خراسان/ در خبرها خواندیم بخشدار جاجرود اعلام کرده که بخش‌هایی از پل تاریخی جاجرود که یادگار دوره سلجوقی است، به سرقت رفته است. آدم کمی که عمیق می‌شود تازه می‌فهمد چرا میلاد برخلاف برج آزادی لنگ و پاچه‌اش را جمع کرده و یک سمت تهران آرام برای خودش ایستاده. چون بعید نیست او هم اگر در چشم باشد، در خبرها بخوانیم قطعه‌ای از میلاد به سرقت رفت. یعنی وضعیت محافظت از میراث فرهنگی به شکلی شده که دیگر باید آن افرادی را که روی ابنیه تاریخی یادگاری می‌نویسند سرمه کنیم و به چشم بکشیم‌، همین که نمی‌برند دمشان گرم. حال ببینیم بر فرض این‌که قسمت مسروقه یک آجر خشتی باشد، چه سرنوشت‌هایی در انتظارش خواهد بود:
یک: آجر در یک اتاقک شیشه‌ای تمیز و مرتب نشسته. راس ساعت ۸ درهای مجموعه باز می‌شوند و عده‌ای ندید بدید وارد موزه می‌شوند و شروع به تماشای اشیای آن جا می‌کنند. یکی از بازدیدکنندگان به آجر نزدیک شده و از پشت شیشه به آجر خیره می‌شود. آجر ناگهان چشمانش را باز می‌کند و به بازدیدکننده می‌گوید: «پِخخخ.» بازدیدکننده بیهوش می‌شود و آجر سلجوقی غش‌غش می‌خندد و خودش را دوباره به حالت اول برمی‌گرداند.
دو: شب- داخلی- خانه عباس‌آقا. عباس‌آقا امشب مهمان ویژه‌ای دارد؛ کیومرث باجناقش. عباس‌آقا بعد از جمع کردن بساط شام، مهمانانش را برای دیدن قطعه آجری که در ساخت دیوار حائل سرویس بهداشتی و هال به کار برده، بلند می‌کند. کیومرث شروع به قردادن می‌کند. عباس‌آقا کیومرث را توجیه می‌کند که هر بلندکردنی به قصد قر نیست. بعد از به‌به و چه‌چه الکی خانواده کیومرث، پسرشان می‌ماند و با کنجکاوی آجر را بررسی می‌کند. آجر چشم‌هایش را باز می‌کند و می‌گوید «پِخخخ» اما این‌بار پسر کیومرث غش‌غش می‌خندد و با پشت قاشق شروع به کندن آجر می‌کند.
سه: چند بچه تخس و سرتق به سمت آجر که کف کوچه قرار داده شده می‌آیند. مسابقات قهرمانی گل کوچک محله است. علی کاپیتان تیم می‌خواهد جایزه قهرمانی مسابقات را که کفش ورزشی است، به برادر کوچک ترش هدیه دهد. علی به شکلی دراماتیک به سمت دروازه حرکت می‌کند، دروازه‌بان‌ را که کمی جلو آمده نیز دریبل می‌زند و توپ را با یک بغل پا به سمت دروازه می‌فرستد‌. در این لحظه نقطه عطف قصه شکل می‌گیرد و آجر چشمانش را باز می‌کند و با شیطنتی سلجوقی طور خودش را کنار می‌کشد تا توپ به اوت برود. علی در صحنه‌ای دراماتیک دیگر، زبانش را گاز می‌گیرد و آجر را قطعه‌قطعه می‌کند. فردای آن روز چند دختر با تکه‌های یک آجر در حال کشیدن خطوط لِی‌لِی روی زمین هستند.

نویسنده : محمدامین فرشادمهر | طنزپرداز



ما را در کانال «آخرین خبر» دنبال کنید