خراسان/ خيلي از نويسنده ها با افتخار اعلام مي کنند که فلان شخصيت کتاب را از روي فلان شخصيت آشنايشان ساخته اند و آن يکي صحنه را از روي يک تجربه شخصي. حالا بيشتر استادان داستان نويسي توصيه مي کنند که تجربه هاي شخصي تان را جدي بگيريد. اين جا با سه نمونه از اين اعترافات نويسندگان روبه رو مي شويم و راز و رمز داستان هايشان را از زبان خودشان مي شنويم؛ در اين مطلب از « همشهري جوان» پل استر از ماجراهاي خودش در نيويورک مي گويد، شکارور توضيح مي دهد که پايان بندي هاي خاص داستان هاي کوتاهش را چطور به دست آورده است؟
پل استر
اداي دين به بي پول هاي جهان
نويسندگي زير و زبرهاي زيادي دارد. هميشه سرکلاس هاي نويسندگي خلاق به دانشجويانم مي گويم که اول از همه چيز بايد با خودشان رو راست باشند، همين که نويسنده اي خودش را پنهان نکند، همين که از خودش و تجربه هايش ابايي نداشته باشد، همه چيز درست مي شود. از يک جايي خودم را رها کردم و ديدم که تصويرها، برخي گفت و گوها و حتي لحظه هاي فلاکت بار زندگي قهرمان هاي داستان هايم برايم آشنا هستند؛ يعني اين يک تصميم از پيش گرفته شده نبود، يک دفعه ديدم که همه اين ها از زندگي واقعي من سردر مي آورند و خب چون اين لحظه ها تجربه شده اند، باور پذير هستند و خوشايند. اما در اين زمينه يک نمونه عيني دارم؛ نمونه اي که حداقل براي من خوشايند بود.
در کتاب «دست به دهان» که در واقع اثري اتوبيوگرافيک بود به اين تجربه رسيدم و بعدها هم ادامه اش دادم. در واقع هميشه مي خواستم چيزي درباره پول بنويسم، نه اين که درباره کسب و کار و سرمايه داري بلکه درباره تجربه بي پولي تاسرحد فلاکت. سال هاي زيادي درباره اين پروژه فکر کردم. هربار که مي خواستم نوشتن را شروع کنم دست آخر به نظرم خيلي خشک و قرن هجدهمي از آب در مي آمد. يک جايي تصميم گرفتم يک کار جدي و فلسفي از اين تمناي دروني ام بسازم. اما دست آخر نشستم به نوشتن و همه چيز عوض شد.
«دست به دهان» از آب درآمد؛ قصه کلنجارهايي که من با پول داشتم، نه با خود پول بلکه با نبودنش، هر چند غم انگيز بود اما کليت خنده داري پيدا کرد. البته بايد بگويم که کتاب تنها درباره من و بدبختي هايم نبود، فرصتي دست داد تا من درباره همه آن آدم هاي عجيبي که در روزگار جواني هرجا و هربار به نوعي با آن ها ملاقات کرده بودم، حرف بزنم؛ شايد يک جور اداي دين بود. آن روزها نمي توانستم خودم را در بند يک ميز و يک دفتر کارکنم، هر چند زندگي غير از اين هم سخت بود اما همين جابه جايي ها و از اين جا به آن جا رفتن ها شرايطي را فراهم کرد تا با آدم هايي روبه رو شوم که نه خودشان و نه دنيايشان شبيه من بود؛ آدم هاي دانشگاه نرفته، آدم هاي کتاب نخوانده.
بدبختي اين جاست که ما در اين مملکت عادت کرده ايم که به هوش و دنياي آدم هاي زحمتکش ارزشي نگذاريم اما تجربه به من ثابت کرده است که اين آدم ها در بيشتر موارد از آدم هايي که دنيا را اداره مي کنند، هوشمندتر هستند. نکته اصلي اين جاست که اين آدم ها جاه طلب نيستند اما ايده هاي جالب و گاهي هم بامزه اي دارند. تو مدام مجبوري براي حفظ رابطه با اين آدم ها تلاش کني چون هيچ کدامشان شبيه ديگري نيست و توبايد هربار راه تازه اي را پيدا کني.
اميلي نوتومب
ما آدم هاي عجيبي هستيم
نويسنده ها آدم هاي عجيبي هستند، با تجربه هاي عجيب و غريب. خب اين اتفاق طبيعي است، بد هم نيست که گاهي وقت ها اين عجيب بودن را به رخ بقيه بکشيم. من از تجربه هاي عجيب و غريبم حرف مي زنم. هيچ وقت هم از اين عادت احساس سرشکستگي نکرده ام، خب اين هم يک عادت عجيب ديگر براي نويسنده هاست. لابد خيلي از آدم ها سرکارشان اذيت مي شوند و ماجراهاي وحشتناکي را پشت سر مي گذارند اما به خيالشان نبايد درباره اين تجربه ها حتي با دوستان نزديکشان هم حرف بزنند. اما من خجالت نمي کشم، بله داستان بلند «ترس ولرز» سرنوشت واقعي من است. بله من در ژاپن مجبور شدم توالت بشويم. البته شايد ژاپني ها خيلي از دست من عصباني باشند اما به هر حال شد.
