2043 0 نظـــــــر  

جيم/ اين روزها ديگر زندگي مثل قديم‌ نيست. خيلي وقت‌ها از خودمان مي‌پرسيم در گذشته چرا آدم‌ها با بهانه‌هاي الکي و معمولي اين همه شاد و سرخوش بودند؟! اما ما نيستيم. روزهاي کوتاه پاييز و زمستان، هواي سرد و ابري، غروب‌هاي دلگير، فصل امتحانات، تنهايي‌، مشکلات‌مان با اعضاي خانواده و چالش‌هاي‌مان با دوستان همه و همه از ما آدم‌هاي غمگيني ساخته که فکر مي‌کنيم زندگي‌مان خيلي نااميدکننده است و به آخر خط رسيده‌ايم. فکر مي‌کنيم آن‌قدرها هم اين زندگي ارزش زيستن و نفس کشيدن ندارد. غافل از اين‌که بهانه‌هاي کوچک، دم‌دستي و معمولي را فراموش کرده‌ايم. بهانه‌هايي که بايد براي خودمان بسازيم تا شاد زيستن را تمرين کنيم. اين چند روايت، يک بسته پيشنهادي زمستانه است که همان بهانه‌ها را به ما يادآوري مي‌کند.

ياس فلسفي از نوع زمستانه
شب‌هاي زمستان حالم را به‌هم مي‌زند. اعصابم را خرد مي‌کند. مجبورم قبل از تاريک شدن هوا برگردم خانه و بنشينم ورِ دل مامان و بابا و خواهر و برادرم و الکي با گوشي‌ام ور بروم تا وقت خواب برسد. از اين شب‌ها متنفرم. از غروب‌هاي پاييز و زمستان حالم به هم مي‌خورد. نه دوستي، نه هم‌دمي، نه يک اتفاق خوب نه يک تفريح درست و حسابي. کاش پولدار بودم و در فصل سرما به جزيره‌هاي گرمسيري مي‌رفتم. اصلا نمي‌دانم خدا چرا ما را آفريده‌است؟! اين فصل که مي‌شود احساس ياس فلسفي مي‌کنم. اَه... ! مدام شب‌ها با مامان يا بابا يا نفيسه و جواد درگير مي‌شوم و دعوا راه مي‌اندازم. مامان اسمم را گذاشته «خانم بي‌اعصاب». از دست امتحانات هم که خيلي اعصابم خرد است. کاش يک اتفاقي مي‌افتاد تا اين حال و روز من خوب شود.

سمانه... خانم هميشه خندان
ديروز يک اتفاق جالب افتاد... سمانه، دختر همسايه‌مان به خانه‌مان آمد. اصلا نمي‌دانستم چنين دختر همسايه خوبي داريم. هم سن و سال من است و خيلي پرانرژي و شنگول، درست بر عکس من. با مادرش آمده بود اتاقم را ببيند که تازه کمد ديواري زديم. مي‌خواستند اگر خوب بود همان آقا بيايد براي اتاق سمانه که دو طبقه بالاتر مثل اتاق من است کمد ديواري بزند. سمانه محشر بود، همان دقايق اول کلي مادرم را خنداند. مادرم همان اول کار براي او هم اسم انتخاب کرد و به او گفت: «خانم هميشه خندان». مادر سمانه مي‌گفت که سمانه خيلي شب‌ها در خانه المپيک بازي راه مي‌اندازد. کلي بازي فکري دارند که دور هم در اين شب‌هاي زمستان انجام مي‌دهند. گفت در اينترنت جست و جو مي‌کنم و بازي‌هاي دورهمي خوب را در مي‌آورم براي وقت‌هايي که دور هم مي‌نشينيم يا خواهر و برادرم با بچه‌هايشان به خانه ما مي‌آيند. پانتوميم، گل يا پوچ، نقطه‌بازي، دوزبازي، اتللو، فکر بکر و برج هيجان، استوژيت و چند بازي ديگر را گفت که بايد حتما يادداشت‌شان کنم. گفت بعضي شب‌ها مسابقه لباهنگ هم مي‌گذارند و کلي به هم مي‌خندند. سمانه عالي بود. قرار شد به من هم ياد دهد که با نفيسه و جواد و مامان و بابا اين شب‌هاي بلند را چه طور خوش باشيم.

