فرهیختگان/ «مقاومت، مذاکره و سرنوشت ایران» عنوان سرمقاله در روزنامه فرهیختگان به قلم بیژن عبدالکریمی است که میتوانید آن را در ادامه بخوانید:
ایران در یکی از حساسترین و سرنوشتسازترین مراحل تاریخی خود قرار دارد. آینده کشور، بهشدت به آینده جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران و با نحوه مدیریت، ادامه، یا پایانیافتن این جنگ رابطه و پیوندی مستقیم دارد؛ اما سرنوشت ایران را نمیتوان فقط به میدان نظامی یا نتیجه مذاکرات فروکاست. کیفیت حُکمرانی، وضعیت اقتصاد، انسجام اجتماعی، اعتماد عمومی، توان علمی و فناورانه، جایگاه منطقهای و نسبت ایران با نظم بینالمللی نیز در تعیین آینده کشور نقشی اساسی دارند. در برابر ایران دو امکان کلی قرار دارد:
الف. حفظ حاکمیت و استقلال سیاسی، ظهور ایران به منزله یک قدرت منطقهای و حتی بهعنوان بازیگری جهانی و قرارگرفتن در مسیر توسعهای حقیقی و حتی یک نوزایش تمدنی.
ب. ازدسترفتن یا تضعیف حاکمیت ملی و استقلال سیاسی، فرسایش توان ملی، مواجهشدن با خطر تجزیه و فرسایش سرزمینی، آسیبدیدن زیرساختها و تشدید خطر بیثباتی، جنگ داخلی و عدم نیل به جایگاه خود در جهان کنونی.
این دو امکان، پیشگویی قطعی درباره آینده نیستند؛ بلکه صورتبندی دو افق متفاوت هستند که انتخابهای امروز و منطق و راهبردی که این روزها برمیگزینیم، میتوانند کشور را به هر یک از این دو آینده محتمل نزدیکتر سازند.
از این منظر، وضعیت کنونی کشور، یعنی وضعیت «نه جنگ - نه صلح»، یا بهتر است بگوییم وضعیت «هم جنگ - هم صلح»، صرفاً یک مسئله سیاسی و دیپلماتیک نیست. این وضعیت دشوار و پیچیده، هم منابع مادی و روانی جامعه را فرسوده میکند و هم تصمیمگیری بلندمدت را دشوار میسازد. دلنگرانی از این وضعیت و تمنای خروج از آن امری است که همه آحاد ملت و همه نیروهای اجتماعی ما، علیرغم اختلافات اساسیشان، روی آن اتفاقنظر دارند. بااینحال، پایاندادن به این وضعیت، هر چند صرفاً در اختیار ما نیست، لیکن منطق و استراتژی هر یک از نیروهای اجتماعی و دالهای مرکزی گفتمانهایشان و تصویر و روایتی که از مسائل کشور و آینده آن ارائه میدهند، نقش بسزایی در تقدیر تاریخی ما میتوانند داشته باشند. در حال حاضر، مبرمترین، ضروریترین و تعیینکنندهترین پرسشهای پیش روی نیروهای اجتماعی و ملت ما این است: جنگ چگونه پایان یابد؟ چه تضمینی برای جلوگیری از تکرار آن وجود دارد؟ استقلال و امنیت کشور چگونه حفظ خواهد شد؟ و کشور پس از این بحران بر چه پایهای بازسازی خواهد شد؟
متأسفانه، این روزها بخشی از بدنه سیاسی و اجتماعی کشور، موسوم به «جریان اصلاحطلب» - اما بهواقع و شدیداً محافظهکار، هم در عرصه داخلی و هم در عرصه بینالمللی - و دیگر جریانات همسو با آنان که همواره کمتر به حمایت از مبارزات ضداستعماری و ضدسلطه ملت ایران پرداختهاند، در این روزهای بسیار حساس و خطیر بهواسطه برخی از نمایندگان شناختهشدهشان، تحت عناوین «عقلانیت»، «واقعبینی و واقعگرایی سیاسی» و «نجات موجودیت و اساس کشور»، با جسارت و اعتمادبهنفس بسیار بیشتری به صحنه آمده، راهبردی را در میان جامعه تبلیغ مینمایند که به نظر اینجانب نتیجه فاجعهآمیزی جز تباه ساختن دستاوردهای سترگ انقلاب بزرگ مردم ایران و پنبه کردن هر آنچه این ملت در طی چند دهه، بهخصوص در طی این دو جنگ اخیر، با رشادتها، شهادتها و جانفشانیها رشتهاند، ندارد و کشور را آشکارا و بهتمامی بهسوی بیشترشدن سایه جنگ، استمرار وضعیت تنش کنونی، ازدسترفتن یا تضعیف حاکمیت ملی و استقلال سیاسی، مواجهشدن با خطر تجزیه و فرسایش سرزمینی، آسیبدیدن بیشتر زیرساختها، ازدسترفتن همه دستاوردها و شکست کامل و فاجعهبار ملت ایران مییرد که سرنوشت آن به سرنوشت کشورهایی همچون لیبی، عراق، سوریه، لبنان، غزه و... خواهد انجامید.
