آخرین خبر/ رمان کیمیاگر، اثر پائولو کوئلیو نویسنده مشهور برزیلی است. کیمیاگر داستانی پرکشش و جذاب دارد و سبک داستانی آن مشابه سبک داستان های شرقی است؛ روح کلی داستان دعوت به آزاد شدن از تعلقات و وابستگی‌ها و آغاز سفری است که در نهاد بشر وجود دارد. همچنین جملات قصار جالبی در جای جای این داستان وجود دارد که به نوبه ی خود بسیار زیبا هستند. ضمن آرزوی اوقاتی دلنشین در این شب‌های بلند پاییزی، امیدواریم از این داستان لذت ببرید.

قسمت قبل


مرد شیرینی فروش لبخندی متفاوت بر چهره داشت. شاد بود و برای زیستن از خواب برخواسته بود. آماده برای آغاز کردن یک روز کاری خوب. لبخندی که به گونه ای یادآور لبخند پیرمرد بود. همان پیرمرد و پادشاه مرموزی که با آن آشنا شده بود. فکر کرد: این شیرینی فروش به خاطر شوقش به سفر یا ازدواج با دختر یک بازرگان شیرینی نمی پزد. شیرینی می پزد چون این کار را دوست دارد و متوجه شد که می تواند همان کاری را بکند که پیرمرد می کرد. می توانست بفهمد کسی به افسانه شخصیش نزدیک است یا دور و تنها با نگریستن به او این را می فهمید.
-آسان است. و هرگز متوجهش نشده بودم.
وقتی چیدن بساط تمام شد, شیرینی فروش نخستین شیرینی را که پخته بود به او داد. جوان با لذت آن را خورد. سپاسگزاری کرد و به راه خود رفت. وقتی کمی دور شد به یاد آورد که این بساط به همکاری یک عرب زبان و یک اسپانیایی زبان بر پا شد و با این وجود به خوبی یکدیگر را درک کرده بودند. اندیشید: زبانی وجود دارد که از واژه ها فرا تر است. پیش تر این زبان را با گوسفندها تجربه کرده بودم  و اکنون با انسان ها تجربه اش می کنم.
داشت چیزهای گوناگون و تازه ای می آموخت. چیزهای کهنه ای را که پیش از آن تجربشان کرده بود و با این وجود تازگی داشتند چون بی آن که متوجهشان شود برایش رخ داده بودند و متوجهشان نشده بود چون به آنها عادت کرده بود.
-اگر کشف رمز این زبان بی کلام را می آموختم, می توانستم جهان را کشف رمز کنم.
پیرمرد گفته بود: همه چیز تنها یک چیز است.
تصمیم گرفت بی عجله و بدون اضطراب در خیابان های تنگ تنجه قدم بزند. تنها بدین شیوه می توانست نشانه ها را درک کند. این کار نیازمند بردباری بسیاری بود اما این نخستین فضیلتی است که یک چوپان می آموزد. باری دیگر احساس کرد که در همان جهان بیگانه دارد از همان چیزهایی استفاده می کند که از گوسفندهایش آموخته بود. پیرمرد گفته بود: همه چیز یگانه است.
بلور فروش به دمیدن روز نگریست و همان اضطراب هر روز صبح را احساس کرد. سی سالی بود که همان جا بود و مغازه ای که بالای تپه ای که به ندرت خریداری از آن جا می گذشت. اکنون برای دگرگون کردن هر چیزی دیر بود. در زندگیش فقط خرید و فروش بلور را آموخته بود. زمانی افراد زیادی مغازه اش را می شناختند. بازرگانان عرب, زمین شناسان فرانسوی و انگلیسی, سربازان آلمانی و
همواره با جیب های پر از پول. در آن زمان فروش بلور, یک ماجرای بزرگ بود و او در خیال خود تصور می کرد چگونه در دوران پیری ثروتمند می شود و چگونه زنان زیبا خواهد داشت. سپس زمان گذشت و شهر نیز دگرگون شد. سِتَ بیشتر از تنجه رشد کرد و تجارت کساد شد. همسایه ها از آن جا رفتند و تنها چند مغازه بالای تپه باقی ماند.

