جماران/ حجت الاسلام سید حسن خمینی در خاطرات خود از روزهای بیماری امام اینگونه نقل خاطره می کند: مادرم آن لحظه های آخر ساعت سه بعد از ظهر روز سیزدهم خرداد ماه به‌‎ ‎‌من گفتند که: دکترها می گویند: یک درصد دیگر احتمال موفقیت وجود‌‎ ‎‌دارد. من گفتم: نه، این حرفها چیست؟!‌


حجت الاسلام و المسلمین سید حسن خمینی درباره دوره بیماری امام و چگونگی تشخیص آن خاطراتی را نقل کرده اند که به مناسبت فرا رسیدن ایام رحلت پیر و مرادمان خمینی کبیر منتشر می شود اما به دلیل طولانی بودن این خاطرات قسمت بندی شده اند. آنچه در ادامه می خوانید قسمت دوم این خاطرات است:

در جلسه پزشکی، آقای دکتر طباطبایی بودند، آقای دکتر عارفی بودند،‌‎ ‎‌ظاهرا آقای دکتر پورمقدس هم بودند، با چند نفر دیگر. آنچه در جلسه‌‎ ‎‌گذشت، من اطلاع ندارم اما در همین زمان پسر آقای هاشمی به من تلفن زد‌‎ ‎‌که: حسن چی شده؟ من دفترچه خاطرات بابایم را داشتم، ورق می زدم، دیدم‌ ‎‌که نوشته: امشب با حاج سید احمد آقا در مورد حال آقا صحبت کردیم.‌

‌‌
من هم آن لحظه واقعا نمی دانستم جریان چیست؟! گفتم: نمی دانم، آقا‌‎ ‎‌الآن آمدند پیش اینها نشستند و حالشان هم خوب بود. این موضوع برای ما‌‎ ‎‌باز یک حالت سوءظن دیگری بود. کار آرام آرام جلو رفت. تا اینکه من‌‎ ‎‌یک بار با پدرم مطرح کردم و ایشان هم گفت که: بله، بیماری جدی است. در‌‎ ‎‌مورد عمل با مادرم صحبت می کردم و واقعا تصور ما این بود که عمل برای‌‎ ‎‌یک فرد هشتاد و پنج ساله، نود ساله خیلی سنگین است. ما خیلی تند بودیم که‌‎ ‎‌مثلاً نباید جراحی بکنند. اما بالاخره تصمیم پزشکان پخته تر و سنجیده تر بود‌‎ ‎‌و یکی از آقایان دکترها می گفت ما در جلسه پزشکی همه به این نتیجه‌‎ ‎‌رسیدیم که آقا باید عمل بشوند. یعنی هیچ نظر مخالفی نبود غیر از یک نفر و‌‎ ‎‌ایشان هم به این علت مخالف بود که می گفت: اگر این کار صورت گیرد و‌‎ ‎‌نتیجه خوب نباشد، با مردم مشکل خواهیم داشت. یعنی این مساله هم بود.‌‎ ‎‌ایشان می گفت که: چندین دکتر که بودیم، همه بلااستثنا می گفتند، باید‌‎ ‎‌حضرت امام عمل شوند، هیچ راه دیگری هم وجود ندارد. خود ایشان‌‎ ‎‌می گفتند: من موافق این عمل بودم، چون می دیدیم غیر از عمل جراحی هیچ‌‎ ‎‌راه دیگری نیست. اما عملاً می دیدم که دلم نمی آمد. یعنی عواقب کار را که‌‎ ‎‌می دیدم، احتمال اینکه ایشان از زیر عمل بیرون بیایند، خیلی ضعیف بود.‌‎ ‎‌ایشان می گفتند: ما رفتیم خدمت آقا. وارد که شدیم، آقا نشسته بودند.‌‎ ‎‌نمی توانستیم حاشیه برویم. در دو سه کلام گفتیم: آقا خلاصه باید عمل شوید.‌‎ ‎‌برخلاف آن چیزی که ما همه دکترها تصور می کردیم، آقا بلافاصله گفتند:‌‎ ‎‌«بسیار خوب، هیچ مساله ای ندارد» و بلند شدند، از در آمدند بیرون.‌


واقعا حالا آدم وقتی برمی گردد و خاطرات را مرور می کند، متوجه‌ ‎‌می شود که این اواخر در چهره آقا به راحتی دیده می شد که عزم رفتن دارند.‌‎ ‎‌بخصوص بعد از عمل، واقعا چشمهایمان را بسته بودیم. نه من، بلکه همه.‌‎ ‎‌نمی خواستیم این واقعیت که هر انسانی رفتنی است و طبیعتا آقا هم خواهند‌‎ ‎‌رفت را باور کنیم. سریع فکرمان را برمی گرداندیم که ابدا اینطور نیست و‌‎ ‎‌نخواهد شد. حتی آن لحظه های آخر. ‌


مادرم آن لحظه های آخر ساعت سه بعد از ظهر روز سیزدهم خرداد ماه به‌‎ ‎‌من گفتند که: دکترها می گویند: یک درصد دیگر احتمال موفقیت وجود‌‎ ‎‌دارد. من گفتم: نه، این حرفها چیست؟!‌

بعدها که روی این نکته فکر می کردم، می دیدم که ما هیچ نمی خواستیم‌‎ ‎‌این واقعیت را قبول کنیم. البته همه همین طور بودند. اما آقا خودشان واقعا‌‎ ‎‌می خواستند بروند. ‌

‌‌



برشی از کتاب فصل صبر؛ ناشر موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی چاپ چهارم(1388)؛ ص 34- 37