آخرین خبر/ پیرانه سرمانی عشق جوانی به سر افتاد
وان راز که در دل بنهفتم بدر افتاد
از راه نظر مرغ دلم گفت هواگیر
ای دیده نگه کن که بدام که درافتاد
حافظ

گشتیم و گشتیم تا یک داستان خواندنی و با ارزش برایتان آماده کنیم و حالا این شما و این هم شوهر آهو خانم.
یک داستان وقتی به دل آدم می نشیند که بتوان با شخصیت هایش آشنا شد، دوستشان داشت از آن ها متنفر بود و یا درکشان کرد. وقتی شخصیت ها خوب و درست تعریف شوند ما هم خیلی راحت با آن ها ارتباط برقرار میکنیم و این می شود که یک قصه به دلمان می نشیند و مشتاق خواندنش می شویم.
شوهر آهو خانم یکی از معروف ترین داستان ایرانی موفق و پر طرفدار است که علی محمد افغانی آن را نوشته و سراسر عشق و نفرتی است که کاملا قابل درک است، امیدواریم از آن لذت ببرید

قسمت قبل
- خیلی خوب، کی باید بیایم، همین حالا یا ساعتی دیگر؟ شما بروید به قهوهخانه یک چای بخورید من هم میآیم. خودم فردا میروم، خوب؟ دیگر فرمایشی هست؟ لطف سرکار زیاد.
باری، او اصولاً آدمی بود که میگفت، برای من راحتتر است که دیگران مالم را بخورند تا مال دیگران را بخورم. قضیۀ کچو که پیشآمد میرزانبی به چشمه سفید، یکی از دهات حومۀ شهر، رفته بود. او آنجا هم به تازگی آب و علاقۀ کوچکی بههمزده بود. در برگشتن، وقتی که شنید برای دوستش چه پیش آمده است بیشتر از آن ناراحت شد که گمانش برود. عصبانیت او از کار و کردار رفیقش اندازه نداشت. روز بعد هنگام غروب به خانۀ آنها رفت. تصادفاً سیدمیران در اطاق آهو بود. اما خود زن در ایوان نشسته بود و هیچ کاری نمیکرد. چهرهاش نشانۀ کاملی از پریشانی او بود. مرد قبل از آنکه وارد اطاق شود و بنشیند، یا سلامی بگوید و علیکی بشنود، در همان آستانۀ در بیمقدمه گفت:
- مشهدی میران مبارک است ان شاءالله، شنیده ام گاوت زاییده گوساله. خوب، من یکی که خیلی خوشحال هستم. کسی که نکشیده بیست و پنج من دکانِ خودش را به دست یک لات بیپدر و مادر و پاچه ورمالیده میسپارد و بیخیال از ییلاق به قشلاق میرود و از سابقه اش باخبر بودی و خوب میدانستی که او تا به حال گوسفند هیچ امامی را تا چاشت نچرانیده به چه اطمینانی آمدی پشت دستگاهش گذاشتی؟! اصلاً کی این آدم را برای تو پیدا کرد؟! بعد از چهل سال چارواداری و توبره گم کردن مشهدی، والله از ما قباحت دارد! نمیفهمم، الله من که در کار تو حیران مانده ام!
او نیمه پکر در اطاق با آهو خانم احوالپرسی کرد و نشست. زن رفت تا سماور را آب و آتش کند، مرد گفت که روزهدار است، قضای ماه رمضان را بهجا میآورد و بنابراین از خوردن چای و هر چیز دیگر معذور میباشد. بعد از آنکه آهو هم با شرم و احترام خاص گرفت در کناری نشست. مرد مهمان خطاب به دوستش با لحن معمولی ادامه داد:
- من نمیگویم چرا به ده رفتی و آنجا چه کار داشتی. اما چرا وقتی میخواهی بروی مثل همیشه نمیآیی به من سفارش کنی. من که آن روز هنوز به چشمه سفید نرفته بودم، چشمم کور میشد روزی دو سه بار تا تو برمیگشتی به دکان سرکشی میکردم. دخل دکان را به همان نسبت که جمع میشد خُردخُرد میگرفتم تا پیش او نمانده باشد. اگر خودم نبودم به رستم یا ## دیگر سفارش میکردم. پس آقای این دوستی و برادری را برای چه روزی گفتهاند؟!
سیدمیران ساکت ماند. قیافهاش بیش از پیش اخمآلود بود. از حرفهای منطقی او که هزاران نیش گزنده در خود پنهان داشت در خود احساس کوچکی میکرد. در عین حال واقعاً نمیدانست چه جوابی بدهد. با نیش طعنهای که بخودش برمیگشت گفت:
- لابد او از ما مـ ـستحقتر بوده است.
میرزانبی او را نگریست:
- پس تو مشهدی معلوم میشود به اسرار اِکسیر و کیمیا دس یافتهای که این حرف را میزنی؛ یا اینکه شبها بانک را میبری. اگر این طور است به ما هم بگو. منهم بدم نمیآید در این آخر عمری گوشۀ را حتی بنشینم و از این سگدو زدن سال به دوازده ماه خود را آسوده کنم. هان، واقعاً اگر چیزی هست بگو.
آهو از روی ناراحتی در زیر چادر حرکتی کرد و زیر لب چیزی گفت که فهمیده نشد. میرزانبی ادامه داد:
- دوست عزیز میخواهد بدت بیاید میخواهد خوشت، راه و رسم زندگی این نیست که تو پیش گرفتهای. روح بیکارگی و بیقیدی در رگ و ریشهات نفوذ کرده است و این همان چیزی است که برای مردی در سن تو و با این عائلۀ دوروبرت نکبت به بار میآورد. عزیزم، این دل سنگینی و خونسردی را کنار بگذار و فکری بکن که فکر باشد. دو روزۀ عمری که به ما دادهاند درست است که به هر وضع و ترتیبی باشد میگذرد اما بیشتر از آن جدی است که من و تو فهمیدهایم. زندگی آتش است با آن بازی نمیشود کرد. به بچههای خودت ظلم نکن. اینها از تو نان و آب میخواهند. اینها نیستی را نمیفهمند چیست. اگر تو به خودت رحم نکنی کسی به تو رحم نخواهد کرد. جامعه درنده خوتر از آن است که مهربانیهای ظاهرش نشان میدهد.
