کجارو/ پارک‌های ملی و جنگل‌های انبوه در کنار عظمت و زیبایی‌های فراوانی دارند، همواره بستر وقوع حوادث ناگوار و گاهاً عجیب و غریب بوده‌اند. در این مطلب چند تجربه‌ی عینی واقعی را از افرادی که به دامان طبیعت رفته‌اند می‌شنویم.
آیا می‌دانستید که هر پارک ملی، با وجود زیبایی و عظمتش می‌توانند مکانی ترسناک باشند؟ از گم شدن در طبعیت آن‌ها گرفته تا مواجه شدن با یک خرس گریزلی یا پیدا کردن چیزی خارج از تصور و خارق‌العاده، این فضاهای باز همواره پر از وحشت بوده‌اند. همان‌طور که به زودی در این داستان‌های واقعی از پارک‌های ملی متوجه خواهید شد، هنگامی که به کوهنوردی رفته‌اید یا در حال لذت بردن از طبیعت هستید، حادثه همواره در کمین شما است.

برخی افراد وارد قسمت‌هایی از جنگل‌ می‌شوند و هرگز بازنمی‌گردند. عده‌ای دیگر نیز صداهای عجیب و غریبی می‌شنوند یا اشیای عجیبی پیدا می‌کنند. هیچ‌گاه نمی‌توان با قاطعیت گفت زمانی که به جنگل‌های انبوه وارد می‌شوید، چه اتفاقی برای شما خواهد افتاد. پس خودتان را برای این ۲۵ داستان ترسناک واقعی از پارک‌های آماده کنید.

کوهنورد
یکی از اعضای وب‌سایت «ردیت»‌ (Reddit) داستان جالبی را تعریف کرده است. او می‌گفت که در زمان کودکی به همراه خانواده‌اش برای کوهنوردی و گشت‌زنی به همراه سگشان به «پارک آلگانکویین» (Algonquin Park) واقع در «انتاریو» می‌رفته است. یک بار که در کنار لبه‌ای ایستاده بودند و از مناظر لذت می‌بردند، سگ آن‌ها با سرعت تمام دوید و از ارتفاعی چهار متری به پایین پرید. آن‌ها نمی‌دانستند که چه‌کار کنند چون هیچ راهی نبود که سگ را از آنجا خارج کنند و به بالا آورند. در حالی‌که با ناامیدی به دنبال پیدا کردن راه حلی بودند، شخصی با تجهیزات کامل کوهنوردی از داخل جنگل بیرون آمد و از لبه‌‌ی دیواره با طناب به پایین رفت و سگ را نجات داد و بدون این‌که کلمه‌ای حرف بزند، آنجا را ترک کرد. در پایان داستان او اشاره می‌کند که «پارک آلگانکویین» مکان مناسب و شناخته‌شده‌ای برای کوهنوردی آن هم با تجهیزات کامل نیست.

صدای عجیب جنگل ترسناک
تعدادی باستان‌شناس در حال بررسی یک مکان تاریخی در «بریتیش کلمبیا» بودند که اتفاق عجیبی رخ داد. آن‌ها در میان ناکجاآباد و چندین کیلومتر دورتر از نزدیک‌ترین شهر بودند و به مکانی آمده بودند که عملا متروکه و دورافتاده محسوب می‌شد. در حالی‌که مشغول کار بودند و به نقشه‌هایشان نگاه می‌کردند، ناگهان صدای وحشتناکی را شنیدند. این صدا به قدری شدید بود که به گوش‌‌هایشان فشار و قفسه‌ی سینه‌هایشان را به لرزه درمی‌آورد. درحالی‌که از شنیدن این صدا در بهت و حیرت فرو رفته بودند، دوباره آن را شنیدند و این بار وحشت‌زده از آنجا فرار کردند. ده سال بعد و هنگامی که این ماجرا را برای کسی تعریف می‌کنند همچنان وحشت در نگاه آن‌ها موج می‌زند.

پارکی بود که به دانش‌آموزان اجازه می‌داد در داخل جنگل‌هایش و کنار نهرها به‌دنبال حیوانات و حشرات گوناگون بگردند. روزی یکی از کودکان چند دندان آسیاب پیدا کرد. معلم به او گفت که این دندان‌ها احتمالا متعلق به یک گوزن است. دو روز بعد مقامات رسمی پارک جسدی را پیدا کردند که تمام دندان‌هایش را از دست داده بود.

