چپ نشناسی؛ گزارشی از نشست نقد کتاب «چپ وُوک نیست»

چپ نشناسی؛ گزارشی از نشست نقد کتاب «چپ وُوک نیست»چپ نشناسی؛ گزارشی از نشست نقد کتاب «چپ وُوک نیست»
1
0
30.5K
1405/06/14 - 23:38
450
1405/06/14 - 23:38

اعتماد/متن پیش رو در اعتماد منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست

محسن آزموده| غروب چهارشنبه 11 شهریور« فضای در عین حال» بالای کتابفروشی دی، میزبان شمار قابل‌توجهی از علاقه‌مندان و دنبال‌کنندگان اندیشه چپ در ایران بود تا صحبت‌های یوسف اباذری، شیرین کریمی و پرویز صداقت راجع به کتاب «چپ ووک نیست» نوشته سوزان نیمن را بشنوند. این کتاب با ترجمه شیرین کریمی به تازگی به همت نشر برج منتشر شده است. جلسه بیش از سه ساعت به طول انجامید و مباحث تند و تیزی به ویژه از سوی یوسف اباذری، جامعه‌شناس نام‌آشنای ایرانی مطرح شد. مجال کوتاه روزنامه امکان بازتاب همه گفتارها را فراهم نمی‌آورد. برای مثال متن کامل صحبت‌های یوسف اباذری بیش از 6 هزار کلمه بود و در اینجا ناگزیر شدیم تنها یک‌سوم آن را ارایه کنیم، بنابراین آنچه در ادامه می‌خوانید، گزیده‌ای از صحبت‌های سه سخنران است.

از اقتصاد سیاسی تا تئولوژی یوسف اباذری
بعد از صحبت‌های خانم شیرین کریمی و آقای پرویز صداقت من صرفا می‌خواهم یکسری ریزه‌کاری‌ها را توضیح بدهم. اول اینکه ووک چیست. با یک مثال شروع کنم. هیلاری کلینتون نخست‌وزیری  جورجیا ملونی را تبریک گفت. کلینتون مدعی است که لیبرال است، اما جورجیا ملونی فاشیست است. به این علت تبریک گفته که زن است. نیمن معتقد است که این ووک است، زیرا علی‌الاصول یک لیبرالی که با فاشیسم مخالف است، نباید پیروزی یک فاشیست را در انتخابات تبریک بگوید، اما تبریک می‌گوید، زیرا گمان می‌کند، یک هویت زنانه پشت این است. یعنی ترجیح هویت زنانه به هویت سیاسی از نظر نیمن مساله‌ای اساسی است.

مثال دیگر این شعاری است که در فضای مجازی خیلی مطرح شده که «چپ هرگز نفهمید». من در فضای مجازی نیستم، اما گاهی دیگران به من می‌گویند. این شعار هم یک هویتی برای چپ قائل است و می‌گوید که نفهمید. در حالی که کسانی اندکی با چپ آشنا هستند، می‌دانند که برای خواندن همان فصل اول کاپیتال مارکس، باید خیلی فهم داشت تا از پس همان فصل بر آمد. اگر بخواهید بقیه را بخوانید و بفهمید، مثلا هگل را و بقیه را، ماجرا ادامه دارد! اما این جمله گفته می‌شود و بر آن تاکید می‌شود و مبدل به شعار می‌شود.

اما چرا این اتفاق می‌افتد؟ بحث من این است. نیمن سه اصل دارد؛ جهانشمول بودن، تمایز میان عدالت و قدرت و باور به امکان پیشرفت. نیمن می‌گوید، سه آدم هستند که دشمن این حرف‌ها هستند، یکی کارل اشمیت است. کارل اشمیت فیلسوف فاشیستی بود که بسیاری از چپ‌ها هم بعدا به آن اقبال پیدا کردند. او واضع عبارت «دوست و دشمن» است. او می‌گوید سیاست تشخیص دوست و دشمن است. اگر الان به رادیو و تلویزیون توجه کنید، این مساله را بسیار تکرار می‌کنند. من گاهی این را می‌بینم یا می‌شنوم که می‌گویند سیاست دوست و دشمن است و امریکا دشمن اگزیستنسیل ما است. یا ما باید باشیم یا امریکا. این لفظ کارل اشمیت است که در واقع اینجا تکرار شده است. اما هابرماس با مطرح شدن مجدد کارل اشمیت، چه در قالب راست و چه در قالب چپ، مثل موفه و لاکلائو مخالف بود.

