سیاست صداوسیمای سیاسی

سیاست صداوسیمای سیاسیسیاست صداوسیمای سیاسی
1
0
4.4K
1405/06/12 - 20:37
317
1405/06/12 - 20:37

اعتماد/متن پیش رو در اعتماد منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست

صداوسیما قرار نیست رسانه دولت باشد، اما تجربه دولت‌های مختلف نشان می‌دهد مرز میان نقد عملکرد قوه مجریه و تبدیل شدن به بازیگر سیاسی، همیشه روشن نبوده است

 رییس‌جمهور این روزها دیگر حتی تماشای تلویزیون را هم تاب نمی‌آورد؛ صداوسیما اما فقط یک رسانه نیست که بتوان اختلافش با دولت را به یک دعوای معمول رسانه‌ای تقلیل داد. از دولت اصلاحات تا دولت‌های روحانی و حالا پزشکیان، هرگاه شکاف میان دولت و بخش‌هایی از ساختار قدرت عمیق شده، صداوسیما نیز به یکی از مهم‌ترین میدان‌های این منازعه تبدیل شده است. قصه البته از اینجا شروع نمی‌شود و قرار هم نیست صداوسیما را «رسانه دولت» بدانیم؛ سوال جای دیگری است: مرز میان نقد دولت و ایستادن مقابل دولت کجاست؟

صداوسیما در ساختار جمهوری اسلامی اساسا رسانه دولت نیست و از نظر حقوقی نیز چنین تعریفی ندارد. رییس سازمان با حکم رهبری منصوب می‌شود و دولت در انتخاب یا برکناری او اختیار مستقیمی ندارد. همین تفاوت ساختاری باعث می‌شود مقایسه صداوسیما با رسانه‌های دولتی در بسیاری از کشورها از اساس دقیق نباشد. بنابراین اینکه صداوسیما در برابر تصمیم یا عملکرد یک دولت موضع انتقادی داشته باشد، به خودی خود نه اتفاقی غیرطبیعی است و نه می‌توان آن را «دشمنی با دولت» تلقی کرد. یک رسانه عمومی حتی اگر در ساختار حاکمیت تعریف شده باشد، باید بتواند از عملکرد دولت، وزرا و سیاست‌های اجرایی کشور سوال کند و روایت‌های متفاوت را به افکار عمومی برساند.

اما مساله از جایی آغاز می‌شود که مرز میان نقد و مداخله سیاسی مخدوش شود. تفاوت بزرگی وجود دارد میان اینکه صداوسیما از یک تصمیم دولت انتقاد کند و اینکه به‌طور مستمر در برابر یک دولت، آرایش سیاسی بگیرد. در حالت اول، رسانه نقش نظارتی خود را ایفا می‌کند؛ در حالت دوم، رسانه عملا از جایگاه ناظر فاصله گرفته و به یکی از بازیگران منازعه سیاسی تبدیل می‌شود.

این تمایز در جمهوری اسلامی اهمیت بیشتری دارد؛ چراکه دولت تنها یکی از مراکز قدرت در ساختار سیاسی است و صداوسیما نیز مستقیما زیرمجموعه دولت قرار ندارد. رییس‌جمهور و کابینه ممکن است با رأی مردم و رأی اعتماد مجلس روی کار آمده باشند، اما رییس رسانه ملی از مسیر دیگری منصوب می‌شود. به همین دلیل، ممکن است در یک مقطع دولت و صداوسیما دو روایت متفاوت از یک مساله داشته باشند؛ اختلافی که فی‌نفسه می‌تواند بخشی از تکثر درون ساختار سیاسی باشد.

تاریخ جمهوری اسلامی نیز نشان می‌دهد این مساله یک اتفاق تازه و مختص دولت مسعود پزشکیان نیست. هرگاه فاصله سیاسی دولت مستقر با بخش‌هایی از ساختار قدرت افزایش یافته، رابطه آن دولت با صداوسیما نیز حساس‌تر شده است. از دولت محمد خاتمی تا حسن روحانی و حالا مسعود پزشکیان، می‌توان دوره‌هایی را پیدا کرد که صداوسیما از یک رسانه منتقد فراتر رفته و به یکی از میدان‌های اصلی کشمکش سیاسی تبدیل شده است.

