اعتماد/ قصه‌ها در بندند. دربندِ فکر و ذهن ما آدم‌ها. فرقی نمی‌کند من باشم، تو یا او. آدمش خلاف باشد یا پاک. همه‌مان قصه‌ای داریم شنیدنی. به لحن و زبانِ خود. از همان‌ها که روزی هزاربار از اول تا آخر دوره می‌کنیم. قصه‌ها از ما شخصیتی ساخته‌اند که امروز هستیم. هرکجا باشیم؛ لب دریا، پشت میز، در بالکن، لای کارتن یا حتی بندِ محکومینِ زندانی که روی دیوارش نوشته شده‌ باشد: «قتل هم شد جرم؟»
همین قصه‌های ما آدم‌هاست که نویسنده‌‌ را ترغیب می‌کند بنویسدش که خوانده شود یا نشود. نویسنده می‌نویسد تا غروبِ عصر جمعه‌ خواننده‌ای را طلوعِ صبح کند. تا تک‌افتاده‌ای را با شخصیتی رفیق کند و از تنهایی دربیاورد. چه بسا که خواننده‌ای دوستی‌اش را با شخصیتی از لای کاغذهای کاهی با یک کلمه به فونت چهارده شروع می‌کند و سال‌ها ادامه می‌دهد که این همان معجزه کلمه، قصه و کتاب است که با آن بیگانه‌ایم و در رمان «بندِ محکومین» کم نمی‌بینیم از این دسته شخصیت‌های به یادماندنی. این‌بار نویسنده کلید قصه‌اش نه درب آپارتمانی را باز می‌کند نه درب دلی‌را. نویسنده، کلید انداخته و درب یک بند را باز کرده است. بند، بندِ وجود شخصیت‌ها‌ را. آن هم نه یک شخصیت که پانزده شخصیتِ کمتر دیده‌‌شده. کلید انداخته و درب بندِ محکومینِ زندان لاکان را بازکرده تا حکایت فرد زندانی را بگوید که وقتی سیگار را سه‌پُک‌کش می‌کند تا متاعِ چِت وابکند، می‌گوید: «حبس زیر پنج سال وقت تلف‌ کردن است» یا قصه مردی که «ق» در کارش نبود «مردم بدبختند آ... آ» یا قصه «یک‌نفس» را؛ مردی که یک نفس حرف می‌زند، کف می‌کند، دو طرف لبش سفید می‌شود، آب دهانش مثل نخ، لبِ بالا را به پایین بخیه می‌کند. نه حرف‌اش پاره می‌شود و نه نخِ سفیدِ آب دهانش که «آدم دلش می‌خواست بشنودش ولی جوری که او حرف می‌زد نفسِ آدم تنگی می‌گرفت. معلوم نبود از کجای سنگ‌دانش حرف و از کجای جانش نفس می‌گرفت که یک نفس ماجراش را تعریف می‌کرد.» یا همراه آخان تمرین «سکوت‌کشی» کند. حکایتِ آنانی که حکایتِ ما را می‌سازند.
کیهان خانجانی در رمان اخیرش، «بندِ محکومین»، جهانی خلق کرده که در عین تاریکی و سیاهی پر است از نقطه‌های درخشان و نورانی؛ که آنچه خواننده فراموش می‌کند تاریکی و سیاهی زندان است. او با شگردهای خاص خودش در ارایه روایت‌، به سراغ موضوعی رفته که کمتر به آن پرداخته شده‌؛ زندان، آن هم بند محکومین.
داستان از اینجا کلید می‌خورد که یک شب، درب بندِ محکومینِ مرد زندانِ لاکانِ رشت، که بیست‌و پنج اتاق دارد و دویست و پنجاه محکوم، باز می‌شود و یک دختر با موهای سرخ‌پوستی که انگار با چاقوی اره‌ای کوتاه‌شده، چرب‌ و خاک‌گرفته، چندتا چندتا چسبیده به هم، مثل پیاز لایه‌لایه و تودار در یک کلام، لالِ صاحب‌صدا، تیپ؛ کرکس، ادااطوار؛ طاووس، را درونش می‌اندازند. ماجرای اصلی رمان عکس‌العمل و مواجهه زندانیان با این دختر است.
نویسنده توانسته با زبان، لحن و آبکاری کلمات (همان‌ کلماتی که روزمره می‌شنویم اما مثل طلای کهنه به چشم نمی‌آیند که او هنرش آبکاری آنهاست و اینکه دستی سر و گوش‌شان بکشد و برق‌شان بیندازد و در روایت، آنجا که جایش است بنشاندشان.) با هم‌آوایی و هم‌آهنگی، هارمونی دلچسبی در روایت ایجاد کند. آنجا که از آزمان می‌گوید «ترک سر می‌کرد، ترک دردسر نمی‌کرد.» یا «آن همه حبسِ نکش کشید دنده سنگین...»


