خراسان/ دو روزی می‌شد که نخوابیده بودم. کارم که تمام شد، تا آمدم بخوابم پیام پرستو روی صفحه گوشی‌ام پدیدار شد. پیامش را باز کردم. بعد از ۳۰ بار تایپ اسم من، نوشته بود: «کجایی؟‌ فردا تولد آرشه. می‌خوام سورپرایزش کنم. » با همان حالت خواب‌آلود مشغول صحبت با پرستو درباره نحوه سورپرایز آرش شدیم. قرار بود فردا پرستو و همسرش آرش به کافه‌ای بروند و من و خواهرم مرجان و سایر همکلاسی ها و دوستان صمیمی‌شان به طور ناگهانی و با یک کیک به آن کافه وارد شویم.

پرستو گاهی حرف‌هایش را می‌نوشت و گاهی به دلیل حجم بالای هیجانش پیام صوتی می‌فرستاد. پرستو در یکی از این پیام‌های صوتی گفت: «ببین آرش می‌گه بی‌حوصله‌ام و فردا نمیام؛ مرجان گفت از تو بخوام که راضی‌اش کنی بیاد.» کمی فکر کردم و گفتم: «خب اگه من بهش بگم فردا با پرستو و مرجان بریم کافه که می‌فهمه داستان سورپرایز و تولده، خنگ که نیست!» پرستو گفت: «اشکالی نداره اصلا بذار بفهمه!» با خودم گفتم حتما پرستو می‌خواهد آرش را به کافه ببریم و سورپرایزش در واقع ورود سرزده بقیه دوستان‌مان باشد. گفتم: «باشه پس من می‌رم آرش رو راضی کنم.» فوری چت آرش را باز کردم و پیام دادم: «رفیق تولدت مبارک. شنیدم گفتی بی‌حوصله‌ای و فردا با من و پرستو و مرجان بیرون نمی آیی. لوس! شوخی نکن... بیا دیگه مسخره.» آرش جواب داد: «سلام‌ داداش، مرسی. نه بابا من کِی گفتم نمیام؟! قرارمون با پرستو ساعت ۵ شد دیگه.» گفتم: «ای بابا این خنگ چرا به من نمی‌گه پس؟» از آرش خداحافظی کردم و خواستم گوشی را کنار بگذارم که دیدم حدود پنجاه پیام از پرستو برایم آمده. صفحه‌اش را که باز کردم دیدم نوشته: «ببینم تو گفتی داری می‌ری به آرش بگی؟! آرش؟! امین نری یه وقت اشتباهی به آرش بگیا. امین چیکار کردی؟ امین کجایی؟ امین...»

این جا بود که متوجه اشتباهی ظریف شدم. پیام صوتی پرستو را یک بار دیگر گوش دادم. این بار متوجه شدم او گفته: «ببین کیارش می‌گه بی‌حوصله‌ام و فردا نمیام؛ مرجان گفت از تو بخوام که راضی‌اش کنی بیاد.» و من در حالت خواب‌آلود، کیارش را آرش شنیده بودم و در واقع به جای این که پرستو، آرش را سورپرایز کند، سوتی من خود پرستو را سورپرایز کرده بود!
آن شب هم باز من نتوانستم بخوابم. چرا که تا صبح از خنده عربده می‌زدم. آرش هم درست است که سورپرایز نشد، اما در عوض از تعریف ماجرا حسابی خندید و خوش گذراند. مرجان هم خوب است سلام دارد. پرستو اما تا صبح فحش داد، الان که این متن را می‌نویسم هم در حال فحش دادن است....

نویسنده : محمدامین فرشادمهر |طنزپرداز



ما را در کانال «آخرین خبر» دنبال کنید