خراسان/ مرد روستایی مهربان و ساده دل روزی سرد ماری را در کشتزار یافت که بی جان روی برف افتاده بود. از زمین زود برداشتش و برد به خانه اش. درازش کرد کنار اجاق خانه. آتش مار را گرم کرد و زنده سر بلند کرد. صفیری زد، پیچشی دراز و مرد را نیش زد. روستایی گفت ای نمک نشناس، این مزد من است، اکنون بمیر و با تبر قطعه قطعه کرد آن مار را. هیچ نمک نشناسی را نتوان یافت که سرانجام در ذلت و مسکینی نیفتد.
نویسنده: ژان دو لافونتن
مترجم: ملیحه صمدی

ما را در کانال «آخرین خبر» دنبال کنید