چهره دومی که نیمن از او سخن می‌گوید، میشل فوکو است. اما ماجرای فوکو از یک جهت دشوار است، زیرا کتاب‌های درخشانی نوشته و بحث‌های درخشانی همه جا دارد، بنابراین اگر بخواهیم دنیا و وضعیت خودمان را با فوکو بسنجیم، می‌بینیم که چقدر فوکو موثر است و چقدر حرف‌هایش یک جورهایی درست است.  اما آن‌طور که نیمن می‌گوید، آنچه فوکو ندید، مساله عدالت است. نیمن می‌گوید فوکو به این ترتیب رابطه بین عدالت و قدرت را آشوب‌زده کرد و از بین برد. یکی از دلایلی که من نمی‌توانم در دنیای پست مدرن از عدالت صحبت کنم، این است که به محض اینکه بگویم چه چیزی عادلانه است، فوکو یا فوکویی‌ها یا کسانی که در مشرب او هستند، می‌گویند این مقدمه شروع یک سرکوب تازه‌ای تحت عنوان عدالت است.

سومین دشمن نیمن روانشناسی تکاملی است. من در مورد روانشناسی تکاملی زیاد صحبت نمی‌کنم. روانشناسی تکاملی متکی بر همان نظریه ژن خودخواه داوکینز است و می‌گوید بشر یا افراد یک ژنی دارند که آن ژن تعیین می‌کند من چه کسی هستم و چه کسی نیستم. یعنی امکان تغییر را در من از بین برد. یعنی اگر ژن من به من می‌گوید باید این‌طوری باشم. این ژن خودخواه است و من را به این سمت و آن سمت می‌راند. این تعبیر نیمن است. وقتی چنین باشد، امکان تغییر از بین می‌رود.  از نظر نیمن، جمع اینها، یعنی جمع اشمیت و فوکو و روانشناسی تکاملی، هم جهانشمولی را از بین برد، هم رابطه بین قدرت و عدالت را مخدوش کرد و هم امکان پیشرفت را از بین برد. یکی از عناصر ووک هم این است که تاریخ را نمی‌بیند. یعنی از تاریخ غفلت می‌کند. در واقع تمام این وقایعی که از آن حرف می‌زنیم، در متن تاریخ اتفاق افتاده است. این تاریخ، تاریخ تکاملی یا هگلی نیست که بگوییم حتما به سمت آزادی حرکت می‌کند. منظور این است که تاریخی هست و در متن تاریخ می‌توانم بگویم آیا امکان پیشرفت هست یا نیست. اگر لحظه‌ای بگیرم، نمی‌شود پیشرفت را پسرفت نشان داد. ووک این کار را می‌کند. حرف‌هایی «چپ نفهمید» (که نمی‌دانم چه چیز را نفهمید) یا این حرف‌هایی که در فیس‌بوک است، با حذف تاریخ زده می‌شود. حرف‌هایی که راجع به مصدق می‌زنند، از همین جنس است. می‌گویند «مصدق نفت را ملی کرد» درحالی که نکرد. تمام حرف این است که مصدق نتوانست نفت را ملی کند. می‌گویند «دولتی» کرد. می‌خواست ملی کند، نشد. این حرف‌ها چطور ساخته می‌شود؟ یک نشانه پاولوفی ساخته می‌شود و تاریخ زدوده در دهان این و آن می‌افتد.

یکی از چیزهای دهشت باری که در این مملکت رخ داده و در آن همه مقصر هستند، یعنی از نظریه‌پردازان جمهوری اسلامی گرفته تا نظریه‌پردازان مطالعات پسااستعماری و ایران‌پرستان و ایران‌شهری‌ها و... این است که ایران استثنا است. یعنی چه؟ یعنی ایران جزیی از تاریخ جهانی نیست. اگر منظورتان یکسری تفاوت‌ها است، بالاخره همه کشورها یک‌سری تفاوت‌هایی با بقیه دارند. یکی پروتستان است، یکی کاتولیک و... اما بالاخره همه در متن تاریخ جهانی حرکت می‌کنند. بعضی از این پسااستعماری‌ها می‌گویند، اینکه ایران استثنا است، یعنی ما باید یک کتگوری‌های جدیدی برای نامیدن ایران پدید بیاوریم. یعنی برای نامیدن آن‌هم به مقولات جدیدی نیاز هست که مقولات فلسفه جهانی نیست. این استثناگرایی یعنی برخی فرهنگ‌گرایان اسلامی معتقدند که ما سیصد ساله دیگر یک فرهنگ عجیبی خلق خواهیم کرد. ایران‌شهری‌ها معتقدند که ما یک فرهنگ عجیبی داشتیم.

