10277 5 نظـــــــر  

برترين ها/ غروب يکشنبه سردترين روز هفته بود. حالا روزگار بعد از هاشمي شروع شده، تماشاي عکس ها و حضور گسترده مردمي در خيابان ها و حسينيه و مقابل بيمارستان از اين به بعد بخشي از تاريخ معاصر ايراني شد.

آيت الله هاشمي رفسنجاني يا (فقدان هفته)

غروب يکشنبه سردترين روز هفته بود. حالا روزگار بعد از هاشمي شروع شده، تماشاي عکس ها و حضور گسترده مردمي در خيابان ها و حسينيه و مقابل بيمارستان از اين به بعد بخشي از تاريخ معاصر ايراني شد. اين مرگ تبعات زيادي داشت و اين حضور هم حرف هايي بي نهايت. مرگ هاشمي رفسنجاني بعد از فوت امام (ره) بزرگترين فقدان تاريخ انقلاب اسلامي است بدون شک!
گاه مي شود با ژست هاي مختلف يک يا دو انتخابات را پيروز شد و دلبري کرد، اما جاودانگي رازي است که ته نشين مي شود و تامل و صبر مي خواهد. براي حرف هاي هاشمي هيچ وقت هورا نکشيديم و هيچ گاه رگ غيرتمان را کلفت نکرد، حرف هايش جيغ پسند هم نبود، اما حالا دائما تمامش را به خاطر مي آوريم مي دانيد چرا؟ چون او قهرمان دوست داشتني يک فيلم سينمايي نبود او سياستمدار بود، عقلاني ترين و ممکن، نه آرماني و ايده آل، يعني اين که مي شود دوستش نداشت اما نمي شود قبولش نکرد.


کيانوش عياري يا (واقع نمايي هفته)

فيلم «کاناپه» ساخته کيانوش عياري از راهيابي به بخش سوداي سيمرغ جشنواره فجر بازماند. علت پستيژي است که براي بازيگران خانم اين فيلم و در نماهاي داخلي به کار گرفته شده عنوان شده است. عياري و همراهان او معتقدند بنا به فتواهاي مراجع استفاده از پستيژ ايرادي ندارد (در حالي که حداقل بنا به فتواي برخي مراجع استفاده از پستيژ اشکال دارد). در اين يادداشت به مسائل فقهي ورود نمي کنيم. به دو دليل؛ يکي اين که تخصص اش را نداريم و دوم اين که موضوع حجاب مخاطره بر انگيز است و علاقه اي به صف آرايي احتمالي در اين حوزه نداريم. پس از زاويه سينما و هنر و بحث بازنمايي واقعيت مساله را تحليل و توصيف مي کنيم.

سينمايي که عياري ارائه مي کند يکي از زنده ترين مدل هاي رئاليسم در سينماي ايران است. رئاليسم اما يعني چه؟ بزرگمهر رفيعا در «ماهيت سينما» مي نويسد: «آفرينش جهاني نوين تحت سلطه نظر گاه مولف به درون يا برون جهان واقعي...مولف لاجرم در مثالي بر اساس "واقعيت بکر" براي القا و اثبات تم و يا استدلال آن به کار مي گيرد». پس رئاليسم واقعيت را بازنمايي مي کند و طبيعتا نمي تواند چيز ديگري غير از واقعيت نشانمان بدهد، نهايت دخل و تصرف در يک اثر رئال (واقع نما) نظر گاه سازنده آن است. عياري مي تواند نگاهش به روابط زن و شوهري را مثبت يا منفي، خوش بينانه و يا بدبينانه به اثرش غالب کند، اما نمي تواند اگر که ادعاي کار واقع نما دارد در واقعيت دخل و تصرف کند. روابط زن و شوهر در محيط خصوصي قاعدتا با پوششي که در خيابان و محيط هاي عمومي استفاده مي شود شباهتي ندارد، واضح و مبرهن است که افراد در منزل جور ديگري لباس مي پوشند، نيازي به بازگو کردن امر بديهي نيست. درام واقع گرا چاره اي جز وفاداري به واقعيت ندارد(مگر آن که پاي اعتقادات مردم در ميان باشد)
اما همه ي ماجرا اين نيست. بازنمايي در امر هنري در اين ميان چه معنايي مي دهد؟ وقتي اشيا افراد و پديده ها را مي خواهيم واقعي نشان دهيم آن ها را در قالب زبان مي ريزيم. زبان در اينجا منظورم زبان ايراني و انگليسي و ..نيست. زبان در اينجا معناي جامع تري دارد؛ زبان بدن، زبان نوشتار و زبان گفتار، اما اين امر يعني بازنمايي لاجرم به تکه هايي از واقعيت دست مي اندازد و نمي تواند همه ي آن را نشان دهد. اما همان هايي را هم که نشانمان مي دهد، چون بازنمايي است بهتر است واقعي باشد.