انگیزه اینجانب از نوشتن این وجیزه چیزی جز نگرانی از سرنوشت ایران و مردم این سرزمین نبوده، بههیچوجه خواهان حمایت از یک جناح سیاسی و تضعیف جناح رقیب نیستم و بر اساس باور به این حقایق فلسفی و متافیزیکی که «تنها حقیقت میتواند ما را نجات دهد» و «حقیقت تمامیت است» و «تمامیت در اختیار هیچکس بهتنهایی نیست»، فرضم بر این است که بسیاری از اصلاحطلبان مذاکرهگرا و نمایندگان فکری و سیاسیشان، همانند نیروهای مؤمن به گفتمان مقاومت، دغدغه کشور و منافع ملی را دارند؛ و اختلاف من و حامیان گفتمان مقاومت با آنان بیش از آنکه بر سر اصلِ خیر و صلاح ایران باشد، بر سر تعریف این خیر، تشخیص اولویتها و راههای تحقق آن است.
بنابراین، در اینجا بههیچوجه قصد ندارم مواضع اصلاحطلبان و مذاکرهگرایان را که خود طیفی گسترده و جریانات گوناگونی را تشکیل داده، اما در این شرایط تاریخی جبهه واحدی را در برابر گفتمان مقاومت شکل دادهاند، به نحو مطلق مورد انکار قرار دهم و حتی خواهم کوشید به بهترین وجه از منطق و استدلالهایشان دفاع نیز بنمایم، لیکن، صرفاً در جهت روشنشدن وضعیت، بالارفتن سطح خودآگاهی ملی و تاریخی جامعه و کمک به کشور برای خروجی شایسته از بحرانها و شرایط دشوار کنونی، به طرح چند پرسش انتقادی از آنان بپردازم؛ و برای این که نهایت انصاف خود را برای مردم که در واقع مخاطبان اصلی این نوشته هستند، به نمایش گذارم، خواهم کوشید مواجههای انتقادی نیز با گفتمان و جبهه مقاومت که خود را به آنان نزدیکتر میدانم، داشته باشم، تا بغرنجی، پیچیدگی و حساسیت شرایط کشور حتیالمقدور آشکار شده، همین امر احساس مسئولیت ما در قبال ایران و سرنوشت آن را صدچندان سازد. از اینسو نیز، انتظار دارم منطق و مواضع مدافعان مقاومت از جانب مخالفان و نقادان، بیدرنگ و سادهاندیشانه و در فضایی عوامانه و پوپولیستی با برچسبهایی مانند جنگطلبی، تندروی یا مخالفت با صلح نادیده گرفته نشود.
گفتمان مقاومت، دستکم در صورتبندیای که من از آن دفاع میکنم، هدفی مستقل و مقدس برای تداوم جنگ نیست، بلکه مسیری ضروری و گریزناپذیر برای حفظ کشور و تمامیت ارضی، استقلال و حق حاکمیت ملی آن و برای نقشآفرینی ایران به منزله یک قدرت منطقهای و حتی بهعنوان بازیگری جهانی و قرارگرفتن در مسیر توسعهای حقیقی، افزایش قدرت چانهزنی در پای میز مذاکره و فراهمکردن امکان صلحی پایدار و آبرومندانه است.
هدف نوشته پیشِ روی، روشنتر کردن ذهن هر دو سوی جامعه دوقطبی شده، مبارزه با عوامزدگی و کاهش شکاف اجتماعی و کمک به شکلگیری نوعی خودآگاهی ملی برای عبوری موفقیتآمیز از بحران است. در چنین شرایطی، پرسش اصلی این نیست که چگونه خصم سیاسی خود را از میدان بهدر کنیم، بلکه؛ باید بپرسیم کدام تحلیل و کدام راهبرد احتمال آسیبدیدن کشور را کمتر و امکان تحقق منافع ملی را بیشتر میکند.