اغلب اینها روی یک عنصر فرهنگی تاکید می‌کنند. یعنی می‌گویند فرهنگ من جوری است که استثنا است. بله. فرهنگ چینی‌ها هم استثناست. اما آیا چین خارج از تاریخ جهانی معنا دارد؟ این استثناگرایی را همین الان می‌بینید. اما منظور من این است که این حرف‌های فرهنگی چطوری مد شد، چطور شد که تحلیل کلیت جوامع، که اقتصاد سیاسی یکی از مهم‌ترین عناصرش بود، حتی از مباحث بورژوایی تبدیل به تحلیل فرهنگ شد. بزرگ شدن این نوع مسائل اتفاقا یعنی طفره رفتن از یکی از مهم‌ترین عوامل یعنی اقتصاد سیاسی. اما وقتی از اقتصاد سیاسی سخن می‌گویم، اصلا منظورم اقتصاد نیست. هرگز اقتصاد سیاسی، اقتصاد نیست. اقتصاد سیاسی یعنی ایدئولوژی، یعنی ادبیات و کلیت ابعاد زندگی که آدم‌ها دارند. وقتی شما آن را حذف می‌کنید، تحلیل اینها را حذف می‌کنید.

اما چرا راست در ایجاد ووک و در فضای مجازی موفق بوده است؟ اریک لونرگان و مارک بلیس کتابی به اسم Angrynomics (اقتصاد خشم) نوشته‌اند. ایشان می‌گویند طبقه متوسط در همه جهان رو به زوال است، منتها طبق این استثناگرایی هر کسی فکر می‌کند فقط خودش رو به زوال است. از هر کسی بپرسید، می‌گوید حال من خراب است، وضعیت من خراب است. در صورتی که آمار نشان می‌دهد حال همه خراب است. این دو می‌گویند تورم در برابر دستمزد ثابت پیشی گرفته است. ناپایداری شغلی و عدم امنیت درمانی زیاد شده است. مارک بلیس در این کتاب نشان می‌دهد که سیاست ریاضتی هیچ جا هیچ کاری از پیش نبرده، به جز ضربه زدن به طبقات پایین. می‌گوید همه اینها باعث شده که مردم خشمگین شوند. خیلی‌ها به خیابان آمدند، اما هیچ دردی را درمان نکردند. در نتیجه در فضای مجازی این خشم، به صورت دشنام و رفتارها و گفتارهای خشن خودش را نشان می‌دهد. تصور این است که براساس اصل عدالت، اگر کار کنید می‌برید، در‌حالی که همه جا دزدها و فاسدها می‌برند، در همه‌جا هم همین است. در‌نتیجه مردم اعتمادی به کار کردن ندارند و از اینکه با کار به جایی نمی‌رسند، به‌ شدت خشمگین هستند.

اما این حرف‌ها چه ربطی به ووک دارد؟ کسی که این مساله را تبدیل به ووک کرد، آدمی بود به اسم پیتر تیل (Peter Thiel) . او یکی از گنده‌های سیلیکون ولی است و فلسفه‌پردازی کرده و راجع به تکنولوژی و فلان و... بحث کرده و خودش هم سرمایه‌دار بزرگی است و در فیس‌بوک و چند شرکت دیگر هم بوده است. او تئولوگ است و الهیاتش را از رنه ژیرار (René Girard) گرفته است.تیل می‌گوید عصر جدید، عصر آشوب است. مثال او هم فیس‌بوک است. یعنی عصر جدید، عصری است که افراد، آرزوی دیگری را آرزو می‌کنند و جای آن‌هم فیس‌بوک است که این آشوب بیرون می‌زند. راهش چیست؟ راهش این است که یک اتوریته‌ای بیاید تا جلوی این آشوب را بگیرد. اینجاست که به الهیات متوسل می‌شود. البته این خلاصه بحث اوست. او می‌گوید یک دجال وجود دارد. دجال کسی است که می‌آید و همه جهان را آشوبزده می‌کند. کما اینکه در فیس‌بوک علائم دجال بازی هست. کته خون (Katechon) کسی است که جلوی این آشوب را می‌گیرد. او نامه سنت پل به تسالونیکیان را می‌خواند. کارل اشمیت هم از کته خون استفاده می‌کند تا بگوید هیتلر کته خون بود، چون جلوی آشوب را گرفت. او می‌گوید چنین کسی لازم است تا جلوی آشوب را بگیرد. اینجاست که از هوش مصنوعی استفاده می‌کند که معتقد است هوش مصنوعی برج بابل را خواهد ساخت. او می‌گوید: هوش مصنوعی ابزاری در دست حاکمی است تا بتواند جلوی دجال را بگیرد. می‌بینید که از کجا به کجا می‌رسد. تکنولوژی هست، ستایش تکنولوژی هست، تکنولوژی مطلوبیت نهایی هست و الهیات هم در آن است.

