیّت این امر خیر کرده بود وسط آمده بود. یک روز صبح خیلی زود دو خانواده با سه دستگاه درشکه که بهترین اسبها را داشتند، بقصد دریاچه ی افسانه آمیز نیلوفر خوش و خرّم راه صحرا در پیش گرفتند. آهو و کلارا و مهربانو که حقیقةً زن شیرین و نازنینی بود و لحظه بلحظه زنها را میخنداند در درشکه ای که نوتر بود سوار شدند و پیشاپیش براه افتادند. رؤیای شب عروسی با همین مقدّمه در پیش چشم همگان و بخصوص دختر سعادتمند ظاهر شده بود. هر لحظه که میاندیشید اینهمه تشریفات فقط و فقط بخاطر اوست در پلکهای چشمش چیزی رخنه میکرد تا آن را سست و بیحال نماید. با همه ی خونسردی ظاهریش رؤیای روشن زندگی آینده همچون شعله ای در چشمانش برق میزد. او بلوز سفید رنگ با یقه ی توری و دامن چین دار پوشیده و گیسوانش را در خرمنی انبوه پشت سر رها کرده بود. از حرکاتش سادگی و فروتنی آمیخته باحترام یک دوشیزه ی واقعی بیرون میتراوید. از اشارات جسته گریخته یا شوخیهای هما که بگذریم هنوز هیچ  بطور جدّی باو نگفته بود که این آمد و رفتها بر گِرد چه چیزی دور میزند. مادرش فقط توصیه کرده بود که کمی مواظب رفتار و گفتار خود باشد. آیا او فی الواقع شور عروسی را بدرجه ی عشقی سوزان در دل خود احساس میکرد؟ از ظاهر تسلیم آمیز و تا اندازه ای بی اعتنایش هیچ نمیشد چنین چیزی را استنباط کرد. با اینوصف، هما بلحن شوخی قسم میخورد که کلارا شبها را روبخانه ی داماد میخوابید. هما و شیرین و زن پدر داماد در درشکه وسط، گنجی خان و سید میران و داماد آینده اش الماس در درشکه ی عقب جای داشتند. بچّه های دو خانواده که جمعاً هفت نفر میشدند میان سه درشکه تقسیم گشته بودند. اکنون که با این دعوت مسئله بمرحله ی قطعی وارد شده بود سید میران پیش خود فکر می کرد که زندگی را حقیقةً باید خیلی جدّی بگیرد. اگر میخواست فی الواقع هما را پی کارش بفرستد میبایست فکر خو را از شکّ و تردید بِرَهاند. اشخاصی از قبیل گنجی خان از سلامت فکر و عقل معاشی بس افزونتر برخوردار بودند که توانسته بودند آنچنان موقعیّت خود را در جامعه مـ ـستحکم سازند نه او که زود خود را باخت و مال و دارائی اش را چنانکه گوئی از آب رودخانه گرفته است در فاصله ی زمانی کمتر از سه سال بتوپ بست. در همان شهر کوچک که اهالی همه خوب همدیگر را میشناختند و هرکس میدانست زیر و بالای ترقّی یا تنزّل آن دیگری در چه بوده است، تازه بدوران رسیده هائی وجود داشتند که قارون را در ثروت بچیزی نمیشمردند و با اینوصف با حسرت عبّاس دُوس دستشان برای دیناری دراز بود. آیا ترسی که در جان این گروه آدمها رخنه کرده بود حقیقی تر از بیملاحظگی او نسبت بامر زندگی نبود؟ این آنها بودند یا او که غریزه ی اجتماعی بقاء را بهتر درک کرده بود؟