1. دو منطق؛ دو استراتژی
برای روشنکردن بحث، خواهانم دو منطق و دو استراتژی کلی را از یکدیگر متمایز کرده، در برابر هم قرار دهم تا هر یک از خوانندگان، در فضایی کاملاً عقلانی و غیراحساسی به قضاوت درباره این دو منطق و دو استراتژی بنشیند: نخست، منطق جریانات مذاکرهگرا که این روزها در مواضع عزیزانی چون دکتر سیدمحمد خاتمی، دکتر حسن روحانی، دکتر جواد ظریف، دکتر احمد زیدآبادی، آقای غلامحسین کرباسچی، آقای حسین مرعشی، مهندس محمدرضا باهنر و... با شدّت و حدّت بسیار و اعتمادبهنفسی بالا و بهنحوی گسترده مطرح شده است؛ و دیگری منطق جریان عموم مقاومت است که با هدایت و راهبری کلی رهبر شهید، سید علی خامنهای به نتایج و دستاوردهای کنونیاش رسیده است و بسیاری از سلحشوران و دلاورمردان این سرزمین، و نیز مردم حاضر در میادین، کماکان بر ادامه این مسیر تکیه و تأکید دارند. بدیهی است طرح این دو گفتمان و دو استراتژی، یعنی دو منطق مذاکرهگرایی و مقاومتگرایی، صرفاً یک صورتبندی برای ارائه بحث است، نه ادعایی مبنی بر اینکه همه افراد و جریانها را میتوان دقیقاً در یکی از دوگانههای کاذب مذاکرهگرا / مقاومتگرا و در گروهی همگون جای داد. این صورتبندی دوگانه بیشتر بهمنظور وضوحبخشی به بحث و روشنسازی مؤلفههای گوناگون دو منطق و دو راهبرد مورد چالش در شرایط کنونی کشور است تا آحاد جامعه در صورت امکان بهنحوی سهلتر و با خودآگاهی بالاتری در خصوص شرایط پیچیده ایران عزیزتر از جان بیندیشند. اختلاف این دو منطق و این دو راهبرد فقط بر سر این نیست که «مذاکره کنیم یا نکنیم». اختلاف عمیقتر به تصویر باورمندان به آنها از جهان، تعریف قدرت، فهم استقلال، نسبت میدان و دیپلماسی، اولویتبندی مسائل ایران و تصورشان از آینده کشور مربوط است. منطق مذاکرهگرا معمولاً بر هزینه تقابل، ضرورت کاهش تنش، رفع تحریمها و بازگشت به زندگی عادی تأکید میکند. منطق مقاومت، در مقابل، میپرسد آیا طرف مقابل، یعنی غرب و آمریکاییها، واقعاً خواهان توافق متوازن هستند؟ و اگر آنها از برتری اقتصادی، نظامی و تکنولوژیک خود برای تحمیل خواستههایشان استفاده کنند، ایران با چه اهرمی از استقلال تصمیمگیری و استقلال سیاسی خود دفاع خواهد کرد؟ لذا پاسخ به این پرسش که کدامیک از دو راهبرد «مذاکره یا جنگ» را برگزینیم، در گروی پاسخگویی به این پرسشهاست:
* شرایط کنونی را چگونه میبینیم؟
* تحلیلمان از علل و عواملی که ما را به اینجا کشاند، چیست؟
* اولویتبندی مسائلمان کدام است؟
* راه برونشد را چگونه میدانیم؟
* برای برونشد از وضعیت کنونی کشور بر کدامین استراتژی و عوامل اجتماعی، سیاسی، حاکمیتی، اقتصادی و دیپلماتیک تکیه میکنیم؟
* به کدامیک از عوامل داخلی و خارجی بر دیگر عوامل اولویتبخشی میکنیم؟
* و شرایط مطلوب را چه میدانیم و بر اساس آن آینده ایران را چگونه تصویر میکنیم؟
بااینهمه هیچیک از این دو منطق را نباید حقیقتی کامل و بینیاز از نقد دانست. با الهام از این اصل هگلی که حقیقت را باید در تمامیت جستوجو کرد، میپذیرم که در دیدگاه نیروهایی که بر مذاکره با آمریکا و غرب تأکید میورزند وجوهی از حقیقت وجود دارد که باید دیدهشده، حتی از آنها دفاع کرد؛ همانطور که گفتمان مقاومت نیز باید نقاط ضعف و محدودیتهای خود را بشناسد. بنابراین، مسئله ما، در حال حاضر، گزینشی هویتی میان دو اردوگاه سیاسی نیست؛ بلکه طراحی راهبردی است که دیپلماسی، بازدارندگی، بازسازی توان ملی و اصلاحات داخلی را در نسبتی سنجیده با یکدیگر قرار داده تا بتوانیم به کشور برای عبور از شرایط بسیار دشواری که با آن روبهرو شده است یاری برسانیم.