‌دولت هاشمی؛ اختلاف دولت و صداوسیما هنوز «تقابل سیاسی» نیست
اگر قرار باشد برای فهم رابطه دولت و صداوسیما یک نقطه مقایسه داشته باشیم، دولت‌های پس از جنگ و به‌ویژه دوره ریاست‌جمهوری اکبر هاشمی‌رفسنجانی اهمیت زیادی دارند. نه به این دلیل که در آن سال‌ها صداوسیما کاملا در خدمت دولت بود، بلکه به این دلیل که اختلاف میان دولت و رسانه ملی هنوز به شکل یک رویارویی سیاسی مستمر و علنی درنیامده بود. در واقع، برای فهم آنچه بعدها در دولت‌های خاتمی، روحانی و اکنون پزشکیان رخ داد، باید این دوره را به عنوان یک خط مبنا در نظر گرفت.

سال‌های ریاست‌جمهوری هاشمی، سال‌های بازسازی کشور پس از جنگ بود. دولت سازندگی پروژه‌ای گسترده برای بازسازی زیرساخت‌ها، توسعه اقتصادی و تغییر اولویت‌های کشور تعریف کرده بود. صداوسیما نیز در همین فضای سیاسی فعالیت می‌کرد و اگرچه انتقاد از دولت وجود داشت، اما سازمان درگیر یک رقابت سیاسی مستمر با دولت نبود. به بیان دیگر، اختلاف نظر وجود داشت، اما اختلاف نظر الزاما به تقابل نهادی تبدیل نمی‌شد.

یکی از دلایل این وضعیت، نزدیکی نسبی گفتمان بخش مهمی از حاکمیت با دولت سازندگی بود. هاشمی‌رفسنجانی اگرچه به‌تدریج در سیاست اقتصادی و برخی مسائل فرهنگی مسیر متفاوتی را دنبال می‌کرد، اما همچنان یکی از چهره‌های اصلی ساختار قدرت محسوب می‌شد. از سوی دیگر، محمد هاشمی، برادر رییس‌جمهور، تا سال ۱۳۷۲ ریاست صداوسیما را برعهده داشت. همین موضوع نشان می‌دهد که در سال‌های ابتدایی دولت سازندگی، فاصله مدیریتی و سیاسی میان دولت و سازمان به اندازه دوره‌های بعدی نبود.

اما نقطه مهم‌تر، تغییر مدیریت صداوسیما در میانه دولت دوم هاشمی است. در سال ۱۳۷۲، علی لاریجانی با حکم آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای به ریاست سازمان منصوب شد. این تغییر، از یک منظر آغاز دوره‌ای تازه در تاریخ صداوسیما بود؛ دوره‌ای که سازمان به تدریج نقش سیاسی پررنگ‌تری پیدا کرد و در سال‌های بعد، به‌خصوص در مواجهه با دولت اصلاحات، جایگاه آن به عنوان یک بازیگر سیاسی آشکارتر شد.

با این حال، در باقی‌مانده دولت هاشمی هنوز آن شکافی که بعدا میان دولت و صداوسیما در دوره اصلاحات شکل گرفت، وجود نداشت. حتی اگر انتقادهایی نسبت به سیاست‌های اقتصادی یا فرهنگی دولت مطرح می‌شد، سازمان کمتر در جایگاه یک نیروی سیاسی مقابل دولت تعریف می‌شد.

این نکته از نظر تاریخی مهم است؛ زیرا نشان می‌دهد نمی‌توان تقابل صداوسیما با برخی دولت‌ها را صرفا ناشی از ماهیت همیشگی سازمان دانست. اگر چنین بود، باید شدت این تقابل در همه دولت‌ها تقریبا یکسان می‌بود؛ در حالی که چنین نیست. رابطه صداوسیما و دولت در جمهوری اسلامی تابعی از نسبت دولت با سایر مراکز قدرت نیز بوده است. دولت سازندگی در سال‌های پایانی خود البته با نشانه‌هایی از شکاف سیاسی مواجه شد و انتخابات مجلس چهارم و پنجم، شکل‌گیری جریان‌های سیاسی جدید و اختلافات میان جناح‌های مختلف، فضای سیاسی کشور را تغییر داد. اما هنوز صداوسیما به آن معنایی که در دهه ۷۰ و پس از دوم خرداد تجربه شد، به میدان اصلی این منازعات تبدیل نشده بود.

