آی اسپورت/ بیشتر مردم به ترس‌ها و حماقت‌های‌شان زنجیر شده‌اند و شهامت ندارند بی‌طرفانه قضاوت کنند که مشکل زندگی‌شان چیست. بیشتر آدم‌ها همین‌طور زندگی‌شان را بی‌هیچ رضایتی ادامه می‌دهند بدون آن‌که تلاش کنند تا بفهمند سرچشمه‌ی نارضایتی‌شان کجاست یا بخواهند تغییری در زندگی‌شان ایجاد کنند سرآخر می‌میرند.
از همین ابتدا بگویم که تفاوت زیادی میان جمله «اتهامات دروغ و بزدلانه» با واژه «بزدل» وجود دارد. آن پیامکی که سرمربی تیم ملی -کار بسیار اشتباهی بود- برای عادل فردوسی پور فرستاد جمله ای بود که زشت بود، زننده بود، قابل تحمل نبود پس جای هیچ سرپوش گذاشتنی را حتی از سوی افراطی ترین هواداران سرمربی تیم ملی هم باقی نمی گذارد اما زشتی مساله زمانی بیشتر نمایان می شود که هواداران احساسی ایران جمله را آنطور که می خواهند واکاوی می کنند و آنطور که می خواهند می شنوند. بیاییم فقط برای چند لحظه از گرایشات رنگی مان فاصله بگیریم و خودمان بگوییم آیا تفاوتی میان جمله «این یک اتهام دروغ و بزدلانه است» با جمله «تو یک بزدل هستی» وجود ندارد؟
اشتباه نکنید حوصله‌ای برای سرپوش گذاشتن بر روی پیامکی که اصرار به خواندش بود را ندارم. نشان به آن نشان که درست یا غلط کارلوس کیروش پس از کسب هر نتیجه ای در جام جهانی از تیم ملی ایران خواهد رفت و این تاریخ خواهد بود که در مورد او قضاوت خواهد کرد. بدرقه های بد یمنی که متاسفانه هربار به آن ها عادت داده شده ایم که پشت سرشان سنگر بگیریم و افسوس گذشته را بخوریم. مساله یک پیامک لعنتی اشتباه است، یک دروغ آشکار برای فرافکنی است. روزنامه هایی که با تیترهای تهییج کننده جلدشان را می بندند و خبرنگارانی که رو به پیشکسوتان فوتبال میکروفون را با بی مهری به سمت شان می گیردند و می گویند «فلانی گفته علی کریمی بزدل است نظرتان چیست؟». گله ای به کسی ندارم که حقایق را وارونه نشان می دهد، وارونه که نه، درست تر بگویم آنطور که باید حقایق را نشان نمی دهد. انگار ایجاد دو دستگی شیرین شده است، اما نکته اینجاست که این روزها را بسیار دیده ایم پس ملالی نیست برای آنکه الک کنید دوستدارانِ علی کریمی و تیم ملی را دست به چنین کارهای منسوخی بزنید.
ما از نسل علی کریمی هستیم، از نسلی که فرشته کریمی هم مرید علی کریمی می‌ماند، و هواداران استقلال با تشویق اش به استقبال و بدرقه اش می آیند. از نسلی مانده‌ایم که وقتی در شش قدم ورزشگاه شهری زاید مدافعان حریف را روی خط دروازه لایی می انداخت گزارشگر قطری فریاد می کشید «السلام علیک یا علی کریمی». از نسلی آمده ایم که جای آنکه به ساق های بازیکنان مان چشم بدوزیم، چشم دوخته بودیم به مچ هایشان، به اینکه کدام‌شان با ما هستند و کدام‌شان جا زده‌اند. از نسلی که وقتی در خانه اش جایی نداشت زیر بار قرارداد قرارداد 2میلیاردی تیم متمول نرفت و شبانه نوشت «میخی کوباندم بر دیوار و کفش ها را آویختم». از نسلی هستیم که آمده‌ام بنویسم «خیالتان راحت این شهر جادوگر ندارد» و بروم.