آهو خانم که با روی نیم گرفته کنار دیوار نشسته بود آهسته گفت:
- بچه ها چه اهمیتی دارند، اصل کاری هماست. قِرِ او تخـ ـت باشد، کفش ورنی و پالتو پوست او تَیّار باشد؛ همین نان است و همین آب.
بخیۀ زخم زن باز شده بود، شرم از مرد بیگانه و همچنین شدت ناراحتی که در آن لحظه او را آتش به جان کرده بود جلوی حرفش را گرفت. میرزانبی در همان حال میگفت:
- قم میروی، هنوز نیامده خبرت را از چغاسفید میآورند. مثل مرحوم شاه شهید هـ ـوس بُلوکگردی توی پَک و پوستت رخنه کرده است!
با بیرون آمدن هما از اطاق خود که به این طرف آمد رشتهۀ صحبت تغییر پیدا کرد. زن جوان بیآنکه قیدی در گرفتن روی خود داشته باشد با احترامی خشک و سرسری از دَمِ در با مهمان احوالپرسی کرد و بعد به اطاق داخل شد. دستمالی ابریشمی آبی به سر بسته و صورتش بدون آرایش بود. سیدمیران با لحنی فروافتاده که حکایت از پند گرفتن او از شکست میکرد گفت:
- وقتی بد میآید از در و بام میآید. دیروز مأمور مالیّه ورقۀ مالیات سال گذشته را برای من آورده است؛ اِلهی هر جا هست آن پول بشود آتش و ریشۀ عمرش را بسوزاند آنکه این ضرر را بماند.
میرزانبی با نیمخندی تمسخرآمیز سر را موج داد:
- برای من هم همین قدر نوشتهاند. باید زودتر رفت و درستش کرد. چند نفر دیگر از نانواها هم پیش آگهی هایشان را به من سپردهاند. خنده دار است، برای کوه زاد خُشکه پز هشتصد تومان نوشته اند. خوب، حالا کی را پشت ترازو گذاشتهای؟
- رحمن کار پنجشنبه را. اما خیال دارم بعد از دو سه روزی برای همیشه خودم پشت دکان بروم. پس تو که به مالیه میروی ورقۀ مرا هم بگیر. با آنهای دیگر هرکار کردی با این هم بکن. من دیگر حال و حوصله کَلَنجار رفتن با این جماعت پشت میزنشین را ندارم. (از جیب ورقۀ سفیدی را بیرون آورد و به دوستش داد) ما باید در هر کاری برویم و کَت آسیابانها را ماچ کنیم. در این چندساله آنها تا به حال یک شاهی زیر بار این زورگوییها نرفته اند. آخر این چه پولی است که ما باید بدهیم. به یاد کی به عشق چی، اگر همان سال اول بعضی آقایان به خیال خودشان زرنگی نمیکردند و پنهانی نمیرفتند با مأمورین بسازند با همان نقشهای که من داشتم توانسته بودم اصلاً اسم نانواخانه را از توی دفتر دولت بتراشم. چنانکه آسیابانها همین کار را کردند و موفق هم شدند. تخم لَغ را میرزانبی اول از همه خود شما در دهان این آقایان مالیهچیها شکستید. مالیات ما همان عواضی اس که از بار گندم در موقع برگشتن از آسیاب میگیرند.
میرزانبی گفت:
- نمیشد، مشهدی میران، نمیشد، هر کاری حسابی دارد. ما با آسیابانها که محل کارشان بیرون شهر است و دَمِ چَک مأمورین دولت نیستند خیلی فرق داریم. آن اِفلاسنامهای که آنها درآوردند و بگردن آویختند ما نمیتوانستیم درآوریم. از قراری که شنیدهام باز امسال به سراغ آنها رفتند. اما از ناجنسـ ـی که دارند نمیخواهند صدایش را بلند کنند. (میرزانبی ورقۀ پیشآگهی دوستش را در بغـ ـل گذاشت.) خوب، مشهدی، من باید از خدمت مرخص شوم. عینالله خان مریض است میخواهم سری به او بزنم. ضمناً شِگِرد او را دیروز دژبان از آسیاب بار کرده به سربازخانه برده است. از وقتی آسیاب سربازخانه خوابید و قُشَن گندمش را به آسیابهای سراب داد این هم برای ما قوزی روی همۀ قوزها شد. از یک طرف میآیند جویها را بر ضد تخم مالاریا اِمشی میزنند که خود را خیرخواه نشان دهند و از طرف دیگر آب باغها را بزور میبرند. کسی هم نمیتواند بگوید بالای چشمتان ابروست. باغ «برزه دماغ» از بیآبی مطلقاً رو به خشک شدن است. خلاقیت در میان ما مردم یعنی دست درازی به حقوق ضعیفتر از خود. این دفعۀ اولی نیست که قُشَن گندم نانوا را میبرد. اگر خدای نکرده آتش جنگ به این مملکت هم سرایت کند چه خواهد شد؟! باید نمایندگان دو صنف بنشینند و اگر نمیتوانند یک فکر اساسی برای موضوع بکنند لااقل ترتیبی بدهند که خسارت روی کلیۀ اعضاء دو صنف سرشکن شود.
سیدمیران گفت:
- قُشَن جون پول نمیدهد آسیابان زورش میآید بارش را خُرد کند. و در این میانه کاسه و کوزه به سر بیچاره نانوا میشکند. باید دستجمعی شکایتی به شاه و نخس وزیر نوشت. ما را دار که نمیزنند. و بر فرض هم بزنند چون دستجمعی است اهمیتی ندارد. پس اگر به همین با عزم خانۀ عینالله خان را داری چند دقیقه صبر کن تا من هم با تو بیایم. عیادت مریض واجب است. خیلی وقت است او را ندیدهام.
میرزانبی به هما نگاه کرد، دست روی زانوی خود زد و برخاست زن جوان در حالی که سر و گردن خود را پیش میآورد به شوهر تند شد:
- در این تنگ غروب که شب چهارشنبه هم هست کجا میخواهی بدیدن ناخوش بروی، خوب نیست. نه، اصلاً لازم نیست بروی. مگر همین زمـ ـستانی که تو سه ماه روز و شب را به هم دوختی و در خانه خوابیدی و از درد پا و تب نالهات چنان بود که دیوار به گریه میافتاد او یکبار آمد بگوید احوالت چطور است که تو حالا بروی؟! پاشو، برویم به آن اطاق من با تو کاری دارم. ما مسلمان بودیم و کافر شدیم.
