آخرین خبر/ رمان کیمیاگر، اثر پائولو کوئلیو نویسنده مشهور برزیلی است. کیمیاگر داستانی پرکشش و جذاب دارد و سبک داستانی آن مشابه سبک داستان های شرقی است؛ روح کلی داستان دعوت به آزاد شدن از تعلقات و وابستگی‌ها و آغاز سفری است که در نهاد بشر وجود دارد. همچنین جملات قصار جالبی در جای جای این داستان وجود دارد که به نوبه ی خود بسیار زیبا هستند. ضمن آرزوی اوقاتی دلنشین در این شب‌های بلند پاییزی، امیدواریم از این داستان لذت ببرید.

قسمت قبل


مردم در گوشه و کنار بازار رفت و آمد می کردند, فریاد می زدند و می خریدند. فرشها آمیخته با فندقها, کاهوها در کنار سینی های مسی, مردان دست در دست هم در خیابان, زن های چهره پوشیده, بوی غذاهای غله ای و در هیچ جا, در هیچ کجا, چهره دوستش را نمی دید. هنوز سعی داشت فکر کند که به طور تصادفی او را گم کرده. تصمیم گرفت همانجا منتظر برگشتنش بماند. اندکی بعد یک نفر به بالای یکی از آن برج ها رفت و آغاز به خواندن کرد. تمامی مردم روی زمین زانو زدند و سر بر خاک ساییدند و آنها نیز شروع به خواندن کردند. سپس همچون گروهی از مورچگان کارگر, بساط خود را برچیدند و رفتند.
خورشید نیز آغاز به رفتن کرده بود. جوانک زمان درازی به خورشید نگریست تا این که او نیز در پشت خانه های سفید گرداگرد آن ناپدید شد. به یاد آورد که همان روز صبح وقتی خورشید طلوع می کرد او در قاره دیگری بود. یک چوپان بود, شصت گوسفند داشت و می خواست با بازرگانی ملاقات کند که دختری داشت. آن روز صبح هر آن چه که قرار بود آن روز رخ دهد را می دانست اما اکنون که خورشید در افق فرو می رفت, در کشوری دیگر بود. بیگانه ای در سرزمینی بیگانه که حتی نمی توانست زبانشان را بفهمد.
دیگر یک چوپان نبود و دیگر هیچ چیز در زندگی نداشت. حتی پولی برای بازگشت و آغاز دوباره همه چیز. فکر کرد: همه این حوادث بین طلوع و غروب همین خورشید! و دلش به حال خودش سوخت. چون گاهی در زمانی به کوتاهی یک فریاد ساده همه چیز در زندگی زیر و رو می شود. پیش از آن که آدم بتواند خود را به آن عادت دهد. از گریستن شرم داشت. هرگز جلوی گوسفندهایش نگریسته بود. با این حال بازار خالی بود و او دور از سرزمین مادریش.
گریست. گریست چون خدا عادل نبود و به کسانی که به رویاهای خود باور داشتند چنین پاداش می داد.
-در کنار گوسفندانم شاد بودم و همواره شادیم را می پراکندم. مردم آمدن من را می دیدند و به گرمی مرا می پذیرفتند اما اکنون اندوهگین و ناشادم. چه بکنم؟ بعد از این تلخ هستم و دیگر به هیچکس اعتماد نمی کنم چون یک نفر به من خیانت کرده. از آنهایی که گنج نهفته را می یابند, بیزار می شوم چون گنج خود را نیافتم و همواره می کوشم اندک مالی را که دارم حفظ کنم چون برای در آغوش کشیدن جهان بسیار کوچکم.
خرجینش را گشود تا ببیند در آن چه دارد. شاید از ساندویچش در کشتی چیزی بر جای مانده بود اما تنها با کتاب حجیم, خرقه و دو سنگی رو به رو شد که پیرمرد داده بود. با دیدن سنگها آرامش عجیبی به او دست داد.

