آخرین خبر/ تابستان از راه رسیده است، این شب ها با داستان های جذاب، شیرین تر سپری می شوند. داستان ایرانی از قدیم در کاشی کتاب آخرین خبر پر طرفدار بوده است، به دلیل تقاضای فراوان شما مخاطبان ارجمند و به سنت دیرینه کاشی کتاب با داستان ایرانی همراه شما هستیم. این داستان از رمان های معروف خانم فهیمه رحیمی است؛ داستانی از دل یک زندگی سخت...

لینک قسمت قبل


مهمانداری با چرخ دستی به آنها نزدیک میشد و بر روی آن زنی تکیده نشسته بود که شالی رنگیش بر روی پای داشت. حامد و دکتر بهروزی هنوز در میان مسافران وارد شده دنبال مهناز میگشتند و به تنها کسی که توجه نشان ندادند زن روی چرخ نشسته بود . اما هنگامی که چرخ از حرکت ایستاد و مهماندار آنها را مخاطب قرار داد نگاه هر دو متوجه زن شد و حیرت زده به او چشم دوختند. این زن با مهنار در حافظه مانده آنها تفاوت فاحش داشت.صورتی رنگ پریده و درد کشیده که تنها در آن صورت چیزی که آشنا بنظر می رسید دو چشم سیاه درشتی بود که به آنها زل زده بود. دکتر زودتر از حامد به خود آمد و به زور لبخند بر لب آورد و گفت:

خانم سپهری خیلی خوش آمدید می بخشید که شما را نشناختیم. راستش دکتر به ما نگفته بود که شما...مهناز لبخند تلخی زد و گفت:

که من علیل شده و روی چرخ نشسته باشم منظورتان این بود؟دکتر سر تکان داد:
نه، منظورم این نبود می خواستم بگویم که شما خیلی تغییر کرده اید و این اشتباه ما بود که فراموش کردیم بیست سال از آخرین ملاقاتمان گذشته و دیگر هیچکدام جوان نیستیم. به هر حال به خانه تان خوش آمدید. مهناز با گفتن، متشکرم روی به مهماندار کرد و از او تشکر نمود و سپس رو به نوروزی کرد و پرسید:
ـ شما نمی خواهید به من خوشامد بگویید؟ نکند شما هم مرا نشناختید و دروغ گفتید که هرگز چهره ام را فراموش نمی کند؟
نوروزی به خود آمد اما از مهار اشکی که عجولانه از دیده اش فرار کرده بود عاجز ماند و با صدایی بغض آلود گفت:
ـ خوش آمدید و مرا به خاطر کهولت و حواس پرتی ام ببخشید.
مهناز با صدا خندید و گفت:
ـ بیایید از اولین دقایق با یکدیگر صادق باشیم و یکدیگر را گول نزنیم. من به خوبی می دانم که هر دوی شما مرا نشناختید و از دیدنم شوکه شدید. ایرادی بر شما وارد نیست چون براستی من تغییر کرده ام و این تغییر نه به علت بالا رفتن سن بلکه به علت بیماری است که مرا از پای انداخته و آثارش را بر صورتم نشانده اما باور کنید خوشحالم که آمدم و خدا آنقدر به من لطف داشت که اجازه داد بار دیگر به کشورم برگردم و در میان هم وطنانم زندگی کنم یا بمیرم.
دکتر چرخ او را به حرکت درآورد و او را به سوی در خروجی هل داد و گفت:
ـ با یاری خدا شما سلامتتان را به دست می آورید و آن طور که دوست دارید زندگی می کنید.
با کمک دکتر بهروزی مهناز در اتومبیل جای گرفت و چرخ دستی اش در صندوق عقب گذاشته شد. در زمانی که دکتر مشغول گذاشتن چرخ در صندوق عقب اتومبیل بود، مهناز رو به نوروزی کرد و گفت:
ـ شما پیر نشده اید و نسبت به بیست سال گذشته تغییر چندانی نکرده اید.