از « باباجان » که رد شدند درشکه ها توقّف کردند تا اسبها استراحتی بکنند. هنوز بیش از یکساعت راه باقی بود. خورشید کاملاً بالا آمده و هوا گرم شده بود. سورچیها بدستور پسر ارباب کُرُوکْها را باز هم بیشتر خواباندند تا آفتاب بدرون نتابد و زنها را اذیّت بکند. اسب سفید درشکه ی جلو را که با جفت مظلوم خود نمیساخت با کَهَر عقب عوض کردند. مسافرین در سایه ی درختان کنار برکه که در حاشیه ی جادّه بود آبی بصورت زدند. بچّه ها برای هنرنمائی تیرهای آبی انداختند یا لاک پشتهای ساحل مقابل را هدف قرار دادند. یکدسته مرغابی وحشی که عازم دریاچه ی نیلوفر بودند میخواستند بر آب برکه فرود آیند و خستگی بیرون کنند، چون آنها را دیدند قوسی زدند و سرو صدا کنان بپرواز ادامه دادند. هنگامیکه دو خانواده دوباره عازم حرکت میشدند داماد یکی یکی بدرشکه ها سرکشی کرد تا ببیند جای مسافرین راحت است یا نه؟ هما که برای خاطر راحتی چادر نماز روی سرش را آزاد نگه داشته بود نیمی از صورت خود را پوشاند و شوخی وار باو گفت:
_ خوب، آقای الماس خان حال شما چطور است؟ چطور است که امروز مسافر خارج از شهر گرفته اید؟ آیا فنر درشکه نخواهد شکست؟
با این کلمات هما چادرش را باز و بسته کرد تا گردن بند مروارید و ساعت بند طلای خود را باو نشان بدهد. در دل افسوس خورد که چرا پیراهن سیـ ـنه بازش را نپوشید تا مرمر سیـ ـنه ی سپیدش را بهتر آشکار سازد. او که نسیمِ اِغْواگر صحرا و آب و علف در رگ و پوست جوانش نفوذ کرده بود مَشْتی وار پاها را به نشیمن جلو تکیه داده، ساقهای گرد و شورانگیزش را بیریا در معرض تماشا نهاده بود. چادر را که روی سر کشید دوباره عمداً رها کرد تا بروی دوشش لغزید. گَل و گوش شیرگون او که حلاوت زیبائی در عمقش نفوذ کرده بود می گفت، بیائید و مرا غرق بـ ـوسه سازید. یکبار دیگر جوان را که همچنان بهت زده و بیجواب در مقابلش ایستاده بود با نگاهی پرسش آمیز نگریست، ابرویش را با نجابتی نازآلود که با حرکات دیگرش تضادّی نداشت بالا انداخت و تکرار کرد:
_ هان، من از شما معمّا نپرسیده بودم که ساکت ماندی. اگر فکر می کنی فنر درشکه خواهد شکست ما حاضر هستیم هرجا که بخواهی پیاده شویم.
جوان که بشدّت سرخ شده بود زانویش لرزید و با لکنت گفت:
_ در حقیقت ممکن است بشکند، امّا زندگی همه اش حسابگری نیست هما خانم.
_بله در این مسئله بخوبی با شما موافقم؛ تفریح و تفنّن هم برای خود سهمی دارد.
پیاله ی درشت چشمان سحرانگیزش بطور سعادت باری او را غسل داد. مثل اینکه باو گفت: جوان، مقصود ترا خوب میفهمم، ایّام در آینده بکام ماست. ـ با همان لحن شیطنت بار و وسوسه انگیز خود ادامه داد.
_خیلی دلم میخواست در همان درشکه ی آنروزی سوار میشدم. سورچی آن قرار است شوهر من بشود. ما با هم گفتگوهایمان را تمام کرده ایم. فقط یک شرط من با او باقی است که اگر مرا در کنار اسباش بر بستر کاهی میخوابانَد بخوابانَد امّا از شلّاق دستش هرگز در پیشم سخنی نگوید که تاب شنیدنش را ندارم. من آن زنی هستم که فقط باید با شاخه ی گُل کتکم زد.
منظور هما از این لوده گریها آن بود که با زنان همسفر خود از هر قبیل که شده باب صحبتی بگشاید. بخوبی معلوم بود که از اشارات خود هیچ منظور خاصّی ندارد. درشکه که رد شد گفته ی پسر را برای آنها ترجمه کرد:
_آری، زندگی همه اش حسابگری نیست، سهم عشق هم جداست. بآب نیلوفر که رسیدیم بگنجی خان سفارش خواهم کرد تا زودتر آستینها را بالا بزند. کارها را تمام کند و این جوانرا بآرزویش برساند.
