آخرین خبر/ توی علف ها راه می رفتم و فکرم پیش کمال بود که پیدایش نمی کردند لابلای بوته های تمشک و همانجا می پوسید. استخوانهایش می ماند و کمال را دیگر فقط از موهای بلندش که گیر کرده بود توی تیغ و شاخه های تمشکها می شد شناخت. حواسم به رودخانه بود که توی آن سرما نروم توش و سعی می کردم با صدایش حواسم را از اتفاقات چند ساعت قبل پرت کنم که صدای خش خش و نفس کشیدن، پشت سرم شنیدم. برگشتم. اسب سیاه دنبالم راه افتاده بود و طناب دور گردنش روی زمین کشیده می شد. از قدم برداشتنش روی علف ها صدایی در نمی آمد. ایستادم. چند قدم دیگر لنگان جلو آمد ولی نزدیکم نشد. ایستاد.
دیگر مطمئن شدم کهاهلی کردن این اسب نصفه کاره مانده. از وحشی بودن کنده شده ولی درست رام نشده.

چیدن یال اسب وحشی به قلم علی صالحی بافقی



ما را در کانال «آخرین خبر» دنبال کنید