در واقع، می‌توان دوره هاشمی را آخرین مقطع پیش از سیاسی ‌شدن آشکارتر نقش صداوسیما در رقابت‌های جناحی دانست. بعد از آن، انتخابات دوم خرداد ۱۳۷۶ معادله را تغییر داد: دولتی با گفتمان اصلاح‌طلبانه روی کار آمد، اما بسیاری از مراکز قدرت خارج از دولت در اختیار نیروهایی باقی ماند که با جهت‌گیری جدید دولت همدل نبودند. صداوسیما نیز در همین نقطه به تدریج از یک رسانه حاکمیتی که دولت را پوشش می‌داد، به یکی از مهم‌ترین میدان‌های کشمکش بر سر «روایت رسمی کشور» تبدیل شد. بنابراین اگر در دوره هاشمی سوال اصلی این بود که «دولت چه می‌کند؟»، در دوره خاتمی سوال دیگری به میدان آمد: «چه کسی حق دارد روایت دولت را برای افکار عمومی تعریف کند؟» و درست از همین نقطه است که داستان سنگ‌اندازی رسانه‌ای مقابل دولت، به شکل جدی‌تری وارد تاریخ جمهوری اسلامی می‌شود.

‌دولت خاتمی؛ جایی که صداوسیما از منتقد دولت به بازیگر سیاسی تبدیل شد
اگر قرار باشد در تاریخ جمهوری اسلامی یک نقطه را برای جدی شدن شکاف میان دولت و صداوسیما مشخص کنیم، «دوم خرداد ۱۳۷۶» یکی از مهم‌ترین نقاط عطف است. پیروزی محمد خاتمی نه فقط یک دولت جدید، بلکه یک گفتمان سیاسی تازه را وارد ساختار رسمی قدرت کرد؛ گفتمانی که بر توسعه سیاسی، جامعه مدنی، آزادی مطبوعات، قانون‌گرایی و افزایش مشارکت سیاسی تأکید داشت. اما دولت جدید در شرایطی آغاز به کار کرد که بسیاری از نهادهای خارج از قوه مجریه، از جمله صداوسیما، الزاما با این تغییر گفتمانی همراه نبودند.

در اینجا برای نخستین‌بار، شکاف میان «دولت منتخب» و «روایت رسانه رسمی» به مساله‌ای جدی تبدیل شد. صداوسیما قرار نبود سخنگوی دولت خاتمی باشد و طبیعتا می‌توانست از سیاست‌های او انتقاد کند؛ مساله اما این بود که در بخش مهمی از دوره اصلاحات، سازمان نه فقط به نقد عملکرد دولت، بلکه به یکی از مهم‌ترین میدان‌های رویارویی دو گفتمان سیاسی تبدیل شد.

این تفاوت را باید جدی گرفت. دولت خاتمی در انتخابات با رأیی قابل توجه روی کار آمده بود و بخش بزرگی از جامعه خواهان تغییر در فضای سیاسی و اجتماعی کشور بود. در مقابل، صداوسیما تحت مدیریتی فعالیت می‌کرد که مستقیما توسط رهبری منصوب شده بود و خود را در قبال دولت، مستقل می‌دانست. بنابراین خیلی زود این پرسش شکل گرفت که چه نهادی قرار است روایت تحولات کشور را برای افکار عمومی تعیین کند؟ دولت یا رسانه‌ای که زیرنظر دولت نیست؟

نمونه‌های این تقابل کم نیستند. در سال‌های ابتدایی دهه ۷۰، برنامه‌هایی مانند «هویت» عملا وارد پرونده برخورد با روشنفکران و منتقدان فکری شده بودند و در فضای سیاسی پس از دوم خرداد، تولیدات سیاسی سازمان بیش از گذشته حساسیت‌برانگیز شد. برنامه «چراغ» نیز از جمله برنامه‌هایی بود که در فضای سیاسی آن روز به عنوان تریبونی برای حمله به جریان اصلاح‌طلب و منتقدان آن شناخته شد. این برنامه‌ها نشان می‌دادند که صداوسیما صرفا اخبار دولت را پوشش نمی‌دهد، بلکه درباره منازعات سیاسی، روایت و موضع نیز تولید می‌کند.

نکته مهم اینجاست که صداوسیما در این دوره عملا وارد رقابت بر سر تعریف «اصلاحات» شد. دولت خاتمی اصلاحات را پروژه‌ای برای اصلاحات درون نظام، افزایش مشارکت سیاسی و توسعه جامعه مدنی معرفی می‌کرد؛ اما منتقدان اصلاحات، بخشی از این جریان را متهم می‌کردند که از مرزهای نظام عبور کرده است. صداوسیما در مواردی با برجسته کردن همین روایت، به تقویت گفتمان رقیب دولت کمک می‌کرد.