2. کوشش برای بازسازی منصفانه، دیدگاه اصلاحطلبان
در صورتبندی کلی، جریان موسوم به اصلاحطلبان و مذاکرهگرایان بر این باورند که ایران باید از وضعیت فرساینده جنگ، تحریم و بلاتکلیفی خارج شود و امکان بازسازی و زندگی عادیتری را به دست آورد. در این نگاه، تداوم تقابل با آمریکا بدون افق سیاسی روشن میتواند منابع کشور را تحلیل برده و هزینههایی بر مردم تحمیل کند که با اهداف اعلامشده سیاست خارجی کشور تناسب ندارند. مذاکره و توافق، از این منظر، ابزارهایی برای پایاندادن به جنگ، کاهش تحریمها، بازسازی زیرساختها و افزایش آزادی عمل کشورند. این دیدگاه مدعی است منافع ملی را از رقابتهای جناحی جدا کرده، حفظ آن را بالاترین هدف سیاسی خویش تلقی میکند. تأکید بر محاسبه هزینههای انسانی، اقتصادی و امنیتی تصمیمهای سیاسی، توجه به آثار انسداد سیاسی و ضعف نهادهای کشور، دفاع از حقوق شهروندی، تکثر اجتماعی و حق اظهارنظر و ضرورت سازگاری نسبی میان سیاستهای اعلامی و عملکرد حکومت، از جمله وجوهی است که میتوان آنها را، با اتخاذ رویکردی منصفانه، در نقد اصلاحطلبان و مذاکرهجویان از وضعیت موجود و گفتمان مقاومت به رسمیت شناخت. نقطه قوت دیگر این رویکرد آن است که هدف را با وسیله یکی نمیگیرد؛ مقاومت نظامی، اگر به حفظ کشور و استقلال کمک میکند، خودِ هدف نهایی نیست. هدف باید امنیت پایدار، رفاه عمومی، امکان توسعه و زندگی شرافتمندانه مردم باشد. هر راهبردی که هزینههای سنگینی تولید کند، اما نتواند نشان دهد چگونه این هزینهها به دستاوردی پایدار تبدیل میشوند، باید در معرض پرسش قرار گیرد.
من نیز با این اصل موافقم که مقاومت در برابر نظام سلطه، تقابل با آمریکا و اسرائیل و تصمیمهای سیاست خارجی باید باتوجهبه پیامدهای واقعی آنها ارزیابی شوند، و نه صرفاً بر پایه وفاداری ایدئولوژیک یا تصویر مطلوب و آرمانی هر جریان از واقعیتها. من نیز میپذیرم اگر توافقی متقابل، قابل راستیآزمایی و نسبتاً پایدار بتواند خطر جنگ را کاهش دهد و امکان بازسازی کشور را فراهم کند، مذاکره میتواند انتخابی عقلانی و حتی ضروری باشد. مخالفت مطلق با هر مذاکره، بدون سنجش شرایط و پیامدها، همانقدر میتواند غیرواقعبینانه باشد که اعتماد مطلق به مذاکره. بااینوصف، در مقابل اصلاحطلبان و مذاکرهگرایان پرسشهای سترگی وجود دارد که باید بدانها اندیشیده شود و ما نمیتوانیم با در ابهام قراردادن پاسخ آنها سرنوشت و آینده کشور و ملت را در افقی بیش از اندازه ناروشن رقم بزنیم.
3. انتقاد اصلی من به گفتمان اصلاحطلبی: سادهسازی یک مسئله چندلایه
طرح چند پرسش از جریان موسوم به اصلاحطلبان
با وجود نقاط قوت مذکور، نقد اصلی من آن است که در گفتمان اصلاحطلبی، مسئلهای پیچیده و چندمجهولی به معادلهای ساده و خطی تبدیل میشود: کاهش تنش، سپس توافق، بعد رفع تحریم و در نهایت توسعه و عادیشدن زندگی. این زنجیره ممکن است در شرایطی تحقق یابد، اما تحقق آن خودبهخود تضمینشده نیست. هر حلقه به شرایط و سازوکارهایی وابسته است که باید جداگانه توضیح داده شوند.
