آخرین خبر/ رمان کیمیاگر، اثر پائولو کوئلیو نویسنده مشهور برزیلی است. کیمیاگر داستانی پرکشش و جذاب دارد و سبک داستانی آن مشابه سبک داستان های شرقی است؛ روح کلی داستان دعوت به آزاد شدن از تعلقات و وابستگی‌ها و آغاز سفری است که در نهاد بشر وجود دارد. همچنین جملات قصار جالبی در جای جای این داستان وجود دارد که به نوبه ی خود بسیار زیبا هستند. ضمن آرزوی اوقاتی دلنشین در این شب‌های بلند پاییزی، امیدواریم از این داستان لذت ببرید.

قسمت قبل


اما یک پادشاه پیر هم گاهی باید به خودش مغرور باشد. جوانک اندیشید: آفریقا چه قدر شگفت انگیز است! در قهوه خانه ای نشسته بود همانند تمام قهوه خانه هایی که در خیابان های تنگ شهر دیده بود. چندین نفر چپق غول آسایی می کشیدند و آن را دست به دست می گرداندند. در آن چند ساعت کوتاه مردانی را دست در دست هم, زنانی را با چهره پوشیده و روحانیانی را دیده بود که به بالای برجهای بلند می رفتند و شروع به خواندن می کردند و در این هنگام همه به نوبه خود زانو می زدند و سر بر خاک می گذاشتند. نزد خود گفت: از رسوم کافران است. وقتی کوچک بود همواره در کلیسای دهکده شان تمثال یعقوب قدیس مورکش را سوار بر اسب سفید و با شمشیر برهنه ای در دست دیده بود که افرادی شبیه به اینها به دست و پایش افتاده بودند. جوانک بدحال بود و به شدت احساس تنهایی می کرد. این کافران نگاه بد خواهانه ای داشتند. فراتر از آن در شتابش برای سفر نکته ای را از یاد برده بود, تنها یک نکته. چیزی راکه میتوانست او را برای مدتها از گنجش محروم بدارد.
در آن سرزمین همه عربی صحبت می کردند. قهوه چی نزدیک شد و پسرک با اشاره نشان داد که همان نوشیدنی را می خواهد که در میز دیگری هم سرو میشود که چیزی نبود جز چای تلخ. می بایست فقط به گنجش و به چگونگی دست یافتن به آن می اندیشید. با فروش گوسفندها پول زیادی به جیب زده بود و می دانست که, پول جادو می کند. آدم ها با داشتن پول هرگز تنها نمی مانند.
تا اندکی بعد شاید در عرض چند روز به احرام می رسید. دلیل نداشت که آن پیرمرد با آن همه طلا در سینه اش به خاطر تصاحب شش گوسفند دروغ بگوید. پیرمرد درباره نشانه ها با او صحبت کرده بود هنگامی که از دریا عبور می کند به نشانه ها اندیشیده بود. بله! منظور پیرمرد را می فهمید.