این وضعیت البته تنها به برنامه‌های تلویزیونی محدود نماند. در مجلس ششم نیز اختلاف با سازمان بالا گرفت و موضوع عملکرد صداوسیما به یکی از مسائل مورد توجه نمایندگان اصلاح‌طلب تبدیل شد. به این ترتیب، نزاعی که در ابتدا میان دولت و یک رسانه به نظر می‌رسید، به تدریج در ساختار سیاسی کشور نیز بازتاب پیدا کرد.

اهمیت دوره خاتمی دقیقا در همین‌جاست؛ برای نخستین‌بار در مقیاسی گسترده، دولت احساس می‌کرد رسانه‌ای با قدرت و پوشش سراسری، الزاما در خدمت روایت سیاسی آن نیست و حتی در برخی موضوعات در نقطه مقابل آن قرار گرفته است.

دولت خاتمی با جریانی مواجه بود که فقط در انتخابات با آن رقابت نکرده بود؛ بلکه پس از انتخابات نیز در عرصه‌های مختلف سیاسی و رسانه‌ای با آن رقابت می‌کرد. مطبوعات اصلاح‌طلب در یک طرف قرار داشتند، صداوسیما و رسانه‌های همسو در طرف دیگر، و هر کدام تلاش می‌کردند روایت خود را از تحولات کشور تثبیت کنند.

در چنین شرایطی، صداوسیما دیگر صرفا یک رسانه نبود؛ خود به بخشی از زمین بازی سیاسی تبدیل شده بود.

این اتفاق از یک جهت پیامد طبیعی چندصدایی شدن فضای سیاسی بعد از دوم خرداد بود. اما از جهت دیگر، یک مساله مهم‌تر را آشکار کرد: در جمهوری اسلامی ممکن است دولتی با رأی گسترده مردم روی کار بیاید، اما به دلیل ساختار خاص قدرت، الزاما کنترل یا حتی همراهی رسانه فراگیری را که بخش بزرگی از افکار عمومی از آن استفاده می‌کند، در اختیار نداشته باشد.

از همین‌جا بود که مفهوم «سنگ‌اندازی رسانه‌ای» معنا پیدا کرد؛ نه به این معنا که هر انتقادی از دولت سنگ‌اندازی است، بلکه به این معنا که یک نهاد رسانه‌ای قدرتمند می‌تواند با انتخاب مداوم سوژه‌ها، نوع روایت، تریبون دادن به مخالفان و برجسته کردن نقاط ضعف، عملا  بر فضای سیاسی پیرامون دولت اثر بگذارد.

دولت خاتمی نخستین دولت پس از جنگ نبود که با صداوسیما اختلاف نظر داشت؛ اما یکی از نخستین دولت‌هایی بود که این اختلاف به بخشی از منازعه اصلی بر سر جهت‌گیری سیاسی کشور تبدیل شد. به همین دلیل، اگر بخواهیم تاریخ رابطه صداوسیما و دولت را از زاویه «سنگ‌اندازی مقابل دولت» بررسی کنیم، دوم خرداد نقطه‌ای تعیین‌کننده است.

پس از خاتمی، این الگو به شکل‌های دیگری تکرار شد. در دولت احمدی‌نژاد، به دلیل نزدیکی بیشتر گفتمانی دولت با بخش بزرگی از ساختار رسانه‌ای، اصطکاک در سال‌های نخست بسیار کمتر بود. در دولت روحانی، دوباره اختلاف به‌ویژه بر سر برجام و سیاست خارجی شدت گرفت. در دولت رییسی نیز با کاهش شکاف سیاسی میان دولت و سایر بخش‌های حاکمیت، این اصطکاک تا حد زیادی فروکش کرد.

اما ریشه بسیاری از این تحولات را باید در همان تجربه دولت اصلاحات جست‌وجو کرد؛ جایی که برای نخستین‌بار به شکل پررنگی روشن شد که صداوسیما می‌تواند در کنار دولت، اما نه الزاما هم‌جهت با دولت، یک روایت سیاسی مستقل تولید کند؛ روایتی که در بزنگاه‌های سیاسی حتی می‌تواند به ابزار فشار بر دولت تبدیل شود.