تفاوت بزدل و شیردل را برای با یک حکایت می نویسم تا منظورم را برسانم. لابد بارها این حکایت را شنیده و یا خوانده اید. ستارخان می گفتند من هرگز گریه نمی کردم چون اگر اشک می ریختم آذربایجان شکست می خورد و اگر آذربایجان شکست می خورد ایران زمین می خورد. اما در مشروطه دو بار آن هم در یک شب اشک ریختم. حدود یک سال بود تحت فشار بودیم، بدون غذا، بدون لباس. از قرارگاه آمدم بیرون، چشمم به یک زن افتاد با یک بچه در بغلش. دیدم که بچه از آغوش مادرش به پایین آمد و چهار دست و پا رفت به طرف بوته علف. علف را از ریشه درآورد و از شدت گرسنگی شروع کرد خاک ریشه ها را خوردن. با خودم گفتم الان مادر بچه مرا نفرین می کند و می گوید لعنت بر ستارخان که ما را به این روز انداخته است. اما مادر کودک آمد طرفش و فرزندش را به آغوش کشید و گفت: «عیبی نداره فرزندم خاک می خوریم اما خاک نمی دهیم». این بار اولی بود که اشک ریختم و بار دوم لحظه بود که با خودم گفتم باید امشب حمله کنیم. به سربازانم گفتم باید امشب حمله کنیم. یک سردار شیردل می خواهم که برود و به باقرخان خبر دهد که سحرهنگام حمله می کنیم، اما بدانید هر کس برود امیدی برای زنده ماندن اش نیست. یکی بلند شد و گفت: من می روم. گفتم نه تو زن وبچه داری. یکی دیگر بلند شد گفتم نه تو مادرت تنها می ماند. در این مابین یک نفر بلند شد گفت: «من می‌روم چون من نه زن و بچه دارم نه پدرو مادر». قبول کردم. آن سرباز صبح راهی شد. آن سردار جوان خبر را رسانده بود و وقت برگشتن از پشت تیری به او اصابت کرده بود. خودش را به هر شکلی بود رسانده بود به قرارگاه. به طبیب گفتم او سرباز شجاع من است معالجه اش کن. پس از چند دقیقه طبیب را دیدم که خبر مرگ سرباز را برایم آورد و گویی که اشک ریخته باشد گفت «سردار، تو چطور سرداری هستی که هنوز نفهمیدی سربازت زنه یا مرده».
باز هم بهانه ای شده تا برای هواداران و مخاطبان فوتبال، آنها که به دنبال حقیقت هستند و این روزها همانند ماهی مُرده در جریان رودخانه هم مسیر نمی شوند بنویسم. این حکایت را نوشتم تا هواداران و مردم قضاوت کنند که آیا علی کریمی که به شخصه او را می سپارم به شبی که پشت یقه های دیپلمات پنهان نماند لایق واژه بزدل است؟ شما هواداران فوتبال را می سپارم به شبی که علی کریمی در جشن آبجوی بایرن مونیخ بدون هیچ خبررسانی ای شرکت نکرد و روزی دیگر از سوی سردار آجورلو متهم به روزه خواری شد. علی کریمی را می سپارم به سربازی که با خبر شنیدن خداحافظی ستاره محبوب اش، ترک پست کرد و جلوی خانه اش خبردار ایستاد. من با لفظ «بزدل» مشکل دارم، با طعنه دروغین بزدل راحت نیستم. هیچ کسی اجازه نداره علی کریمی را بزدل خطاب کند. حال می خواهد آقای شریعت مداری نامحبوب باشد یا کارلوس کیروش محبوب. همانطور که این اتفاق هرگز نیفتاده است. پس جای اینکه رگ گردنمان بیرون بزند و برای دروغی آشکار مرثیه سرایی کنیم شبی را به یاد بیاوریم که علی کریمی در پاسخ به همه طعنه ها گفت «من علی کریمی هستم». جمله ای آشنا برای ما مردم خیابان، برای ما مردم شهری که چراغ قرمزهای سرسام آورش هم رد پای جادوگر داشت.
باید کمی رفت به گذشته، به آن روزی که دندان تیز کرده بودند برای دریدن امیر قلعه نویی. با چشمانی خون فریاد می کشیدند «اگر امیر قلعه نویی بیاید جسدش از اینجا بیرون می رود». اما قرار نبود داستان یک تدفین به همین شکل پیش تمام شود. منتظر بودند همه آنهایی که به ناصر حجازی پشت کرده اند بیایند تا تاوان همه آن بی مهری ها را در قبرستان بپردازند. از بازیگران تا بازاری ها، از سوپراستارها تا فوتبالی ها همه خودشان را رسانده بودند. اما خبری از هیاهو نبود خبری از امیر قلعه نویی نبود. مردی که در آخرین روزهای ناصرحجازی با عکاس خودش را به بیمارستان رسانده بود خبری از او نبود. اواسط مراسم یک شایعه مسخره دهان به دهان می شد، می گفتند همانی که ناصرحجازی او را ادامه دهنده راه خود معرفی کرده بود از لابه لای جمعیت دارد می آید. هنوز باورمان نمی شد که یکی از دور فریادکشان خبر از آمدن علی کریمی داده بود. کسی باور نمی کرد، یاغی آسیا، فخرفروش زمانه، عاصی فوتبال بی بندو بار، طرد شده پایتخت بدون آنکه بادیگاردی دورش را گرفته باشد از لابه لای جمعیت خودش را برساند به قبر ناصر حجازی. اما دروغ نبود علی کریمی آمده بود. به یکباره همه خشم ها فروکش کرد. مشت های گره شده تبدیل شدند به آغوشی باز ستاره رقیب، چشمانی که کاسه خون بودند با دیدن روی علی کریمی گویی که وا داده باشند شروع کردند به باریدن. دوره اش کردند. دیگر هواداران ناصرحجازی شده بودند بادیگاردهای علی کریمی. دروغ نبود علی کریمی بدون آنکه لایک و فالوئر بخرد خودش را رسانده بود به عمیق ترین قلب رقیب سنتی. کار از کار گذشته بود، علی کریمی همانطور که با دست بر قبر حجازی می زد همانطور هم جا پای ناصر حجازی می گذاشت.