نوروزی به تلخی خندید و گفت:
ـ امیدوار بودن به سعادت دیگران به پیری اجازه نداد تا قلموی سفیدش را بر موهایم نقاشی کند اما نبایو گول و فریب ظاهر را خورد چرا که این رنگ به آنی می تواند تمام مو را فرا گیرد و نقش اصلی را نمایان کند.
دکتر پشت فرمان نشست و حرکت کرد. مهناز به لحنی شوخ گفت:
ـ اما در مورد دکتر کاملا بی انصافی کرده و به باد یغما داده. دکتر که در جریان گفتگوی آن دو نبود از لحن هزل مهناز فهمید که لطیفه ای گفته شده و با خنده پرسید:
ـ موضوع چیست و در من چه چیز به یغما رفته؟
حامد گفت:
ـ زلف پریشان گرچه در آن روزها هم زلفی نداشتی که پریشان بوده باشد.
دکتر دستی به سر کاملا برهنه اش کشید و از آینه به مهناز نگریست و گفت:
ـ بی مویی را فلکم رایگان نداد؛ این نقد جوانی است که به رایگان داده ام و بعد با صدای بلند خندید و باعث شد مهناز هم بخندد و بگوید:
ـ چقدر شما با آن دکتری که روزی می شناختم تفاوت دارید. بگذارید حقیقت را بگویم که آن روزها خیلی از شما می ترسیدم و باورم این بود که شما مردی خشن و منضبط هستید و با شما نمی شود دوست بود. گرچه در آخرین ملاقاتمان نظرم تا حدودی نسبت به شما تغییر کرد اما باز هم نسبت به شما ترسی احساس می کردم که نمی دانم از کجا نشات می گرفت. شاید برخورد سرد شما در یکی دو ملاقاتی که با هم داشتیم این حس را در من بوجود آورده بود اما اینک می بینم که چقدر در مورد شناخت شما اشتباه کرده ام و باید از شما به خاطر استنباط غلطم پوزش بخواهم.
به جای دکتر حامد بسخن درآمد و گفت:
شما در مورد شناختتان نسبت به دکتر اشتباه نکردید و او به راستی موجودی خشن و بی احساس است فقط گاهی مهربان و رئوف می شود که بدبختانه گذراست و تداوم ندارد. دکتر با گفتن خیلی ممنون، بیش از این خجالتم نده. بار دیگر همه را به خنده انداخت و مهناز متوجه نشد که چه زمان به خانه اش نزدیک شده است وقتی چشمش به تابلوی آژانس مسافرتی که خیابانی بیش با خانه فاصله نداشت افتاد با شگفتی پرسید:
این همان آژانس مسافرتی نزدیک خانه مان نیست که از آن گذشتیم؟ دکتر سر فرود آورد و گفت:
چرا همان آژانس است که هنوز ماندگار است و نقل مکان نکرده، دیگر چیزی نمانده که برسیم. مهناز گفت:
اما چه زود رسیدیم من داشتم فکر می کردم که هنوز تا به خانه برسیم خیلی راه در پیش داریم شهر کوچک شده یا این که ما تند حرکت کردیم؟
حامد گفت:
نه شهر کوچک شده و نه ما تند راندیم بلکه خیابان خلوت بود و زود رسیدیم. در سر کوچه مهناز خواهش کرد که لحظه ای توقف کنند و با پایین کشیدن شیشه اتومبیل سر بیرون آورد و نگاه کرد. با آن که هوا تاریک بود اما به خوبی مشهود بود که خانهرها دچار تحول شده و نو شده اند. وقتی گفت برویم افزود:
چقدر همه چیز تغییر کرده، آیا همسایگان هم عوض شده اند؟ آقای مالکان آیا هنوز در همین کوچه زندگی می کند؟ نوروزی پاسخ داد:
خدا مالکان بزرگ را رحمت کند، ولی دو پسرش هنوز در همین کوچه ساکن هستند به جز مالکان و آقای افضلی دیگر همسایۀ قدیمی نمانده و همه رفته اند. دکتر با تمسخر گفت:
بقیه گزارش باشد برای بعد بهتر است در را باز کنی. حامد با عجله در اتومبیل را گشود و پیاده شد. مهناز وقتی با کمک دکتر از اتومبیل پیاده شد ترجیح داد به جای نشستن روی چرخ خود حرکت کند او پیش از قدم گذاشتن به خانه نگاهی به خانۀ آقای مالکان انداخت و به دکتر گفت:
روزی مالکان نگران این بود که خانه را به او بفروشم تا بتواند خراب کند و چند دستگاه آپارتمان بسازد حالا کار دنیا را بببینید این خانه هنوز پابرجاست و آقای مالکان از دنیا رفته. مهناز وقتی قدم به خانه اش گذاشت عنان اختیار از کف داد و بی پروا گریست او عاشقانه به اطراف نگاه می کرد و با چشم زوایای خانه را می کاوید وقتی وارد حیاط شد با صدای بلند نام پدربزرگ و مادربزرگ و نام پدر و مادر را بر زبان جاری کرد و با گفتن سلام من آمدم حضورش را اعلام کرد با خارج شدن خانم میثاقی از در هال مهناز آه بلندی کشید و به گونه ای وحشت زده شد. دکتر بهروزی متوجه وحشت او گردید و به مهناز گفت:
با پرستارتان آشنا شوید خانم میثاقی از همکاران دوست عزیز من است و بسیار مهربان و پرتجربه هستند من اطمینان دارم که از کارشان راضی خواهید بود. خانم میثاقی دست مهناز را به گرمی فشرد و خوشامد گفت و از همان لحظه با کمک نمودن به مهناز در راه رفتن کارش را آغاز کرد. در اتاق همگانی به گرد یک میز نشستند و خانم میثاقی برایشان چای آورد و به پذیرایی مشغول شد. حامد برای دقایقی حس کرد که در آن خانه غریبه است آن خانه را نمی شناسد. برای رفتن به اتاق بالا و تعویض لباس منتظر کسب اجازه بود. این خانه و این اتاق دیگر مکان هایی نبودند که چند ساعت پیش ترکشان کرده بود به هر چه می نگریست حکم نا آشنایی داشت و دلش می خواست هر چه زودتر از آن جا دور شود و در مکانی متعلق به خودش ماوا بگیرد این خانه قریب به بیست سال به او تعلق گرفته بود و در آن احساس امنیت و آزادی کرده بود اما اینک آن را نمی شناخت و احساس راحتی نمی کرد. دوست داشت به همراه دکتر خارج می شد و در آن جا نمی ماند مهناز با یک نگاه به صورت حامد و معذب بودن او دریافت که آرامش و راحتی صاحب خانه را سلب کرده است. به همین خاطر با لحنی پوزش خواه رو به حامد کرد و گفت:
آقای نوروزی من باعث ناراحتی شما شده ام و احساس می کنم که با آمدنم آسایش شما را برهم زده ام من همین امشب این جا می مانم و فردا صبح رفع زحمت می کنم شاید اگر در بیمارستان بستری شوم بهتر باشد. لحن او حامد را نگران کرد و با دستپاچگی بلند شد و مقابل مهناز ایستاد و گفت:
هرگز چنین نیست و من راحتم، اما اگر وجود من در این خانه باعث سلب آسایش شماست من همین امشب از این جا می روم. مهناز چند بار به نشانه نه سر تکان داد و گفت:
حال که برای یکدیگر مزاحمتی نداریم لطفاً راحت باشید و به خود برسید خواهش می کنم روال زندگی تان را به خاطر من تغییر ندهید تا من هم احساس کنم که مزاحم شما نیستم. حامد به عنوان قبول سر فرود آورد و برای اولین قدم آن ها را تنها گذاشت و از در اتاق خارج شد. تختخواب مهناز را در اتاق کوچک کارش، همان جایی که دوست داشت قرار داده بودند چه این اتاق هم از منظرۀ بهتری برخوردار بود و هم این که زودتر از سایر اتاق ها گرم می شد. دکتر به هنگام خداحافظی از مهناز، رو به خانم میثاقی کرد و گفت:
امیدوارم تمام کوشش تان را برای راحتی خانم سپهری به کار بگیرید. هر چه نیاز داشتید لطفاً آقای نوروزی را در جریان بگذارید و با گفتن، شب بخیر و خوب بخوابید خانم ها را تنها گذاشت و راه اتاق بالا را در پیش گرفت، نوروزی را با لباس روی تخت خواب یافت، کنارش نشست و پرسید:
حالت خوب است؟ نوروزی بلند شد و گفت:
دکتر من قادر به تحمل و رل بازی کردن نیستم، می دانم که توان خودداری ندارم خواهش می کنم مرا همراه خودت بِبر، می ترسم نتوانم طاقت بیاورم و عملی از من سر بزند که درست نباشد. من چطور می توانم شاهد درد کشیدن او باشم و عکس العملی از خود نشان ندهم. فراموش کردی که چقدر برایم عزیز است. من نگرانم و تو خوت می دانی که این نگرانی بیهوده نیست. خواهش می کنم کمکم کن و کاری برایم بکن. دکتر دست روی دست نوروزی گذاشت و گفت:
مگر خودت ندیدی و نشنیدی که مهناز چه گفت، اگر تو بروی او گمان می کند که نخواسته ایم کمکش کنیم یکی دو روز طاقت بیار تا بهانه ای بتراشم و تو را از اینجا خارج کنم. در مدت یکی دو روز هم تو می توانی کار را بهانه قرار دهی و کمتر به دیدنش بروی. نوروزی که قانع شده بود با گفتن، باشه قبوله، بلند شد و کتش را در آورد و در همان حال گفت:
به عقیدۀ تو چقدر طول می کشد تا حالش خوب شود؟ بهروزی سر تکان داد:
این طور که معلوم است، متأسفانه بیماری پیشرفت کرده و زمان می برد تا بهبودی حاصل شود.
_ آیا خوب می شود؟ یعنی امکان این هست که سلامتی اش را به دست آورد؟
_ در تخصص من نیست که جوابت را بدهم باید ببینم دکترهای خودمان چه می گویند و نظر آن ها چیست. چیزی که مرا نگران می کند حرف های خود توست نه بیماری مهناز. دارم کم کم باور می کنم که پذیرفتن مهناز اشتباه بود و اشتتباه بزرگتر...
_ می دانم چه می خواهی بگویی، من سعی ام را می کنم به شرط آن که تو هم فکری برای بردنم بکنی.
_ برای فردا صبح برنامه این است که بهتر است مهناز استراحت کند و از داروهای که به همراه آورده استفاده کند. من هم می روم پرونده پزشکی او را به چند تن از متخصصین نشان بدهم و نظرشان را جویا می شوم. تو هم بنشین پشت میزکارت و کارت را انجام بده. فردا غروب یکدیگر را همین جا می بینم اگر مورد خاصی پیش آمد و کمک خواستی می دانی که کجا مر اپیدا کنی. حالا تو هم یک آرام بخش بخور و بخواب. دکتر خیلی آرام و بی صدا خانه را ترک کرد و قتی پشت فرمان نشست لحظاتی به فکر فرو رفت و عاقبت کار را سنجید. او تصور نمی کرد که مهناز تا این درجه بیمار باشد. بیماری دست و پای او را از حالت عادی خارج و فرم آن را تغییر داده بود. خوردن داروهای قوی مسکن اثرات تخدیرش را آشکار کرده و لطافت و طرافت پوست را نابود و چهره ای خشک و پر چروک باقی گذاشته. در آنی سیمای گذشته مهناز را به خاطر آورد و او را با وضع