اول: کاهش تنش لزوماً به تغییر پایدار ساختار تهدید منجر نمیشود. ممکن است توافقی از شدت بحران در مقطعی و به نحو موقتی بکاهد، بیآنکه رقابت راهبردی یا انگیزه طرف مقابل برای اِعمال فشار از میان برود. اگر هزینه نقض توافق برای یک طرف اندک و امتیازهای طرف دیگر برگشتناپذیر باشد، توافق میتواند شکننده و نامتوازن شود. بنابراین پرسش فقط این نیست که آیا مذاکره مطلوب است یا نه؛ بلکه مسئله این است که با چه شروطی، چه تضمینهایی، چه امکان راستیآزمایی و چه هزینه قابلتصوری برای نقض تعهدات بهپای میز مذاکره برای نیل به توافق برویم؟
دوم: کاهش تنش همیشه تابع اراده یک طرف نیست. در روابط بینالملل، قدرت نامتقارن میتواند بهطرف قویتر امکان دهد که از مذاکره برای تحمیل شروط خود استفاده کند. اگر تحلیل ما از رفتار طرف مقابل، اهداف راهبردی او و گزینههای جایگزین ایران غافل بماند، «واقعگرایی» مورد ادعای اصلاحطلبان ممکن است به توصیهای ساده برای سازگاری با وضع موجود تبدیل شود. شناخت واقعیت جهان ضروری است؛ اما شناخت واقعیت نباید با پذیرش تغییرناپذیری روابط قدرت اشتباه گرفته شود. پرسش من از جریان موسوم به اصلاحطلبان این است: آیا مناسبات قدرت و مناسبات میان ملل در روابط بینالملل تغییرناپذیر است؟ اگر روابط قدرت در نظام بینالملل تغییرناپذیر بود، هیچیک از ملتها در مبارزات ضداستعماری و ضدسلطه خود نباید پیروز میشدند و هیچگاه نیز نوبت به قدرت هژمونیک آمریکاییها نمیرسید.
سوم: نقد من به اصلاحطلبان و بخشهایی از جریان بهاصطلاح اصلاحطلبی آن است که نقش بازدارندگی و قدرت چانهزنی را به اندازه کافی در معادله دیپلماسی وارد نمیکنند. مذاکره در خلأ انجام نمیشود. توان دفاعی، ظرفیت اقتصادی، انسجام اجتماعی، اعتبار تعهدات و گزینههای جایگزین بر نتیجه مذاکره اثر میگذارند. دیپلماسی بدون پشتوانه قدرت ممکن است در برابر فشار یکطرفه آسیبپذیر باشد؛ درعینحال که میپذیرم، قدرت نیز اگر به دستاورد سیاسی قابلسنجش تبدیل نشود، بهتنهایی تضمینکننده موفقیت نیست. لذا پرسش این است: مذاکره و نیل به یک توافق متوازن بدون قدرت در میدان چگونه امکانپذیر است؟ اصلاحطلبان به ما بگویند که چه تضمینی وجود دارد که ما در میز مذاکره به توافقی متوازن دست یابیم؟
چهارم: در بعضی صورتبندیهای اصلاحطلبانه، بحران ایران بیش از اندازه به انسداد سیاسی یا عملکرد یک جناح فروکاسته میشود. انسداد سیاسی و ناکارآمدی نهادی واقعیتهایی مهم هستند، اما تمام مسئله نیستند.ئ ساختار اقتصاد، الیگارشیسم و فساد، تاریخ دولت مدرن در ایران، شکاف دولت و ملت، موقعیت ژئوپلیتیکی کشور و ساختار نابرابر نظام بینالملل نیز باید در تحلیل حضور داشته باشند. تغییر کارگزاران، بدون تغییر سازوکارهای تصمیمگیری، پاسخگویی و توزیع قدرت، ممکن است همان مشکلات را با بازیگرانی تازه بازتولید کند.
پنجم: منافع ملی مفهومی بدیهی و بیمنازعه نیست. آیا برای حفظ و دفاع از منافع ملی ما ایرانیان در شرایط کنونی اولویت نخست، حفظ استقلال و بازدارندگی است؟ یا کاهش تحریمها و بهبود زندگی مردم؟ یا تمامیت ارضی، آزادیهای سیاسی، توسعه یا ترکیبی از این اهداف؟ این امور الزاماً متعارض نیستند، اما در شرایط بحرانی ممکن است وزن و ترتیب آنها محل اختلاف باشد. پس اصلاحطلبان و هر تحلیلگر دیگری باید روشن کند بر اساس چه معیارهایی منافع ملی را تعریف و اولویتبندی میکند؛ و چه شواهدی ممکن است او را به اصلاح تحلیل خود وادارد.