و این همان نقطه‌ای است که ماجرای امروز پزشکیان را به یک دعوای شخصی میان رییس‌جمهور و رییس صداوسیما تقلیل نمی‌دهد؛ بلکه آن را ادامه پرسشی می‌کند که از دولت اصلاحات به بعد بارها تکرار شده است: وقتی دولت با بخشی از ساختار سیاسی اختلاف پیدا می‌کند، صداوسیما در این منازعه ناظر می‌ماند یا خود به یکی از طرف‌های بازی تبدیل می‌شود؟

‌ احمدی‌نژاد؛ وقتی همسویی دولت و صداوسیما دوام نیاورد
اگر دولت خاتمی مهم‌ترین نمونه تقابل سیاسی میان دولت و صداوسیما بود، دولت محمود احمدی‌نژاد را باید نقطه مقابل آن دانست؛ دولتی که در آغاز کار، نه‌تنها با رسانه ملی اصطکاک جدی نداشت، بلکه از نظر گفتمانی در بسیاری از موضوعات با فضای حاکم بر صداوسیما همپوشانی داشت. با این حال، تجربه احمدی‌نژاد یک نکته مهم را روشن کرد: نزدیکی سیاسی دولت و صداوسیما الزاما به معنای رابطه دایمی و بدون تنش نیست؛ تا زمانی که دولت با مجموعه نیروهای موثر در ساختار قدرت هم‌جهت باشد، فاصله رسانه ملی با آن کمتر است، اما با افزایش شکاف‌های سیاسی، این رابطه نیز می‌تواند تغییر کند.

مدیریت عزت‌الله ضرغامی بر صداوسیما نیز در همین دوره آغاز شد. او در سال ۱۳۸۳، یعنی در ماه‌های پایانی دولت خاتمی، با حکم آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای به ریاست سازمان رسید و بخش عمده ریاستش با دولت احمدی‌نژاد همزمان شد. این همزمانی به‌خودی‌خود به معنای هماهنگی کامل نبود، اما در فضای سیاسی آن سال‌ها، میان گفتمان دولت و بخش مهمی از جریان رسانه‌ای رسمی کشور فاصله زیادی وجود نداشت.

با این حال، احمدی‌نژاد خیلی زود نشان داد که رابطه‌اش با رسانه ملی را نمی‌توان صرفا بر مبنای همسویی سیاسی توضیح داد. او رییس‌جمهوری بود که علاقه زیادی داشت مستقیما با افکار عمومی ارتباط برقرار کند و بارها نسبت به نحوه پوشش عملکرد دولتش در صداوسیما اعتراض کرد. حتی در دوره‌ای اختلاف بر سر نحوه پوشش سخنان و برنامه‌های دولت بالا گرفت و رییس‌جمهور تلاش کرد سهم بیشتری از رسانه ملی برای ارایه روایت دولت داشته باشد. اما نقطه مهم‌تر، تغییر رابطه احمدی‌نژاد با ساختار قدرت در سال‌های پایانی ریاست‌جمهوری او بود.

پس از انتخابات ۱۳۸۸، فضای سیاسی کشور به‌شدت دو قطبی شد. صداوسیما در پوشش حوادث پس از انتخابات عملا در چارچوب روایت رسمی حاکمیت حرکت کرد و به یکی از اصلی‌ترین رسانه‌های ارایه‌دهنده این روایت تبدیل شد. این موضوع، از منظر رابطه دولت و صداوسیما، وضعیتی متفاوت ایجاد کرد: دولت احمدی‌نژاد و رسانه ملی در یک مقطع حساس سیاسی در یک سمت منازعه قرار گرفته بودند، اما این همسویی به معنای آن نبود که اختلافات میان خود دولت و سازمان از بین رفته باشد.

اتفاقا در سال‌های بعد، با افزایش اختلافات احمدی‌نژاد با بخش‌هایی از حاکمیت، رابطه او با صداوسیما نیز پیچیده‌تر شد. ماجرای خانه‌نشینی یازده‌روزه رییس‌جمهور در سال ۱۳۹۰ و اختلافات شدید میان دولت و سایر مراکز قدرت، نقطه‌ای بود که نشان داد همراهی  سیاسی صداوسیما با دولت تا زمانی دوام دارد که دولت نیز در همان مدار سیاسی حرکت کند.

