9291 1 نظـــــــر  

خراسان/ شب هميشه شب نيست، شب گاهي چهره اش عوض مي شود وقتي قرار باشد به ديدار انسان هايي بروي که خورشيد را به آسمان هديه مي دهند،وقتي قرار باشد از نور بنويسي و از روشنايي آفتاب بشنوي . قرار بود به ديدار خانواده اي بروم که راه آسمان و آسماني شدن را به خوبي مشق کرده اند، خانواده اي که راه و رسم زيستن را خوب مي دانستند و شايد روزمرگي اصل اول زندگي شان نبود . قطره هاي نم نم باران روي صورتم مي خورد و عطر باران زمستاني فضاي شهر را پر کرده بود؛ قرارمان ساعت شش بعد از ظهر است، قراري که چند روزي بود منتظرش بودم. سوالاتم راچند بار با خودم تکرار و تمرين مي کردم. کنجکاوي عجيبي به سراغم آمده بودو لحظه اي از من دور نمي شد؛ کنجکاوي و هيجانم بيشتر از اين جهت بود که گفت وگويم با خانواده اي که سه شهيد دارند بايد چگونه باشد...
در همسايگي آسمان، اين جا خانه سه شهيد
سرانجام به سرمنزل مقصودم رسيدم و با استقبال يکي از برادران شهيد، وارد منزل مي شويم ،به محض ورود به اتاق پذيرايي، عکس سه برادر شهيد اولين تصوير ذهني ام را شکل مي دهد و در قابي ديگر تصويري از پدر شهيدان ، مرحوم حاج آقا سلطاني در کنار مقام معظم رهبري خودنمايي مي کند اتاقي ساده و صميمي که آرامش عجيبي در آن احساس مي کنم. مي نشينم و پس از لحظاتي برادر و مادرشهيدان به همراه فرزندان شهيد حسين سلطاني از راه مي رسند.
از علي نه پلاکي آمد و نه نشانه اي
اسم هر کدام از سه شهيد را مي آورم ،مادر سري تکان مي دهد و به نشانه دلتنگي آهي مي کشد . مي گويد هميشه حضورشان را در کنار خودش احساس مي کند اما دلتنگشان هم مي شود. درباره علي و حسن از او سوال مي کنم ،مي گويد : علي واقعا در خدمت اسلام و دفاع مقدس بود، هر زماني هم که از جبهه بر مي گشت به مساجد و هيئت ها مي رفت. زمان کمي در منزل مي ماند. هر بار که مي رفت بيرون، تا صبح منتظر او بودم و گاهي چند بار برايش چاي دم مي کردم و هر لحظه منتظر بودم که برگردد. اما او تا صبح بر نمي گشت و چايي اش هميشه يخ مي کرد. علي حال و هواي عجيبي داشت . برخي اوقات حرف هاي عجيبي مي زد، مي گفت: "من شهيد مي شوم و جنازه ندارم ،منتظر جنازه من نمانيد" آخرين بار که تازه از جبهه برگشته بود در خانه مشغول تماشاي تلويزيون بود، همين که خبر حمله سنگين عراق را از تلويزيون شنيد، نتوانست تحمل کند و خودش را آماده کرد که به جبهه برگردد. زماني که مي خواست به جبهه برگردد پدرش از او خواست تا چند روز ديگر صبر کند و بعد از عيد نوروز برود اما علي در جواب گفت ،" بايد زودتر بروم،شما چند پسر داريد و دير يا زود بالاخره بايد يکي از آن ها را براي اسلام و در راه خدا بدهيد " اين جمله را گفت و رفت .تا پائين پله ها اورا همراهي کردم و اين شد آخرين ديدار ما.
چند وقت بعد، وقتي علي شهيد شده بود، خبر شهادتش را از من پنهان مي کردند ،هر چقدر اصرار مي کردم حرفي از شهادت علي نمي زدند، همان شب علي را در خواب ديدم که در بهشت رضا داخل يک اتاق بزرگ نشسته و سه بار به من گفت «مادرجان شما به من قول دادي که گريه نکني »
حالا چند سال از شهادت علي مي گذرد و تا امروز نه از علي پلاکي داريم و نه پيکر و نشانه اي.