هیچکس به خاطر چند مغازه کوچک از تپه بالا نمی رفت اما تاجر بلور حق انتخابی نداشت. سی سال از زندگیش را با خرید و فروش اجناس بلورین زیسته بود و اینک برای تغییر مسیر دیگر بسیار دیر بود. تمام صبح به جنب و جوش اندک درون خیابان خیره ماند. از سال ها پیش همین کار را کرده بود و دیگر ساعت عبور هر کس را می دانست. فقط چند دقیقه تا زمان ناهار باقی مانده بود که جوانک غریبی پشت شیشه مغازه اش ایستاد. لباسی معمولی به تن داشت اما چشم های با تجربه بلورفروش نتیجه گرفتند که پولی ندارد. با این همه دوباره تصمیم گرفت که به داخل مغازه اش برگردد و چند لحظه منتظر بماند تا جوانک از آن جا برود. تابلو هایی بالای در آویخته شده بود که میگفت: این جا به چندین زبان صحبت می شود.
جوانک دید که مردی پشت پیشخوان ظاهر شد. جوانک گفت: اگر بخواهید می توانم این جام ها را تمیز کنم. اینطور که هستند هیچکس دوست ندارد آنها را بخرد. مرد نگریست. بی آن که چیزی بگوید. -در عوض شما هم یک بشقاب غذا به من بدهید.
مرد همچنان خاموش ماند و جوانک احساس کرد که باید تصمیم بگیرد. خرقه اش درون خورجینش بود. در صحرا دیگر نیازی به آن نمی داشت. خرقه را در آورد و شروع کرد به تمیز کردن جام ها. در مدت نیم ساعت تمام جامهای پشت شیشه را تمیز کرد. در این مدت دو مشتری وارد شدند و از مرد اشیای بلورینی خریدند. هنگامی که همه چیز را تمیز کرد از مرد یک بشقاب غذا خواست. بلورفروش گفت: برویم غذا بخوریم.
تابلویی به در آویخت و به طرف قهوه خانه کوچکی در بالای تپه رفتند. همین که پشت تنها میز آنجا نشستند بلورفروش لبخند زد و گفت: نیاز به تمیز کردن چیزی نبود. قانون قرآن کریم ما را وا می دارد گرسنه را سیر کنیم. جوانک پرسید: پس چرا گذاشتید این کار را بکنم؟
 -چون بلورها کثیف بودند و هم تو و هم من احتیاج داشتیم ذهن مان را از افکار پلید پاک کنیم.
وقتی غذا تمام شد بلورفروش رو به جوان کرد و گفت: مایلم در مغازه من کار کنی. امروز وقتی داشتی بلور ها را پاک می کردی دو مشتری وارد مغازه شدند, و این نشانه خوبی است. چوپان فکر کرد: مردم خیلی از نشانه ها صحبت می کنند اما نمی فهمند چه می گویند. همانطور که من نفهمیده بودم. سالها با زبان بی کلام گوسفندهایم صحبت می کردم. بلورفروش با تاکید بیشتری پرسید: می خواهی برایم کار کنی؟
جوان گفت: می توانم بقیه روز را کار کنم. تا صبح بقیه بلورهای مغازه را پاک می کنم. در عوض به من پول کافی بدهید تا فردا خودم را به مصر برسانم. پیرمرد بی درنگ خنده سر داد: حتی اگر یک سال هم تمام بلورهای من را پاک کنی, حتی اگر از فروش هر کدام از آنها حق العمل خوبی بگیری, هنوز هم برای رفتن به مصر باید پول زیادی قرض کنی. میان تنجه و احرام هزاران کیلومتر فاصله است. برای لحظه ای چنان سکوتی ژرف حاکم شد که انگار شهر به خواب رفته بود.
دیگر نه بازاری در کار بود, نه وراجی فروشنده ها, نه آدمهایی که از مناره ها بالا می رفتند و می خواندند و نه شمشیرهایی با دسته های جواهرنشان. دیگر نه امیدی بود, نه ماجراجویی, نه پادشاهان
پیر و نه افسانه های شخصی. نه گنج و نه احرام. گویی سراسر جهان خاموش بود چون روح آن جوان خاموش بود. نه دردی داشت و نه رنجی داشت و نه یاسی. فقط نگاهی خالی به فراسوی در کوچک قهوه خانه و میل عظیمی برای مردن و پایان گرفتن همه چیز برای همیشه, در همان دقیقه...

ادامه دارد...
















ما را در کانال «آخرین خبر» دنبال کنید