مستور/ شدّاد از فرزندان عاد، رئیس قبیله ی عاد بود. زمانی که بزرگ شد، با زور و قلدری سرزمینهای بسیاری را فتح کرد و به پادشاه قدرتمندی تبدیل شد.
حضرت هود (ع) او را به خداپرستی دعوت کرد، و به او فرمود: «اگر به سوی خدا آیی، خداوند پاداش بهشت جاوید به تو خواهد داد»، او گفت: «بهشت چگونه است؟» حضرت هود(ع) بخشی از اوصاف بهشت خدا را برای او توصیف نمود. شدّاد گفت: «اینکه چیزی نیست؛ من خودم این گونه بهشت را خواهم ساخت» بدین ترتیب، در مدّت زمانی طولانی، به ساختن بهشتش مشغول شد.

آنگاه وقتی که هنوز یک شبانه روز وقت می‎ خواست که به آن شهر برسند،‌ ناگاه صاعقه‎ ای همراه با صدای کوبنده و بلندی از سوی آسمان به سوی او همراهانش آمد و همه ی آنها را به سختی بر زمین کوبید. همه آنها متلاشی شدند و به هلاکت رسیدند. (2)

درباره ی شدّاد، حکایتی بسیار آموزنده روایت شده است:
روزی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نشسته بود، عزرائیل(علیه السلام) به زیارت آن حضرت آمد پیامبر (ص) از او پرسید: «ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسانها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی رحم آمد؟»

عزرائیل(ع) گفت: در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:
1. روزی دریا طوفانی شد و امواج سهمگین دریا یک کشتی را در هم شکست، همه ی سرنشینان کشتی غرق شدند، ‌تنها یک زن حامله نجات یافت. او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره‎ای افکند. در این میان فرزند پسری از او متولد شد. من مأمور شدم جان آن زن را قبض کنم؛ دلم به حال آن پسر سوخت.

2. هنگامی که شدّاد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بهشت بی‎ نظیر خود پرداخت، و همه ی توان و امکانات ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد، و خروارها طلا و گوهرهای دیگر برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل شد، وقتی که خواست از آن دیدار کند، همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب بر زمین نهاد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را قبض کنم. آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مُرد. دلم به حال او سوخت. از این رو که او عمری را به امید دیدار بهشتی که ساخته بود به سر برد، سرانجام هنوز چشمش بر آن نیفتاده بود، ‌اسیر مرگ شد.

در این هنگام جبرئیل(ع) به محضر پیامبر(ص) رسید و گفت: «ای محمّد! خدایت سلام می‎ رساند و می‎ فرماید: به عظمت و جلالم سوگند که آن کودک همان شدّاد بن عاد بود، او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم، بی ‎مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم. در عین حال کفران نعمت کرد و خودبینی و تکبر نمود،‌ و پرچم مخالفت با ما برافراشت. سرانجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت ‌تا جهانیان بدانند که ما به کافران مهلت می‎ دهیم؛ ولی آنها را رها نمی ‎کنیم، چنان که در قرآن می ‎فرماید:
«إِنَّما نُمْلِی لَهُمْ لِیزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ؛ ما به آنها مهلت می ‎دهیم تنها برای این که بر گناهان خود بیفزایند، و برای آنها عذاب خوار کننده ‎ای آماده شده است.» (3)

پی نوشت:
1. حکایت برگرفته از روایتی از ابووائل، ابن بابویه، محمد بن على، کمال الدین و تمام النعمه، ترجمه پهلوان، دارالحدیث، قم، چاپ: اول، 1380، ج‏2 ؛ صص 359- 364؛ با استفاده از نرم افزار جامع الاحادیث نور 3/5؛

همچنین مقاله ی ماجرای شدّاد چیست؟ از سایت اندیشه قم؛ همچنین این روایت در کتاب تفسیر مجمع البیان، ذیل آیات 6-9 سوره ی فجر ذکر شده است.
2. مجمع البیان، ج 1، ص 486 و 487؛ با استفاده از ماجرای شدّاد چیست؟ از سایت اندیشه قم.

3.آل عمران: 178؛ منبع روایت: جوامع الحکایات و لوامع الروایات ، ص 365؛ به نقل از سایت مؤسسه ی جهانی سبطین،
مقاله داستان شدّاد بن عاد ؛ همچنین هاشمى خویى، میرزا حبیب الله‏، منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغة (خوئى)، ترجمه حسن حسن زاده آملی و محمد باقر کمره ای، تهران، اسلامیه، چاپ چهارم: 1400ق.، ج‏6، صص 104-106؛ با استفاده از همان نرم افزار.