تا اينجاي کار مختصراز مدل کار هنري عياري نوشتيم به اين دليل که فضاي روشن تري از قضيه داشته باشيم. حالا روند تغييرات اجتماعي و تاثيرات آن را در سينما بررسي مي کنيم. سينماي دهه شصت «تن زدودگي» داشت. يعني مفهوم تن در حداقلي ترين حالت ممکن به سر مي برد، مخصوصا در مورد زنان بيشتر با اين قضيه مواجه بوديم.

کاراکترها از خود گذشته بودند. در راه وطن و اعتقادات، زنان هم يا مادر بودند و يا زناني تابع همسران رزمنده و فداکار. زن مفهوم جنسيتي نداشت. واقعي نبود! خيلي تعريف شده و محدود. زنان اما از جايي به بعد مفهوم جنسيتي پيدا کردند و حداقل درمثلث هاي خيانت محور جاي داشتند. مثل: هديه تهراني در شوکران، اما باز هم تابع بودند، يعني هويت مستقل نداشتند و هويت آن ها به هويت مرد داستان وابسته بود.

اما رفته رفته زنان کنش مند شدند و حتي فمينيستي هم بودند مثل: دو زن و يا قرمز، اما همچنان وجودشان در نسبت با مرد قضيه هويت مي گرفت. يعني مرد داستان اگر نبود، زن داستان معنايي نداشت. تا اين که در يک دهه اخير رفته رفته ما کاراکترهاي داشتيم که زن بودند و هويتي مستقل هم داشتند؛ زنان عاشق، زنان مستقل وتنها و...در اين شکل از سينما که نسبت نزديکي به واقعيت و سينماهاي ديگر مثل :هاليوود دارد، نمي شود خيلي در مسائلي مثل پوشش غير واقعي عمل کرد.

ديگر فيلم و سينما محدود به ساعت چهار بعدازظهر شبکه يک نيست. حالا روي پل عابر پياده، در فلان سايت و در کلي شبکه ماهواره اي سينما زنده است. پس اگر قرار است سينما را بپذيريم، اين سردرگمي ها نتيجه روشني ندارد. نگذاريم سينما موجود ناقض الخلقه اي مثل: موسيقي بشود و هرچند نبايد فراموش کنيم ما مردم ايران اعتقاداتي داريم که عياري هم بايد به اين اعتقادات احترام بگذارد.


حسام نواب صفوي يا (نسنجيده هفته)

تعطيلي شبکه فارسي وان و ادعاي حسام نواب صفوي مبني بر نقش او در تعطيلي اين شبکه در ادامه سلسله رفتارهاي ... اين هنرپيشه جالب توجه بود. پيش از اين نواب صفوي در مورد مسائلي ... سياسي چون: مالکيت بحرين اظهار نظر کرده بود موضع گيري هايي که ... نمي آيد، بلکه ... به نظر مي رسد. بررسي رفتارهاي حسام نواب صفوي نکات جالب توجهي دارد. از چسبندگي رسانه ها شروع مي کنيم و به رفتار ... و ارتباط اين دو به هم مي رسيم.