امّا از طرف دیگر، الماس که گفته ی هما را درست درک نکرده بود آنطور که پسند دل بییاک خود بود آنرا تعبیر کرد. نگاه جاندار و غمّاز زنی که در آب و رنگ رخسارش عقل حیران بود پیران آزموده را باشتباه میانداخت چه میرسید بجوان از خود راضی و خودپسندی چون او. وقتی که بسمت درشکه ی خود میرفت در دل گفت:
_ عوض اینکه من شروع کنم او شروع کرد. زنان چه زود همه چیز را میفهمند. بی پیر وُدکای روسی است؛ یک جرعه اش کافی است تا آدم را از این عالم بدر کند. این پهلوانِ جَمالْ ستاره نیست که دست نیافتنی باشد. اگر ذرّه ای از سوداهای سرکش عسق در دل او بود هرگز بخود تردید راه نخواهم داد تا در اوّلین فرصت پیش پایش زانو بزنم. شش سال است هزار بار او را میبینم و یکبار سگش نگاهم نکرده است.
دستها را بهم سود؛ مشتها را فشرد. اندیشه ی هیجان انگیزی که از مدّتها پیش عرصه ی خیال او را تسخیر کرده بود و اکنون بمرحله ی واقعیّت نزدیک میشد سر تا پایش را تکان داد؛
هنگام رسیدن به مقصد و فرود آمدن از درشکه ها هما که از زمان کودکی بمحل آشنائی داشت فوراً بهمه توصیه کرد که از آب آنجا که سنگین بود نخوردند و به جای آن هر وقت تشنه شدند چای بنوشند.آب دریاچه تپه های سرسبز مشرف بر آن را با صخره های پشت گلی شان بطور زیبا و دل انگیزی در خود منعکس مینمود که با بیننده از افتخارات گذشتگان بزم خسروان رزم دلیران و بی وفایی جهان گفتگو میکرد.معروف بود که جام جهان نمای جم و طلای دست افشار پرویز در این دریاچه افتاده بود.دو خانواده درشکه ها را نزدیک قهوه خانه ای که در قسمت جنوبی دریاچه بود با سورچیها جا گذاشتند و خود در ساحل شمالی آب که نهرهای جاری بزرگ و خروشان با حبابهای نقره گون از آن جدا میشد زیر درختان پر طراوت جای گرفتند.روز خوشی بود و طبعا به یک یک افراد دو خانواده تازه آشنا خوش میگذشت.بهرام یکبار دیگر فرصت به دستش آمده بود تا نغمه روح انگیز و با شکوه خود را که هوش از سر و قرار از دل میربود به گوش در و دشت برساند.داماد در حضور کلارا و سایرین سعی میکرد خود را مبادی آداب و نرم خو تا آنجا که ممکن است دلپسند بنمایاند.در ظاهر او چیزی که نشان بدهد قابلیت نام یک داماد از هر جهت خوب و برازنده را ندارد دیده نمیشد.جز اینکه گاه به گاه مثل چیزی که یقه پیراهنش تنگ باشد سر و گردن را به یکسو تکان میداد.آهو اوائل آن را مهم نداشت اما چند بار که زیرچشمی در حالش دقیق شد افسوس خورد این یک عیب ظاهری کوچک اگر میخواست در داماد آینده او مرتفع نشود حقیقه دل آزار بود.کلارا چنانکه شایسته دختران تحصیل کرده و زیباست سنگین و آرام بود.تو داری او را به هیچ چیز نمیشد تعبیر کرد.اگر هما او را به سخن گفتن و شادی کردن تشویق نمیکرد شاید تا غروب آفتاب همچنان یکجا مینشست و به تماشای دیگران بس مینمود.هر چه باشد او هم دختر آهو بود و میباید چیزی از اخلاق مادر در خود به امانت داشته باشد.بعدازظهر گنجی خان و سیدمیران دو بزرگ خانواده ظاهرا برای دیدن آسیابهای زیر دریاچه و باطنا به منظور افتتاح صحبت ساعتی از جمع جدا شدند.جوان و دختر به پیشنهاد هما تشویق مهربانو و اجازه آهو از جا برخاستند.گردها و خارهای لباس را تکاندند تا با هم سوار قایق بشوند.آن زمان که زنان در فلعه حجاب بودند میگفتند که مرد خواستار را به روخ دختر یک نظر حلال است.در کفه سنجش مردان زن نقره ای بود که فقط از رنگ ظاهر و زنگ صدایش عیار خود را آشکار مینمود. این محک با همه ی اشکالات اساسی که غالباً ببار میآورد روش متداولی بشمار میرفت که جامعه آنرا قبول کرده بود. زیرا دختری که وظیفه اش به نگهداری اندرون مرد منحصر شده بود جاریه ی نیمه زرخریدی بود که بزودی میتوانست خود را با خوب و بد چهار دیوار خانه ی شوهر تطبیق دهد. امّْا اینزمان _ آیا وسیع شدن تو در توی روابط اجتماعی لازم نکرده بود که مردان مقداری از سنگینی وظائف و مسئولیّتهای خود را بر دوش زنان بگذارند؟ آیا همچنانکه هرمردی را برای کاری ساخته بودند زنان نیز دارای استعدادها و قابلیّتهای متفاوتی نبودند؟ اگر چنین بود پس دادن یک آزادی نسبی و راهنمائی شده بعشّاق خواستار هم نه تنها ضروری نداشت بلکه اصلاً لازم بود. این افکار که بر پایه ی یک تجدّد طلبی بی پیرایه متقابلاً در مغز زنهای هر دو خانواده دور میزد بی آنکه عنوان شود در چشمها خوانده میشد. در این تفریح هما نیز داوطلب همراهی شد. قایق که پیش از آن در طول روز دو سه بار بچّه ها سوارش شده بودند عوض پارو بـ ـوسیله طناب و بکمک دست از یکسو به سوی دیگر روی آب دریاچه حرکت می کرد. در اصل بمنظور چیدن گلهای نیلوفر بود که استعمال طبّی داشت و سرتاسر سطح آب را با برگهای پهن سبز و نیلی خود پوشانده بود. اجاره دار گلها که خود در قهوه خانه ی مقابل نشسته بود با گرفتن نفری دهشاهی از تفریح کنندگان از اینراه استفاده ی فرعی دیگری نیز از کارش میبرد که خیلی اتّفاقی و فقط منحصر بیک چنین روزهائی بود که شهریان یاد دریاچه ی نیلوفر میکردند. باری، گردش روی دریاچه خیلی زود پایان پذیرفت. بطوریکه زنان که از دور تماشاچی بودند تعجّب کردند که چرا عشّاق جوان آنقدر نسبت بهم بیگانه اند. چون قایق گنجایش بیش از دو نفر نداشت ابتدا الماس و کلارا سوار شدند، یکسر رفتند و برگشتند، بی آنکه ظاهراً بین آنها صحبت و تبادل نگاه یا حتّی اشاره ی رمز آمیزی بشود. آیا دختران و پسرانی که خود را قسمت یکدیگر میبیند جلوه گریهای عشق را برای روزهای بهتری ذخیره میکنند، یا اینکه تحقّق یافتن اندیشه بعمل آنها را در نوعی بیدست و پائی فرو میبرد؟ بعد از کلارا نوبت سواری هما رسید. برخلاف دختر که خجول و بی پیرایه و آرام سوار شده بود هنگام سوار شدن او هزاران عشوه ریخت، بازی درآورد، از ترس جیغ زد و از شادی خندید، دست خود را بجوان داد و باز آنرا پس کشید. و بالاخره در حالی که عمداً یا سهواً توجّه زنان خودی را در اینسوی و مردان بیگانه ی قهوه خانه نشین را در آنسوی ساحل کاملاً بطرف خود جلب کرده بود پا بدرون قایق نهاد. امّا زنی که تا آن لحظه مثل مرغ کاکلی شاد وسرمـ ـست بود، بی آنکه کوچکترین احساسی از عدم آزادی داشته باشد میگفت و میخندید و قریحه ی بیماری و خوشدلی را همجون روحی که بهار در طبیعت میدهد بدیگران القا میکرد، وقتی که از قایق دوباره پا بساحل نهاد رنگ رویش آشکارا تغییر کرده بود. چند گلی را که الماس از آب برایش گرفته بود همراه نداشت. چادر نازک گلداری که هنگام سوار شدن برای او چیز زائدی بیش نبود اینک از جلوی سر کاملاً روی چهره اش را پوشانده بود. مثل دختر رسیده ای که در گرما گرم شادی و جست و خیز میان همسالان ناگهان دریابد که گوهر گرانبهای دوشیزگی را از کف داده است پریشانی و تب از چهره اش میجهید. گوئی میخواست بگریه بییفتد. صدایش رگه دار و ملتهب و سایه ی نگاهش سنگین و قهرآلود بود. با اینوصف با لبخندی تصنّعی میکوشید که خود را همچنانکه بود خوشحال و بیخیال جلوه دهد. مهربانو و شیرین این حالت او را به بعضی عارضه های جسمی و هم روحی ناگهانی که در زنان مثل سایه ی ابر چیزی معمولی ولی گُذَرٰاست نسبت دادند و بآن نیندیشیدند. آهو بلافاصله دریافت که او باید پاداش جلف گریهای خود را نزد جوان دریافت داشته باشد. آیا با بودن یک چنین زن عشوه گر و سبکرفتاری که متأسّفانه بزیبائی ظاهر خود تکیه داشت و قادر بود عاقلترین مردان را با یک نگاه خیالی کند، کسی ممکن بود بدختر او توجّه نماید؟ آیا دختران ساده رو که دلی از آن ساده تر دارند هرگز میتوانند حریف میدان سودابه هائی بشوند که با یک اشاره ی ابرو سیاوشها را بزانو در می آورند؟ مقصود هما از این کارها چه بود؟ او را که سیاهروز کرده بود بس نبود حالا نوبت دختر معصومش بود؟!