در این دوره، رسانه ملی به تدریج شروع به بازتاب انتقادهای جدی‌تری از دولت کرد. موضوعاتی مانند مشکلات اقتصادی، گرانی، هدفمندی یارانه‌ها، مدیریت بازار ارز و عملکرد اقتصادی کابینه بیشتر مورد توجه قرار گرفت. البته نمی‌توان همه این موارد را به عنوان «سنگ‌اندازی» دسته‌بندی کرد؛ بسیاری از آنها انتقادهایی واقعی به عملکرد دولت بودند. اما از منظر تاریخی، روند تغییر مهم است: رسانه‌ای که در سال‌های ابتدایی دولت احمدی‌نژاد عمدتا با ادبیات دولت همپوشانی داشت، در سال‌های پایانی دیگر همان رابطه را نداشت. این تجربه یک نکته اساسی را درباره نسبت دولت و صداوسیما آشکار می‌کند: عامل تعیین‌کننده الزاما شخص رییس‌جمهور یا حتی سیاست‌های دولت نیست؛ نسبت دولت با ساختار قدرت تعیین می‌کند که صداوسیما تا چه اندازه در کنار آن یا در برابر آن قرار بگیرد.احمدی‌نژاد از این منظر یک نمونه جالب است. او در آغاز، دولتی بود که بسیاری از جریان‌های اصولگرا و بخش‌های مهم ساختار رسمی با آن همدل بودند؛ بنابراین فاصله صداوسیما با دولت محدود بود. اما وقتی خود احمدی‌نژاد به یکی از طرف‌های منازعه درون ساختار قدرت تبدیل شد، این رابطه تغییر کرد. از سوی دیگر، احمدی‌نژاد نشان داد که حتی وقتی دولت و رسانه ملی از نظر گفتمانی به یکدیگر نزدیکند، رییس‌جمهور الزاما از نحوه روایت صداوسیما درباره دولت خود رضایت ندارد. یعنی مساله فقط اختلاف ایدئولوژیک نیست؛ دولت‌ها حتی زمانی که با سازمان هم‌جهتند، ممکن است بر سر میزان و شیوه بازنمایی عملکردشان اختلاف داشته باشند.به همین دلیل، دولت احمدی‌نژاد در این روایت تاریخی نقش یک پل میان دو دوره را بازی می‌کند. از یک سو نشان می‌دهد که صداوسیما الزاما همیشه در برابر دولت قرار ندارد؛ از سوی دیگر ثابت می‌کند که این همراهی هم مطلق و پایدار نیست. هنگامی که دولت با بخش‌های اصلی ساختار سیاسی در یک مسیر حرکت کند، احتمال اصطکاک کاهش می‌یابد؛ اما وقتی شکاف سیاسی عمیق شود، رسانه ملی نیز می‌تواند به بخشی از این منازعه تبدیل شود.

‌روحانی؛ برجام، میدان اصلی اختلاف دولت و صداوسیما
در دولت حسن روحانی، رابطه دولت و صداوسیما بیش از هر چیز تحت تأثیر یک موضوع قرار گرفت: مذاکرات هسته‌ای و توافق برجام. دولت روحانی با این استدلال که حل پرونده هسته‌ای می‌تواند از فشارهای خارجی و اقتصادی بکاهد، مذاکره با غرب را به یکی از محورهای اصلی سیاست خود تبدیل کرد. در مقابل، بخش مهمی از برنامه‌های سیاسی و خبری صداوسیما روایتی متفاوت از مذاکرات ارایه می‌داد و نسبت به نتایج و پیامدهای توافق هشدار می‌داد.

البته مخالفت یا نقد برجام به خودی خود به معنای سنگ‌اندازی در برابر دولت نیست. صداوسیما قرار نبود سخنگوی دولت باشد و طبیعتا باید امکان طرح دیدگاه منتقدان سیاست خارجی را نیز فراهم می‌کرد. مساله زمانی شکل دیگری پیدا می‌کند که نقد یک سیاست، به روایت‌سازی مستمر علیه آن تبدیل شود و رسانه ملی عملا در منازعه سیاسی بر سر آن سیاست قرار بگیرد.

