قانون/ روزی مادر کبری به او گفت: کبری جان! برو کتاب داستانت را بیاور و برایم بخوان. کبری پوکرفِیس شد و گفت: اه اه خودت بخون دیگه... اصلا یه چیزی.... همین الان یهویی یه تصمیمی گرفتم مادر.
مادرِ کبری: چه تصمیمی؟
کبری: تصمیم گرفتم مادرم را با سواد کنم... راستی مادر روزت مبارک.
مادر کبری: قربونِ دختر چیز فهمم برم.
کبری: منم مخلص مادر باسوادم میرم!
کبری رفت که کتابش را پیدا کند و بیاورد به مادرش درس بدهد. اما هر چه گشت، نتوانست آن را پیدا کند. بین کتاب‌ها، اسباب بازی‌ها، گنجه لباس‌ها، شکم عروسک‌ها، قاطی لوازم آرایش، توی یخچال، زیر تخت، روی درخت، روی تن پرنده، روی ابرها، زیرِ ابرها، توی حمام، کنار دندان مصنوعی مادربزرگ و حتی سایر جاها را هم گشت. ولی کتاب داستانش را پیدا نکرد.
کبری پیش مادرش برگشت و گفت: کتاب داستانم نیست. کسی آن را برداشته است؟
مادر با تعجب گفت: نه، چه کسی کتاب تو را برداشته است؟ جز من و پدر و برادرت و زن دایی‌ات و عمه‌ داغونت و مادربزرگت و اقدس خانم و عروسش و نوه‌هایش و عباس آقا و صاحبخانه و خواهر زنش و خواهر شوهرش و شوهرِ خواهرش و زنِ برادرش و برادرِ زنش و پسرِ صغری‌خانوم‌این‌ها که کسی به این خانه آمد و شد ندارد. آخرین بار آن را چه گوری گذاشته‌ای؟ درست فکر کن ببین اگر کتاب بودی الان کجا می‌رفتی؟ آن را در مدرسه جا نگذاشته‌ای؟
کبری گفت: نه مادر، دیروز که از مدرسه برگشتم، کتابم توی کیفم بود.
مادر کبری: «روی پشت‌بام خانه همسایه جا نگذاشتی؟»
کبری: «شیب؟ بام؟ نه مادر این‌روزها آنجا نرفته‌ام. تازه‌شم اگر آنجا بود پسر همسایه به من می‌گفت».
مادر کبری: آن را توی حیاط جا نگذاشته‌ای؟
ناگهان کبری یادش می‌آید که دیروز وقتی سر کمد لباس مادرش بوده، کتابش را داخل کمد جا گذاشته است. خیلی خوشحال و شاد و خندان و مسرور و بشاش به طرف کمد می‌دود تا در آن را باز کند اما در همین لحظه مادرش شیرجه می‌زند روی سر کبری و می‌گوید: «نهههههه! آنجا نیست! من خودم آن یک جا را گشته‌ام».
کبری: «چرا آنجاست! من یادم هست که آن را داخل همین کمد گذاشتم».
مادر: «نه عزیزِ دلِ مادر، آنجا نیست، من خودم امروز داخلش را تمیز کردم».
کبری: «آخر شما که نمی‌دانید کجای کمد گذاشتمش که! بگذار خودم بگردم. مطمئنم آنجاست».
مادر: اصلا ول کن. نمیخوام کتاب برام بیاری. بیا برو با پسر صغری خانوم‌این‌ها بازی کن.
کبری: اما مادر تو که از پسر صغری خانوم‌این‌ها خوشت نمی‌آمد.
مادر: الان که فکر می‌کنم می‌بینم پسر بدی نیست.
کبری خوشحال از خانه بیرون آمد تا پسرِ صغری خانوم‌این‌ها را ببیند. ولی بین راه دو نفر مزاحمش شدند. کبری خیلی دلیرانه گفت: برید گمشید احمق‌ها! وگرنه...
احمق‌ها گفتند: وگرنه چی خوشگله؟
کبری گفت: وگرنه شما بی‌شعورها را می‌سپرم به پسرِ صغری خانوم‌این‌ها تا ادب‌تان کند.
آن دو هم ناگهان ترسیدند و رفتند. قصه‌ ما هم به سر رسید. کلاغه هم که طبعا به خانه‌اش نرسید. حتما می‌پرسید کتاب چی شد؟ خب راستش کبری کلا سر قضیه آن احمق‌ها حواسش پرت شد و قضیه کتاب از یادش رفت. میدونم براتون یه عالمه سوال پیش اومده که اصلا که چی؟ ولی واقعیت اینه که برای خودمم همین سوال پیش اومده.

پانویس: بعضی‌ها، متن سندهای مهم را دقیقا همین‌جوری می‌نویسند که من این گلواژه‌ها رو می‌نویسم!

مهرداد نعیمی

همراهان عزیز، آخرین خبر را بر روی بسترهای زیر دنبال کنید:
آخرین خبر در سروش
http://sapp.ir/akharinkhabar
آخرین خبر در ایتا
https://eitaa.com/joinchat/88211456C878f9966e5
آخرین خبر در بله
https://bale.ai/invite/#/join/MTIwZmMyZT
آخرین خبر در گپ
https://gap.im/akharinkhabar