ششم: سیاست خارجی را نمیتوان به انتخاب میان ایران و غرب فروکاست. رابطه ایران با چین، روسیه، کشورهای همسایه و دیگر قدرتها نیز اهمیت دارد؛ بااینحال، هیچیک از این بازیگران نیز لزوماً متحدی بیقیدوشرط یا جایگزینی کامل برای دیگری نیستند. اگر اصلاحطلبان مدعی برخورداری از راهبردی جامع هستند، آنان در راهبرد خود باید بسنجند که هر گزینه تا چه اندازه وابستگیهای راهبردی را متنوع، قدرت چانهزنی را تقویت و ظرفیت اقتصادی و فناورانه کشور را در بلندمدت افزایش میدهد.
ازاینرو، نقد من این نیست که اصلاحطلبان چرا خواهان صلح، کاهش تحریم، افزایش سرمایهگذاری خارجی و بهبود زندگی مردم هستند؛ من نیز با این اهداف همدلم. لیکن، نقدم این است که اهداف مطلوب، جای استراتژی تحقق آنها را نمیگیرند. گفتن اینکه باید جنگ پایان یابد، کشور توسعه پیدا کند و روابط خارجی بهبود یابد، با نشاندادن مسیر واقعی رسیدن به این اهداف یکسان نیست. پرسش دشوار همچنان باقی است: چگونه، با اتکا به چه نیروهایی، از طریق چه ترتیباتی و با چه تضمینهایی ما به مطالباتی چون حفظ استقلال و امنیت، پایان حقیقی جنگ و صلح پایدار دست مییابیم؟
4. نقاط قوت گفتمان مقاومت
برخلاف گفتمان اصلاحطلبی مذاکرهگرا، گفتمان مقاومت بر واقعیتی تأکید میکند که در هر تحلیل سیاست خارجی باید جدی گرفته شود.
نقطه قوت اول در گفتمان مقاومت، این است که تاکید دارد نظام بینالملل عرصهای خنثی و برابر نیست. کشورها در موقعیتهای متفاوتی از قدرت قرار دارند و برخی دولتها میکوشند از برتری اقتصادی، نظامی و فناورانه خود برای محدودکردن انتخابهای دیگران استفاده کنند. از این منظر، تهدید خارجی و ساختار سلطه را نمیتوان از تحلیل وضعیت ایران حذف کرد یا همه مشکلات را صرفاً نتیجه انتخابهای داخلی دانست.
نقطه قوت دوم در گفتمان مقاومت، توجه به استقلال تصمیمگیری و بازدارندگی است. اگر طرف مقابل باور کند که فشار و حمله میتواند بدون هزینه جدی به امتیازگیری منجر شود، انگیزه استفاده از این ابزارها یقیناً افزایش خواهد یافت. حفظ ظرفیت دفاعی و اعتبار بازدارندگی میتواند بخشی از شرایط لازم برای مذاکرهای متوازنتر باشد. به همین دلیل، مقاومت را نباید الزاماً در برابر دیپلماسی قرار داد، بلکه برعکس، در یک راهبرد سنجیده، بازدارندگی میتواند به مذاکره پشتوانه بدهد و مذاکره میتواند ظرفیتهای قدرت را به دستاورد سیاسی تبدیل کند.
نقطه قوت سوم در گفتمان مقاومت، توجه به موقعیت تاریخی و ژئوپلیتیکی خاص ایران است. امنیت کشور فقط درون مرزهای آن تعیین نمیشود و روابط منطقهای، توازن قدرت، مسیرهای انرژی، ظرفیتهای اقتصادی و فناوری و مناسبات قدرتهای بزرگ نیز بر آن اثر میگذارند. اینها عواملی است که اصلاحطلبان مذاکرهگرا آنها را در محاسبات و راهبرد خود به میان نمیآورند. گفتمان مقاومت دستکم این پرسش را در مرکز قرار میدهد که ایران در نظم منطقهای و بینالمللی چه جایگاهی دارد و چگونه میتواند از تبدیلشدن به موضوع تصمیم دیگران جلوگیری کند، پرسشی که بههیچوجه دالّ مرکزی گفتمان اصلاحطلبی نیست.