2سال بعد نوبت حسن شد
بعد از علي، حسن هم به جبهه رفت ، چهار سال از شهادت علي گذشته بود که خبر شهادت حسن را به ما دادند و از جنازه حسن هم خبري نبود ،بي خبري ما تا چند سالي ادامه داشت . تا اين که يک روز با ما تماس گرفتند و گفتند بياييد و جنازه شهيدتان را تحويل بگيريد،آدرس دادند و ماهم راهي شديم ،وقتي به محلي که آدرس داده بودند رسيديم ،چند تکه استخوان و يک پلاک را به ما نشان دادند و گفتند اين حسن است،رفتيم و برگه ها را امضا کرديم و به خانه برگشتيم .شب خوابيده بودم که حسن به خوابم آمد و گفت :«اين جنازه من نيست »به اوگفتم«روي پلاک، تمام مشخصات تو نوشته شده بود و پلاک همراه استخوان هايي بود که به ما تحويل داده بودند»حسن گفت :«من پلاکم را دور انداخته بودم و لحظه شهادت پلاکي به گردن نداشتم» مادر چند لحظه مکث مي کند و ادامه مي دهد:«اين خواب چند بار برايم تکرار شد.» بعد آهي مي کشد و با گوشه چادرش قطره اشک کنار چشمش را پاک مي کند و ادامه مي دهد:«بعد از اين خواب هايم، آن را براي خانواده تعريف کردم و گفتم برويم و امضاها را پس بگيريم چون اين جنازه پسر من نيست.»اما برادران شهيد گفتند ،شهدا باهم فرقي ندارند،بياييد و جنازه اين شهيد را تحويل بگيريم ، حتي اگر جنازه متعلق به حسن نبود فرقي نمي کند ،جنازه حسن ما هم يک روز به دست يک خانواده ديگر مي رسد و آن ها او را تحويل مي گيرند ،مهم مقام شهداست و اين که تمام شهدا و مادرشان از يک خانواده اند" با اين صحبت ها آرام شدم و استخوان ها و پلاک را تحويل گرفتيم و تشييع کرديم.
آن ديدار نوروزي
از مادر شهيدان سلطاني در مورد ديدار با مقام معظم رهبري سوال مي کنم .اومي گويد: " فکر مي‌کنم حدود سال69 بود. آقا در سفر نوروزي‌شان به مشهد به منزل ما تشريف آوردند. يادم مي آيد شب بود در زدند. رفتيم و در را باز کرديم، ديديم آقا هستند.از ديدن ايشان شوکه شده بوديم . ايشان به همراه همسرم يک ‌طرف اتاق نشستند و من هم طرف ديگر. بعد آقا از من خواستند سمت راست ايشان بنشينم و خيلي دور نباشم. آن جا از شهدايمان پرسيدند و از خاطراتمان گفتيم. اين ديدار هيچ وقت از خاطرم نمي رود.»
حاضرم تمام زندگي ام را بدهم و ...
شهيد حسين سلطاني ، سومين شهيد خانواده‌ است. دو پسر و يک دختر يادگارهاي اين شهيد هستند، حسين در جزيره مجنون دچار جراحت شيميايي شده و گلوله اي هم به چشمش اصابت کرده بود. به همين دليل پزشکان مجبور شدند آن را به‌طورکامل تخليه کنند. ترکش هاي زيادي در دست و پاهايش بود و در همين عمليات هم با گاز خردل شيميايي شده و سرانجام بعد از 15سال مجروحيت و پس از گذراندن دوره هايي از درد و درمان در يکي از بيمارستان هاي تهران به شهادت رسيد و به برادرانش پيوست.
****
در طول گفت و گويم توجهم به سوي فرزندان شهيد حسين است که با دقت به حرف هاي عموها و مادر بزرگشان گوش مي دهند، با آن که شايد تا امروز بارها اين صحبت ها و خاطرات را از زبان مادربزرگ و عموهايشان شنيده اند، طوري به آن توجه مي کنند که انگار با تک تک کلمات و اين خاطرات زندگي کرده اند و مي کنند.
