هشدار/ بامیان همیشه در سال‌های پیش خبرساز بوده است. از ابتکارهای جالب فعالان مدنی این ولایت گرفته، تا تیم دختران بایسکل سوار و اسکی روی برف جوانان آن، در تمام جهان خبرساز شده است.

این ولایت در مرکز افغانستان از ولایت های توریستی است که مردمان فقیر اما پر تلاش در آن زندگی دارند. در سال جاری شمار توریستان داخلی و خارجی به بیشتر از ۵۰۰ هزار نفر رسید که به این ولایت سر زده اند.

چندی پیش یک مردم که ظاهرن راننده تونس در شهر کابل است، پولی را که باید برای ختم قرآن مادرش به مصرف می‌رساند، کتاب خرید و آن را به زادگاهش در ولسوالی ورس این ولایت فرستاد.



اکنون نیز یک باشنده‌ی ۷۸ ساله این ولایت، که خیلی پیر و ناتوان است، گاهی صدها متر را پیاده طی می‌کند و برای مطالعه کردن از قلعه شهاده در غرب کابل به پل سرخ می‌رود.

شما وقتی در شهر کابل، از مکان‌های مجلل تجاری بازدید کنید در می‌بابید که کتاب فروشی‌ها تنها مکان‌های اند که کمترین خریدار در آن دیده می‌شوند.

افغانستان در عین حالی که یک کشور به شدت سنتی است، متاسفانه فرهنگ مصرف گرایی نیز در بین مردم به ویژه در میان جوانان در حال گسترش است. کافیست به فروشگاه‌های لباس و انواع لوازم آرایشی و مصرفی سر بزنید، در می‌یابید که وضعیت از چه قرار است.

فروشگاه‌های پر زرق و برقی که هر نوع اجناس کم کیفیت و با کیفیت با مارک های برند جهانی، در قفسه‌ها (ویترین‌ها) خود نمایی می‌کنند. و یا مکان های مانند مساجد و زیارت‌گاه‌ها که هر زمان مراجعه کنندگان فروان دارند.



در این میان شمار کمی از شهروندان هستند که علاقه به کتاب خواندن دارند. شاید حتا این مقدار به سختی شامل آماری شود که سرانه مطالعه در کشورهای دیگر را تشکیل می‌دهد. این مساله را بهتر زمانی می‌توانید دریابید که به کتاب فروشی‌ها سر بزنید و یا به صحبت نویسنده‌گان گوش بدهید که کتاب‌های تولید شده شان، چقدر خریدار دارد.

تازه این در حالیست که افغانستان در جمع کشورهای جوان به شمار می رود که میزان نفوس جوانان در اکثریت قرار دارد و اما بیشترین بی سواد را در خود جای داده است. با آنکه در شانزده سال گذشته، این وضعیت به میزان زیادی تغییر کرده است، اما هنوز هم خرید کتاب بیشتر به دلیل مجبوریت های است که جوانان ناگزیراند بخرند.

اما این مرد ۷۸ ساله، که نام اصلی اش جمعه است و مشهور به کربلایی صادق می‌باشد، علاقۀ عجیبی به خواندن کتاب دارد. با کاکا صادق در یکی از فروشگاه‌های کتاب در پل سرخ در غرب کابل آشنا شدم.



پیرمردی است که لرزان و با عصا راه می‌رود. اشتیاق بیش از حد او به خواندنن کتاب های تاریخی، مذهبی و داستان در حدی است که صدها متر فاصله را طی می‌کند تا به پل سرخ بیاید و کتاب بگیرد و بخواند.

گوش‌هایش سنگین است و چشمانش کم‌سو. با قد خمیده و دستان لرزان قفسه‌های کتاب را با دقت تمام کندوکاو می‌کند. کتاب‌ها را با علاقه‌ای عجیبی لمس می‌کند و از میان کتاب‌ها، کتاب مورد نظرش را انتخاب می‌کند.

چیزی که خیلی برایم جالب است شوق مطالعۀ کتاب در این پیرمرد دوست داشتنی است. معلومات او در مورد نویسنده‌گان داخلی و خارجی برایم تعجب آور است. کاکا صادق علاوه بر شناخت نویسندگان و شاعران قدیمی مثل حافظ، سعدی، مولانا و بیهقی، با نویسنده‌گان معاصر مانند زریاب، صادق دهقان و حتا نویسنده‌گان خارجی مثل چخوف، داستایوفسکی و از این قبیل نویسنده‌گان به خوبی آشنا است و کتاب‌های شان را خوانده است.



هر چند از زمان آشنایی ما مدتی زیادی نمی‌گذرد، اما انگار سالهاست او را می شناسم و پیوند که میان ما ایجاد شده است، قابل باور برای خودم نیست. شاید همین قفسه های کتاب فروشی‌ها در پل سرخ این پیوند را میان ما به وجود آورده است.

