آخرین خبر/ شعر شهادت امام سجاد(ع) از حسن لطفی
من از دیارِ غم و روزگارِ بارانم
من از اهالیِ اشک و تبارِ بارانم

کسی نمانده برایم غریب می‌میرم
کسی نمانده بگویم چقدر دلگیرم

کسی نمانده بسوزم که عُقده وا گردد
کسی نمانده زِ قلبم غمی جدا گردد

قسم به سرخیِ چشمم به گرمیِ آهم
نرفته از نظرم خاطراتِ جانکاهم

چگونه با که بگویم غروب غمگین است
غمی که مانده به دوشم چقدر سنگین است

من اشکِ بی کسیِ خیمه‌گاه را دیدم
میانِ خیمه ولی قتلگاه را دیدم

که ذوالجناح پُر از خون ولی سواری نیست
به جای جایِ تو غیرِ زخمِ کاری نیست

حرامیان همه بر گِردِ پیکرش بودند
تمام نیزه به‌دوشان پِیِ‌سرش بودند

به یک طرف به جگر شعله خواهرش می‌زد
به یک طرف به سر و سینه مادرش می‌زد

چگونه با که بگویم غروب را دیدم
به رویِ نیزه سری از بدن جدا دیدم

صدای هلهله‌ها تا به گوش ما آمد
صدای حرمله از پشت خیمه‌ها آمد

به پشتِ خیمه نوکِ نیزه‌ای زمین می‌خورد
کسی به خنده سرِ کوچکی به نِی می‌بُرد

حرامیان نه فقط گاهواره می‌بُردند
لباس را زِ تَنی پاره‌ پاره می‌بُردند

به رویِ دوش همه تازیانه می‌آمد
زِ گوشهای همه گوشواره می‌بُردند

درونِ خیمه زمین‌گیر بودم اما سوخت
تمامِ بستر من با خیام یکجا سوخت

زِ داغ تاول آتش صدای ما می‌سوخت
میان شعله سر و دست و پایِ ما می‌سوخت

چگونه با که بگویم حکایتِ سر را
حکایت عطش و خیزران و پیکر را

زمانِ غارت ما بود و خنده‌ی دشمن
که دید چشم غریبم دو چشمِ خواهر را

نمیرود زِ خیالم دَمی که می‌دیدم
به سمت نیزه‌ی بابا نگاهِ دختر را

دوید کودکی و یک نفر به دنبالش
گرفت پنجه به زلف و کشید معجر را





ما را در کانال «آخرین خبر» دنبال کنید