آخرین خبر/ از زمان عاشق شدن، خواستگاری و بعد هم این هفت سال زندگی مشترک، تنها چیزی که باقی‌ مانده بود، خاطره‌ی گیسوان بلند و خوشبو، توریهای نرم و پایی واقعا خوش ترکیب و ظریف بود. حالا به نظرش می‌آمد، از آغوشهاشان هم فقط خاطره‌ی تماس نرم توری و ابریشم روی دست‌ها و صورتش مانده و بس. البته اگر حمله‌های هیستریک، جیغ و داد، سرکوفت، تهدید و دروغهای خائنانه و بی‌شرمانه را به حساب نیاوریم... یادش آمد وقتی در ده پیش پدرش بود، گاهی پرنده‌ای اتفاقی می‌آمد توی خانه و برای پیدا کردن راه فرار مدام خودش را به شیشه می‌کوبید و وسایل را می‌انداخت. حکایت زنش هم همین بود. از محیطی کاملا بیگانه وارد زندگی‌اش شده و آن را به ویرانه‌ای تمام‌عیار تبدیل کرده است. بهترین سالهای عمرش انگار در خود جهنم گذشته است. امیدش به خوشبختی ناامید شده، سلامتی برایش نمانده، خانه و زندگی هم اوضاعی پست و مبتذل دارد.

انتخاب از صفحه کتابیسم


ما را در کانال «آخرین خبر» دنبال کنید