در دنياي جديد رسانه ها چسبنده ترين اند. بيش از سياست مداران و فيلسوفان و يا حتي اقتصاد دانان. رسانه ها مي توانند نظر ما را به سمت چيزهايي جلب کنند که آن ها تشخيص داده اند تيتر يک باشد. تاثير گذاري و جلب کنندگي آن ها از صد نفر آدم فکر ساز و تئوري پرداز بيشتر است. چسبندگي رسانه ها يعني همين که با قدرت آن ها در دنياي امروز حسام نواب صفوي و حرف هاي ... مي تواند مهم جلوه کند و کارکردي دو سويه داشته باشد. دوسويه يعني اين که هم حسام ... بياورد و هم خوراک کم خطر براي رسانه بسازد. حالا اما رسانه ها شخصي و متکي به فرد شده اند، يعني کافيست کمي مشهور باشيد خودتان به تنهايي رسانه ايد، مثلا در اينستاگرام.
اما چرا حسام بايد به اوج بيايد؟ چون جايگاه ... در هنرپيشگي ندارد، پس براي ... بودن و ... بياندازد که صرفا او ... مي کند. نواب صفوي اگر مثلا در مورد کم کاري برخي بازيگران اظهار نظر کند خيلي ... نمي شود، چون ... اين عرصه نيست که اظهار نظرهاي تخصصي اش شنيده شود، پس به ناچار با يک اظهارنظر... به شکلي سلبي ديده مي شود.

در اوضاع «هر فرد يک رسانه» فعلي لجام گسيختگي بيشتر هم شده. به عبارتي راحت تر و کم دردسرتر مي شود ... کرد. اصلا نيازي نيست يک فرد مشهور به روابط ميان سلبريتي و رسانه بيفتد. او يک پست مي گذارد و طبعا چون مي داند...

مي شود يک هنر پيشه ... بود و ادعاي ...کرد و دل عده اي را به دست آورد و ...خريد و يا حتي بازهم يک هنرپيشه ... بود... گرفت و حداقل کلي ... مثبت جلب کرد. شايد هم يک تهيه کننده ... برايت نوشت. هر دو سمت ماجرا حکايت آدم هايي است که در... دارند، آدم هايي ... و ... که دائما خودشان را ... مي کنند.

پي نوشت: متن اين گونه نبود، اين گونه شد. فاصله آن بود و اين شد معناي رنج ماست!


ابي يا (معماي شاه هفته)

مجموعه معماي شاه دائما خبر ساز است و اين خبر سازي براي يک مجموعه در تلويزيون ايران در وهله اول اتفاق خوبي است. ساده ترين معنايش ديده شدن مجموعه اي است که مي توانست مثل خيلي سريال هاي ديگر گم و گور باشد، در فضاي کم بيننده رسانه ملي، مردم هر چند روز يک بار نسبت به اتفاقات اين سريال واکنش نشان مي دهند. واکنش ها عمدتا از دو نکته ريشه مي گيرد؛ يکي مضامين و سوژه هاي حساسي است که اين سريال روايت مي کند و ديگري خط قرمزهايي که به لطف گريم هاي قدرتمند پشت سر گذاشته شده. اما همه ي اين ها باعث نمي شود فراموش کنيم که اصولا در ساختن يک کار تاريخي نمي شود کج دار و مريز رفتار کرد. تناقض ريشه ي«معماي شاه» را خشکانده!

علي حاتمي شايد شاخص ترين تاريخي ساز آثار تصويري در ايران است. او زبان تصويري ويژه ي خودش را داشت. از ابتدا تکليفش را روشن کرد که روايتي شخصي از مقاطع حساس تاريخي دارد. او شعر مي گفت از آن جاهايي که دوستش داشت؛ از سال 32 و آدم هايش روايتي نه صرفا وفادار به واقعيت، بلکه رنگ و لعاب دار و موزون ارائه مي کرد. حاتمي با سينما و تاريخ عشقبازي مي کرد، اما داستان ورزي اساسا متفاوت است.
او داعيه ساخت کار تاريخي دارد درچارچوب واقعيت و حتي فراتر از واقعيت، يعني کار تاريخي افشاگرانه که ادعايي ثقيل و سنگين است. چنين ادعايي را به مرحله عمل رساندن کار دشواري است، هم سازندگان بايد دسترسي و اشراف زيادي به منابع تاريخي گوناگون و بخش هاي متنوعي از حقيقت داشته باشند و هم بستر کار براي ارائه کار به نسبت کمتر موضع دار فراهم باشد. در مورد «معماي شاه» هر دو شرط ساخت کار تاريخي افشاگرانه نقض شده، به نظر نه اشراف کاملي به تاريخ از سمت سازندگان وجود دارد و نه بستر مناسبي براي ارائه فراهم است.

