ایرنا/ نویسنده‌ای آمریکایی در یک اثر داستانی ۲۵ سال قبل پیش‌بینی کرد جامعه این کشور به ویژه به دلیل روحیات و ذهنیات فاشیستی به سمتی می‌رود که فردی مانند دونالد ترامپ، را برگزیند.

ویلیام فردریک کوهلر / ‏William Frederick Kohler، قهرمان رمانی به نام تونل از ویلیام گس / ‏ William Gass روزی نوشت: عناوین دیکتاتورها عوض می شود و روزگاری می رسد که دیگر از ظلم امپراتورها، پادشاهان و سزارها عذاب نمی کشیم؛ زیرا توده های مردم وظایف آنها را انجام می دهند. توده ها نه تنها عاشق؛ بلکه خواهان ظلم و دیکتاتوری هستند. در نتیجه تحت عنوان صدر اعظم، دبیرکل یا روسای احزاب و مدیران اجرایی، با لطافت بیشتری یکدیگر را می کشیم؛ حتی ممکن است اولین دیکتاتور این کشور را سرمربی بنامند.

جملات کوهلر به خصوص این روزها بیشتر برای ما تداعی می شود؛ به دلایل گوناگون و این دلیل مشخص که نویسنده آنها یکی از شخصیت های رمان ویلیام گس بود. گس که در سال ۲۰۱۷ در ۹۳ سالگی زندگی را بدرود گفت، نوشتن رمان تونلرا اواخر دهه ۶۰ میلادی آغاز کرد و نیم قرن بعد سال ۱۹۹۵ به پایان رساند، تونل در سال بعد برنده جایزه کتاب سال آمریکا شد و جزء آثار راه یافته به بخش نهایی جایزه پن/ ‏‬ فاکنر نیز بود. رمان تونل توسط آلفرد نف/ Alfred A. Knopf منتشر شد. این کتاب ششصدصفحه ای که پیرنگ مشخصی هم ندارد، در خوشبینانه ترین حالت می توانست یکی از کم طرفدارترین رمان هایی باشد که تاکنون یک موسسه انتشاراتی بنام چاپ کرده است. از همه بدتر، این رمان در برهه نامناسبی منتشر شد. رابرت کلی/ Robert Kelly ، منتقد ادبی در بخش نقد کتاب نشریه تایمز نوشت: سال ها زمان لازم است تا معنای این رمان را بفهمیم.

کلی کاملاً درست گفته بود، وقتی کتاب گس در سال ۱۹۹۵ منتشر شد، شرایط تاریخی درست مقابل نقطه ای بود که این رمان بر اساس آن نوشته شده بود. اکنون که تاریخ وجهه دیگری از خود نشان داده و چرخه کامل شده است، می توان فهمید این کتاب نیز مانند نویسنده اش، به شدت از زمان خود جلوتر بوده است.

گس پس از انتشار نخستین داستان هایش به استفاده از فنون ادبی و البته بدبینی معروف شد. همانطور که وی درباره آرمانگرایانه ترین رمانش یعنی تونل نوشته است؛ رمان را بر اساس این اعتقاد نوشتم که هیچ ملت یا نژادی بهتر یا بدتراز دیگری نیست و آنچه اشرار هرروزه مرتکب می شوند، به مراتب مهم تر یا بیشتر و بهتر از اخیار است.

کوهلر راوی داستان، استاد تاریخ ۵۰ ساله ای در دانشگاهی شبیه دانشگاه پوردوست که گس بیش از ۱۰ سال آنجا تدریس کرده است. در ابتدای این رمان، او تازه کتاب گناه و عصمت در آلمانِ هیتلری‌ را نوشته است؛ رمانی که امیدوار بود به اثری شاهکار تبدیل شود. وقتی نوشتن مقدمه را آغاز می کند متوجه می شود از این اثر متنفر است و در نتیجه داستان زندگی خود، کودکی غمبار، ازدواج ناموفقش و شکست های عشقی اش را می نویسد. او همچین تونلی در زیرزمین خانه اش به ناکجاآباد حفر می کند. گرچه این نماد فراخوانشی تنها بخش کوچکی از ماجراست، به شدت تحت تاثیر خشم پایان ناپذیر کوهلر قرار دارد.

در ابتدا به سختی می توان فهمید چرا گس حدود ۳۰ سال وقت را صرف نوشتن رمان تونل می کند. اما وقتی بیشتر کوهلر را می شناسیم، می فهمیم گس در حال تشریح یک مطالعه موردی با دقت پرونده‌نگار جنایی است. کوهلر که اتفاقاً انبوهی از خاطرات دوران نازی را با خود یدک می کشد، جذب دوره هیتلر می شود؛ به این دلیل که برهه زمانی یادشده واقعیت هایی درباره روح او برملا می کند. او که درباره رویداد شب شیشه ای، (۹ و ۱۰ نوامبر ۱۹۳۸ که نیروهای آلمان نازی به افراد و اموال یهودی ها حمله کردند)، مطالعه کرده است، در جوانی چنان تحت تاثیر این اعمال خشونت بار قرار می گیرد که شیشه یک خواربارفروشی یهودی را با آجرپاره ای فرو می ریزد.

