نگاه/ روزی شبلی برای نماز به مسجد رفت و اتفاقا موقع غذا خوردن کودکانی بود که برای درس خواندن به آنجا می رفتند دو کودک نزدیک شبلی مشغول غذا خوردن شدند. یکی پسری ثروتمندی و بود یکی پسری فقیر .در زنبیل این پسر ثروتمند مقداری حلوا و در زنبیل پسر فقیر نان خشک و همین که پسر ثروتمند خواست حلوا بخورد پسر فقیر از او حلوا خواست .پسرثروتمند گفت: اگر می خواهی از حلوای خود به تو بدهم باید سگ من باشی .پسر فقیر گفت: من پسر تو هستم. پسرثروتمند گفت: پس باید مانند سگ ها پارس کنی.سر بیچاره هر بار مثل سگ ها صدا می کرد و دوست اش کمی حلوا به او می داد.شبلی به آنها نگاه می کرد و می گریست .کسانی که شبلی را می دیدند از او می پرسیدند: که ای شبلی تو را چه شده که گریه می کنی؟شبلی گفت: نگاه کنید که طمع با مردم چه می کند اگر آن کودک به آنچه داشت قناعت می کرد و از حلوای دوستش نمی خواست سگ کودکی مانند خود نمی شد.
 

به پیج اینستاگرامی «آخرین خبر» بپیوندید
instagram.com/akharinkhabar