و آنگاه که قدیسان نمایان می‌شوند
زوجی از «بریتیش کلمبیا» به سمت «سن دیگو» به همراه سگ‌شان در حال مسافرت بودند و هنگامی که در «کالیفرنیا» توقف کردند، برای استراحت چادری برپا کردند. شب هنگام به خواب رفتند، اما ساعت یک نیمه شب با نوایی از خواب بیدار شدند. زمزمه‌ای مرموز که آن‌ها را وحشت زده کرده بود به گوش می‌رسید و به آن‌ها می‌گفت: «و آنگاه که قدیسان نمایان می‌شوند». پس از مدتی این‌ آواز تبدیل شد به این عبارت: «زمانی که در این‌جا می‌خوابید به من بی‌احترامی می‌کنید و زمانی که به من بی‌احترامی می‌کنید، به تفنگداران آمریکا بی‌احترامی می‌کنید.» پس از مدتی این نوا شروع به هجی کردن حروف کلمه‌ی «فرار» کرد و این زوج وحشت‌زده با سرعت تمام از آنجا گریختند. صبح روز بعد به این مکان برگشتند و وسایلی که جا گذاشته بودند را با خودشان بردند.

قاتل زنجیره‌ای
یکی از اعضای وب‌سایت «ردیت» تعریف می‌کرد که هنگامی که ۱۸ ساله بود، به همراه تعداد از دوستانش سفری به «جنگل ملی آپالاشیکولا» (Apalachicola National Forest) در نزدیکی تالاهاسی واقع در ایالت «فلوریدا» داشتند. در حالی‌که در اطراف کمپ قدم می‌زدنند، با پیرمرد سفیدپوستی مواجه شدند که داخل یک ون زندگی می‌کرد و لباس‌هایش رو به بندی میان دو درخت آویزان کرده بود. تعداد زیادی کیسه‌ی زباله در اطراف ون بود و یک سگ شکاری با موهای طلایی نیز در آن نزدیکی بسته شده بود. برای مدتی حدود ۱۰ دقیقه با او صحبت کردند و سپس به راه خود ادامه دادند. دو ماه بعد چهره‌ی این پیرمرد را در تلویزیون دیدند. معلوم شد که این شخص یک قاتل سریالی به نام «گری مایکل هیلتون» (Gary Michael Hilton) بوده است. او دختر جوانی را اندکی پس از این‌که آن‌ها کمپ را ترک کردند، به قتل رسانده بود. آن‌ها فورا با پلیس تماس گرفتند و نقش عظیمی در فرایند بازرسی این پرونده داشتند و حتی برای شهادت دادن با پروازی به محل تشکیل دادگاه مراجعه کردند.

سقوط هواپیما
به نقل از یکی از اعضای وب‌سایت «ردیت» هنگامی که در حال قدم‌زنی در طبیعت بوده، با لاشه‌ای قدیمی از یک هواپیمای سقوط کرده مواجه می‌شود. هواپیما با صخره‌ای برخورد کرده بود و هیچ‌کس برای پاکسازی محل سقوط نیامده بود. او که می‌دانست افرادی در این حادثه کشته شده‌اند و احتمالا اجساد آن‌ها همچنان داخل هواپیما است، شدیدا وحشت‌زده شده بود.

کوهستان‌ وایت ماونتینز (White Mountains)

یکی از داوطلبان نگهداری از مسیر در «کوهستان‌ وایت ماونتینز» (White Mountains) واقع در « نیوهمپشایر» قبل از آن‌که به همراه دوستش به مسیر کوهنوردی وارد شود، کامیونی را در پارکینگ محوطه دید. هنگامی که به بالای صخره‌ها رسیدند، شخصی را دیدند که حدس می‌زدند صاحب کامیون باشد. او که تنها لباس زیر به تن داشت با یک بالشت در بالای صخره خوابیده بود و هنگامی که به او نزدیک شدند، به سرعت مکان را ترک کرد.