در سال‌های مذاکرات و پس از امضای برجام، تولید و پخش مستندها و برنامه‌هایی با رویکرد انتقادی نسبت به توافق، از جمله «لبخند گرگ» و «رژیم بازرسی‌ها»، نشان داد که فاصله میان روایت دولت و روایت بخش‌هایی از رسانه ملی جدی است. پس از خروج امریکا از برجام نیز این اختلاف تشدید شد. دولت تلاش می‌کرد مسوولیت اصلی شکست توافق را متوجه تصمیم دونالد ترامپ کند، در حالی که منتقدان برجام آن را نتیجه ضعف‌های ساختاری توافق و اعتماد به امریکا می‌دانستند.

به این ترتیب، در دولت روحانی صداوسیما فقط منتقد عملکرد دولت نبود؛ در موضوع برجام به یکی از مهم‌ترین میدان‌های رقابت روایت‌ها تبدیل شد.

 همین تجربه نشان داد که مرز میان «نقد دولت» و «اثرگذاری سیاسی بر سرنوشت سیاست‌های دولت» می‌تواند بسیار باریک باشد.

محور ششم را درباره دولت رییسی می‌نویسم؛ با این نکته که این دوره بیشتر یک وقفه در تقابل دولت و صداوسیما بود، نه اینکه اختلاف‌ها کاملا از بین رفته باشند.

‌رییسی؛ دوره‌ای که فاصله دولت و صداوسیما کمتر شد

با روی کار آمدن دولت ابراهیم رییسی، رابطه دولت و صداوسیما نسبت به دو دولت قبل تغییر محسوسی کرد. اگر در دوره‌های خاتمی و روحانی، اختلاف گفتمانی میان دولت و رسانه ملی در برخی مقاطع به یک منازعه سیاسی تبدیل شده بود، در دولت رییسی این شکاف تا حد زیادی کاهش یافت. دلیل اصلی را باید در همسویی بیشتر گفتمان دولت با رویکرد غالب رسانه ملی و بخش‌های مهم ساختار سیاسی جست‌وجو کرد. رییسی با شعارهایی مانند مقابله با فشار خارجی، بی‌اثر کردن تحریم‌ها، تقویت روابط با کشورهای شرقی و تأکید بر مسائل اقتصادی داخلی وارد دولت شد؛ رویکردی که در بسیاری از موارد با چارچوب تحلیلی غالب در صداوسیما همخوانی داشت. در نتیجه، رسانه ملی کمتر در موقعیت یک بازیگر مخالف دولت قرار می‌گرفت و بیشتر به انعکاس و دفاع از سیاست‌های کلی دولت نزدیک بود.این همسویی البته به معنای نبود انتقاد نبود. صداوسیما همچنان از عملکرد دولت در حوزه‌هایی مانند اقتصاد، گرانی و مدیریت اجرایی انتقاد می‌کرد و برنامه‌های مطالبه‌گرانه خود را داشت. اما تفاوت مهم این بود که انتقادها کمتر در قالب یک تقابل گفتمانی گسترده با دولت قرار می‌گرفت.حتی تغییر مدیریت سازمان نیز در ابتدای دولت رییسی در همین فضای سیاسی اتفاق افتاد. پیمان جبلی در مهر ماه ۱۴۰۰، تنها چند ماه پس از آغاز به کار دولت سیزدهم، ریاست صداوسیما را بر عهده گرفت. نزدیکی فضای سیاسی دولت و سازمان باعث شد در این دوره، نمونه‌های پررنگی از تبدیل شدن صداوسیما به یک نیروی سیاسی مقابل دولت کمتر دیده شود.به همین دلیل، دولت رییسی را می‌توان در این گزارش یک دوره مقایسه‌ای دانست: دوره‌ای که نشان می‌دهد شدت اصطکاک دولت و صداوسیما الزاما ثابت نیست و تا حد زیادی به میزان همسویی دولت مستقر با گفتمان و ساختار سیاسی پیرامون رسانه ملی وابسته است. با این حال، این آرامش نسبی با روی کار آمدن دولت مسعود پزشکیان بار دیگر جای خود را به اختلاف و اصطکاک و حتی احیای یک رقابت قدیمی انتخاباتی داد.

‌دولت پزشکیان؛ بازگشت اصطکاک میان دولت و صداوسیما
با روی کار آمدن مسعود پزشکیان، بار دیگر فاصله میان دولت و صداوسیما به موضوعی قابل توجه تبدیل شد. دولت چهاردهم با شعارهایی مانند وفاق، کاهش تنش، اصلاح شیوه حکمرانی و توجه به مطالبات جامعه وارد میدان شد؛ رویکردی که در برخی موضوعات با ادبیات و اولویت‌های غالب در رسانه ملی فاصله داشت. به همین دلیل، اختلاف دولت و صداوسیما در این دوره بار دیگر از سطح گلایه‌های معمول رسانه‌ای فراتر رفت.

