آخرين خبر/
دوستان عزيز، اين شبها با قصهاي جذاب و معروف در ادبيات داستاني دنيا همراه شما هستيم. کتاب «قلعه حيوانات» توسط «جورج اورول» در طول جنگ جهاني دوم نوشته شد و ترجمه حاضر نيز توسط «علياکبر آخوندي» منتشر شده است. اميدواريم از خواندن اين داستان لذت ببريد.
فصل اول
آقاي جونز، مالک مزرعه مانر، به اندازه اي مست بود که شب وقتي در مرغداني را قفل کرد از ياد برد که منفذ بالاي آن را هم ببندد. تلوتلو خوران با حلقه نور فانوسش که رقص کنان تاب مي خورد سراسر حياط را پيمود، کفشش را پشت در از پا بيرون انداخت و افتان و خيزان به سمت اتاق خوابي که خانم جونز در آنجا در حال خروپف بود رفت . به محض خاموش شدن چراغ اتاق خواب ، جنب وجوشي در مزرعه راه افتاد.در روز دهان به دهان گشته بود که ميجر پير، خوک نري که برنده جايزه نمايشگاه حيوانات بود، شب گذشته خواب عجيبي ديده است و مي خواهد آن را براي ساير حيوانات نقل کند. مقرر شده بود به محض اينکه خطر آقاي جونز در ميان نباشد همگي در انبار بزرگ تجمع کنند. ميجر پير (هميشه او را به اين نام صدا مي کردند،گر چه به اسم زيباي ويلينگدن در نمايشگاه شرکت کرده بود) آنقدر در مزرعه مورد احترام بود که همه حاضر بودند ساعتي از خواب خود را وقف شنيدن حرفهاي او کنند.
در يک سمت طويله بزرگ در محل مرتفع سکو مانندي ميجر در زير فانوسي که به تير آويزان بود روي بستري از کاه لميده بود.دوازده سال از عمرش مي رفت و اخيرا کمي تنومند شده بود؛ معهذا خوک باعظمتي بود و با اينکه دو دندان نيشش هيچگاه کنده نشده بود ظاهري مهربان و مجرب داشت. ديري نپاييد که ساير حيوانات به تدريج آمدند و هر دسته به شيوه خاص خود در محلي قرار گرفت.
اول سگها، بلوبل و جسي و پين چر آمدند و بعد خوکها که جلو سکو روي کاه مستقر شدند. مرغها روي لبه پنجره نشستند و کبوترها بال زنان بر تيرهاي سقف جاي گرفتند، گوسفندان و گاوها پشت سر خوکها دراز کشيدند و مشغول نشخوار شدند. دو اسب ارابه ، باکسر و کلوور با هم آهسته وارد شدند، سمهاي بزرگ پشم آلوي خود را از ترس آنکه مبادا حيوان کوچکي زير کاه پنهان باشد بااحتياط بر زمين مي گذاشتند. کلوور مادياني بود فربه و ميانسال با حالتي مادرانه که بعد از به دنيا آمدن چهارمين کره اش هرگز ترکيب و اندام اوليه اش را باز نيافته بود. باکسر حيوان بسيار درشتي بود، بلنديش هيجده دست بود و قدرتش معادل قوه دو اسب معمولي. خط سفيد رنگ پايين پوزه اش به او ظاهر احمقانه اي داده بود و حقيقت مطلب اينکه در زمره زيرکهاي درجه يک نبود ولي به دليل ثبات و نيروي فوق العاده اش در کار مورد احترام همه بود.
پس از اسبها موريل بزسفيد، و بنجامين الاغ وارد شدند.بنجامين سالخورده ترين و بدخلقترين حيوان مزرعه بود. کم حرف مي زد و اگر سخني مي گفت تلخ و پرکنايه بود، مثلا مي گفت : خدا به من دم عطا کرده که مگسها را برانم ولي کاش نه دمي ميداشتم و نه مگسي آفريده شده بود. بين همه حيوانات مزرعه او تنها حيواني بود که هيچ وقت نمي خنديد و اگر علت را مي پرسيدند مي گفت :چيز خنده داري نمي بينم؛ معذلک بي آنکه نشان دهد به باکسر ارادتي داشت. اين دو يکشنبه ها را بي آنکه حرفي بزنند در کنار هم در چمنزار پشت باغ ميوه به چرا مي گذراندند. دو اسب تازه جابجا شده بودند که يکدسته جوجه مرغابي ، که مادرشان را از دست داده بودند،جيرجيرکنان دنبال هم وارد شدند، و از اين سو به آن سو پي جايي گشتند که زير پا لگدمال نشوند. کلوور با دو پاي جلوي بزرگ خود براي آنان حصار مانندي ساخت و آنها ميان آن آشيان گرفتند و فورا به خواب رفتند.
در آخرين لحظه مالي، ماديان خل، سفيد و قشنگ، که درشکه تک اسبه آقاي جونز را مي کشيد در حاليکه حبه قندي مي جويد با نازو ادا وارد شد. در محلي نسبتا جلو نشست و مشغول وررفتن با يال سفيدش شد، به اين اميد که به روبان قرمزي که به آن بافته شده بود توجه شود. بعد از همه گربه آمد که طبق معمول براي پيدا کردن گرمترين جا به اطراف نظري انداخت و بالاخره خود را با فشار ميان باکسر و کلوور جا کرد و در آن جا با خاطري آسوده به خرخر پرداخت و يک کلمه هم از سخنراني ميجر را نشنيد. جز موزز زاغ اهلي که برشاخه درختي پشت در خوابيده بود همه حيوانات حاضر بودند. وقتي ميجر متوجه شد که همه مستقر شده اند و منتظرند، سينه را صاف و چنين شروع کرد. «رفقا، همه راجع به خواب عجيبي که شب قبل ديده ام شنيده ايد.راجع به خود خواب بعدا صحبت مي کنم . مطلب ديگري است که بايد بگويم. رفقا! فکر نمي کنم که من بيش از چند ماهي بين شما باشم و حس مي کنم موظفم تجاربي را که به دست آورده ام پيش از مرگ با شما در ميان بگذارم. من عمر درازي کرده ام و در طويله مجال بسياري براي تفکر داشته ام ،و تصور مي کنم مي توانم ادعا کنم که به اندازه هر حيوان زنده اي به ماهيت زندگي در عرصه اين دنيا آشنايي دارم .در اين زمينه است که مي خواهم با شما صحبت کنم .»
بازار