کنونی اش سنجید و به یک باره دلش به حال او سوخت و با حالتی عصبی اتومبیل را روشن کرد و به حرکت در آورد. در گلویش بغضی داشت که از یادآوری بیماری نامزدش در گلویش نشسته بود. در آن روزها آن دو دانشجویی بیش نبودند و آرزوهایی دور و دراز برای خود در سر داشتند. وقتی به یاد آورد که چگونه مهدخت در بستر بیماری از شدت درد فریاد می کشید و کمک می خواست اشک از دیده اش فرو می ریخت و آه حسرت و اندوه از سینه برکشید و حالا این زن، زنی با گذشته ای باخته، برگشته و درد می کشد و در فضای سرد و نمناک دیرینه به دنبال مرهم می گردد شاید که این مرهم همان چشم فرو بستن در اتاقی باشد که عزیزانش از دنیا رفته اند. از خود پرسید:
آیا او برای مردن خود را آماده می کند؟ از این فکر بر خود لرزید و لحظۀ مرگ مهدخت را بیاد آورد که از او خواسته بود دسته گل عروسی برایش به بیمارستان بیاورد و هنگامی که دسته گل را بدست گرفت به صورت او خندید و گفت من به آرزویم رسیدم و خوشبخت از دنیا می روم. او به تنهایی رفته بود همان طور که این زن می خواهد دور از چشم همسرش چشم از جهان بپوشد. آیا حق دارد که بگوید هر دو ناکام از جهان می روند؟ از پیش داوری و تصور مرگ مهناز بر خود لرزید و سعی کرد این فکر یأس آور را از ذهن خود دور کند و با گفتن هنوز امید هست، خود را قانع سازد.
نوروزی جسم خسته اش را روی تخت انداخته بود و در زمان های کوتاهی از این دنده به آن دنده خود را می غلطاند. خوابش نمی برد و قرص آرام بخش هم فایده نبخشیده بود. نمی دانست چند بار تا روی پله ها رفته و به گوش ایستاده تا مطمئن شود که بیمار آرام و آسوده خوابیده و سپس به اتاق بازگشته. صبح از راه می رسد اما تلاش او برای خوابیدن به نتیجه نرسیده بود. با کوچکترین صدا گوش تیز می کرد و منتظر حرکتی بود که بعد از آن بشنود. می ترسید مهناز به کمک احتیاج داشته باشد و خانم میثاقی بیدار نگردد. به یاد شب های بیماری نرگس افتاد که تا صبح چشم بر هم نگذاشته و به پرستاری او همت گماشته بود. از بیماری کودکان گرفته تا سرماخوردگی های فصلی. به یاد نمی آورد که از کنار آن ها آسان گذشته باشد و نرگس را به حال خود رها کرده باشد. وظیفۀ مادر و پدری را به خوبی برآمده بود و اینک می خواست وظیفۀ... او خود پرسید:
وظیفۀ چی و در قبال چه کسی؟ وظیفۀ دوستی، انسان دوستی؟وجدانی؟ به هیچ کدام، تعهد عاطفی بهترین اسمی است که می تواند بر آن بگذارد چرا که نزدیکی عاطفه شان به یکدیگر او را مقید می کند و وظیفۀ مراقبت و پرستاری بر شانه اش می نهد. او به جسم مهناز کاری نداشت برایش مهم نبود که می دید اندام زیبای او به درخت خزان زده ای تبدیل شده و انگشتان باریک و ظریفش در اثر بیماری به حالت چنگ شده در آمده. اگر روزی مهناز را به خاطر چشمان سیاهش و چال روی گونه اش برگزیده بود و اینک همۀ آن زیبایی پیش چشمش هیچ بود و تنها به صافی روح او دل خوش می داشت. روی صندلی کنار پنجره نشست و به سیاهی شب آن قدر چشم دوخت که در همان حال خوابش برد. با صدای تقه ای که بر در اتاقش خورد دیده باز کرد با عجله دستی به سرش کشید و در اتاق را گشود. خانم میثاقی نفس زنان روبرویش ایستاده بود، با گفتن سلام صبح بخیر گفت:
خانم سپهری خیال دارند برای زیارت اهل قبور عازم شوند خواهش کردند که اگر ممکن است ایشان را همراهی کنید. حامد گفت:
بسیار خوب به خانم بفرمایید تا دقایق دیگر آماده می شوم. خانم میثاقی ضمن پایین رفتن از پله گفت:
آقای نوروزی صبحانه هم حاضر است. نوروزی با گفتن ممنون خود را آمادۀ خروج کرد. وقتی از پله ها پایین آمد مهناز را در پالتو و شالی گرم که از روی سرش تا روی شانه ادامه می یافت دید. به نظرش رسید که شب گذشته را خوب نخوابیده پای چشمش پف کرده و متورم بود. نوروزی مقابلش ایستاد و پرسید:
حالتان چطور است؟ مثل این که دیشب را خوب نخوابیدید؟
_ اتفاقاً اولین شبی بود که بعد از مدت ها به راحتی تا صبح خوابیدم و درد آرامم گذاشته بود. به همین خاطر می خواهم تا درد به سراغم نیامده برای زیارت قبور اقوام بروم. شما مطمئنید که می توانید به همراه ما بیایید نکند مزاحم شده باشم. نوروزی سر تکان داد و گفت:
من هیچ کاری نداشتم پس خیالتان آرام باشد. تنها باید کمی صبر کنید تا وسیله خبر کنم. مهناز خندید.
_ من این کار را کرده ام و تا دقایقی دیگر می رسد منتهی شما باید زود و سریع صبحانه بخورید. حامد تکه نانی را از سینی برداشت و در دهان گذاشت و با جرعه ای چای فرو داد و پرسید:
ممکن است رفت و برگشتمان طول بکشد آیا داروهایتان را برداشته اید؟ خوب است پتویی هم همراه ببریم، هنگام پیاده شدن شاید به کار بیاید. خانم میثاقی بدون حرف گفتۀ حامد را اجابت کرد. هنگامی که بوق اتومبیل به صدا در آمد و خانم میثاقی کمک نمود تا مهناز توانست مسافت اتاق تا در خانه را طی کند و در اتومبیل بنشیند حامد پتو را روی پای مهناز کشید تا اطمینان حاصل نکرد که کاملاً پوشیده شده خود ننشست. خانم میثاقی به خاطر اندام فربه اش به سختی نشست و برای خاطر جمع شدن از راحت بودن مهناز به روی او خم شد و پرسید راحتی؟ مهناز با تبسم و فرود آوردن سر او را مطمئن ساخت. از زمان حرکت تا رسیدن به مقصد همگی ساکت بودند و فقط به مناظر برفی اطراف توجه داشتند. در گورستان مهناز از قبور اقوام خود دیدن کرد و بر سر هر مزاری شاخه گلی نشاند و قطره اشکی فشاند. بر سر مزار مادر بیشتر تأمل نمود و زیر لب با مادر به سخن پرداخت. خانم میثاقی زمزمۀ او را شنیده بود و با درهم کشیدن ابرو روی ترش نمود و مهناز گریان را از قبر دور کرد. فشار درد بر شدت گریه مهناز افزود اما هیچ یک از مسافران گمان نبردند که از شدت درد گریه اش آرام نمی گیرد. خانم میثاقی فقط آرام می گفت گریه برایتان خوب نیست لطفاً گریه نکنید. به خانه نزدیک شده بودند و اتومبیل از روی دست اندازی گذشته که داد مهناز را به آسمان بلند کرد و تازه در این هنگام بود که حامد و خانم میثاقی پی به اشتباه خود بردند اما دیگر دیر شده بود و آن ها به خانه رسیده بودند. حامد به محض آن که در خانه را گشود با شتاب به سوی چرخ دستی شتافت