علی یعقوبی مسوول انتشارات دانشگاه در پل سرخ است. او جوان خنده روی و خوش اخلاقی است. با اتفاق کاکا صادق، به فروشگاه کتاب او می رویم تا قصه‌های این دو دوست قدیمی تر را بشنوم.

کاکا صادق در قلعه‌ی ‌شهاده در غرب کابل در خانه دخترش زندگی می‌کند و معمولن هفته یک‌بار پیاده از قلعه شهاده تا پل‌سرخ می‌آید تا سری به کتابفروشی‌ها بزند. صدایش لرزان است اما از حنجره‌اش می‌شود مهربانی خاصی را حس کرد.

می‌گوید از کودکی علاقۀ خاص به کتاب خواندن داشته است. خواندن کتاب را در مکتب خانه محلی نزد ملاهای محل فرا گرفته است. حافظ و گلستان سعدی را از بر است و با آنکه چشمان‌اش تاریک شده است اما هنوز هم از هرفرصتی برای خواند و آموختن استفاده می‌کند.



چایش را به آرامی می‌نوشد اما نگاهش معطوف به کتاب‌های است که دور و برش را گرفته است. انگار تمام وجودش را در لابه لای کتابهای کتاب‌فروشی گم کرده است. در حالی که برای دیدن درست خط‌های کتاب، کتاب را تا فاصله نزدیک به چشمان و صورتش می برد، از هر فرصتی برای خواندن استفاده می‌کند.

کاکا صادق از روزهای گپ می‌زند که مردم به سختی می‌توانستند فرزندان‌شان را به مکتب‌خانه بفرستند و وسایل و امکانات نیز در حد ابتدایی برای همگان میسر نبوده است؛ اما بودند کسانی که راه‌های صعب العبور را طی می‌کردند تا چیزی را یاد بگیرند.

او می‌گوید:”در زمان‌های ما نه کتاب بود و نه کتابچه و قلم، نه مکتب بود و نه جای درستی که مردم بچه‌ها و دخترهایشان را در آنجا بفرستند تا سواد یاد بگیرند.”

شکوه اصلی او از نسل کنونی است که با وجود تمام امکانات آموزشی در جامعه، علاقه و تشنگی برای آموختن و یادگرفتن ندارند.



کاکا صادق می‌گوید:” ما در طول سال در ماه‌های گرم به کوه و صحرا دنبال مال و گوسفند بودیم و فقط در فصل زمستان او هم در مسجد ملای محل به ما کتاب‌های مثل قرآن شریف، حافظ، پنج کتاب و چند کتاب صرف و نحو را یاد می‌داد، امکانات در حد خیلی ابتدایی بود. ما شوق داشتیم و مسجد هم گرم بود و هرچیزی تازه که یاد می گرفتیم، لذت می بردیم.”

علی یعقوبی در کنار این که مسوول انتشارات دانشگاه است، در یکی از دانشگاه‌های خصوصی درس نیز می‌خواند. او چندی می‌شود که سرو کارش با دنیای کتاب است و با سرمایه اندک، شروع به کار نشرو فروش کتاب کرده است.

این جوان از کسادی گسترده در کار کتاب‌فروشی شکایت دارد، از اینکه مردم افغانستان دغدغه‌ای به نام خواندن را در زندگی شان ندارند.

در این میان اما کاکا صادق بیشتر فکرش مشغول کتاب‌ها است. علی می‌گوید او هرهفته به کتابفروشی‌های پل‌سرخ سر می‌زند و معمولا تمام کتاب‌فروش‌ها، هرکتابی را که کاکا صادق بخواهد به شکل امانت به او می‌دهند چون می‌دانند او امانت‌دار خوبی است و بعد از خواندن کتاب آنرا به شکل صحیح دوباره به کتاب‌فروشی بر می‌گرداند.



لحظات پس کاکا صادق از جایش بلند می‌شود، یکی از کتاب‌های دکتر علی شریعتی را از کتابفروشی به امانت می‌گیرد و کتاب فروش هم با کمال میل آن‌را تسلیم او می‌کند. تا باز هم این دیدارها تکرار شود و این پیرمرد دوست داشتنی دوباره به کتابفروشی سری بزند، خدا حافظی می‌کنیم.

نگاهم همچنان او را بدرقه دارد که لرزان و آهسته به سمت خانه‌اش می‌رود. کتابی و عصا در دست‌اش از ما دور می شود و من به لذتی فکر می‌کنم که او شاید در خانه دخترش از خواندن کتاب نصیب می‌شود.



ما را در کانال «آخرین خبر» دنبال کنید