آخرین خبر/ سرانجام، پس‌از آنکه کمی با خودم کلنجار رفتم، شماره را گرفتم. او هم وقتی گوشی را برداشت، تقریباً بلافاصله گفت:
«توما مقاله رو خوندی؟ »
«دقیقاً به همین خاطره که دارم بهت زنگ می‌زنم. »
«معنی‌ش رو درک می‌کنی؟ »
صدایش رگه‌هایی آشنا در خود داشت، ولی نه مثل گذشته. صدای او حالا به‌واسطۀ شرایط، ترس و اضطراب، تغییر کرده بود.
بله مقاله را خوانده بودم و به‌خوبی می‌دانستم می‌تواند چه معنایی داشته باشد.
می‌دانستم که زندگی ما، به شکلی که تا آن روز داشت، قرار بود برای همیشه تغییر کند. می‌دانستم که قرار است مابقی زندگی‌مان را پشت میله‌های زندان سپری کنیم.

ماجرای ناپدید شدن ونکا راکول
گیوم موسو
ترجمۀ آریا نوری

نسخه جديد
آگهی