و آن را برای نشستن مهناز به کنار اتومبیل آورد. از بی توجهی خود خشمگین بود و خشمش را با تعجیلی که در کار کردن نشان می داد فرو می نشاند. خانم میثاقی بیمار را روی بستر خواباند و پتو را روی او می کشید که بار دیگر فریاد مهناز به هوا برخاست و اشاره کرد که پتو را بردارد. تأثیر دارو آنقدر نبود که درد را فرو بنشاند. حامد تاب دیدن گریۀ مهناز را نداشت و از ترس رسوا شدن به آشپزخانه پناه برد و در آن جا نشست. فکر می کرد که چگونه می تواند درد او را آرام سازد باید از دکتر بهروزی کمک می گرفت وقتی بلند شد تا تلفن کند صدای زنگ تلفن برخاست با برداشتن گوشی صدای مرد ناشناسی را شنید که پرسید:
منزل خانم آبتین؟ حامد بی حوصله پاسخ داد:
بله بفرمایید. مرد با گفتن دکتر شمایید؟ حامد را کنجکاو کرد که بفهمد آم مرد کیست در پاسخ او گفت:
من دکتر نیستم شما؟ مرد پاسخ داد:
من سپهری هستم، آیا می توانم با همسرم صحبت کنم؟ نوروزی او را شناخت و با لحنی عذرخواهانه گفت:
مرا ببخشید دکتر که شما را به جا نیاوردم من نوروزی پدر نرگس هستم.
_ آه بله، خوشحالم که صدای شما را شنیدم و عذر می خواهم که شما را نشناختم به اطلاع شما می رسانم که دختر مهربانتان و همسربزرگوارشان خوب و سلامت هستند و جور من پیرمرد را می کشند. من و همسرم باعث دردسر شما آدم های خوب شده ایم. حال مهناز چطور است؟ آیا راحت رسید؟ حامد گفت:
بله البته گمان می کنم اگر اجازه بدهید گوشی را به خودشان می دهم به دخترم سلام برسانید و بگویید که در این جا همه چیز مرتب است و سپس گوشی را به طرف مهناز گرفت و پرسید:
می توانید صحبت کنید؟ مهناز دست دراز نمود تا گوشی را بگیرد اما توان نگهداری آن را نداشت و حامد کمکش کرد. او با گرفتن گوشی و چسباندن آن را گوش مهناز کمکش کرد تا صحبت کند. صدای ضعف و دردآلود سلام کرد. سپهری با نگرانی پرسید:
دردت کمتر نشده؟ مهناز سعی کرد بر خود مسلط شود و با توان بیشتری پاسخ دهد که چرا احساس می کنم بهترم.
_ اما صدایت چیز دیگری میرگوید می دانم که حقیقت را نمیرگویی اما قَسَمت می دهم که به آن چه دکترها می گویند گوش کن و داروهایت را موقع مصرف کن. آیا پرستار داری؟ مهناز گفت:
از بدو ورودم خانم پرستار حاضر بود و هم اینک در کنار تختم نشسته. باور کن که حالم بهتر از همیشه است و به توصیه هایت عمل می کنم. پس از خداحافظی حامد گوشی را روی تلفت گذاشت و بی اختیار گفت:
درد امانت را بریده با این حال می گویی بهتری؟ کار ما اشتباه بود و نمی بایست از خانه خارج می شدی. مهناز به چهرۀ برافروخت، حامد نگریست و پاسخ داد:
اگر قسم بخورم باور می کنی؟ این درد در مقابل دردهای گذشته هیچ است. داروها چشم او را به روی خواب گشودند و سخن او ناتمام باقی ماند. حامد و خانم میثاقی پس از اطمینان از به خواب رفتن مهناز آرام پتو را روی او کشیدند. مهناز گرسنه به خواب رفته بود. خانم میثاقی گفت:
اگر شما مراقب باشید من برای آماده کردن غذا می روم.


ادامه دارد...


ما را در کانال «آخرین خبر» دنبال کنید

نسخه جديد
آگهی