آنروز همچنانکه بخوبی شروع شده بود بخوبی پایان یافت. مسافرین با بیرون آمدن ستارگان در شهر بودند. درشکه، خانواده ی را تا سر کوچه ی علیخان لر رساند. آهو باطاق بزرگ پیش شوهرش رفت تا از موضوع خبری بگیرد. سید میران چند لحظه ای او را در سکوت نگریست و بالاخره با اشاره ی تشویش آلود و گویای چشمان باو حالی کرد که باید دخترش را مهیّای رفتن کند. آهو دلش از شوقی بیم آلود تو ریخت و چون هما آنجا بود نخواست بیشتر از آن سؤالی بکند. برای اینکار فرصت بیشتر و مناسبتری لازم بود. آنچه که آنها از برخورد آنروز فهمیدند خانواده ی داماد که بیشتر گروهی خویشان جمع و جور و دور هم بودند تا بزرگ دارای شاخه های متعدّد، میخواستند از این عروسی بعنوان مبدأ تغییری در زندگانی خود استفاده کنند. شاید عروس آینده ی خانواده ی آنان که دختری تحصیلکرده و از هر حیث شایسته ی مقام کدبانوئی بود وظیفه داشت که تغییرات مطلوب را تحت قواعد زندگی امروزی بسلیقه و دلخواه خود مرتّب سازد. هما تا هنگام خواب سکوتی را که برای سید میران تعجّب آور بود همچنان حفظ کرد و بالاخره در لحظه ای که قصد ورود به بستر داشتند با لحنی که از پشیمانی سنگینی میکرد مُهر از لبان برداشت:
_ میخواهم بتو حرفی بزنم. اگر خیر و صلاح دخترت را طالب هستی از این وصلت چشم بپوش؛
مرد با حیرت او را نگریست:
_چطور، نمیفهمم. تو که در این موضوع از آهو هم تندتر میدویدی، ناگهان تغییر عقیده دادی؟! حالا که آنها تا باینجا پیش آمده اند؟ امروز هرچه هم دست کم بگیریم با دستگاهی که چیده بودند گمان نمیکنم کمتر از صد تومان خرج کرده بودند. گنجی خان با من وارد گفتگو شد و ظاهراً هم خیلی عجله دارد. میگفت، در همانروزی که انشاءالله تاریخ عقد را معیّن میکنیم قبل از آن معامله ی دیگری نیز دارد که باید انجام بدهد و آن خرید کاروانسرای « عالم شکن » است که فقط تشریفات محضریش مانده. من از اشاره های نه یکبار نه دوبار او باین مطلب در حیرت ماندم؛ گویا میخواهد ششدانگ ملک تازه خریده را پشت قباله ی دختر بیندازد.
_ و لابد تو هم باید بیست هزار تومان همراه او بکنی! مهریّه پولِ نداده است، امّا جهاز امری مسلّم. این پسر برای دختر آهو شوهر خوبی نخواهد شد.
ادامه دارد..
همراهان عزیز، آخرین خبر را بر روی بسترهای زیر دنبال کنید:
آخرین خبر در تلگرام
https://t.me/akharinkhabar
آخرین خبر در ویسپی
http://wispi.me/channel/akharinkhabar
آخرین خبر در سروش
http://sapp.ir/akharinkhabar
آخرین خبر در گپ
https://gap.im/akharinkhabar

وارد دنيايي از واژگان فارسي شويد
فندق آگهی