آخرین خبر/ رویا میرعلمی با انتشار این عکس نوشت: سالهاست میشناسمش یک روز پشت صحنه ی تئاتر دیدمش به یکباره بغلم کرد و بوسید از همانروز دوستانی شدیم او دوستتر بود همه ی تئاترهایی که روی صحنه داشتم را میدید برایم در جزیره اش که در کهکشانی گمنام واقع بود نقد مینوشت با اسم میس شانزه لیزه.تعریف قلمش را از شهرام حقیقت دوست شنیده بودم رُک بود حساس بود و بسیار مهربان،من تنها مهربانیش را می دیدم. من دوستش داشتم.کتابهایش در سکوت خبری چاپ میشد و صدای اعتراضش تنهاتا چند متری آنطرفتر شنیده میشد.میس شانزلیزه قهرمان زندگی خودش بود نقاش بود، پیانیست ماهری بود در کل یک آرتیست به تمام معنا بود با روحی لطیف و‌گاهن عجیب
میس شانزه لیزه کنار تختم نشسته بود من گریه میکردم او برایم کیک اورده بود در بدترین وسخت ترین روزهای زندگی ام بعد از آن جراحی سخت و دردناک.زمستان سختی بود برف میبارید،میس شانزه لیزه در آن برف سنگین و سرمای سخت که من فقط از پشت پنجره ی اتاقم می دیدمش آن همه راه آمده بود که به من بگوید نباید نا امید شوم گفتم:« ساناز تموم شد!دیگه من هیچ وقت نمی تونم برم روی صحنه هیچ وقت نمیتونم بدووم دیگه نمیتونم مثل سابق راه برم »و ساناز دستان یخ کرده و بی جان مرا در دستانش فشار داد ماهها گذشت.چند باری به دیدنم آمد من با عصا و کفش عجیب و غریبی که به پا کرده بودم دلش را به درد می آوردم دلش برایم میسوخت زیادی دوستم‌داشت دلش نمیخواست حال و روزم این باشد
کفش عجیب و غریب و عصا مدتهابا من بود و همینطور ساناز ؛نگران و امیدوار که دوباره شادیرا در چشمانم ببیند همچون گذشته.
برایم عزیز است خیلی زیاد او نویسنده ی فرهیخته ایست ؛زیادی رک است و بی پروا و جسور که خیلیها نمی پسندند صفحه ی شخصی اش بیانگر روحیات و درونیات منحصر به فردش است من او را دوست دارم روحیه اش را جسارتش را قلمش را و مهربانی بی حد و حصرش که در غمناکترین روزگارم‌کنارم زیست
قلمت مانا رفیق جانم
عکس مربوط میشود به چند سال پیش در نمایشگاه نقاشی و کولاژهایش.





ما را در کانال «آخرین خبر» دنبال کنید