انتخاب خودم بود، آن روزها هم فکر نمي کردم که قرار است يک روز يکي از کتاب هاي محبوبم ريشه در ژاپن داشته باشد. آن موقع راهي ژاپن شدم، براي اين که ترجيح مي دادم ژاپني باشم تا يک انقلابي. من آن قدر در آن شرکت دوام آوردم که دست آخر آخرين پست ممکن يعني مسئوليت شست وشوي توالت هاي شرکت ژاپني را به من واگذار کردند.«ترس و لرز» اولين کتاب من بود. براي همين هم سرشار از تجربه هاي شخصي است؛ آن قدر که مي توانم اعتراف کنم که بيشتر از اين که يک رمان نوشته باشم، يک گزارش تحويل خواننده ام دادم. همان موقع هم گفتم که اين صرفا يک روايت است و اصلا قصدم انتقام گرفتن از ژاپني ها نيست.
ژاپني ها با خودشان هم همين طور رفتار مي کنند. بله من همه ماجراهايي را که به سرم آمده بود، روايت کرده ام، دختري که در يک شرکت ژاپني کار مي کند و نمي خواهد از رو برود و مي خواهد که با قوانين سرسخت ژاپني ها کنار بيايد، خود من بودم. حتي در رمان «خرابکاري عاشقانه» هم ماجرا همين بود. اما همين جا اعتراف مي کنم که نوشتن از واقعيت زندگي براي نويسنده بسيار لذت بخش تر است، يک جور حس رهايي است؛ انگار يک باري را ازروي دوشت برداشته و خودت را خلاص کرده اي. هر نويسنده اي هم که جز اين ادعا کند، احتمالا دروغ مي گويد. به هر حال نويسنده ها دروغگوهاي خوبي هم هستند. وقتي از تجربه هاي شخصي ات مي نويسي، يک حس خوبي سراغت مي آيد. وقتي شما يک نوع زندگي را تجربه مي کنيد، آن موقع تصوير درستي از موقعيت تان نداريد اما درست لحظه اي که شروع مي کنيد به نوشتن آن تجربه تان، تازه مي فهميد قضيه از چه قرار بوده است. موقع زندگي کردن شما هيچ تصور درستي از آن چه به سرتان مي آيد، نداريد. البته گاهي وقت ها هم ممکن است از شرايط تان راضي باشيد اما درست وقتي شروع به نوشتن مي کنيد تازه مي فهميد که چه جهنمي برپا بوده است.
ريموند کارور
من يک شاهد هستم
همه نويسنده هاي مورد علاقه من يک سر داستان هايشان ريشه در واقعيت زندگي شان دارد؛ گي.دو.موپاسان و آنتوان چخوف. چخوف براي من از همه اين ها محبوب تر است. در همه آن انبوه داستان هاي کوتاهش هميشه خطوط مرجعي از دنياي واقعي اش را مي توان پيدا کرد. پزشک داستان هاي چخوف هميشه باور پذير است، آدم هايي که او مي شناسد، همين طور يک دفعه در برابر چشم يک نويسنده نمي آيند. در واقع شناخت چخوف داستان نويس از اين آدم ها ناشي از زندگي واقعي اوست؛ او که در عين حال يک پزشک هم بود. براي من هم همين طور است، البته منظورم از وجود رگه هايي از واقعيت زندگي ام در مجموع اين نيست که از اول زندگي ام شروع مي کنم و هربار تصميم مي گيرم که يک بخشي از زندگي واقعي ام را توي داستان بچپانم. نه منظورم اين است که عناصراتوبيوگرافيک هميشه خواه ناخواه از داستان هايم سر در مي آورند.
خيلي وقت ها پرداختن به اتفاقات زندگي ام در ميانه يک داستان کاملا ناخودآگاه است؛ يعني چيزي که شنيده ام، تصويري که يک بار ديده ام و انگار يک جوري در ناخودآگاهم مانده سر از داستانم در مي آورد امابيشتر وقت ها حواسم را جمع مي کنم و شکل و شمايل اتفاقي را که افتاده است کمي عوض مي کنم. به هر حال خيلي از نويسنده ها دوست ندارند به وجه اتوبيوگرافيک بودن داستان هايشان اعتراف کنند. من هم قبول دارم، دل سپردن به تخيل بخشي از لذت داستان است. تخيل همان چيزي است که در زندگي ديگراني که نويسنده نيستند کمتر است.
اما هميشه يک جرقه اي بايد باشد، داستان که از هوا نمي آيد، بالاخره يک چيزي بايد باشد که پاي نويسنده را به زمين وصل کند. شخصا هميشه براي داستان هايي از اين دست احترام بيشتري قائلم. گاهي وقت ها در اين داستان ها سراغ اتفاق هايي مي روم که در روزگار جواني هر روز با آن ها دست و پنجه نرم مي کردم، شما که مي دانيد جواني هاي من هيچ زندگي راحتي نبود. بچه، بي پولي، اعتياد و هزار و يک چيز ديگر که اجازه نفس کشيدن و لذت بردن از زندگي را نمي داد، براي همين هم سروکله اين جور آدم ها در داستان هاي کوتاه من خيلي زياد پيدا مي شود. گاهي وقت ها هم همان طور که گفتم اين ماجرا ناشي از يک تصوير يا يک روايت در زندگي واقعي ام است.
بازار