يک قدم‌زدن معجزه‌آسا...
اعصاب نداشتم که! از بس اين روزها مي‌خوابيدم داشتم مي‌ترکيدم. همان دوره مدرسه، قبل از ديپلم گرفتن خيلي بهتر بود. حداقل مي‌رفتم مدرسه و حوصله‌ام اين همه سر نمي‌رفت. دارم افسردگي مي‌گيرم. امروز اما يک فکر بکر کردم. بلند شدم و صبح رفتم به يک پياده‌روي نه چندان طولاني. واقعا حالم زير و رو شد. با خودم فکر مي‌کنم چه چيزهاي دم دستي و معمولي حال آدم را خوب مي‌کند. پياده‌روي معجزه کرد، کسالتم را از بين برد، ديگر بقيه روز بيدار بودم و به کارهايم رسيدم. انگار امروزم با همه روزهاي قبل صد و هشتاد درجه فرق داشت. صد برابر بقيه روزها کار کردم اما باز هم انرژي داشتم. توي راه يک موسيقي خوب و آرام‌بخش را با هدفون توي گوشم گذاشته بودم و آرام قدم مي‌زدم و گوش مي‌کردم. هميشه بهانه مي‌آوردم که هوا آلوده است و پياده‌روي براي سلامتي بد است. اما امروز فهميدم که همين پياده‌روي در همين هوا از خانه ماندن و زانوي غم بغل گرفتن خيلي بهتر است. براي من که معجزه کرد.

جشني به شکرانه زندگي و سلامتي
دو هفته پيش تولد محمدمهدي بود. از شب قبلش خيلي خوشحال بودم که در اين شب‌هاي زمستان يک شب را ديگر کلافه نخواهم بود و دورهم جمع مي‌شويم و خوش مي‌گذرد. اما از آن روز به بعد ديگر خبري از دورهمي نبود. انگار حتما بايد تولد يا جشن سالگردي باشد تا دور هم جمع شويم. با خودم فکر کردم که بيايم پايه‌گذار يک اتفاق خوب باشم که حال همه را هم خوب کند و به همه خوش بگذرد. تصميم گرفتم فردا شب يک جشن بي‌مناسبت برگزار کنم. البته بي‌مناسبت بي‌مناسبت هم نيست. به مناسبت شکرگزاري سلامتي و داشتن خانواده سالم و خوب. به مامان گفتم کاري نداشته باشد. فقط همه را دعوت کند بيايند. بگويد يک دورهمي ساده است. خودم هم کيک مي‌پزم و دسر رنگي درست مي‌کنم. بابا هم حسابي سر ذوق آمد و گفت ميوه را هم بسپار به من. فاطمه هم وقتي ديد اين همه پرانرژي شده‌ام خيلي خوشحال شد و گفت من هم خانه را جمع و جور مي‌کنم. بعد هم چند تا بازي فکري مي‌خرم تا ليگ راه بيندازيم و حسابي کيف کنيم. يک کارتون خنده‌دار هم قرار است بگذارم براي بچه‌هاي کوچکتر که آن‌ها هم سرگرم شوند و البته يک فيلم کمدي هم براي آن‌هايي که اهل بازي نيستند. برنامه را کامل چيده‌ام. عاليه! کم‌کم‌ دارم عاشق شب‌هاي طولاني زمستان مي‌شوم.

فهرست شگفت‌انگيز من!
فهرستم کامل شد. مدتي است که دارم فکر مي‌کنم که واقعا چه چيزهايي من را خوشحال و راضي مي‌کند. چه چيزهايي هست که باعث مي‌شود با انگيزه بيشتري از خواب بيدار شوم و صبح را به شب برسانم. چه چيزهايي هست که وقتي شب به رختخواب مي‌روم به اميد انجام دادن و فکر کردن به آن‌ها خواب راحت‌تري دارم. حالا بخشي از فهرستم را کامل کرده‌ام. چه‌قدر خوب است آدم بداند چه چيزهايي را دوست دارد. اين هم فهرست فعلي من: رفتن به سينما و ديدن فيلم‌هاي جديد با فهيمه، گوش کردن به تک‌نوازي پيانو (يادم باشد يک آلبوم تک‌نوازي پيانوي خوب براي خودم بخرم)، کتاب خريدن، خواندن کتاب‌هاي داستان کودکان (يک کمي خنده‌دار است ولي خب! حال مرا خوب مي‌کند)، درست کردن کاردستي (وسايل کاردستي بخرم)، پياده‌روي در پارک نزديک خانه، کيک پختن (بايد يک کيک جديد را امتحان کنم)، خريدن چند گلدان جديد گل براي اتاقم، درست کردن قوطي‌هاي رنگي براي دم‌نوش‌هاي مامان و... . من هنوز دارم به تکميل فهرستم فکر مي‌کنم.



با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد

2043 0 نظـــــــر