خراسان/ از جلوی مغازه حاجی نفتی رد می‌شویم. حالا به وسط کوچه رسیده‌ایم. تا خانه‌ خودمان راهی نیست. بابا می‌خواهد عرض کوچه را طی کند. رویم را برمی‌گردانم تا ببینم سربازها دنبال‌مان می‌کنند یا نه. حواسم می‌رود به ماشین‌هایی که کلی چرخ دارند. حواسم می‌رود به سربازهایی که با چکمه‌های مشکی کنار ماشین‌ها ایستاده‌اند. بابا می‌خواهد از جوی کوچه رد شود. کمرش خم می‌شود. گردنش آویزان می‌شود رو به جلو. من از آن بالا می‌پرم پایین. یک پای بابا توی جوی می‌افتد و پیشانی‌اش می‌خورد به زمین. گریه‌ام در می‌آید. ناله می‌کنم: «بابا»
«چیزی نشده»
سرش را بلند می‌کند. پیشانی‌اش پر خون است. روی زمین قرمز می‌شود. خون بین ابروها راه باز می‌کند. گریه‌ام شدت می‌گیرد. با صدای بلند زار می‌زنم. بابا قد راست می‌کند. با دست خون‌های روی صورتش را می‌گیرد. «هیچی نیست بابا». صدای بلندگو از سمت فلکه می‌آید «طبق دستور شهربانی از پنج دقیقه دیگه منع رفت و آمد شروع میشه».
نزدیک چهل سال از آن شب می‌گذرد. عکس بابا روی دیوار خانه می‌خندد اما جای زخم همچنان روی پیشانی اوست. بابا از توی عکسی که زیرش نوشته «پیر غلام اهل بیت(ع) حاج حسین محمدی» می‌گوید: «روز اول دست فرمونت خوب نبود». من باز خجالت می‌کشم و نمی‌دانم این شرمساری کهنه کی دست از سرم برمی‌دارد. حتی وقتی سر مزارش می‌روم و عکس روی قبرش را می‌بینم حس می‌کنم کسی که تصویر او را روی سنگی حکاکی کرده، نتوانسته فکری به حال زخم پیشانی بابا بکند. شاید او می‌توانست خاطره‌ پیشانی بابا را از ذهن من پاک کند.
نوار روضه‌ حضرت رقیه(س) را می‌گذارم و بابا می‌خواند:
پدر فدای سر نورانی‌ات سنگ جفا که زد به پیشانی‌ات
بس که دویدم عقب قافلهپای من از ره شده پر آبله...

روایت «کهنه شرم» به قلم حمید محمدی
از کتاب «کآشوب»









ما را در کانال «آخرین خبر» دنبال کنید