خرس
یکی از اعضای وب‌سایت «ردیت» به همراه یکی از دوستانش به کوهنوردی در مسیری واقع در «کلرادو» رفته بود تا اردویی به‌پا کند. آن‌ها در کنار نهری چادر زدند و تصمیم گرفتند که زیر سقف آسمان بخوابند. اندکی بعد زنی در نزدیکی آن‌ها چادر زد. او به خواب رفته بود که با صدای زن از خواب بیدار شد. زن از او پرسید که آن خرس را دیدی؟‌ او وحشت‌زده به سمت چادر زن برگشت و دید که پاره شده بود. ظاهرا او غذایش را در چادر گذاشته بود و هنگامی که خرس به چادر حمله کرده، از آن خارج شده و نجات یافته بود

کوهستان ادیراندک
در سال ۱۹۷۱ «داگلاس لگ» (Douglas Legg) هشت ساله به همراه خانواده‌اش به تعطیلاتی در «کوهستان‌ ادیراندک» (Adirondack Mountains) رفته بود. زمانی که خانواده‌ی او به کوهنوردی رفتند، عمویش به او گفت که به خانه برگردد و شلواری مخصوص برای کوهنوردی بپوشد. او مسیر کوتاه خانه را پیاده رفت اما دیگر بازنگشت. خانواده‌ی او اقدامات فراوانی برای یافتن او انجام دادند. مانند استفاده از دوربین‌های حرارتی و استخدام تیم جست‌وجو و نجات «سیرا مادره» (Sierra Madre). اما متأسفانه هیچ اثری از او یافت نشد.

انگشت شست
گاهی چند کلمه‌ی کوتاه کافی است تا یک داستان ترسناک روایت شود. در این مورد، یکی از اعضای وب‌سایت‌ «ردیت» (Reddit) که یک نگهبان پارک جنگلی است روایت می‌کند که در یکی از گشت‌زنی‌هایی که در اطراف پارک داشته یک انگشت شست انسان پیدا کرده به تنه‌ی درختی میخکوب شده بود.

سر گوزن
یک نگهبان در «پارک ملی یلواستون» در حال گشت‌زنی در دره‌ی لامار بود که به چیز عجیبی برخورد. یک سر گوزن که بسیار تمیز و دقیق قطع‌ شده و در میان راه رها شده بود. نگهبان هیچ خونی در اطراف سر پیدا نکرد و چشم‌ها، دهان، زبان و تمامی اجزای دیگر سر کاملاً‌ دست نخورده باقی مانده بودند. او جنازه‌های گوزن فراوانی را که درندگان پس از شکار رها کرده بودند دیده بود اما این مورد شباهت چندانی با لاشه‌های پس از صید نداشت.

عروسک خرسی
چند نوجوان برای گشت و گذار به کوهستان رفته بودند. مدتی گذشت اما از آن‌ها خبری نشد. جست‌وجوی عظیمی برای پیدا کردن آن‌ها آغاز شد. بخشی از تیم جست‌وجو و نجات حدود ۳۵ کیلومتر از جنگل را پشت سر گذاشته بود که به مکان عجیبی برخورد. چوب‌های نوک‌تیزی همانند نیز در زمین فرو رفته بودند. بر روی درختان نقش‌های عجیبی حکاکی شده بود و یک عروسک خرسی از طناب داری که به درخت آویخته شده بود آویزان بود. صبح روز بعد پیراهن پاره‌ای را پیدا کردند و درست زمانی که فکر می‌کردند به این نوجوانان نزدیک شده‌اند با آن‌ها تماس گرفته شد و اطلاع یافتند که این چند جوان در ۲۰ کیلومتری آن‌ها پیدا شده‌اند. ظاهراً آن‌ها عجله‌ای برای خروج از جنگل نداشتند.

گربه وحشی

یکی از آتش‌نشانان اداره‌ی جنگل‌بانی ملی در حین گشت زنی و در میان راه یک گربه‌ی وحشی را دید که در وسط جاده ایستاده بود. این گربه برای حدود ۱۰ ثانیه به او زل زد و سپس جیغی کشید و در نهایت به بالای درخت رفت. این رفتار بسیار عجیب بود اما او اعتنایی نکرد و به راه خود ادامه داد. حدود ۳ کیلومتر بعد به اتاقکی چوبی برخورد و از آن‌جایی که این زمین جزو دارایی‌های فدرال بود، هرگونه ساخت و ساز در آن مکان غیرقانونی محسوب می‌شد. او تصمیم گرفت برای پیگیری این مطلب به پایگاه بازگردد اما در میان راه یک زن بومی آمریکایی با لباس‌های پاره دید که در میان جاده و درست در مکانی که گربه را دیده بود ایستاده بود. زمانی که از او پرسید آیا به کمک نیاز دارد یا نه، زن بومی با اندکی تأخیر و به آرامی سرش را به سوی او بازگرداند و جیغی مشابه جیغ همان گربه‌ی وحشی کشید و به شکلی غیرعادی شروع به بالا رفتن از درخت کرد. بعدها که این نگهبان یک مرد بومی آمریکایی را از آن‌چه دیده بود باخبر کرد، بومی به او گفت که این زن در واقع یک وارگ یا اسکین چنجر (افرادی که می‌توانند شکل ظاهری خود را تغییر دهند یا به ذهن حیوانات وارد شوند) بوده است.