هما با شور زنانـ ـگی و قالب سبکی همیشگی خود از جا برخاست و آستین شوهر را گرفت تا با خود به اطاق دیگر ببرد. از این حرکت دلچسب او هر دو مرد خوشدلانه خندیدند و سیدمیران از روی یک نوع ناچاری که برای او عین سعادت بود گفت:
- خوب، مشهدی نبی، تو برو، من فردا میروم. ببینم این ضعیفه چه میگوید.
میرزا نبی در حالی که هنوز اثر گلگونی خنده از صورتش محو نشده بود خداحافظ گفت و رفت. در اطاق بزرگ هما با ملایمت به مرد خود پرخاش کرد:
- باز هم جلوی مردم به من گفتی ضعیفه؟! این مارمولک بدهرسینی چه میگوید که مثل هزارپا میخواهد توی گوش تو برود؟! احمق با آن کلۀ کوچک، قیافۀ وارفته و صورت پرچین و چروکش که مثل خواجههاست فکر نمیکند من بیست سال هم بیوه بمانم به او شوهر بکن نیستم. اگر بار دیگر پایش را به در این خانه گذاشت با لنگه کفش و دسته جارو حسابش را خواهم رسید. دوستی و برادری! دوستی و برادری! گمان میکنم در دورۀ آخرالزمان معنی کلمات هم عوض میشود؟!
سیدمیران با دیرباوری و بدگمانی بس شدید در چشمان درشت او که لبریز از ملامت بود نگریست اما ندانست چه بگوید. از هنگامی که هما با او زندگی میکرد اولین بار نبود که این زن چنین مسئلههایی را پیش میآورد. قضیۀ پسر صفیه بانو، داستان سراب نیلوفر و این یکی؛ بی گفتگو در هر سۀ اینها چیزی وجود داشت؛ بی گفتگو مردها، از گرگعلی، درویش در خانه گرفته تا روضه خان هفتگی و یخفروش سر گذر، نمیتوانستند تحت تأثیر زیبایی دلانگیز زنش قرار نگیرند. روش بیقید و بند او در آمد و رفتها و رفتار آزادوارش بطور کلی در زندگی روزانۀ داخل یا خارج خانه آنان را به اندیشههای ناروا گستاخ میکرد. لبخند شیرین جایی برای خود باز کرده است. او به هما اعتمادی را داشت که یک آدم سالم به چشم خود دار. باغ تفرج بود و بس، میوه نمیدادش بکس؛ این تشبیه در مورد او کاملاً درست بود و قابل دقت، اما آیا فیالحقیقه زن شیطانصفت و رند از روی دانایی مخصوص خود که از کوتهفکری زنانه سرچشمه میگرفت در او نقطۀ ضعفی به چنگ نیاورده بود؟ شاید چنین چیزی بود. اما به هر حال سیدمیران از برانگیخته شدن حسد خود نمیتوانست جلوگیری کند. زیرا در انسانهای سودایی مزاج عقل از وِرّاجیهای خود هرگز سودی نبرده است. زیرا عشق زن جوان در دل او ریشهدار بود. به علاوه غیر از این بود که روش کذایی دوستش در شب قهر هما به همان اندازه ناراحت کننده و مشکوک بود که نادرست و خیانت آمیز؟ یکبار نیز آهو از قول مه قلی مطلبی را برای او بازگو کرده بود که با همۀ جنبۀ کلی و ابهامآمیزش میتوانست به نحوی حقیقت داشته باشد. سیدمیران در زمینۀ این افکار پس از آنکه خوب در چشم هما خیره شد در حالی که سعی میکرد خونسردی خود را برای خاطر ظاهر حفظ کند با پلکهای لرزان و رنگ و روی مات پرسید:
- منظور تو از این گفته چیست، خوب مرا روشن کن. آیا میرزا نبی هم؟!
هما از روی بیزاری و خستگی از کم هوشی و ساده دلی شوهر که همه را مثل خودش پاکدل و پاکباز میانگاشت صورتش را با طمأنینۀ کامل از وی برگرداند و سپس با خشمی ابرازنشده و درونی گفت:
- دلم میخواست عینکی اختراع میشد که آدم پشت پیشانی و درون سینۀ اشخاص را با آن میدید؛ آن وقت معلوم میشد هرکس از حرفی که میزد و کاری که میکند چه نقش و نیتی در دل دارد. اما زنها در بعضی مسائل خیلی زود ته دل مردها را میخوانند. مردک ریاکار در حرف برای تو اشکِ تمساح میریزد و در عمل پا تویِ کفشت میکند. این نشانۀ پستی روح و کوچکی است که کسی در این دنیا که از هر طرف راهش باز است برای پیشرفت کار خودش چشم به جاه و مال یا عزت و احترام دوستش داشته باشد. بعد از آنکه تو را خانهنشین و خودش را زورچپان نمایندۀ صنف قالب کرد حالا با کمال خودپرستی و بیشرمی میخواهد انگشت توی شیر بزند و پیوند ما را از هم بگسلاند. کدام دوست یا برادر است که به زن دوست یا برادر خود یک چنین حرف شرمآوری بزند؟
«تا کی میخواهی با این سیاه برزنگی عمر عزیز را تلف کنی. طلاقت را بگیر خودم منتت را دارم.»
بله، میرزا نبی هم! و همین آدم امروز برای تو رفته بود روی منبر موعظه میکرد. خیال میکند خودش که آدم احمقی است همه بر همین قیاسند و نمیفهمند منظور باطنیاش از این حرفها چیست. در آن یک دو شبی که من از روی سادگی و بچگی که فیالواقع این مرد را صیغهخواندۀ تو میدانستم و به خانهاش پناه بردم پنهان و آشکار بصد زبان پیرانه چه شعرها که برای من نخواند. تشت زرینم کرد که با سریش پیوند نمیگیرم. و منظورش از سریش یعنی همان زندگی با تو. بمن میگوید، زن بر سه قسمت است، زن و زنگل و انگل، و زن من از این قسم سوم یعنی انگل است.
سیدمیران بر خود لرزید. این گفته از مصطلحات خود میرزا نبی بود. لب خود را گزید و پرسید:
- خوب دیگر چه گفت:
- زن در خانه آئینه مرد است، اگر زیبا باشد جوانی و اگر زشت باشد پیری او را مینمایاند.
