آخرین خبر/ صدای مردان و زنانی را می شنیدم که اعتراض می کنند، صداها مثل صدای پتک در مغزم می پیچید، آن هم نه پتک معمولی، پتکی که ضربه هایش را یک آمپلی فایر مافوق قوی توی هوا پخش می کند. چند ثانیه ای که طول کشید تا پسرم به در سالن برسدو بیرون برود بر من چند قرن گذشت، احساس می کردم که دیگر موی سیاهی در سرم باقی نمانده است، خواستم نفسی به راحتی بکشم، اما نفس ام بالا نیامد، چون می دانستم که تا چندلحظه دیگر پسرم می آید و راه رفته را برمی گردد. آمد و برگشت و دوباره اعتراض و دوباره پتک و دوباره آب شدن از خجالت. بالاخره پسرم روی صندلی اش نشست و گفت "آخیش، حالا دیگه کیف می کنم" حالا دیگر من هم کیف می کردم، بالاخره تمام شده بود، بالاخره کشتی به ساحل امن رسیده بود و حالا وقت لذت بردن از نمایش بود. تکیه دادم و خودم را به نمایش سپردم، به نورها، صداها، بازی ها، حرکات، چه کیفی داشت. به بهمن نگاه کردم که در خودش جمع شده بود و آرام پرسیدم "چطوره؟" تجربه لذت جمعی همین است. وقتی چندنفر با هم از کاری یا چیزی لذت می برید انرژی های هرکدام انرژی بقیه را تقویت و تشدید می کند. بهمن گفت "پاشو بریم بیرون" "چی؟!" بهمن گفت "منو زود ببر بیرون" نمی توانستم بفهم دارد چه می گوید، انگار داشت چینی حرف می زد. یعنی باورم نمی شد. دوباره گفتم "چی داری می گی؟" بهمن گفت "من حالم خوب نیست، فکر کنم دارم سکته می کنم، پاشو بریم بیرون" گفتم "وسط نمایش که کسی سکته نمی کنه" پسرم گفت "مگه سکته جا داره؟" گفتم "بله، بیمارستان" پسرم گفت "بله، ولی بدی اش اینه که هیچکس تو بیمارستان سکته نمی کنه" بهمن گفت "ببین من را برسون بیمارستان، قلبم داره وامیسه" دستم را روی پیشانی بهمن گذاشتم، عرق کرده بود و عین یخ سرد شده بود. با استیصال احمقانه ترین سوال زندگی ام را پرسیدم "بهمن نمی تونی تا آخر نمایش صبر کنی؟" بهمن با چشمانی که بی رمق تر از همیشه بود نگاهم کرد. نفس عمیقی کشیدم و پاشدم...

همیشه فکر کرده ام بالاخره می آید، بالاخره روزی می رسد که نفس راحتی بکشم بی دغدغه، با خیال راحت، همانطوری که همیشه دلم خواسته است و البته که بارها و بارها این لحظه را تجربه کرده ام ولی تجربه این لحظه پایدار و طولانی نبوده است. دیشب داشتم حافظ می خواندم به این بیت که رسیدم مکث کردم "در بزم دور یک قدح در کش و برو/ یعنی طمع مدار وصال دوام را" قضیه این است، این وصال را دوامی نیست، مدت بی دغدغه نشستن طولانی نیست، درعوض مدت دغدغه دار نشستن هم طولانی نیست، یعنی...‌
یعنی هیچ چیز طولانی نیست و بدی اش همین است و البته خوبی اش هم همین است.


امروز صبح شماره جدید فصلنامه "ترجمان" را خریدم، داشتم فهرستش را نگاه می کردم، چشمم به مقاله ای با این عنوان افتاد "وقتی یالوم گریست" زیر عنوان نوشته بود "اروین یالوم، روان درمانگر محبوب در بیمارستان بستری شده و خودش را در آستانه مرگ می بیند" باورم نشد. به کتاب های یالوم فکر کردم، وقتی نیچه گریست، روان درمانی اگزیستانسیال، مسئله اسپینوزا، مامان و معنی زندگی و... چقدر در کتاب هایش از زندگی و نوع نگاه درست به مرگ و زندگی گفته بود. در "درمان شوپنهاور" که اصلا قهرمان داستان پزشکی بود که با مرگ دست و پنجه نرم می کرد و من فکر می کردم خواندن کتاب هایش کمک می کند که راحت تر زندگی کنیم و راحت تر بمیریم، دلم می خواست بدانم حالا که خودش در بیمارستان بستری است با مرگ راحت کنار آمده است؟ در همین مقاله جمله ای از یالوم نقل شده که می گوید "از اینکه باید این زندگی و دنیای فوق العاده را رها کنی متنفرم" و "متنفرم که ببینم زندگی تمام شده" اما متنفر باشیم یا نباشیم تمام می شود و هرکه باشیم و هرکاری که بکنیم به قول یالوم "ما در مردن، این تنهاترین اتفاق زندگی تنهاییم" در همین مقاله جمله ای از چارلز دیکنر نویسنده "اولیور توئیست" نقل شده که می گوید "در یک دایره سفر می کنم، چرا که هرچه بیشتر به سوی فرجام کشیده می شوم حس می کنم به آغاز نزدیک و نزدیک تر شده ام"...

آخر هرسال که می شود قبل از شروع سال جدید به این سوال فکر می کنم که "روی کدام صندلی می توان از نمایش زندگی بیشتر لذت برد و چطور می شود با آسودگی از روی صندلی این سالن نمایش برخاست؟ چطور می شود برای رفتن بزرگ و همیشگی ،وقتی دیگران هنوز نشسته اند آماده شد؟ چطور؟ چطور؟ چطور؟"...

دوباره به هوتن زنگ زدم و دوباره برایم بلیط گذاشت. این بار فقط یک بلیط و به شوخی و جدی متلک انداخت که "به شرطی که دوباره هی نیای و بری و نمایش را به هم نزنی" خندیدیم و برایش توضیح دادم که دفعه قبل استثنا بوده است. این بار بلیطم ردیف اول بود. بهترین جای سالن. توی صندلی ام فرو رفتم و خیالم راحت بود که دیگر دردسری نخواهم داشت. به خانم و آقای مسنی که طرف راستم نشسته بودند نگاه کردم، بعد به زوج جوانی که با پسر ده دوازده ساله شان سمت چپم نشسته بودند نگاه کردم، خودم را کمی در صندلی ام جابجا کردم و نمایش شروع شد...

برگرفته از sehat_story

به پیج اینستاگرامی «آخرین خبر» بپیوندید
instagram.com/akharinkhabar