امير دانشجوي دکتراي معماري و پسر بزرگ خانواده شهيد حسين سلطاني است، مي گويد: "من در دوره کارشناسي در بسياري از ترم ها دانشجوي ممتاز بودم و به هيچ عنوان مطرح نمي کردم که فرزند شهيد هستم، متاسفانه جامعه گاهي نسبت به فرزندان شهدا نگاه درستي ندارد و درد اينجاست که نگاه برخي مسئولان نيزبه خانواده شهدا تغيير کرده و اين موضوع را امروز کاملا مي شود حس کرد . حتي برخوردها در برخي کارمندان بنياد شهيد هم تغيير کرده است و متأسفانه برخي از مسئولان، فرزندان شهدا را براي عکس گرفتن و گزارش کار مي خواهند .سالي يک بار مي آيند و سر مي زنند و وعده هايي مي دهند و مي روند. ما انتظار شنيدن وعده و وعيد خاصي را نداريم اما آن ها هم مثل ديگر کشورها که احترام خاصي براي قهرمانان ملي شان قائلند براي شهدا که قهرمانان واقعي اين مرز و بومند بايد احترام قائل باشند. ده سال پيش که ما دانش آموز بوديم هر از گاهي براي ما لوازم التحرير مي آوردند و مادرمان لوازم التحريرها را به خانواده هاي نيازمند مي بخشيد حالا که بزرگ شده ايم بعضي از همين افراد که با آن ها مهربان بوديم حرفهايي مي زنند که دل هر انساني را آزرده مي کند. طرف حرف من با مردمي است که فکر مي کنند خانواده هاي شهدا از امکانات رفاهي عالي برخوردارند و حق آن ها را خورده اند .اين عزيزان بدانند،مادر من و بسياري از همسران شهدا به همراه فرزندانشان در حال حاضر در يک خانه اجاره اي زندگي مي کنند. پدرم که مجروح شد يک چشمش را تخليه کردند ،ايشان جانباز شيميايي هم بود و مادرم عاشقانه چندين سال را در کنار يک جانباز هفتاد درصد زندگي کرد ، بدون اين که شکايتي داشته باشد حالا هم از مستاجر بودنش شکايتي ندارد اما بعضي از مردم با خودشان فکر مي کنند که خانواده شهدا امتيازات زيادي دارند و مشکل مالي و ... ندارند . من و امثال من،سالهاي زيادي سکوت کرديم و چيزي نگفتيم اما اين روزها بي مهري هاي بعضي از مردم ومسئولان باعث شده اين حرفها را بزنم . من يک سوال ساده از مردم جامعه اي که در آن زندگي مي کنم ،مي پرسم چه کسي حاضر است جاي ما باشد؟ بر فرضي که تمام چيزهايي که فکر مي کنند درست باشد، کدام يک از همين مردم و مسئولان حاضرند جاي ما باشند و لحظه لحظه اين شرايط سخت را زندگي کنند؟
اگر هزار بار اين سوال را از من بپرسند بدون شک يک جواب را مي شنوند و آن هم اين که "من حاضرم تمام زندگي ام را بدهم اما پدرم يک ساعت بيشتر کنارم باشد "
آي آدمها ،ما زندگي را نباخته ايم
رضا فرزند دوم شهيد سلطاني ،هشت سال بيشتر نداشته که پدر جانبازش به شهادت رسيده و حالا تقريبا بيست و شش ساله است . رضا با شنيدن حرف هاي برادر بزرگ ترش مثل اين که زخم هايش سر باز کرده باشد مي گويد:
" يک کودک هشت ساله نمي تواند خاطره خاصي از پدرش داشته باشد ،از زماني که به قول قديمي ها دست چپ و راستم را شناختم فهميدم در دنيا به جز بازي و خنده هاي کودکانه چيزهاي ديگري به اسم مشکلات هم هست. همان سال ها بود که متوجه شدم خانه اي که در آن زندگي مي کنيم اجاره اي است و سايه پدر هم ديگربالاي سرمان نيست ،مادرم توان پرداخت هزينه هاي تحصيل مرا نداشت و برادرم هم که دانشجو بود بايد مخارج تحصيل و زندگي خودش را پرداخت مي کرد ،ديپلم که گرفتم به ناچار ترک تحصيل کردم ،هجده ساله بودم که وارد بازار کارشدم و مثل خيلي از جوان هاي هجده ساله کشور بدون استفاده از هيچ سهميه اي سر کارهاي مختلف رفتم ،مثل همه کارگري و شاگردي کردم و بعد کاري دست و پا کردم که مجوز داشت اما آن را پلمب کردند، مثل همه مردم به دنبال گرفتن حقم رفتم اما فايده اي نداشت. الان با 26 سال سن قرار شده باحمايت مالي برادرم به دانشگاه بروم تا شايد زندگي ام سرو ساماني بگيرد.براي اين که مردم بدانند خانواده شهدا با خدا معامله کرده اند نه با دنيا، شفاف و روشن مي گويم که بعد از شهادت پدرم مادرم سه فرزندش يعني من وبرادر و خواهرم را با مبلغي که به پول الان سيصد هزار تومان بيشتر نمي شود بزرگ کرد،کرايه و هزينه هاي زندگي و بزرگ کردن سه فرزند دغدغه کمي نيست .