پزشکیان در موارد مختلف نسبت به نحوه پوشش عملکرد دولت و روایت برخی برنامه‌های صداوسیما انتقاد کرده است. در مقابل، رسانه ملی نیز در قالب گزارش‌های خبری، برنامه‌های تحلیلی و میزگردهای سیاسی، عملکرد دولت را زیر ذره‌بین برده است. مساله اصلی اما صرف وجود انتقاد نیست؛ بلکه این پرسش مطرح است که آیا صداوسیما در جایگاه یک رسانه منتقد باقی می‌ماند یا به بخشی از صف‌بندی سیاسی مقابل دولت تبدیل می‌شود.

این اختلاف در ماه‌های اخیر آشکارتر شده است. حتی رییس‌جمهور در یکی از جلسات هیات دولت، در واکنش به عملکرد صداوسیما و خطاب به پیمان جبلی، انتقاد تندی را مطرح کرد؛ نشانه‌ای از اینکه سطح نارضایتی دولت از نحوه عملکرد رسانه ملی افزایش یافته است.

از سوی دیگر، برخی رسانه‌های نزدیک به جریان‌های منتقد دولت، همین اختلافات را از زاویه‌ای معکوس روایت کرده و از «فشار دولت بر صداوسیما» سخن گفته‌اند. بنابراین، منازعه فقط بر سر نحوه پوشش اخبار دولت نیست؛ بلکه به رقابت بر سر این پرسش تبدیل شده که چه نهادی حق دارد روایت اصلی از عملکرد دولت و مسائل کشور را شکل دهد.

تجربه پزشکیان بار دیگر همان پرسش قدیمی را پیش روی رسانه ملی قرار داده است: مرز میان نقد دولت و ایستادن مقابل دولت کجاست؟پاسخ به این پرسش، بیش از هر چیز به استقلال رسانه‌ای، توازن در پوشش دیدگاه‌ها و پرهیز از تبدیل رسانه عمومی به ابزار منازعه سیاسی وابسته است. محور هشتم را بهتر است از روایت تاریخی خارج کنیم و به یک جمع‌بندی تحلیلی برسیم؛ یعنی دقت کنیم چه زمانی نقد صداوسیما به سنگ‌اندازی مقابل دولت تبدیل می‌شود.

‌نقد یا سنگ‌اندازی؛ مرز کجاست؟
رسانه ملی اساسا نباید و قرار نیست که بلندگوی دولت باشد و اتفاقا یکی از وظایف مهم آن می‌تواند مطالبه‌گری از دولت و نقد عملکرد مسوولان باشد. مساله از جایی آغاز می‌شود که نقد، از یک وظیفه رسانه‌ای به کنش سیاسی تبدیل شود. تفاوت میان این دو را می‌توان در نحوه و استمرار پوشش اخبار جست‌وجو کرد اما زمانی که یک سیاست یا دولت به‌صورت مستمر با یک روایت یک‌طرفه و با هدف زیر سوال بردن کلیت عملکرد آن بازنمایی شود، صداوسیما عملا از جایگاه ناظر فاصله می‌گیرد و وارد زمین رقابت سیاسی می‌شود.

مرور دولت‌های مختلف نیز نشان می‌دهد میزان این اصطکاک همیشه یکسان نبوده است. در دوره‌هایی که دولت و بخش‌های مهم ساختار سیاسی همسویی بیشتری داشته‌اند، اختلاف‌ها محدودتر شده و در دوره‌هایی مانند خاتمی و روحانی، شکاف گفتمانی پررنگ‌تر شده است. دولت پزشکیان نیز بار دیگر این پرسش را زنده کرده که آیا رسانه ملی صرفا منتقد دولت است یا در حال تبدیل شدن به یکی از بازیگران منازعه سیاسی بر سر دولت.

بنابراین مساله اصلی، «دولتی نبودن» صداوسیما نیست؛ بلکه سیاسی شدن نقش آن در برابر دولت است.جایی که دیگر دیدن صداوسیما قطعا افتخاری ندارد.
 

🔹"آخرین خبر" در روبیکا
🔹"آخرین خبر" در ایتا
🔹"آخرین خبر" در بله

اخبار برگزیده