نقطه قوت چهارم در گفتمان مقاومت، تأکید بر خودآگاهی تاریخی و هویت مستقل است. مسئله ایران را نمیتوان فقط به مدیریت روزمره بحران یا محاسبه کوتاهمدت هزینه و فایده فروکاست. فهم تاریخ، فرهنگ، هویت و تجربه سیاسی جامعه در صورتبندی منافع ملی و تشخیص افقهای آینده نقش دارد. توسعه پایدار نیز صرفاً افزایش مصرف یا جذب سرمایه نیست؛ باید پرسید کشور چه نوع قدرتی میخواهد بسازد، چگونه استقلال تصمیمگیری را حفظ میکند و چه نسبتی میان پیشرفت، هویت و جایگاه تاریخی خود برقرار میسازد.
5. پرسشهایی جدی در برابر گفتمان مقاومت
بااینحال، دفاع از مقاومت و گفتمان آن نباید به مصون کردن آن از نقد بینجامد. مهمترین ضعف بخشی از این گفتمان آن است که گاهی پایداری در برابر فشار را با موفقیت راهبردی یکی میگیرد. مقاومت ممکن است مانع تحمیل اراده طرف مقابل شود، اما برایآنکه به موفقیت سیاسی تبدیل شود، باید به امنیت پایدار، افزایش قدرت چانهزنی، تقویت اقتصاد، حفظ زیرساختها و انسجام اجتماعی بینجامد. بقای ظرفیت برای مقاومت یا وجود شبکهای از نیروهای مقاومت در منطقه، بهخودیخود مساوی با تحقق هدف راهبردی، یعنی غلبه بر فشارهای خارجی و بینالمللی نیست. گفتمان مقاومت با پرسشی سهمگین، مسئولیتی بسیار سنگین و فشار طاقتفرسایی روبهروست. رهبران و فرماندهان نظامی و دفاعی ما همواره با این دلنگرانی روبهرویند که مبادا بازدارندگی همیشه موفق نباشد و کشور را با خطر سوءبرداشت و تشدید ناخواسته بحران مواجه کند. اگر افزایش هزینه فشار برای طرف مقابل، بهدرستی محاسبه و کنترل نشود، ممکن است به جنگی گستردهتر و خسارتهایی سنگینتر منجر شود. بنابراین، گفتمان مقاومت باید هر لحظه مراقب باشد که چگونه میان حفظ اعتبار بازدارندگی و جلوگیری از تشدید جنگ توازن برقرار کند؛ چه زمانی تداوم تقابل به نفع منافع ملی است و چه زمانی باید از ابزارهای دیگر بهره بگیرد. بر نخبگان و همه نیروهای ملی است که به کشور و نیروهای دفاعی آن در یک چنین شرایط سهمگین تاریخی یاری رسانند نه این که دائماً به آنها از پشت خنجر زده، با ارائه تصویری سیاه و سراسر ضعف جبهه مقاومت و حمایت مردمی از آنها را به نفع دشمنان کشور تضعیف سازند.
این سخن انتقادی اصلاحطلبان به گفتمان مقاومت نیز کاملاً درست است که قدرت ملی را نمیتوان به قدرت نظامی فروکاست. میتوان با اصلاحطلبان همسویی نشان داد که توان دفاعی مهم است، اما قدرت اقتصادی، علموفناوری، سرمایه انسانی، کیفیت نهادها، اعتماد عمومی، مشروعیت سیاسی و انسجام اجتماعی نیز اجزای قدرت ملیاند. کشوری که از نظر نظامی توانمند، اما از نظر اقتصادی فرسوده و از نظر اجتماعی بیاعتماد باشد، با محدودیتهای جدی روبهرو خواهد شد. اما، ازسویدیگر، اصلاحطلبان مذاکرهگرا نیز توجه داشته باشند، رفاه اقتصادی نیز بهتنهایی جایگزین امنیت و استقلال راهبردی نیست. کشور نیازمند راهبردی جامع است که همه این ابعاد را در پیوند با یکدیگر ببیند. همچنین، گفتمان مقاومت باید تصویری ایجابی و روشنتر از ایرانِ پس از بحران ارائه کند. ایرانِ آینده فقط نمیتواند ایرانی باشد که شکست نخورده یا تسلیم نشده است. باید روشن شود اقتصاد آن چگونه بازسازی میشود، فساد و ناکارآمدی چگونه کاهش مییابد، رابطه دولت و ملت چگونه ترمیم میشود، آزادیها و حقوق شهروندی چه جایگاهی دارند، و کشور چه نوع توسعهای را دنبال میکند. اگر این پرسشها بیپاسخ بمانند، مقاومت ممکن است از وسیلهای برای حفظ کشور به هدفی خودبسنده تبدیل شود و ضعفهای داخلی را از میدان دید خارج کند و همین امر سبب افزایش خشم و نارضایتی نسبت به شرایط کشور و شرایط مقاومت شود. نیروهای وفادار به گفتمان انقلاب از هماکنون، هم به جهت همسو کردن برخی از مردم معترض و هم در جهت ایجاد امید و افقهای تازه، باید خود را در جهت پاسخگویی و رفع ابهامات مذکور ارتقا بخشند. لذا دفاع از استقلال نباید به معنای نادیدهگرفتن هزینه اجتماعی تصمیمها باشد. مقاومت پایدار به پشتیبانی اجتماعی، اعتماد عمومی و توان اقتصادی نیاز دارد. اگر هزینههای راهبردی به شکلی نامتوازن بر دوش گروههای مختلف جامعه قرار گیرد و سازوکار پاسخگویی و توضیح عمومی وجود نداشته باشد، شکاف میان تصمیمگیران و شهروندان افزایش مییابد. بنابراین، تقویت مقاومت و بازسازی رابطه دولت و ملت دو مسئله جدا از هم نیستند؛ بلکه هر یک میتواند شرط پایداری دیگری باشد.