حال آنکه زن او شاید از من خوشگلر بود. خستگی کار و بیماری تب از پای درشآورده بود. این کسی که برای بچههای تو دلسوزی میکند خودش ببین چه به روزگار بچه هایش آورده است و میآورد. میخواستم از همانجا که ایستاده بودم و گوش میکردم پا توی اطاق بگذارم و بیآسی و بی پاسی با هفت آب آلوده بشویمش وبگذرامش به کنار. مردک احمق! اگر بار دیگر پایش را به در این خانه گذاشت من میدانم و او. و تو هم لازم نیست بعد از این به خانۀ آنها بروی. آیا حالا که به آرزوی ریاست صنفی خود رسید شبها آسوده میخوابد؟
سیدمیران گفت:
- ریاست صنف غیر از دوندگیهای مفت و بیحاصل چه فایده ای به حال من داشت؟ کیست که قدر بداند؟ گریه مکنی، هان، گریه ات از چیست. اگر مردم بد باشند بدند چه میشود کرد، من خودم از این کار خسته شده بود.
هما چشمان خود را پاک کرد:
- چرا فایده نداشت، چرا فایده نداشت. آیا من نمیبینم یا بچه هستم و احساس نمیکنم که کاروبار تو از مدتی پیش به این طرف روز به روز پس رفته است که پیش نیامده است. بس نبود که از زورگوییهای قُشَن در امان بودی و همهجور ملاحظهات را میکردند همین موضوع مالیات را بگیریم، تو خیال میکنی میرزا نبی کسی است که برای پدرش فاتحۀ مفت بخواند. دست کمش این است که از مالیه خودش هیچ به هیچ بیرون بیاید. تو خودت را در چاه می اندازی و بعد التماس میکنی که دستت را بگیرند. یا حتی این التماس را هم نمیخواهی بکنی. مرا مجبور میکنی که از این به بعد ترا سر خود نگذازم. عوض اینکه بدیدن عین الله بروی برخیز بر و حبیب را پیدا کن و دوباره برسرکارش برگردان. هیچ صلهای بهتر از وصلۀ شکم خود آدم نیست. مگر این خود تو نبودی که به من میگفتی نصیب و قسمت دروغ است و هرکس آن بذری را میدرود که خود کاشته است؛ پس چطور شده است که حالا طور دیگر رفتار میکنی؟ برخیز برو حبیب را پیدا کن و به سرکارش برگردان. قدر او را ندانستی خدا پشت دستت را داغ کرد:
- این یکی را بد نگفتی. اما حبیب به دکان سنگکی قلیخان رفته است. نامرد گویا وقتی ما به قم رفته بودیم او را پخته کرده است.
- قلیخان او را پخته کرده است تو برو برشته اش کن. اگر نمیخواهی کچوی دومی به روالت بیاید زودتر بجنب. برو با او صحبت کن و ببین درد دلش چیست. بیفکری و لاقیدی یعنی همین که آدم به هر چه پیش آمده است تسلیم شود. بعد از ده سال سابقۀ خدمت او اینقدر نمک شناس هست که در مقابل کار و مزد مساوی ترا به قلیخان ترجیح بدهد.
- رفتن من به در دکان قلیخان صورت خوشی ندارد، بماند برای فردا. اگر بتوانم اکبرقوش یا کسی دیگر را بفرستم بهتر است تا اینکه خودم بروم.
- هر چه صلاح میدانی همان را بکن. فقط خلاصه اش را به تو بگویم، اگر فردا شب همین موقع دیگری غیر از حبیب پشت دستگاه ترازو باشد، رحمن کار پنجشنبه یا هر سگ سوتهای فرق نمیکند، بجان خودت نباشد به ارواح همۀ مقدسین با همین دستمال ابریشمی سرم مثل یک مرد خودم میروم و پشت دکان میایستم؛ میگویند این زن است که مرد را خراب میکند یا از نو میسازد؛ تصدیق میکنم، در گذشته این من بودم که ترا به حال خود واگذاشتم تا این طور شدی، تنبلی را کنار بگذار و برخیز وضو بگیر و نمازت را بخوان. من وقتهایی که تو نماز میخوانی حقیقتاً دلم روشن میشود. نماز ستون دین است، خیر و برکت است، آدم را زرنگ میکند، روح زندگی در بدن میدمد. بینمازی اکبیر میآورد. نمیدانم حرفهای مرا به جد میگیری یا نه، اما به شرفم قسم روی آن شرطی که دربارۀ حبیب با تو کردم استوار هستم. و هیچ عذر و بهانه یا علت تراشی درست یا نادرستی را هم نمیپذیرم. فردا همین موقع به در دکان میروم، حبیب آنجا بود که بود، اگر نبود از این پس ترازودار سنگک پزی آقای خانم او یعنی هما زندی خواهد بود، همین.
سیدمیران با کج خلقی ملایمی اخم کرد، جنبش لب بالایی او که دندانهای جلویش را نشان داد حاکی از عدم رضایت وی از شنیدن این گونه صحبتها بود هما از نو گفت:
- به گمانت شوخی میکنم، هان؟ اتمام حجت بیست و چهار ساعته است، اما یقین بدان توپ خالی نیست. اگر چنین کاری را ننگ میدانستی چرا آهو را، پیش از بچهدار شدن، به دکان برده بودی که به کمکت کار میکرد؟ آن زمانها زنان بیشتر در قید و بند بودند یا حالا؟ مگر کماند زنانی که در مغازهها پیش شوهرانشان یا به طور مـ ـستقل کار میکنند؟ من روزها اینجا در خانه چه کاری دارم؟ چه کاهی را روی کوهی میگذارم؟ غیر از این است که از سر صبح تا بانگ شب باید دایم چشمم به در باشد و انتظار ترا بکشم یا از بیکاری تیرهای سقف را بشمارم؟ تو که نگذاشتی بروم خیاطی را بجایی برسانم. خیال میکردی دیو در کوچه مرا خواهد قاپید. نه بچهای دارم و نه گرفتاری. نان را کشیدن و به دست مردم دادن چه کار فوق العاده ای است که از دست من ساخته نباشد؟ کارها در حقیقت امر خود به خود مشکل نیستند، این ما هستیم که آنها را بر خود مشکل میکنیم. منتهی چون اول کار است شوهرم نیز به من کمک خواهد کرد. تا وقتی هوا روشن است من، و به محضی که خورشید نشست او، به نوبت پشت ترازو خواهیم ایستاد. به من میخندی، این اصلاً عادت تازۀ تو نیست که گفته های مرا هر چه هم جدی باشد یکدستی بگیری. به من ضعیفه و ناقص عقل میگویی، حال آنکه خود تو بیشتر لایق این اسامی و القاب هستی.
