ایرنا/ "رونی یک پیانو قورت داده" رُمانی از اتفاق‌های عجیب و غریب زندگی رونیکا است، دخترک زیبارویی که خود را یک پیانیست تنها می‌نامد؛ این کتاب به قلم تیمور آقامحمدی نویسنده همدانی پارسال چاپ شد.
آن کلیپ چهار ضلع دارد: تولد بهار + خانواده من + گروه دوستانم + کلاس موسیقی؛ بله موسیقی... .
بتهوون می گوید: "آنجا که سخن از گفتن باز می ماند موسیقی آغاز می شود". مادرم وقتی مرا باردار بود، از حرف زدن با من که فارغ می‌شد سی‌دی های مورد علاقه اش را توی دستگاه پخش می گذاشت، بعد دراز می کشید روی تخت و دستهایش را روی شکم می‌گذاشت، تا هر دومان به زیر و بم تار شریف، سه‌تار علیزاده، کمانچه کلهر و نی کسایی گوش بدهیم.
این طوری شرایطی پیش می آمد که او نفس‌های عمیق بکشد و تا می تواند ذهنش را از افکار ناخوشایند تهی کند و محو تحریرهای تاج اصفهانی و گلپا و بنان شود، من هم توی کیسه آبم چرخ بخورم و با کوبیدن پا به دیواره شکمش بفهمانم که حالا دیگر وقت عوض کردن سی دی است و او باید یک لیوان دم کرده به‌لیمو بگذارد جلویش و تا سردشدن آن، پیچ و تاب بخار رویش را تماشا کند.
من هم از چرخ زدن بایستم و گوش تیز کنم به موومان سوم سمفونی شماره ۶ بتهوون که در فضای خانه اجاره‌ای مان در شهرک آزادی به رقص در می‌آمد، در خانه ای با دیوارهایی به رنگ سبز، زرد، آبی (تصور من از آن خانه همیشه این شکلی بوده، پر از رنگ).
دست به ساز هم بوده مادر، دَف می زده. من آن تو، در کیسه آب با حرکات دستش که بر پوست چرمی فرود می آمد تکان می خوردم و خوابم می برد.
بد نیست بدانید همین موسیقی بوده که پدر و مادرم را با هم آشنا کرده، مادرم دانشجوی سال دوم باستان شناسی بوده و بابا سال آخر حسابداری.
مادرم چند بار رفته کلوپ فیلم و موسیقی دانشگاه و سراغ آلبوم دریاچه قو چایکوفسکی را گرفته و مسوول سبیل داگلاسی کلوپ که از لاغری شبیه یک نخ آویزان بوده، هربار گفته "نیست خانم برو بعدا بیا".
آخرش به اصرار مادر تاب خورده در هوا و لیست را درآورده نشانش داده که: "بفرمایید این آقا پسر دو ماهه که آلبوم رو امانت برده و خیال پس دادن هم نداره انگار"
مادر پُرسان پرسان رفته دانشکده اقتصاد و بابا را از کلاس اصول حسابرسی۲ بیرون کشیده و تا او را نفرستاده از خوابگاه آن سمت دانشگاه، آلبوم را بیاورد دست برنداشته، بقیه اش هم که گفتن ندارد.
بابا یک حساب سرانگشتی کرده و بعد با استعداد ذاتی‌اش سلیقه مادر را قاپ زده و تا توانسته بهش آلبوم موسیقی و بلیت کنسرت هدیه داده، مادر تا مدتها ردیفی از دکور خانه را به آن آلبوم‌ها اختصاص داده بود.
عکسی هم از آن دوران دارند؛ در آمفی تئاتر دانشکده هنر، دو نفری کنار یک پیانو رویال ایستاده اند و به دوربین نگاه می کنند، پیانو جوری توی عکس قرار دارد انگار که نفر سوم عکس باشد. مادر آه مادر!
من با موسیقی بزرگ شده ام، البته این را هم بگویم که گاهی تا پای نفرت از موسیقی جلو رفته ام، چهار سالم بود که مرا گذاشته اند به یاد گرفتن بلز و فلوت ریکوردر و بعدها تمبک و سه تار.
مادرم دوست داشت پیانو را ادامه بدهم اما نشد، به فلوت ریکوردر به چشم لوبیای سحرآمیز نگاه کرده‌ام که اگر تخم طلا می‌خواهم باید ازش بالا بروم، هر طور شده.
توصیه ای به شما می کنم که در زندگی حداقل یک چیز را برای خود خودتان داشته باشید که نتوان جایگزینی برایش پیدا کرد، دلیل انتخابتان هم به هیچ کس مربوط نیست.
وقتی احساس کردید که می توانید در یک لحظه دکمه صدای دنیا را برای مدتی خاموش کنید و در یک آرامش خالص و پر از ذرات معلق سکوت، محو آن یک چیز شوید شک نکنید که به ثروت بی‌قیمتی رسیده اید.
من فلوت را انتخاب کرده ام ساز تخصصی‌ام؛ منتها از ژرمن رفته ام سراغ باروک و حالا هم آلتو، که بزرگتر است و بم.
وقتی دست می گیرم انگشتهایم به سختی به سوراخ های درشتش می رسد و انگشت گذاری اش هم کمی فرق دارد، تنها کسی که در آموزشگاه ما قدری بیشتر از بقیه در این ساز مانده پارسا سبحانی است یک پسر لاغر عینکی با موهایی شبیه قاصدک.
کلاس ششم است خانم سعیدی می‌گوید: "شما دو نفر آبروی ریکوردر رو حفظ کردین" پارسا را نمی دانم ولی من از این ساز بالا می روم و احساس کسی را پیدا می کنم که بعد از یک روز پرمشغله فرصت می کند یک لیوان چای (یا یک فنجان قهوه هر کسی یک چیزی هوس می کند) برای خود خودش بریزد.
آن وقت است که فکر می‌کنی حتی موج بخارهایی که از دهانه لیوان بلند می شود هم به خاطر توست، قطره قطره چای که می رود در خونت خیالت را راحت می کند که باید آرام باشی، چاره ای نیست، این را مادرم وقتی دف می زد می‌گفت.
ادامه داستان را در کتاب "رونی یک پیانو قورت داده" بخوانید؛ نویسنده این کتاب تیمور آقامحمدی است.
"رونی یک پیانو قورت داده " رمان نوجوان است و برای رده سنی بالای ۱۳ سال توصیه شده، این رمان سال ۹۸ با شمارگان هزار و ۲۵۰ نسخه چاپ شد.
رونی در مقدمه این کتاب می گوید: من یک رونی چهارده ساله ام می خواهم از عجیب و غریب ترین جشن تولد زندگی ام برای شما بگویم.
دلم می‌خواهد با لوبیای سحرآمیز و پرندگان اولِ صبح من با پدر غیرعادی و برادر فندقی ام آشنا شوید و ببینید استاد جمشیدی و همسرش که بوی درخت می دهند، قرار است چه کارهایی برای من بکنند.
دوست دارم در کنار سوالات بی پایانِ خانم منشی به مبارزه من و آن پسرِ مو قاصدکی توجه کنید.
بماند ماجراهای عمه، گروه سه کله پوک، شازده کوچولوی اهلی شده مرد نمکی عاشق پیشه و هیولای مترو.
پس معطل نکنید و کتابی را که من با زحمت نوشته ام شما با دقت بخوانید.

#باهم_شکستش_می‌دهیم
ما را در کانال «آخرین خبر» دنبال کنید