نویسنده سبک وشیوه روایتش را از قبل طراحی کرده ‌است. هر حکایت در پایان با شخصیت جدیدی تمام می‌شود که حکایت بعدی از آن اوست. انتهای هر فصل ابتدای فصل بعد است و این چرخه پانزده بار برای پانزده شخصیت تکرار می‌شود. شخصیت‌هایی که نویسنده حتی برای انتخاب نام‌شان که تنیده با خودِ درون‌شان است، خلاقیت داشته که نشان از نگاه دقیق او به زوایای پنهان این قشر است و از نقاط مثبت رمان محسوب می‌شود. مثلا در توصیف سیا سیا سیا می‌نویسد: «هم اسمش سیاه بود، هم دلش سیاه بود، هم عقلش سیاه بود؛ می‌شود سه بار سیا.»
یا در توصیف شاه دماغ، می‌گوید: «دماغِ شاه‌دماغ، هزار خوبی داشت برای خلاف کردن، یک بدی داشت برای داماد شدن. خلافکار و دماغ عمل‌کرده و یک چسب روش؟ خیلی افت داشت. تا آخر عمر مسخره لات‌ها می‌شد. رضایت هم می‌داد، هر دکتری قبول نمی‌کرد؛ باید به قاعده یک شقه گوساله از صورتش می‌زد. این طور بهتر بود، داغ داماد شدن به دلش می‌ماند ولی خوب انباری داشت. دماغ، شاه دماغ بود. کله‌اش به قاعده کله گاومیش. هر سوراخ دماغش به قاعده یک لوله چراغ دودگرفته. سبیل سیاهش به قاعده فرچه کفاشی، جلو غار را می‌گرفت.»

او با زبان، لحن و هم‌آوایی خواننده را سوار بر چرخ ‌فلک خرده‌روایت‌ها می‌کند و به آسمان می‌برد. در هر اوج و فرود یک شخصیت را سوار می‌کند و خواننده را تا نیمه، همراه حکایتش می‌کند که چه بود و چه شد به بند محکومین افتاد و آنجا که خواننده با او اُخت می‌شود، به بند محکومین‌ می‌بردش تا شخصیتی را که شناخته، در رویارو شدن با دخترِ در بند ببیند.

در دور اول این چرخ و فلک، نویسنده، زاپاتا (راوی) را سوار می‌کند. راوی با جمله‌ «عشق من دختر فامیل بود» حکایت اول را که به نام خودش است شروع می‌کند. او با لحن و زبان گاه خمار، گاه نشئه و گاه چِت، ذاتا حکایت‌گو، چرایی خودش را می‌گوید و آنجا که ستونِ صفحه باریک می‌شود از ورود دختر به زندان.
در فصل‌های بعد که حکایت‌‌ها به نام دیگر هم‌بندانش است از ذهن چهارده زندانی روایت می‌کند. نویسنده که کنترل چرخ و‌ فلک را دست دارد در هر حکایت در فرود می‌ایستد زندانی بعدی را سوارمی‌کند و فرمان را دست راوی می‌دهد. او هم با جمله معروفش، عشق فلانی چی یا کی بود، شروع می‌کند. «عشق آزمان دختر همسایه بود» یا «عشق بدلج زن‌جماعت نبود...» تا رسیدن به اوج، بالای چرخ‌و فلک شخصیت ساخته می‌شود و در راه برگشت (فرود) قصه اصلی رمان پیش می‌رود تا شروع حکایت بعدی. این چرخ و فلک پانزده دور می‌زند و هر بار خواننده را با شخصیتی آشنا می‌کند که هیچ‌کدام تکراری نیستند و همه در خدمت پیشبرد قصه‌اند. حکایتِ رمانِ «بندِ محکومین» حکایتِ شب به آسمان نگاه کردن است که چنان محو درخشندگی و نورانی بودن ستارگان و نظم و موزونی ریزسیارات می‌شویم که تاریکی و سیاهی شب را فراموش می‌کنیم. کیهان خانجانی، کیهانی پرستاره خلق‌کرده که مخاطب فراموش می‌کند تاریکی مکان را. دنیا همان دنیای کهنه است اما مهم این است که در آن تیر‌گی و کهنگی چشم‌مان ریزستارگان را ببیند که روزی برای خود ستاره‌ای درخشان بودند و دست بر قضا سر از بندِ محکومین درآورده‌اند؛ ‌بندی که ورودی دارد ولی خروجی ندارد اما پرچمش بالاست.




همراهان عزیز، آخرین خبر را بر روی بسترهای زیر دنبال کنید:
آخرین خبر در سروش
http://sapp.ir/akharinkhabar
آخرین خبر در ایتا
https://eitaa.com/joinchat/88211456C878f9966e5
آخرین خبر در بله
https://bale.ai/invite/#/join/MTIwZmMyZT
آخرین خبر در گپ
https://gap.im/akharinkhabar