اين نقض ساختاري باعث مي شود مجموعه ي «معماي شاه» دائما خودش را بزند اصطلاحا. يعني براي جذابيت به عناصري دست بياندازد که اصولا ربطي به منويات سازندگان ندارند .مطمئنا وزن يک خواننده پاپ خيلي پايين تر از کار تاريخي افشاگرانه است، اما وقتي ريشه ي کار در خاک تناقضات رشد کرده، سرشاخه ها دائما آن نقض را به رخ مي کشد.

«معماي شاه» در تکفير دوره اي است که البته از فرط پر اشتباه بودن قابل تکفير هم هست اما نه با ابزاري که به نوعي المان هايي از آن دوره را به ذهن مخاطب مي آورد (موسيقي پاپ دهه پنجاه خورشيدي به شدت قابل دفاع است) که محبوب است. نمي شود گفت از دانمارک بدمان مي آيد با آن رفاه مسخره اش! آن دوره ضعف هاي بي شماري داشته که مي شود نقد و تکفيرش کرد، چرا از نقاط قوتش براي تکفير استفاده مي کنيد؟ اين استفاده ابزاري از «ابي» نوعي تخريب خط مشي سريال نيست آيا؟


کريستيانو رونالدو يا (فوتباليست هفته)

دريافت جايزه بهترين بازيکن سال در مراسم فيفا، فهرست عناوين رونالدو را در سالي که گذشت کامل کرد. دوگانه ي مسي و رونالدو چند سالي است که دنياي فوتبال را تصاحب کرده. عناوين و افتخارات يا به رونالدو مي رسد و يا به مسي. کري خواني ها هم محدود به طيف طرفداران بارسلونا و يا رئال مادريد شده، دو بازيکن با کيفيت بالا و البته دو تيم فوتبالي که چشم و چراغ اين سال هاي فوتبال دنيا هستند.

در ظاهر با دو نابغه مواجهيم و شايد بايد احساس خوشوقتي کنيم که هم عصر اين دو ستاره هستيم، اما وقتي به گذشته ها نگاه مي اندازيم، بيشتر از پيش درک مي کنيم که ستاره هاي امروزي به رغم تکنيک بالا و حرکات خلاقانه اي که دارند چيزهايي از جنون و ديوانگي ستاره هاي گذشته را ندارند. چيزهايي که هنگام تماشاي يک مسابقه فوتبال ما را غافلگير کند و به وجد بياورد. انگار فوتبال هر چه بيشتر مي گذرد، بيشتر تحت تسلط سيستم و نتيجه قرار مي گيرد. شواهدش هم پيداست مثل نفس وجود مربي اي چون مورينيو.
تنوع و گوناگوني از فوتبال کوچ کرده به جايي که نمي دانيم کجاست! آن گود جنگ گلادياتورها شايد بديل نزديک ترش مسابقات دهه هاي قبل تر فوتبال بود، فوتبالي که يک باجوي شگفت انگيز داشت، روماريو داشت، کلينزمن و حتي ديويد سيمن و آخرين آن ديوانه ها زيدان.

نابغه هايي که يک باره افت مي کردند، پنالتي حساس را بيرون مي زدند، با سر توي صورت حريف مي رفتند و...افت و خيز رفتاري فوتباليست هاي آن روزها بيشتر شبيه زندگي بود. غافلگيري و جنون مثل کانتونا!

فوتباليست هاي امروز اما همه اش از نبوغ فوتبالي نان نمي خورند. آن ها پکيج مورد پسندي براي مجلات مد و رسانه هاي سبک زندگي هستند. مسي و رونالدو را دائما در نماي نزديک مي بينيم. چهره، مدل مو، کفش و لباس در مقبوليت فوتباليست امروزي تاثير گذار است و هويت آن ها چند وجهي تر است وخب اين هويت کمتر مستقل و قائم به ذات است. باجو موهايش را به عشق خودش مي بست، اما مدل موهاي رونالدو تابع مد جهاني است. باجو مد صادر مي کرد، رونالدو از مد تبعيت مي کند. همه ي اين ها را گفتيم در مدح نابغه هاي ديروزي و نکته آخر هم در مورد قياس رونالدو و مسي؛ انصافا رونالدو به کار فوتبال امروز بيشتر مي آيد. او در تيم ملي هم فرمانده است؛ شخصيتي برون گرا که قدرت رهبري هم دارد و بيشتر سيستماتيک رفتار مي کند. هر چند که مسي بيشتر شبيه نسل هاي سابق فوتباليست هاست.