روایتی از ذهنیت پنهان فاشیستی آمریکا در تونل

وی پس از ندامت از رفتارش، نتیجه می گیرد خشونت نوعی بیرون ریزی ناشی از ناامیدی است؛ مهاجم به کسانی که می پندارد از امتیاز ناعادلانه برخوردارند حمله می کند، حتی اگر این حمله به قیمت از دست دادن همه چیزش تمام شود. کوهلر این میل غیرمنطقی به انتقام جویی را به هولوکاست و ناراحتی غریزی آمریکایی ها در نتیجه "خلف وعده ای ضمنی یا همان قرارداداجتماعی" مرتبط می کند که قربانیانش را از خوشبختی که تا پیش از این حق خود می دانستند محروم ساخته است. این تئوری تاریخی منعکس کننده حسادت خود او نیز هست اما تصویری که از کوهلر ساخته می شود به طرز دردناکی واقعی است و احساس حقارت وی در مورد شکست های کوچکش او را ترغیب می کند به تعبیر گس ذهنیت پنهان فاشیستی در آمریکا را به نمایش بگذارد.

این مضمون بسیار مهم است و گس بی وقفه در حال بررسی آن. خاطرات راوی داستان او با پدری متعصب آغاز می شود که نظریه هایی چون تجارت آزاد را مردود می داند و مهاجران را انگل، بیماری و اغواگر می خواند و "از کسانی که به این مردم اجازه داده اند در زمانی که شغل کافی وجود ندارد وارد کشور شوند" گله دارد. گس به شیوه ای روشمند مفهومی را روایت می کند که خود در جای دیگری از آن تحت عنوان "فاشیسم میز صبحانه" یاد کرده است، مبارزان داخلی که "به پیروزی ها به عنوان فتح قاره به خود می بالند و از شکست ها به عنوان بدترین بدبیاری یک تیم ورزشی تاکنون گله مندند". رفتاری که می توان آن را به کل فرهنگ تعمیم داد.

کوهلر در میانه رمان، نفرت های نسل های پیشین را به خاطر می آورد که معمولاً با این عبارات بیان می شد: آمریکا، لعنتی، آمریکایی ها مقدم هستند. او به کسانی که تاریخ آنها را رها کرده توصیه می کند: در آینده ای که هرگز به چشم نخواهید دید سرمایه گذاری نکنید، آینده ای که در هر صورت از شما متنفر خواهد بود، آینده ای که شما را موجودی بی مصرف خواهد دید." این حس خیانت، که در کینه توزی ادغام شده است، به نوعی فشار افراطی سیاست منتهی می شود که گس بعدها در مصاحبه ای از آن صحبت کرد: "فاشیسم نوعی دیکتاتوری است که ارزش های طبقه متوسط پایین را در خود جای داده است، گرچه طبقه متوسط پایین در آن حکومت نمی کند. فاشیسم فقط زمانی احساس رضایت می کند که جهان خوب اداره شود. نمادهای اقتدار و ظاهر زیبا را دوست دارد و از رژه های میهن پرستانه خوشش می آید."

در پیشگویانه‌ترین بخش های این رمان، کوهلر درباره شکل گیری یک جنبش به نام حزب مردم مایوس سخن می گوید. حزبی که به طرفداران خود وعده می دهد: آنچه را دیگر احزاب از آن اجتناب می کنند، در آغوش خواهیم کشید.

کوهلر، هیتلر را "آدم پست بی شعوری" با استعدادی انکارناپذیر می داند، فردی که به صراحت آنچه را به زبان می آورد که دیگر سیاستمداران در لفافه می گویند: "با این حال، هیتلر، همین آدم ریاکار، دروغگو، مزور، شیاد، حقه باز، کلاهبردار، سفسطه باز، عوام فریب، خیالباف، احتمالاً تنها مرد صادق در طول تاریخ است." کوهلر به تفصیل درباره انگیزه های حامیان فرصت طلب هیتلر سخن می راند. "همه کسانی که بی شعور نبودند و تمایلات هیتلر را عملی کردند" و در نهایت به نتیجه تکان دهنده ای می رسد: "من هم از او پیروی می کردم تا انتقام گرفته باشم."

پس از انتشار تونل در سال ۱۹۹۵، گس واقعیت را درباره موضوع این رمان افشا کرد: من درباره آلمان حرف نمی زنم، بلکه منظورم آمریکاست.

گرچه این رمان بدون راه حلی واضح پایان می یابد، گس در اثری دیگر به راه حل خروج از این وضعیت اشاره کرده است. او در رمانی به نام در قلب کشور، شهری را در شمال آمریکا توصیف می کند که در آن قبیله گرایی از خودخواهی یا طمع نیز فراتر می رود: "مثلاً آدم هایی را می شناسم که سال های سال است بر خلاف عقاید و منافع خود رای داده اند."

وی می نویسد که با سیاست به مثابه یک رخداد ورزشی برخورد می شود که در آن رای دهندگان در دو سوی میدان صف می کشند و معلوم می شود نیازشان به برنده شدن تنها راه نامحتمل رستگاری است. آنها از کشورشان حمایت می کنند همانطور که تیم محلی شان. این مردم متعصابه خواستار پیروزی هستند، تخصصشان فریاد کشیدن است و اگر اوضاع خوب پیش نرود، مربی را اخراج می کنند.




ما را در کانال «آخرین خبر» دنبال کنید