حالا هم مشکلي نيست ما عادت کرده ايم و مطمئنيم که معامله کردن با خدا کار کمي نيست و بابت اين کار به پدرمان افتخار مي کنيم و وقتي از پدرمان حرف مي زنيم سينه سپر مي کنيم تا هيچ کس فکر نکند ما زندگي را باخته ايم.
قلب شهدا با جهان مهربان تر است
عباس برادر بزرگتر شهيدان سلطاني است .او کارشناس ارشد شهرسازي است. در تمام طول گفت وگو با دستمالي که در دست دارد اشک هايش را پاک مي کند،امروز براي بعضي از ما عجيب است که با وجود گذشت اين همه سال يک خاطره بايد چقدر زنده باشد که هنوز احساسات آدم را بجوشاند و بدون اين که بخواهي اشک از گوشه چشمت جاري شود.عباس آقا در حالي که بغض راه گلويش را گرفته مي گويد: حضوراين شهدا چه در زندگي دنيوي شان و چه بعد از شهادت در زندگي ما محسوس و تاثير گذار است. شهدا نقاط مشترک اخلاقي زيادي باهم دارند که مهمترين آن ها انسان دوستي ،تعهد ،اخلاق مداري وايمان آن هاست. بسياري از شهدا بعد از شهادتشان گره هاي زيادي را از زندگي ما باز مي کنند بعضي وقتها اين گره گشايي و حضور شهيد را درک مي کنيم و در بسياري از موارد از اين حضور موثر غافليم.
به اعتقاد من ،حضور شهدا در لحظه لحظه زندگي ما جاري است و ما به روشني احساس مي کنيم ،برادران شهيدمان امروز در گوشه گوشه زندگي ما و منزل پدري مان حضور دارند ،متاسفانه بعضي ها مي گويند اين حرفها با عقل جور در نمي آيد و اين تنها يک دليل دارد و دليلش چيزي نيست جز غرق شدن افراد درمادي گرايي. متاسفانه امروز،در جامعه فضاي اشرافي گري جاي معنويت را گرفته و اين موضوع شامل برخي مسئولان وکساني که روزگاري در جبهه مي جنگيدند هم مي شود ".
با شنيدن اين جمله برادرشهيدان سلطاني ، اين سخن از شهيد باکري ،به ذهنم مي رسد. شهيد باکري افرادي که در دفاع مقدس حضور داشتند را به سه دسته تقسيم مي کند و در اين باره مي گويد: بعد از جنگ رزمنده ها به سه گروه تقسيم مي شوند:
1 - دسته اي به مخالفت با گذشته خود بر مي خيزند و از گذشته پشيمان مي شوند.
2 -دسته اي راه بي تفاوتي را بر مي گزينند و در روزمرگي غرق مي شوند وهمه چيز را فراموش مي کنند.
3 -دسته اي به گذشته خود وفادار مي مانند و احساس مسئوليت مي کنند که از شدت مصائب و غصه ها دق خواهند کرد.
شهادت به ترتيب اسم هايشان
با محمدآقا ديگر برادر سه شهيد وارد صحبت مي شوم. او برادران شهيدش را اين طور معرفي مي کند: "شهادت هاي اين سه شهيد به ترتيب اسم هايشان است علي اول شهيد شد ،بعد حسن و سومين شهيد ما حسين آقا است .