سیدمیران پورخندی زد:
- من به تو از این لحاظ ضعیفه و ناقص عقل نگفته ام که نتوانی یک من نان را کیل کنی و به دست خریدار بدهی یا اینکه حساب دخلی را ندانی نگهداری. بالاتر از این کارها هم از دست تو ساخته است بهترین دلیلی که میتواند ناقصعقل بودنت را ثابت کند همین حرفهایی است که میزنی. تو فراموش کردهای که مردم این شهر تا چه اندازه پوچ و ندیده بدید هستند؟!
- اما این را هم بگو که به بدعت های تازه خیلی زود خو میگیرند؛ به علاقۀ انسان در درست ماندن و پاک زندگی کردن احترام میگذارند؛ همۀ مردم در هر کجای دنیا این چنین اند. ا گر من زنی بودم که مثل حرمسرایان قدیم پادشاهان همۀ عمرم را در چهار دیوار اندرون گذرانیده و رنگ آفتاب بیرون و زندگی در میان مردم را ندیده بودم شاید الآن عقل و اندیشه ام همچنان بود که تو میگویی. از همۀ اینها گذشته، حرفی که حسین خان یک روز زد از یادم نرفته است: زن باید خودش پاک باشد، همین.
سیدمیران از این یادآوری خوشش نیامد، گفت:
- با این سر نترس و حرافی که تو داری گمان میکنم روح قرةالعین شهید در بدنت حلول کرده است اگر سوادکی نیز میداشتی بیگفتگو جای او را میان هوادارانش سبز میکردی.
- وصلۀ حرافی را به من نچسبان، قرةالعین هم دیگر زنده شدنی نیست. اگر نمیخواهی طفره بروی جواب مرا بده.
- جواب تو هان خاموشی است به قدر یک آدم زنده حرف میزنی. سرم را به درد آوردی. اصلاً همان طور که گفتم از فردا خودم پشت دکان میروم. پیش از طلوع آفتاب آن وقتی که تو هنوز خواب هستی برمیخیزم و از خانه بیرون میروم و ساعت ده شب، یعنی باز آن وقتی که تو خوابیدهای برمیگردم صبحانه و شام و نهار را، بجان خودت باید از این به بعد تنها بخوری! (هما میان کلام او افزود: و تنها هم بخوابی.) این هم مانعی ندارد و تنها هم بخوابی. از همین فردا، اما نه، پس فردا؛ فردا میخواهم به گاراژ بروم و سفارش موتور برای دکان بدهم. این از هر چیزی واجبتر است. این روزها بیشتر نانواییها موتور کار گذاشتهاند و به جای هیزم نفت سیاه میسوزانند که کلی به صرفه است. زحمتش کمتر است و مثل هیزم جای زیادی را در دکان نمیگیرد. عوضش مواظبت میخواهد که مخزنش داغ نشود و ناگهان بترکد. ما از قافله عقب ماندهایم. خدا کند من هم از شر این هیزم خریدن و شکستن و میبت جا دادن آن در دکان فسقلی راحت میشدم.
سه روز بعد سیدمیران ساعت خوش کرد و به کمک یک نفر اهل فن موتوری را که از علی آقا جوشکار خریده بود در دکان کار گذاشت. شاطر که دستش بیکار مانده بود حاضر شد برود و با هر زبانی هست ترازودار قدیم اربابش را که خود مسبب رفتنش شده بود به سرکار برگرداند. رحمن کار پنجشنبه که مرد بداقبالی بود و هر جا میرفت یک هفته بیشتر دوام نمیکرد از همان روز اولی که دکان خوابید پی کارش رفت. سیدمیران با استفاده از وجود بنایی که گرفته بود و فرصتی که پیش آمده بود تغییرات دیگری نیز در وضع داخلی دکان داد که کلی بهتر شد. از این تغییرات بیشتر از همه پیشکار دکان که دستش در گرداندن سیخ یا یاروی صابون آزاد شده بود برقص آمده بود. آتشکار دکان میگفت که از موتور مثل یک عروس مواظبت خواهد کرد. برا برداشته شدن هیزمها و بازشدن جا، ازدحام مشتری در داخل دکان چندان ناراحت کننده نبود. از آن طرف شاطر زمان رفته بود دست بگردن حبیب انداخته، روی او را بـ ـوسیده و از تندیهای خود نسبت به او عذرخواهی کرده بود. از قول خود و اربابش، که در نیکی و بزرگواری در میان تمام نانواهای شهر یکه بود، به او اطمینان داده بود که از آن پس هر چیز همان طور است که دلش میخواهد. فقط در این صورت بود که حبیب راضی به برگشتن شد. او هرگز عادت نداشت دربارۀ کمی یا زیادی مزد خود صحبتی بکند، اما وقتی که در دکان قلیخان شش ریال بیشتر میگرفت چگونه ممکن بود باز همان مزد اولش را به او داد؟
ماه اردیبهشت کذشت، سیدمیران که تحت تأثیر حرفهای تند میرزا نبی و زنها رگ غیرتش به جنبش درآمده بود به کارها بیشتر میرسید. لااقل روزی دوبار به دکان سر میزد. بارهای آرد را که از آسیاب میامد قپان میکرد. یک بار به طور غافلگیر رای گرفت و معلوم شد تا آن روز باربران بیانصاف کلاه بزرگی به سرش میگذاشته اند. آنها دو دسته تایچه داشتند، یکی نو، دیگری با وصله های زمخت و سنگین. هنگام بردن گندم اولیها را میآوردند و موقع تحویل آرد دومیها را. و تازه ای کاش به همین بس میکردند؛ هر بار که خالی برمیگشتند در ته تایچه های آنها که خوب تکانده نمیشد به قدر دو من آرد آورده را برمیگرداندند. و سلیمان پاکش از همۀ این دزدیها غافل