روزنامه شهروند/ مشکل بزرگ من و پارمیدا این بود که وقتی با دوستان مجردی‌ام بیرون می‌رفتم، انقدر گریه می‌کرد که به غلط‌کردن می‌افتادم. آن‌ روز مهرداد که یکی از خفن‌ترین دوستان مجردی‌ام بود، زنگ زد و گفت: «ول کن این زندگیو پاشو بریم عشقو حال.» برای اینکه پارمیدا متوجه‌‌ حرف‌هایمان نشود، رفتم توی توالت و گفتم: «پارمیدا رو چکار کنم؟ با گریه‌هاش دهنمو صاف می‌کنه، بعدشم چطور عفت‌خانم با اومدنت موافقه؟» مهرداد زد زیر خنده و گفت: «زن من با بقیه فرق داره.» حالم از پارمیدا به هم خورد، باید درس بزرگی به او می‌دادم، برای همین رفتم دنبال مهرداد. بعد یک هفته عشق‌وحال، موقع برگشت به مهرداد گفتم: «وای الان میرم این پارمیدا هر چی عشق و حال کردیم و از چشمام درمیاره.» مهرداد خندید وگفت: «نگران نباش بیا بریم خونه‌ ما.» قبول کردم و رفتیم. عفت‌خانم با کمربند به جانمان افتاد و ظرف‌ کثیف‌های یک هفته را گذاشت جلویمان تا بشوییم. تازه فهمیدم زن خودم بابقیه فرق می‌کند.

داود نجفی





ما را در کانال «آخرین خبر» دنبال کنید