بهناز شفیعی راست می گفت «امیدوارم هرآنچه که از ناصر حجازی دریغ کردند تو به آن برسی علی کریمی». این خواسته همسر ناصرحجازی در عین ناباوری آرزوی هواداران استقلال و هواداران فوتبال پاک هم شده بود که در سایه ناصر حجازی کسی بیاید جای او بایستد، جدا از گرایشات رنگی چه کسی بهتر از علی کریمی. تعارف که نداریم برای آنکه به بزرگی علی کریمی پی ببریم باید مسائلی را عنوان کنم. همواره به لفظ یادگار حجازی که به فرهاد مجیدی نسبت داده شده معترض خواهم بود. فرهاد مجیدی به رغم محبوبیت، هرگز در آن جایگاهی قرار نگرفت که او را در سایه ناصر حجازی ببینم. شعارهای احساسی هواداران قابل احترام است اما هرگز به حقیقت نخواهد پیوست. قیاس علی کریمی و فرهاد مجیدی اشتباه بود و خواهد بود. شاید هنوز مردم همان روزی را به یاد دارند که وقتی جادوگرشان پس از سال ها به پرسپولیس بازگشت استادیوم آزادی (!) مقابل داماش لبریز شد از هوادار، صد هزار مرد به استقبال مریدشان رفته بودند، و یاد بیاوریم روز وداع فرهاد مجیدی از فوتبال را که اکثر سکوها خالی مانده بود. این مثال های افراط گرانه را نمی پسندم اما باید یک جایی به هواداران گوشزد کرد لفظ یادگار حجازی، استفاده از واژه تختی زمانه، مسائل کوچکی نیستند که برای هر ستاره ای بازگویشان کنیم. علی کریمی نماد امروز فوتبال پاک است.
در خاطرم تصویری مانده از یک هوادار فوتبال؛ از یک ویدئوی کوتاه. از یک مرد جوانی با موهای ژولیده و صورتی قرمز شده که سرش را چسبانده بود به فنس ها و با صدایی گرفته، رودر روی علی دایی و سلطان علی پروین که در جایگاه نشسته بود فریاد می زد «علی فقط کریمی». با همه احترامی که برای شهریار فوتبال ایران و سلطان فوتبال ایران قائلم اما اگر قرار به رک گویی باشد با جرات می نویسم هیچ فریادی به اندازه «علی فقط کریمی» درست تر نبود و نخواهد بود. حال اگر علی پروین تبخال بزند و علی دایی باز بگوید «ببخشید شما کجای ورزش هستید».
تاریخ فوتبال را با بزرگانی چون پله، جورج بست، دی استفانو، یوهان کرایوف و این اواخر با لیونل مسی و کریستیانو رونالدو می شناسند اما کیست که نداند دن دیگو مارادونا لذت فوتبال بود، خدای فوتبال بود، باور پذیرشِ فوتبال بدون وجود دیگو مارادونا یک شوخی زشت بود. فوتبال ایران را هم از این قائده مستثنی نیست. تاریخ فوتبال ایران هم مدیون مانده است به بزرگانی چون پرویز دهداری، ناصر حجازی، علی پروین، علی دایی. اما علی کریمی نماد لذت فوتبال مان بود. بخشی اعجاب آور در زمین های مسابقه و بخشی مهم تر در بیرون از زمین های مسابقه. قاطعانه می نویسم علی کریمی تاریخی از خود برجای گذاشته است که نسل به نسل او را در خاطر خواهند داشت. او نور چشم ورزش ایران و امروز چشم و دل فوتبال ایران است. هرگز نشده به هر بهانه ای از علی کریمی ننویسم، حتی زمانی که علی کریمی در بایکوت های خبری جا خوش کرده بود، درست شبیه به روزی که پیراهن شالکه را امضا کرد و به یک مادر شهید هدیه کرده بود.
