. 13 دقیقه پیششعری زیبا و تکان دهنده از مرحوم قیصر امین پور👌 یاد دارم در غروبی سرد سرد می گذشت از کوچه ما دوره گرد داد می زد: کهنه قالی می خرم دست دوم، جنس عالی می خرم کوزه و ظرف سفالی می خرم گر نداری ، شیشه خالی می خرم اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید بغض اش شکست اول ماه است و نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگی است؟ سوختم دیدم که بابا پیر بود بدتر از او خواهرم دلگیر بود بوی نان تازه هوش اش برده بود اتفاقا مادرم هم روزه بود صورت اش دیدم که لک برداشته دست خوش رنگ اش ترک برد000000
از آدما خستهام. از حرفهاشون، از رفتارهای تکراری، از ظاهرِ فهمیدن و باطنِ نفهمیدن. از اینکه خیلی وقتها باید نقشِ خوببودن بازی کنم، در حالی که ته دلم فقط میخوام از همه چیز فاصله بگیرم و ساکت باشم. بعضی وقتها آدم نه از تنهایی، بلکه از شلوغیِ آدمها خسته میشه. از قضاوت، از ریا، از بیحوصلگی، از حرفهایی که هیچوقت صادقانه نیستن. الان فقط یه کم سکوت میخوام، یه جای آروم، و فاصلهای که نفس بکشم.13 دقیقه پیش