قانون/ من در 18 سالگی و ترم یک دانشگاه برای هفتمین‌بار در زندگی‌ام عاشق شدم؛ البته این بار با یک تفاوت. اولین عشق بالای سن قانونی من، مجازی بود. در آن زمان اینترنت تازه فراگیر شده بود و تنها کاربرد اینترنت، چت کردن بود. یعنی برنامه این بود که یک کارت اینترنت 10 ساعته می‌خریدیم، کانکشن را باز می‌کردیم و با سمفونی باشکوه «قیژچچچچقخقخقخقخ» کانکت می‌شدیم. سپس از کل خانواده خواهش می‌کردیم که در زمان اتصال، تلفن را برندارند و بعد وارد یاهو مسنجر می‌شدیم.
ساعت ده و نیم شب یک‌شنبه 20 آبان، بعد از نیم ساعت تلاش بالاخره به اینترنت وصل و بلافاصله و وارد چت روم همیشگی‌ام «Asia Global Chat:16» شدم. چت‌روم‌های آن زمان فضای خاصی داشت. در بین تمام کاربران فقط KamyKaraj1355 بود که دنبال F بالای 21 از تهران نمی‌گشت. چون کامی چند بار به من پی‌ام داد و از من پرسید ساکن کرج هستم یا نه؟ و وقتی به او گفتم نه، از من پرسید که مسیرم آن طرف می‌خورد یا نه. خودِ من موقع چت کردن همیشه سعی می‌کردم کلاس کار خودم را حفظ کنم. من برای تشخیص اینکه طرف پسر است یا دختر روش خاص خودم را داشتم؛ با یک سوال فلسفی سر بحث را باز می‌کردم. اگر طرف پسر بود که خودش با یک فحش بحث را خاتمه می‌داد. اگر دختر بود هم تا یک جایی پیش می‌رفتیم تا ببینیم به کجا می‌رسیم. البته شب‌هایی که ویس گروه فعال بود کار من راحت‌تر بود. آن زمان یک سری بودند که می‌آمدند در ویس به بقیه فحش می‌دادند. من هم می‌رفتم به مخاطب‌های مورد نظرم پی‌ام می‌دادم که «چقدر اینا بی‌ادبن» و بعد سر صحبت باز می‌شد. حوالی ساعت 11 بود که یک نفر در جوابم گفت «به نظر سیاسی میای». واقعا هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم آیدی «BoghzeeeeShaHaB» سیاسی تلقی شود. ولی چون مدت‌ها بود چت درست حسابی‌ نکرده بودم در جوابش گفتم «آره یه فعالیت‌هایی می‌کنیم، یه نقدهایی هم به دولت داریم» و بعد این شد که تا صبح با هم در مورد شرایط سیاسی- اجتماعی کشور صحبت کردیم. در حساس‌ترین لحظات چت بودیم که ناگهان اینترنت قطع شد. شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد که مادرتان ساعت پنج صبح حوصله‌اش سر برود و بخواهد به خاله‌تان زنگ بزند. حداقل مادر من که این‌طوری بود. وقتی دوباره برگشتم طرف رفته بود و من در تمام روز به این فکر می‌کردم که واقعا ته این ماجرا به کجا می‌رسد. فردا شب همان ساعت به چت‌روم رفتم و او با سلام و علیک و یک Buzz (با تمِ قلب) جوابم را داد، و این‌گونه فهمیدم فصل جدیدی از عاشقی در زندگی من شکل گرفته است.
دختران آن زمان خیلی محافظه‌کار بودند. مثلا این کیس من در عرض یک هفته سه بار اسمش را عوض کرد، یعنی در اولین چت اسمش سارا بود، سه روز بعد که گفتم «خدا وکیلی اسمت ساراست؟» اسمش شد نسرین و چند روز بعد که گفتم «جون مادرت راستش‌رو بگو» فهمیدم اسمش بهاره است. هفته‌ دوم رابطه ما پیرامون التماس‌های من برای ویس دادن گذشت، تا اینکه بالاخره با یک نقشه‌ هوشمندانه توانستم راضی‌اش کنم؛ وقتی به او گفتم «ببین من 30 تا قرص خوردم و دارم خودکشی