بود. به این ترتیب در هر شِگِرد دو خرواری چهار تا شش من کلاه به سر او میرفت و معلوم نبود این کار از چه موقعی شروع شده بود. این حقۀ باربران آسیاب البته کار تازهای نبود که او نداند، منتهی از اینجا میسوخت که آنها از اعتماد او سوءاستفاده میکردند. بیشک از این راه کلی مال او از میان رفته بود، در حالی که ادعایی نیز نمیتوانست بکند. آسیابان میگفت فقط بار اولی است که چنین اشتباهی پیش آمده است. آسیابان همیشه از این اشتباهات میکند و صاحب دکان اگر مایل است میتواند هربار تایچهها را وزن کند یا هفته به هفته ریع بگیرد. سیدمیران خیلی خلقش تنگ شد. اما آیا میتوانست سر و صدا و جنجال راه بیندازد؟ از این کار هیچ فایدهای نصیبش نمیشد. فقط میباید تا چند روز دیگر که ته کتۀ آرد بالا میآمد به انتظار بنشیند تا ببیند فیالواقع میزان کمبود او چیست. در نتیجۀ سرکشی و مراقبت نزدیک او دکان سر و سامان بهتری گرفت. نانش که پیش از آن داخلدار و سیاه بود رنگ و رویی پیدا کرد. پخت روزانه نیز افزوده شد. اما چون گندم آن در اثر خرابی و پوسیدگی که معلوم نبود چند سال در انبارهای دولتی مانده بود ریع نداشت و روی پا و بند نمیشد مجبور بودند به زورِ نمک آن را قابل پخت کنند، و این مسئلهای عمومی بود. خیال سیدمیران در اوضاع جدید تا اندازه ای راحت شده بود. در پیش خانواده و به خصوص آهو خود را روسفید احساس میکرد. با این وجود همچنان دلش خالی بود. مثل این که پول بیکردار در دست او گنجشک میشد و پرواز میکرد. کسی که پیشترها همیشه صدها خروار گندم در انبارخانه و کتۀ دکان یا پیش علاف ذخیره داشت، جیبهایش هرگز از اسکناسهای پنجاه تومانی خالی نبود و در یک کلمه، دست به خاک میزد جواهر میشد، اکنون باید چنان در پیسی افتاده باشد که پول موتور را فروشنده اش شب به شب بیاید از دخل دکان بگیرد و با غرولند و بد و بیراهه برگردد. الفت مظفری که روزگاری برای آنکه جواز نانوایی بگیرد و یک دکان تافتانی باز کند از تیغ آفتاب تا تنگ غروب هفت روز تمام درِ خانۀ او را رها نکرد؛ همان آدم پشت در پشت نوکر و نوکرزاده ای که بهرام را قلم دوش سوار میکرد و به گردش میبرد و به منظور جلب نظر پدرش برایش اسباببازی میخرید. و با همین کارها بالاخره نیز مثل کوه خودش را در صنف نانوا جا کرد، حالا همۀ گذشته ها را فراموش کرده بود. اکنون که با حقه بازی و پشت هم اندازی کار و بارش گرفته بود از او انتظار سلام داشت. وقتی که با درشکه از بر دکان او رد میشد دستش را در جیب میکرد، یلهاش را به عقب میداد و چنان باد به غبغب می انداخت که گویی دکانهای چب و راست خیابان یکسر قبالۀ اوست. دور دورِ این تازه به دوران رسیده ها بود که با جریان زمانه خوب میتوانستند شنا کنند نه او که همه فراموشش کرده و گویی دوران بُرو بُرُوَش به سررسیده بود. او که در زمانهای پیشتر شکفتگی زندگی را در حرکت دائمیش رو به جلو میدانست اکنون که روزبهی و رونق کارش مه آلوده شده بود خود را نیست شده احساس میکرد. مثل شیر تحمل پیری و ناتوانی را نداشت. این بود که اغلب به روزگار خود میاندیشید. دست و دلش درست و حسابی به کار نمیرفت. چشمانش از سایۀ افکار ناموافقی که در مغزش میگذشت و حتی خود نیز نمیدانست که چیست. رگ زده و غبارآمیز بود. در بیرون خانه حرکاتش بیش از پیش از روی آشفتهدلی و پریشانخیالی بود. در درون خانه دلش میخواست به حال خود واگذاشته شود. گاه نسبت به هما مطلقا خونسرد میماند و گاه با چنان شور و شَغَب و سوز و گدازی جلوش زانو میزد که هیچ مُغی جلوی بت معبودش زانو نزده بود. و زن جوان و سعادتمند اگر در چشمهای تمنازدهاش مینگریست اثر محسوس رطوبتی را در گوشۀ پلکهایش مشاهده میکرد. این بود که با منتهای نـ ـوازش او را دلداری میداد و آهسته و ملایم میپرسید:
- آیا امروز برای کار من به محضر رفتی؟ نه؟ پس چرا نه؟ این وضع تا کی باید ادامه پیدا کند؟ نکند برای من خیالی در سرداری و نمیخواهی بُروزش را بدهی؟ پس اگر یک روز آمدی و در خانه دیدی جا تر است و بچه نیست ناراحت نشوی، بر من ایراد نگیری؛ زیرا من زن تو نیستم، مالک نفس خود هستم و هر جا که بخواهم میتوانم بروم. اما نه، با تو شوخی میکنم. یک سند کاغذی تعیین کنندهۀ عشق نیست؛ بیشتر به درد روزگاری میخورد که عشق از میان رفته و جدایی آمده است. آن روزها هم که عقد رسمی بودم همیشه میگفتی که مرا به چشم معـ ـشوقهات مینگری نه زن شرعیات. شاید تو این طور بهتر دوست داشته باشی، به مذاقت شیرینتر بیاید. سند عشق من وجود خود توست، هر کار میکنی خودت میدانی.