در مدتی که در دشتهای اندلس بود درک کرده بود, علایم مسیری را که میبایست می پیمود در زمین و آسمان بخواند. آموخته بود که دیدن پرنده ای ویژه نشانه حضور افعی در آن نزدیکیست و یک بوته خاص نشانه وجود آب در چند کیلومتری آنجاست. گوسفندها این چیزها را به او آموخته بودند. اندیشید: اگر خدا گوسفندها را آنقدر خوب هدایت می کند, آدمها را هم راهنمایی می کند و آرام تر شد. به نظرش رسید که تلخی چای کمتر شده است. صدایی را شنید که به اسپانیایی می گفت: تو کیستی؟ جوانک احساس راحتی شگرفی کرد. درست هنگامی که به نشانه ها می اندیشید یک نفر ظاهر شده بود. پرسید: تو از کجا اسپانیایی می دانی؟
تازه وارد جوانی بود که به شیوه جوانان غربی لباس پوشیده بود اما رنگ پوستش نشان میداد که اهل همان شهر است. کم و بیش هم سن و سال و هم قد خودش بود.
-من اسپانیایی بلدم. فقط دو ساعت با اسپانیا فاصله داریم.
سپس جوانک گفت که باید خودش را به احرام برساند
نزدیک بود که از گنج هم صحبت بکند اما تصمیم گرفت که ساکت بماند وگرنه کاملا محتمل بود که این عرب هم بخشی از گنج را بخواهد تا او را به آنجا ببرد. به یاد صحبت پیرمرد درباره پیشنهادها می افتاد.
-میخواهم اگر می توانی مرا به آنجا ببری. می توانم به عنوان راهنما به تو پول بدهم.
-هیچ تصوری داری که چطور باید تا آنجا رفت؟
جوانک متوجه شد که قهوه چی دارد نزدیک می شود و با دقت به این مکالمه گوش می دهد. از حضور او احساس ناراحتی کرد اما یک راهنما پیدا کرده بود و نمی خواست این فرصت را از دست بدهد.
تازه وارد ادامه داد: باید از سراسر صحرا بگذری! برای اینکار به پول احتیاج داری باید به اندازه کافی پول داشته باشی.
جوانک آن پرسش را عجیب یافت اما به پیرمرد اعتماد داشت و پیرمرد به او گفته بود که وقتی چیزی را بخواهد, سراسر کیهان به نفع او همدست می شوند. پول را از کیسه اش بیرون آورد و به تازه وارد نشان داد. قهوه چی نیز نزدیک شد و نگاه کرد. چند کلمه به عربی با هم صحبت کردند.
قهوه چی خشمگین می نمود. تازه وارد گفت: حالا برویم. نمی خواهد اینجا بمانیم.

خیال جوانک راحت شد. بر خاست تا صورت حسابش را بپردازد اما قهوه چی او را گرفت و بی وقفه شروع به صحبت کرد. جوانک نیرومند بود اما در سرزمینی بیگانه بود. دوست جدیدش بود که صاحب قهوه خانه را به کناری راند و جوانک را به سوی در کشید. گفت: پول هایت را می خواست. تنجه مثل سایر قسمتهای آفریقا نیست. ما در یک بندر هستیم و بندرها همیشه پر از دزد هستند. می توانست به دوست جدیدش اعتماد کند. در وضعیتی بحرانی به او کمک کرده بود.
کیسه پول را بیرون آورد و پولهایش را شمرد. دیگری پولها را گرفت و گفت: می توانیم فردا به احرام برسیم اما باید دو شتر بخرم. در خیابانهای تنگ تنجه به راه افتادند. در هر گوشه ای دستفروش ها مشغول فروش کالا بودند. سر انجام به وسط میدان بزرگی رسیدند که بازار در آن به راه بود. هزاران نفر در آنجا حرف می زدند, می فروختند و می خریدند. سبزی ها با خنجرها فرش ها با انواع چپق آمیخته بودند اما جوان از دوست جدیدش چشم بر نمی داشت. هر چه بود تمام پولش در دست او بود. فکر کرد آن ها را از او پس بگیرد اما گمان کرد بی ادبیست. آداب و رسوم سرزمین غریبی را که در آن قدم گذاشته بود نمی دانست. به خود گفت: کافیست او را زیر نظر داشته باشم. از او خیلی نیرومندتر بود. ناگهان در میان آن شلوغی چشمش به زیباترین شمشیری افتاد که در آن زمان دیده بود. نیامش از نقره بود. دسته اش سیاه و پوشیده از جواهرات بود. جوانک به خود قول داد که پس از بازگشتن از مصر آن شمشیر را بخرد. از دوستش پرسید: از مغازه دار بپرس قیمتش چه قدر است؟ اما متوجه شد, هنگام تماشای شمشیر برای لحظه ای حواسش پرت شده.
قلبش فشرده شد. گویی قفسه سینه اش ناگهان تنگ شده بود. می ترسید به پیرامونش بنگرد. چون می دانست با چه رو به رو می شود. چشمانش تا چند لحظه همچنان به شمشیر زیبا خیره بود تا این که سر انجام جرأت کرد و برگشت.

ادامه دارد...















ما را در کانال «آخرین خبر» دنبال کنید