شش گوسفند را با دو سنگ قیمتی مبادله کرده بود که درون یک سینه پوش طلا بودند. می توانست سنگها را بفروشد و بلیط بازگشت بخرد. فکر کرد: حالا دیگر باید زرنگتر باشم. سنگ ها را از خورجین بیرون آورد تا در جیبش پنهان کند.
آنجا یک بندر بود و این تنها حقیقتی بود که آن مرد به او گفته بود. یک بندر همیشه پر از دزد است. اکنون سرخوردگی صاحب قهوه خانه را نیز می فهمید. میخواست به او بگوید که به آن مرد اعتماد نکند.
-من هم مثل همه آدمها هستم. دنیا را به همان صورتی میبینم که دوست دارم باشد و نه به آن صورتی که هست.
به سنگها خیره ماند. با احتیاط هر یک را لمث کرد. گرما و لیزی سطحشان را احساس کرد. آنها گنجش بودند. همین لمث کردن آن سنگها به او آرامش می بخشید. پیرمرد را به یادش می آورد. پیرمرد گفته بود: هنگامی که چیزی را می خواهی سراسر کیهان همدست میشود تا بتوانی به آن دست یابی.
میخواست ببیند, چنین چیزی چگونه میتواند راست باشد. آنجا در بازار خلوت بود. بدون یک پشیزدر جیب و بدون گوسفندهایی که آن شب از آنها پاسداری کند اما سنگها گواهی بر این بودند که با یک پادشاه ملاقات کرده. پادشاهی که سرگذشت او را می دانست. ماجرای اسلحه پدرش را می دانست.
-سنگها برای تفال به کار می روند. نام آنها اریوم و تمیوم است.
جوان دوباره سنگ ها را درکیسه گذاشت و تصمیم گرفت آنها را بیازماید.
پیرمرد گفته بود: پرسشهای عملی مطرح کن! چون سنگها تنها به کسی خدمت میکنند که می داند چه می خواهد. سپس پرسید که: آیا دعای خیر پیرمرد هنوز همراهش هست؟
یکی از سنگها را بیرون کشید, پاسخ بلی بود.
پرسید: آیا گنجم را می یابم؟
دستش را داخل خورجین کرد تا یکی از سنگها را بیرون بیاورد. در همین هنگام هر دو از سوراخ پارچه بیرون افتادند.

جوان هرگز متوجه نشده بود که خورجینش سوراخ شده. خم شد تا اریوم و تمیوم را بردارد و دوباره داخل کیسه اش بیندازد. روی زمین افتاده بودند اما جمله دیگری به ذهنش آمد. پادشاه گفته بود: احترام گذاشتن به نشانه ها و پیروی از آنها را بیاموز! یک نشانه!
خندید و سپس سنگها را دوباره در خورجینش گذاشت. قصد نداشت سوراخ را بدوزد. سنگها می توانستند هر وقت که میخواستند از آنجا بگریزند. فهمیده بود آدم نباید برخی چیزها را مورد پرسش قرار دهد چون نباید از سرنوشت خویش گریخت.
به خود گفت: قول میدهم خودم تصمیمم را بگیرم.
اما سنگها گفته بودند که پیرمرد هنوز با او هست و این به او اعتماد به نفس می بخشید. بار دیگر به بازار خالی نگریست و نومیدی قبل را در خود احساس نکرد. جهان بیگانه ای نبود. جهان تازه ای بود. خوب در نهایت همین را می خواست. شناختن دنیاهای تازه! حتی اگر هرگز به احرام نمیرسید, همین حالا هم از تمام چوپان هایی که می شناخت فراتر رفته بود. آه! اگر می دانستند در مسافت یک متر از دو ساعت حرکت با کشتی این همه چیزهای متفاوت است! جهان تازه به شکل یک بازار خالی در نظرش ظاهر شد اما اینک آن بازار را سرشار از زندگی می دید و هرگز آن را از یاد نمی برد.
به یاد شمشیرش افتاد. تماشای آن برایش بسیار گران تمام شده بود اما پیش از آن هیچ چیز دیگری را مشابه آن ندیده بود. ناگهان احساس کرد که می تواند همچون یک قربانی نگون بخت دزدان به دنیا بنگرد یا همچون ماجراجویی در جست و جوی گنج.
پیش از آن که از شدت خستگی به خواب رود اندیشید: من ماجراجویی در جست و جوی گنج هستم.

کسی تکانش داد و بیدار شد. در وسط بازار خوابیده بود و زندگی دوباره داشت در آن بازار ظاهر می شد. در جست و جوی گوسفندانش به اطراف نگریست و فهمید در جهان دیگری است. به جای آن که احساس اندوه کند, خوشحال شد. دیگر ناچار نبود به جست و جوی آب و غذا برود. می توانست در جست و جوی گنجش برود. یک پشیز هم در جیب نداشت اما به زندگی ایمان داشت. از آن گذشته تصمیم گرفته بود که ماجرا جو باشد, مانند قهرمان های کتاب هایی که اغلب می خواند.
بی عجله به گردش در میدان پرداخت. دستفروش ها بساطشان را می گستردند. به مرد شیرینی فروشی در پهن کردن بساطش کمک کرد.

ادامه دارد...















ما را در کانال «آخرین خبر» دنبال کنید

ازکي بيمه بگيرم؟
ازکي آگهی