ايرج جنتي عطايي يا (ترانه سرا هفته)

گاهي برخي ها آنقدر که بايد قدر دانسته نمي شوند، ايرج جنتي عطايي از آن هاست. از آن ها که زبان ما را گسترش داده اند، در لا به لاي کنايه ها و جملات روزمره ما تاثير گذار بوده اند.

اصلا ما بارها با ترانه هاي آن ها زندگي کرده ايم و خالي شده ايم و پرمان کرده اند. اما قدرشان را ندانسته ايم. شايد برخي رسانه اي ها فکر کرده اند که در مورد امثال او نوشتن کاري جدي و اثر گذاري نيست، اما همان ها در پخش اتومبيل هايشان با اشعار يکي مثل جنتي عطايي زندگي کرده اند. عجيب است ما گاها امورات بديهي و درگير کننده روزمره را ناچيز مي شماريم و فکر مي کنيم حرف خوب حرف گنده است.
بنا به دلايلي عده اي از بهترين هنرمندان عرصه هاي مرتبط با موسيقي اينجا نيستند. اما هنر که جغرافيا نمي شناسد. تکريم جنتي عطايي به نوعي هم پاسداشت روزها و شب هاي ماست و هم يادآوري گذشته درخشان ترانه سرايي است و تذکري براي امروزي ها که انوع ابداعات غير اصولي را وارد ترانه کرده اند و اصلا از آرايه هاي ادبي فاصله گرفته اند. اين روزها خيلي از ترانه ها در واقع بازگفت حرف هاي روزمره هستند. ترانه ايهام و ابهام و استعاره دارد و زبان کنايه اي اش جاي کشف و شهود مي گذارد. سر هم کردن زبان محاوره که اندکي وزن دارد، ترانه نيست قطعا.

ضيافت هاي عاشق و تن هايي که با کمک هم پل مي شدند و حکايت آن شب و آشيان شب زده، فکر يک سقف، سقفي بي روزن. همه تبلور واژه هاي ايرج جنتي عطايي است که عشق به ديگري و به وطن و...را ترويج مي کرد. آن واژه ها آبرو دارتر از عبارات سخيفي چون«الو چرا قطع کردي؟» و يا شرح معاشقه هاي نيمه شب است و حتي بهتر از مدل جديدتر تزيق شادي با «به به» گفتن هاي بدون ظرافت است. مرور جنتي مرور اصالت ترانه سرايي است. تولدش بهانه بود!


مديران ارشد صدا و سيما يا (تاخيري هاي هفته)

هرچه کرديم نشد و باز هم حجم هفت چهره بيشتر از حوصله ي شما شد.اما نمي شد به ماجراي تاخيردر اطلاع رساني فوت آيت الله رفسنجاني اشاره نکرد. تاخيري حدودا پانزده دقيقه اي که تا حدي قابل درک است. رسانه اي در اين سطح و مقياس به هر حال تا قطعيت يک خبر نمي تواند اقدام به انتشار آن کند اما مساله اين جاست که پانزده قيقه فاصله ي زيادي است و بعد از آن هم شکل پوشش عجيب بود؛ زير نويس.
توقع مي رفت چنين خبري با قطع برنامه هاي روتين و پوششي وسيع تر همراه شود اما نشد و بعد در روزهاي گذشته صدا و سيما دستپاچه تر در پي جبران مافات است. گمان مي رود مديران تلويزيون از خلا وجود يک سيستم کارآمد مخاطب شناسي رنج مي برند و آمارهايي هم که صرفا در مورد ميزان بيننده و محبوبيت برنامه هاي مختلف دارند واقعي نيست. همين مساله باعث شده از شناخت نبض مخاطب و تب جامعه عقب بمانند و هميشه کمي ديرتر به جمعيت بپيوندند.

به هر حال جالب نيست تلويزيوني معاند مثل: بي بي سي فارسي از همان دقايق ابتدايي پوشش همه جانبه داشته باشد. تلويزيون ملي جنگ و سريال و...پخش کند. تلويزيون هميشه با تاخير نبض مردم را باور مي کند. اتفاقي که نه در چارچوب تحليل هاي سياست زده بلکه اصلا از لحاظ تحليل هاي رسانه اي مي تواند در آينده اي نه چندان دور پاشنه آشيل اين رسانه شود.



با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد

10277 5 نظـــــــر