هوا کمکمک رو به گرمی میرفت، مدارس تعطیل شد و آن زمان فرارسید که دیگر خوردن آب بدون یخ به آدم نمیچسبید. روابط دو هوو از زمـ ـستان به این طرف اگرچه که میدید علاقۀ شوهرش به هما زایلشدنی نیست دست به دامان خود زن شد بلکه لااقل کاری کند که مرد خانه آن خونسردی و دلسنگینی را نسبت به امور زندگی و کسب و کار کنار بگذارد. به تجربه ثابت شده بود که هما اگر میخواست میتوانست با نفس گرم خود سیدمیران را به یک پارچه آتش تبدیل کند. چغاسفیدیها در این موقع کمتر آنجا آفتابی میشدند. بچهها با زن پدر بد نبودند. وقتی که سیدمیران در خانه نبود به اطاقش رفت و آمد میکردند. در اطاق بزرگ چند وقتی بود که بعضی وسائل قیمتی خانه، از جمله انگاره ها و میوه خوریهای نقره و یک بادگیر مرصع که شزّابه های زیبای آن همه دانه نشان بود دیده نمیشد. طبق گفتۀ هما خود سیدمیران یک روز آنها را جمع کرده در دستمالی پیچید، و میان جعبۀ چوبی مخصوص خودش نهاده بود. یکی از همین روزها که دو زن نشسته بودند و کاری نداشتند بکنند کنجکاوی وادارشان کرد تا بروند ببیند به راستی نقرهها در جعبۀ چوبی است یا اینکه چه؟ بهعلاوه، به گفتۀ هما هیچ دور نبود آنها در همین جعبه که مثل یک میراث مقدس برای سیدمیران عزیز بود ذخیره های نقدی هنگفتی نیز مییافتند و چند روزی محض شوخی سربه سر شوهر میگذاشتند. آنچه که مسلم بود این پیر پارهدوز[1] در آن جعبه چیزی داشت که هر وقت به سراغش میرفت در اطاق را آهسته از آن طرف میبست و سعی میکرد کسی از کارش سردرنیاورد. با این افکار، شتابان به سراغ جعبۀ چِرک و سیاه که جای آن در اطاق آبدارخانه بود رفتند. با این که کمی سنگین بود ابتدا به چب و راست تکانش دادند بلکه صدای نقرهها را بشنوند، چیزی دستگیرشان نشد. با حقۀ مخصوصی درش را گشودند. از وسائل نقره و ذخیرۀ نقدی تصوری در داخل آن ابداً خبری نبود؛ آن قدر که جویندگان حتی از یاد بردند اصلاً برای چه به سراغ آن آمدهاند. غیر از کاغذها و اسناد کوتاه و بلندی که چه در کیفهای تیماجی بغـ ـلی و چه بهطور مجزا در جعبه بود چیزهای متفرقۀ دیگری نیز آنجا دیده میشد که زیر و رو کردن آنها خالی از لطف نبود. بوی انفیه و زغفران فوراً در تمام اطاق پیچید چند سجل کهنه و پاره، عکسدار یا بیعکس، مربوط به کارگران یا اشخاص دیگر که صاحبان آنها معلوم نبود زنده یا مرده؛ یک اسکناس پنج روبلی نیمه پارۀ متعلق به عهد تزار و یادگار دورۀ جنگ اول؛ چند دست دندان مصنوعی؛ یک ساعت جلد نقرۀ ابوقداره؛ باسمه مهر، تسبیح، تربت، ذرهبین، عکس قدیمی هما و بچههایش، اینها بود اشیاء جالبی که نیم ساعتی وقت زنها را به خود مشغول داشت.
هما که گویی در حقیقت لوحۀ گنجی را به دست آورده است، لبریز از احساسات مادری تازه بیادآمده، عکس بچههایش را مقابل چشمان گرفته و به آن خیره شده بود. بچههای او حالا خیلی بزرگتر شده بودند، او آنها را اگر هفتاد ساله هم میشدند هنوز همچنان دوست میداشت و از یاد نمیبرد، اما آنها او را چنانکه گویی مرده است و باید به حکم قانون زندگی فراموش فراموش گردد نمیخواستند به یاد آرند، تا آنجا که میتوانستند از دیدارش طفره میرفتند. در همان حال که با این عکس هما از افکار خود آیینهای ساخته و مثل اشخاصی که بر طاس مینشینند چهرۀ زندگی را در آن مطالعه میکرد آهو از یک گوشۀ جعبه گره بستۀ کوچکی را یافت و با دست لمس کرد، در آن لوح مسی کوچکی بود که ظاهراً غیر از طلسم یا دعا چیز دیگری نمیتوانست باشد. آیا او بعد از گذشت هفت سال و چشیدن آن همه خونابه، بعد از تجربۀ هزاران آزمایش و دست و پاهای مذبوحانه، اینک به طور تصادفی راز کار هوویش را که آن همه پیش شوهر عزیز بود نیافته بود؟ بیشک این طلسم از آن هما بود که سیدمیران مانند آن عکس از دسترسش خارج و در صندوق خود پنهان کرده بود. یک خوشبختی آهو در این موقع آن بود که هوویش از یافتن عکس چنان شیدازده و غافلگیر شده بود که اصلاً به هیچ چیز دیگر توجه نداشت. قبل از آن، روزی که سیدمیران عکس را از او گرفته بود چنین وانمود کرده بود که آن را پاره کرده و دور ریخته است؛ ظاهراً به این اسم که نمیخواست هر لحظه بچههایش را ببیند و غصه بخورد، و باطناً از آن جهت که حسادتش میشد هما غیر از او به موجود دیگری، هرچند فرزندان خود، بیندیشد. آهو بیآنکه گره کهنه را باز کند و ببیند چیست جناق سیـ ـنهاش را خاراند و آن را در چاک یقۀ پیراهنش پنهان کرد. وقتی که از اطاق کوچک بیرون آمد یکسر به گوشۀ امن و خلوتی از حیاط، واقع شده در کنج دالان، که نامش با خودش بود رفت و آنجا در مدت چند دقیقهای که خود را زندانی کرد پشت و روی طلسم عجیبی را که گویی دست را میسوزاند و بیشتر از لوح محفوظ برای او ارزش داشت به دقت از زیر نظر گذراند. بر یک روی آن هیکل بیقواره و بدبار آدمی دیده میشد به شکل جن، با چشمهای وَق زده، موهای جارویی، دستهایی ششانگشتی، که مثل طناب دار نخی به گردنش بسته شده بود و ظاهراً زن بود. دورادور عکس در حاشیهای دایرهشکل اعداد درهم برهم و ریز، و روی شکم آن مانند جملۀ لا اله الا الله که بر جام چهل کلید نویسند کلماتی نوشته شده بود که آهو به علت نداشتن سواد از خواندن آنها معذور بود. چه دستی میتوانست گره این راز را برای او بگشاید؟ چه کسی میتوانست در این کار مهم به او کمک کند؟ بدون شک شیرین جان خانم و دخترش، این غمخواران صمیمی و جان در یک قالب او، و بعد از آنها، البته دعانویس زیر درخت گردو!