علي جزو نيروهاي اطلاعات‌عمليات سپاه بود و سال59 وارد جبهه شد او در تيپ ويژه شهدا خدمت مي‌کرد و در بيست‌وپنجم اسفند1363 در جزيره مجنون به شهادت رسيد. حسن هم سرباز افتخاري بود. چون برادرش به شهادت رسيده بود، مي‌توانست به جبهه نرود ولي رفتن را به ماندن ترجيح داد. حسن جزو لشکر 5نصر بود و چهار سال بعد از شهادت علي، دريکي از پاتک‌هايي که دشمن ‌زده بود، به شهادت رسيد. حسن هم مثل علي در جزيره مجنون شهيد شد و سومين شهيد خانواده ما حسين آقا، بعد از گذراندن يک دوره طولاني دردهاي مجروحيت در دفاع مقدس در سال 1378 به مقام رفيع شهادت رسيد و از بين سه شهيد تنها حسين متاهل بود که دوپسر و يک دختر از خود به يادگار گذاشت .
من و علي و آن روز گرم
يک خاطره از برادرم علي دارم که هميشه حرفهايي که آن روز به من زد در ذهنم تکرار مي شود من و علي در سال 1361 راننده کمپرسي بوديم و بعد از فتح خرمشهر به اهواز رفتيم .خودمان را به ستاد خراسان معرفي کرديم و قرار بود يک تريلي گچ از رامهرمز به هويزه ببريم در مسير جاده فرعي در حال حرکت بوديم که چند نفر از رزمنده ها را ديديم که در حال جوشکاري يک تانکر آب هستند ،علي پياده شد و به من گفت بار گچ را به تنهايي به مقصد برسانم و در مسير برگشت دنبالش بيايم. در مسير برگشت بودم ، او را ديدم که در آن هواي گرم و زير آفتاب شديد به همراه رزمنده هاي ديگر در حال جوشکاري تانکر است .بعدها فهميدم با اصرار زياد ، آن ها را متقاعد کرده که در انجام کارها به آن ها کمک کند.
من که از اين کار او تعجب کرده بودم با ناراحتي به او گفتم تو از مشهد با من آمده اي که در کارها به من کمک کني ،نه اين که بروي دنبال جوشکاري و اين طور کارها .
حرفم که تمام شد ،علي با جديت تمام در جواب گفت :" ما براي دفاع از کشور آمده ايم حالا چه رانندگي ،چه جوشکاري و چه هر کار ديگري که باشد بايد انجام دهيم" آن زمان ماموريت هاي ما پانزده روزه بود ،از روز سوم که اين اتفاق افتاد تا پايان پانزده روزماموريتمان ، ديگر علي را نديدم ،صبح زود با رزمندگان جهاد خراسان براي کمک مي رفت و آخر شب بر مي گشت ،هر کاري که از دستش بر مي آمد انجام مي داد.
پانزده روز ماموريت مان که تمام شد من به مشهد برگشتم و علي به گردان جواد الائمه(ع) پيوست و بعد از مدتي خبر شهادتش را دادند عباس که برادر بزرگتر ماست بارها به اميد به دست آوردن خبري از علي به مناطق مختلف عملياتي و ادارات و سازمان ها رفت و آمد داشت ،بعضي وقت ها پدر هم با ايشان همراه مي شد اما از جنازه علي هيچ خبري نبود و تا امروز هم خبري از جنازه برادرمان نيست."
شب و ستاره و باران
از خانه شهيدان سلطاني بيرون مي آيم ، به علي فکر مي کنم که حتي جنازه اش برنگشت ومادري که قول داده بود بعد از شهادت او گريه نکند. به انتظار، فکر مي کنم که گاهي مي تواند چقدر طولاني باشد .
يک قطره باران روي صورتم مي چکد ،به آسمان نگاه مي کنم ،ستاره اي گوشه آسمان سو سو مي زند ،باران مي بارد ،باران مي بارد ،باران مي بارد.باران يعني تو بر مي گردي.



با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد

9291 1 نظـــــــر