بر دار مانده
یک نگهبان فصلی پارک جنگلی درحال گشت‌زنی در محیط اطراف بود تا اطمینان حاصل کند همه چیز روبه‌راه است. اما این‌طور نبود. او جنازه‌ی مردی را که از یک درخت به دار آویخته شده بود پیدا کرد. نگهبان فوراً پلیس و پزشکی قانونی را باخبر کرد اما طناب دار در ارتفاع بالایی قرار داشت و او نردبان مناسبی برای پایین آوردن جسد نداشت. پس مجبور شد یک ساعت تمام با جنازه‌ی معلق بین زمین آسمان تنها بماند تا نیروی کمکی از راه برسد.

دیلم
یک خانوم زیست‌شناس میدانی در محوطه‌ی ترمیم آثار یک پارک در حال کار بود که ناگهان صدایی شنید و برگشت تا منبع صدا را شناسایی کند. یک مرد که پیراهن به تن نداشت از انتهای مسیر به سمت او می‌دوید و درحالی‌که یک دیلم در دست داشت و آن را در هوا می‌چرخاند فریاد می‌زد:‌ «من یک دیلم پیدا کردم! من یک دیلم پیدا کردم!» زیست شناس در پاسخ به او گفت: « چه دیلم قشنگی» و با نهایت سرعت از آنجا دور شد.

غریبه‌ای در شب
شخصی که در امورد گردشگری فعالیت می‌کرد گروهی متشکل از هشت کودک را در «ماونت استرلینگ» (Mount Sterling) واقع در «کارولینای شمالی» رهبری می‌کرد. یک شب که همه‌ی بچه‌ها در چادرهایشان خوابیده بودند، او تصمیم گرفت مدتی بیرون بماند و بر روی یک ننو به آسمان شب خیره شود. مدت زیادی نگذشته بود که او متوجه شد چیزی در اطرافش حرکت می‌کند. او هیبت مردی را دید که به سمت بالای کوه در حال حرکت بود و با دیدن کمپ در همان حوالی متوقف شد. او مدتی ایستاد و بدون چراغ قوه یا تجهیزات خاصی کمپ را زیرنظر گرفت و سرانجام با فاصله‌ی کمی از چادرها در کنار یک درخت نشست. او تا ساعت ۳:۳۰ صبح همان‌جا نشسته بود تا سرانجام بلند شد و کمپ را ترک کرد. طی باقی روزهای گردششان، راهنمای سفر همواره فکر می‌کرد که این شخص یا هر چه که بود در تمام طول مسیر آن‌ها را تعقیب می‌کند.

گرند کنیون
در سال ۱۹۲۸ «بسی» (Bessie) و «گلن هاید» (Glenn Hyde) برای گذراندن ماه عسل به «گرند کنیون» رفته بودند و قصد داشتند طول رودخانه‌ی «کلرادو» را با قایق بپیمایند. اگر این کار را می‌کردند «بسی» اولین زنی می‌شد که این کار را کرده و مواقعی که از تصمیمش پشیمان می‌شد «گلن» او را تشویق می‌کرد. چندین ماه بعد، قایق آن‌ها دست نخورده و درحالی‌که تمام تجهیزاتشان در داخل آن بود پیدا شد. اما دیگر هیچ کس خود آن‌ها را ندید. نظریه‌های گوناگونی پیرامون سرنوشت آن‌ها وجود دارد. آیا با یک‌دیگر درگیر شدند و کار به خشونت کشیده شده؟ آیا در میان راه تصمیم گرفتند که به کوهنوردی دونفره بروند؟ یا آن‌‌ها را ربوده‌اند؟





ما را در کانال «آخرین خبر» دنبال کنید