ساعت یک از شب رفتۀ همان روز وقتی که آهو از کوچه به خانه بازگشت هیچ  از اهل خانه، حتی بچهها به جز مهدی که همراهش بود، نفهمیدند کجا و پی چه کاری رفته بوده است. اما حال زن تعریفیتر از همیشه نبود. لوح برنجی، آن طور که دعانویس زیر درخت گردو تعریف کرده بود، طلسم مهر و محبت و برای نرم کردن و جلب زنی بود که بالا بلند و کمـ ـر باریک، شوخ چشم و غدرپیشه، فتنهگر و آشنا که نان و نمک او را خورده بود. البته طلسم  دعانویس مانده بود تا به استعانت استاد، که معلوم نبود که بود و کجا میزیست، حروف ابجد پشت آن را بخواند و به خط درآورد. اما بر روی دیگر آن به خط شکستۀ خوانا نوشته شده بود:
- هما،  ترا میخواهد، بیا! بیا!
این طلسم موقعی کارگر میشد (هوم، کارگر!) که با مخلوطی از خمیر و چرک تن محبوبه پوشانده شده و مدت چهل شب در محل سایه زیر خاک مدفون میشد، و باطلش لوح مـ ـستفاد بود که در یک هفته آن زن را گم و گور میکرد. آهو و جواهر خانم هر چه اصرار کرده بودند نتوانسته بودند از نام و نشان نویسندۀ طلسم از بان دعانویس چیزی بشنوند. آن طور که او جواب داده بود این مطلب بر خلاف اصل سِرپوشی و شئون همکاری بود. آهو از این کشف حقیقتاً ناراحت شده بود. در عین حال دلش میجوشید. چه او چه آنهای دیگر که بعدها از این داستان مطلع شدند از حیرت پایشان به زمین چسبیده میماند که عشق این زن تا کجا زمام عقل را از دست آن مرد به در کرده بود. و اما آن دعانویس یا جادوگر زبردستی که دندانهای مشتری اینچنانی خود سیدمیران را شمرده و بدون شک حسابی جیبهایش را تکانده بود دیگر چگونه آدمی بود! شاید هم مسخرهاش کرده بود. از این گذشته، سیدمیران از کجا و به چه وسیله او را پیدا کرده بود؟ در کشف تازهای که آن روز نصیب آهو شد چیزی شوم و هراسانگیز بود که نمیدانست چیست. اکنون دیگر بهخوبی باور میکرد که در گفتههای آن روزی این مرد در باغ اگر چیزی کم نبود هیچ چیز بهگزاف نبود. به نظرش میآمد یک روز که سیدمیران به اطاق او میرفت طلسم را نشانش بدهد ببیند که چه میگوید؟ از خود چه عکسالعملی بروز میدهد؟ اگر او قصد انکار هما را داشت پس این دم خروسهای رنگ به رنگ چه میگفت که از زیر بغـ ـلش بیرون آمده بود؟ بهعلاوه، تاکنون که دیده یا شنیده بود که مرد برای زن دعا و جادو بکند؟ کار زمانه گویا وارونه شده بود. آن هم در حالتی که زن فریبکار مثل دوال پا به گردن او چسبیده بود و به هیچ قیمتی حاضر نبود دست از سرش بردارد. آیا کسی میخواست او را از چنگش بگیرد؟ بدون شک در این میان رازی وجود داشت که میباید آشکار میشد. شاید آن طور که شیرین جان خانم حدس میزد اینها اکنون زن و شوهر نبودند و سیدمیران میخواست بیآنکه دوباره عقدش کند نگهش دارد؟ روز بعد که آهو طبق قرار برای اطلاع بیشتر از مفاد طلسم باز به دعانویس زیر درخت گردو مراجعه کرد و توانست به همراهی مادر جواهر و با خواهش و التجاء به محضر استاد راه یابد بیش از پیش دچار حیرانی شد. پیر مرد استاد در خانۀ خلوت و خرابهای که دالان دراز و پیچواپیچ داشت و در و دیوارش مثل قبرستانهای کهنه از هزاران سایه و شبح اسرارآمیز پربود، در بالای یک اطاق با پردههای فروافتاده و تاریک، بر یک مسند پوستی تکیه داده بود. در طرفینش هیچ مِجری و کاغذ و قلمدانی دیده نمیشد. گونههای برجسته، چشمهای فرورفتۀ ریاضتکشیده و ریش قرمز رنگ توپی داشت. چانهاش را در یک جذبۀ درونی یا گفتگوی با ارواح و اشباح به سیـ ـنهاش چسبانده بود و از بیحرکتی مطلق چنین مینمود که روحش به منظور کشف و تحقیق از منزل تن به بیرون پرواز کرده بود. مراجعین که مرد دعانویس راهنمایشان بود یکبار تا جلوی در رفتند و برگشتند. آهو از بیمی که بر جانش نشسته بود میخواست همان جا بنشیند. وجود دو زن دیگر در تاریکی اطاق به او جرأت داد. در همین موقع پیر مرد که گویی در خلسۀ اسرارآمیز خود متوجه تردید او در ورود به اطاق شده بود آهسته سر برداشت و مثل غیبگوی معبد دلفی به صدا درآمد:
ای کسی که سیاهی شومی بر چهرۀ چون ماهت سایه افکنده است میدانم برای چه به اینجا آمدهای. برو و گرهگشایی کارت را از برکات نفس همین سید بخواه!

ادامه دارد... 
همراهان عزیز، آخرین خبر را بر روی بسترهای زیر دنبال کنید:
آخرین خبر در سروش
http://sapp.ir/akharinkhabar
آخرین خبر در ایتا
https://eitaa.com/joinchat/88211456C878f9966e5
آخرین خبر در آی گپ
https://igap.net/akharinkhabar
آخرین خبر در ویسپی
http://wispi.me/channel/akharinkhabar
آخرین خبر در بله
https://bale.ai/invite/#/join/MTIwZmMyZT
آخرین خبر در گپ
https://gap.im/akharinkhabar