آکا ایران/ مردی بود که هم فقیر بود و هم خصیص. تصمیم گرفت که با پسرش به شهری رفته و به کارهای ساختمانی مشغول شوند. پدر تصمیم گرفت که پول زیادی خرج نکند و دست فردش را پس انداز کند.
و به پسرش هم گفت باید خیلی صرفه جویی کنیم حتی در غذا خوردنمان، پسر گفت باشد، چلو، پلو نمی خوریم. اما نان و پنیر که می خوریم؟ پدر گفت: نان و پنیر؟بله نان و پنیر می خوریم. فردای آن روز پدر مقداری پنیر خرید و توی شیشه گذاشت و یک نان هم خرید و وسط سفره گذاشت و گفت: بسم الله بخور!
پسر تکه نانی برداشت و می خواست در شیشه ی پنیز را باز کند و بخورد. پدر گفت: چه می کنی؟ مگر نگفتم که باید صرفه جویی کنیم؟ پسر گفت: نان بی پنیر که خوردن ندارد.پدر گفت: نان را به شیشه ی پنیر بمال و بخور از آن به بعد هر دو صبح تا عصر کار می کردند.
نانی می خریدند و آن را به شیشه ی پنیز می مالیدند از قضا روزی مجبور شدند جدا از هم کار کنند. عصر که شد پسر نانی خرید و به خانه برگشت اما هر چه دنبال کلید گشت پیدا نکرد. بسیار گرسنه بود. فکری به خاطرش رسید. نان را تکه کرد و به در خانه مالید و خورد. در این لحظه پدر رسید و از او پرسید چه می کنی؟ پسر گفت: نان و پنیر می خورم خیلی گرسنه ام بود. پدر عصبای شد و گفت: یک شب نمی توانستی نان فاقد پنیر بخوری؟ پسر ثروتمند شد و سرش را پایین انداخت. از آن پس به افراد خصیص که حاضر نیستند برای نیازهای اصلی زندگی پول خرج کنند می گویند: از آنهاست که نان را پشت در می مالند.

ما را در کانال «آخرین خبر» دنبال کنید