می‌کنم، دوست دارم تو آخرین لحظات صدات رو بشنوم» برایم ویس فرستاد و گفت «سلام» و آنجا بود که مطمئن شدم «بهاره» واقعا دختر است. بلند شدم و یک دور افتخار زدم، چون در آن زمان خیلی از بهاره‌ها دختر نبودند. البته بعدش بلافاصله دیسکانکت شدم که خودکشی‌ام طبیعی جلوه کند. فردا شب هم به او گفتم پدر و مادرم سریع فهمیدند و نجاتم دادند. آن زمان هنوز اعتمادها از بین نرفته بود و دختران هم هیچ‌وقت به اینکه پدرمادرها به‌موقع آدم را نجات می‌دهند شک نمی‌کردند. بعد از آن، نوبت به عکس رسید که من با سه بار اعلام خودکشیِ موفق، بالاخره توانستم در ماه سوم دوستی‌مان عکس بهاره را بگیرم که با فوتوشاپ سیاه و سفید و تار شده بود، ولی از هیچی بهتر بود. در ماه چهارم مهم‌ترین خواسته‌ من از بهاره «وب دادن» بود. آن زمان ما خیلی با تکنولوژی صمیمی بودیم و به «وب‌کم» می‌گفتیم «وب». این خواسته هرگز محقق نشد، ولی دست از کار نکشیدم و به اصرارم ادامه دادم تا اینکه بهاره قبول کرد با هم قرار بگذاریم. سر از پا نمی‌شناختم که قرار است بالاخره همسرآینده‌ام را از نزدیک ببینم. البته قرار ما به این شکل بود که بهاره به من گفت سیزده‌به‌در با خانواده قرار است بروند پارک جمشیدیه، من هم بروم آنجا؛ او یک مانتوی آبی با روسری سفید می‌پوشد و من می‌توانم او را از نزدیک ببینم ولی نباید بیایم جلو سلام کنم. برای اینکه حضور ما طبیعی جلوه کند، از یکی از دوستانم خواستم من را همراهی کند. قبلش باهم رفتیم یک جفت راکت بدمینتون خریدیم و سه روز تمام فشرده تمرین کردیم که هم خودی به بهاره نشان دهم هم اگر کسی از ما پرسید اینجا چه کار می‌کنیم، جواب محکمی داشته باشیم. روز سیزدهم فروردین سال 1381 فرا رسیده بود و من از هفت صبح در پارک جمشیدیه با دوستم بدمینتون بازی می‌کردم ولی هیچ دختری با مانتوی آبی از جلوی ما رد نشد. حوالی ساعت 10 هوا کاملا بارانی شد و ما تا ساعت پنج بعدازظهر در پارک بدمینتون بازی کردیم. این بار نه فقط هیچ دختری با مانتوی آبی بلکه از شدت باران هیچ آدمی از جلوی ما رد نمی‌شد. فقط هر از چندگاهی نگهبانان پارک می‌آمدند، سری به نشانه تاسف تکان می‌دادند و می‌رفتند. خیلی نگران شدم که این عشق چرا باید شکست بخورد. با هزار سوال بی‌جواب، شب خیس به خانه رسیدم و دیدم بهاره به من پیام داده «واای شهاب! فکر نمی‌کردم تو بفهمی وقتی توی پارک جمشیدیه جا پیدا نمی‌کنیم، میریم پارک قیطریه. خیلی خوشحالم دیدمت. مامانم هم خیلی ازت خوشش اومد. فردا ساعت 6:30 عصر بهت زنگ می‌زنم حتما. راستی اسم واقعیم هم سانازه!».

شهاب پاک‌نگر




همراهان عزیز، آخرین خبر را بر روی بسترهای زیر دنبال کنید:
آخرین خبر در سروش
http://sapp.ir/akharinkhabar
آخرین خبر در ایتا
https://eitaa.com/joinchat/88211456C878f9966e5
آخرین خبر در آی گپ
https://igap.net/akharinkhabar
آخرین خبر در ویسپی
http://wispi.me/channel/akharinkhabar
آخرین خبر در بله
https://bale.ai/invite/#/join/MTIwZmMyZT
آخرین خبر در گپ
https://gap.im/akharinkhabar

وارد دنيايي از واژگان فارسي شويد
فندق آگهی