خراسان/ یک روز مردی دید که خرسی در تله شکارچیان گیر کرده. دلش سوخت و خواست از برکه‌ای که آن نزدیکی بود به او آب بدهد. خرس دست مرد را رد کرد و گفت: «همان شکارچیانی که مرا گیر انداخته‌اند، آب این برکه را هم بوتولیسمی کرده‌اند تا از زمین و زمان انتقام بگیرند.» مرد دوباره لب برکه رفت و این بار برای او ماهی آورد. خرس باز هم ماهی را رد کرد و گفت: «الان گفتم برکه سمی است! بعدشم هیچ‌وقت به یه خرس ماهی نده، ماهیگیری یادش بده.» مرد با اجازه شِیر کرد و باز هم برگشت تا از لب برکه قلاب ماهیگیری بیاورد که خرس فریاد زد: «خب یابو جای این کارا بیا تله رو از پای من باز کن!» مرد گفت: «می‌زنم تو مختا! داد و بیداد نکن واسه من»
ناگهان شیر غرید: «بوی آدمیزاد میاد.» مرد شیر را هل داد و گفت: «تو مال یه داستان دیگه‌ای ابله!» و تله را از پای خرس باز کرد و او را به خانه برد. خرس و مرد کم‌کم با هم دوست شدند و زندگی کردند. صبح‌ها خرس برای مرد قهوه درست می‌کرد و مرد هم به خرس سازدهنی زدن و طرز تهیه انواع روغن‌های گیاهی را یاد می‌داد. تا این که یک روز مرد چرت می‌زد. مگسی روی صورتش نشست. خرس سنگی برداشت و مسیر حرکت مگس را دنبال کرد و بعد بدون توجه به آن، سنگ را محکم توی سر مرد کوبید. مرد در حالت گیجی از خرس پرسید که چه کار می‌کند؟ ولی خرس یکی دوبار دیگر سنگ را به سر مرد زد تا کاملا از مرگ او مطمئن شد. سپس عکس خودش را روی مدارک مرد انداخت و هویت او را تصاحب کرد. بعد رو به عکس مرد کرد و گفت: «هیچ‌وقت به یک خرس اعتماد نکن. تهش یا می‌خورتت یا خلاصت می‌کنه.» و روح مرد فهمید که از اول نباید به خرس اعتماد کند و همچنین هیچ‌وقت نباید مواد صنعتی و سنتی را همزمان مصرف کند، چون اصولا خرس‌ها حرف نمی‌زنند.

#باهم_شکستش_می‌دهیم
ما را در کانال «آخرین خبر» دنبال کنید