چندروزی از دهه فجر گذشته بود و بر خلاف میل باطنی ام باید بنویسم مردمی که عادل فردوسی پور را تا پیش از مناظره ننگ فوتبال می‌دانستند رنگ عوض کرده‌اند و بانی فسادشان -به قول خودشان- به استادیوم آزادی راه اش دادند تا گزارش زنده پرسپولیس نسف قارشی را بر عهده داشته باشد. امروز شاهد هستیم محمدمایلی کهن از پستوی خانه درآمده است و در جواب «اتهامات بزدلانه» همانطور که از سالها قبل با اخلاق او آشنایی داریم با بی شرمی می گوید «بزدل جد و آبادت است». دیگری که هنوز با درد حذف یکی از بهترین تیم ملی های جوانان تاریخ مان روی دوش مان سنگینی می کند، پس از مدت ها رخ می نماید و یکی دو پاتک به سرمربی تیم ملی می زند تا فاجعه ای که به وجود آورده بود از اذهان فراموش شود. پسر خوش اخلاق دیروزی‌مان که سالها یکی از ستارگان مان در بوندسلیگا بود با بی مهری می نویسد «با خوک ها کشتی نگیر» و مهرداد میناوند طبق معمول از آب گل آلود ماهی می‌گیرد تا بشود تیتر.
روی صحبت ام با مردم است. خصوصا با هواداران پرسپولیس. نیازی نیست در مورد واژه اتهامات بزدلانه اسیر جو مسموم شویم و آن چیزی که مهم بود را فراموش کنیم. کمی در خلوت خودتان فکر کنید تا چه زمانی باید بازی خورد؟ تا چه زمانی باید به سادگی مان بخندند؟ اصلا و ابدا گله ای به عادل فردوسی پور ندارم اما آیا لحظه ای به این فکر می کنید که چگونه قافیه را باخته اید که سیبل ها تغییر کرده است؟ چگونه عادل از مخمصه هواداران احساسی فوتبال گریخت؟ چگونه باز هواداران فوتبال بازیچه جریانات کوچک شدند تا متهم اصلی یعنی فدراسیون فوتبال را فراموش کنند و مانور دهند بر روی یک واژه. بله واژه زشتی بود، زننده بود، نباید گفته می شد آن هم به علی کریمی. به هرحال این اتفاق افتاد اما آنقدر که بر روی این قضیه مانور دروغین داده شده است بر روی زمین های معرفی محمدرضا ساکت داده شده است؟ آیا کسی پرسید و پیگیری کرد که تاییدیه ای اف سی مبنی بر تایید آیین نامه فوتبال چه شده است؟ آیا کسی از ساختار کمیته اخلاق و خسارت 70میلیاردی گفت؟ آیا کسی امروز به هواداران فوتبال گفت فدراسیون متهم است نه تیم ملی ایران؟ آیا کسی پا روی سادگی اش گذاشت و به جبهه ای که به آن دعوت شده نه گفت؟
ما به قدرنشناسی و بازیچه شدن مردم آگاهیم. عیبی ندارد. کارلوس کی روش هم پس از جام جهانی از ایران می رود و دست زمانه ما را در جبهه ای قرار داده است که مایلی کهن ها ، جلالی ها، امیر قلعه نویی ها اصرار به ایستادن مان داشتند. حال ما هواداران فوتبال؛ ما مردم بی پناه ایران آیا توانسته ایم میان جمله «اتهام دروغ و بزدلانه» با واژه «بزدل» تفکیکی قائل شویم؟ آیا توانسته ایم برای یک بار هم که شده اسیر عوام فریبی و فراکنی نشویم؟ آیا نمی توانیم همزمان آنطور که باید پشت جادوگرمان بمانیم و از مردی که فوتبال مان را به قله رسانده حمایت کنیم؟ و یا شاید هم دلمان می خواهد به یک دروغی آشکار دل ببندیم و با دشت بی فرهنگیمان فدراسیون فوتبال را از معرکه عبور دهیم؟
بگذریم. با جمله ای از صادق هدایت در بوف کور تمامش می کنم: «آن‌ چه که زندگی بوده‌ است از دست داده‌ ام. گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آن که من رفتم، به درک، می‌خواهد کسی کاغذ پاره‌ های مرا بخواند می‌خواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند. من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده‌است می‌ نویسم».

اخبار داغ ورزش در کانال تلگرامی «کانال ورزش»