دجال کیست؟ دجال ما هستیم. استیو بنن به راحت می‌گوید دجال مسلمان‌ها هستند و خیلی راحت می‌گوید دجال حتی ایرانی‌ها هستند! شاید ایران باستانی‌ها فکر کنند که آنها مستثنا هستند و اگر قرار باشد بگیرند، آنها را نمی‌گیرند! این ماجرا که ترامپ یک احمقی است که حرفش را نمی‌فهمد و خانم‌باز است و فلان، شوخی است. نه اینکه نیست. اگر هم هست یا نیست، مساله‌ای نیست. مساله سرمایه‌داری به خنس خورده‌ای است که معتقد است که تکنولوژی تا آن اندازه می‌تواند پیش برود که مواد اولیه را هم تولید کند. خود تیل و بنیاد هریتیج گفته‌اند، دجال طرفداران محیط‌زیست هستند و اینجا نیز آنها را بی‌نصیب نگذاشتند. یعنی مسلمانان و طرفداران محیط‌زیست، دجال هستند. منتها بزرگ‌ترین دجال فعلی جهان، چین است. یعنی به ایران آمده بودند که تکلیف آن را دو روزه مشخص کنند و بعد به دجال اصلی برسند.

منظورم این است که مهم‌ترین کاری که آقای تیل کرده، ربط دادن جی‌دی‌ونس، به سیلیکون ولی است. جی‌دی‌ونس الان بابت حرف‌های او کاتولیک شده است و اصلا ماجرا سر ترامپ نیست. ماجرا بر سر یک هیات حاکمه‌ای است که یک تئولوژی و الهیات را به‌ های‌تک وصل کرده است. محل وصل اینها سیلیکون‌ولی است. چرا در ایران راجع به ایلان ماسک جوری حرف می‌زنند که گویی منجی عالم بشریت است. حرف ایلان ماسک این است که اگر زمین نابود شد، شما را به مریخ می‌برم! اینجاست که فردریک جیمسون گفته بود، اینها به نابودی کره زمین معتقدند، به نابودی سرمایه‌داری رضایت نمی‌دهند. یا چامسکی گفته بود این اکیپ جنایتکارترین گنگسترهای تاریخ هستند. منظورم این است که ما به هیچ‌وجه با یک مساله ساده مواجه نیستیم.

یک حرف دیگری هم دارم. زمانی که ترامپ در دوره اول آمد و از برجام بیرون زد، در دانشگاه تهران یک سخنرانی داشتم. سه یا چهار روز بعد از آن ماجرا بود. گفتم از زعمای قوم خواهش می‌کنم که بروید و با این آدم صحبت کنید و این ماجرا را حل کنید. این فاشیست است. یک هیات حاکمه بحران‌زده‌ای آن پشت است و یک اتکایی به تئولوژی و تکنولوژی دارد و یک مذهبی ساخته‌اند که عجیب و غریب است. فکر نکنید امریکا جای سکولار است و ما با یک خانم‌باز سکولار مواجهیم که اگر به او حمله کنیم، می‌ترسد و کنار می‌کشد. این‌طور نیست. یک سرمایه‌داری بحران‌زده‌ای است که ایدئولوژی ساخته و اگر این برود، یکی دیگر می‌آید و آن‌هم برود، یکی دیگر برود. اصلا می‌گویند اینها بنا ندارند دولت را تحویل دموکرات‌ها بدهند.

حالا این را که این‌طور می‌شود یا خیر، نمی‌دانم. اما سخن من به هیات حاکمه این است، اگر می‌توانید استخوانی برای این پرت کنید، پرت کنید، زیرا ماجرا بسیار مهم‌تر از یک آدم دیوانه است. ماجرا یک اقتصاد است. ماجرا یک فلسفه و یک الهیات است. ماجرا یک طبقه حاکمه است. ماجرا این است که این طبقه حاکمه در جهان هم متحدینی دارد. اروپا را نابود می‌کند، از آن طرف با چین جوری رفتار می‌کند. چینی‌ها هم اصلا آدم‌های سابق نیستند. موجودات دلالی هستند.

🔹"آخرین خبر" در روبیکا
🔹"آخرین خبر" در ایتا
🔹"آخرین خبر" در بله

اخبار برگزیده