فراتر از دوگانه، راهبرد ترکیبی و اولویتبندی روشن
از نظر من، خروج پایدار از وضعیت «نه جنگ - نه صلح» به ترکیبی سنجیده از سه عنصر نیاز دارد: بازدارندگی حسابشده، بازسازی اقتصادی و فرهنگی توان ملی داخلی و دیپلماسی هدفمند در جهت حفظ و تقویت دستاوردهای مقاومت. این پیشنهاد، سازشی لفظی میان دو اردوگاه نیست؛ بلکه دعوت و فراخوانی است در جهت تلاش برای حفظ ایران، مراقبت از سرنوشت ملت و قراردادن هر ابزاری، هم مقاومت نظامی و هم دیپلماسی، در خدمت هدفی روشن و سنجشپذیر.
اول: بازدارندگی امری ناگزیر است - چون آمریکا، بلوک غرب و متحدان منطقهایشان راه دیگری در برابر ما ننهادهاند - و صدالبته باید حفظ شود، اما نه بهصورت تعهدی نامحدود به تشدید تقابل. معیار موفقیت، صرفاً افزایش هزینه برای دشمن یا نشاندادن پایداری نیست؛ معیار آن است که این ظرفیت چگونه احتمال حمله را کاهش میدهد و به بهبود موقعیت سیاسی و امنیتی ایران کمک میکند. بازدارندگی باید با ارزیابی منظم توان واقعی کشور، هزینههای اقتصادی و اجتماعی، خطر سوء محاسبه و امکان تبدیل قدرت به دستاوردهای دیپلماتیک و اقتصادی همراه باشد.
دوم: بازسازی توان ملی از رهگذر سیاستهای داخلی باید جزء جداییناپذیر راهبرد ملی گفتمان مقاومت باشد. مبارزه با اُلیگارشیسم اقتصادی، مبارزه با فساد، اصلاح ساختار اداری، افزایش کارآمدی دولت، تقویت تولید و فناوری، حفظ زیرساختها، کاهش نابرابریهای آسیبزا و بازسازی اعتماد عمومی، تنها موضوعاتی برای دوران پس از بحران نیستند. این امور خود بخشی از توان مقاومت و استقلال هستند. بدون قدرت داخلی، ظرفیت دفاعی فرسوده میشود؛ و بدون راهبرد خارجی سنجیده، اصلاحات داخلی نیز ممکن است زیر فشار بیرونی محدود یا ناکام بماند.
سوم: دیپلماسی باید هدفمند باشد. اما متأسفانه دستگاه دیپلماسی کشور، به دلیل سیطره فرهنگ غربگرایی و غربسالاری بر این دستگاه و بهتبع خود دولت، در جهت تقویت مقاومت و هدفمند عمل نمیکند. دستگاه دیپلماسی کشور باید بداند هدف مذاکره صرفاً برگزاری مذاکره یا کاهش موقت تنش نیست؛ بلکه هدف باید پایاندادن به جنگ، کاهش خطر حمله مجدد، فراهمکردن امکان بازسازی و ایجاد ترتیباتی برای اجرای تعهدات دشمنان کشور باشد. هر توافق باید از نظر توازن امتیازها، قابلیت راستیآزمایی، دوام و هزینه نقض آن ارزیابی شود. توافق متقابل و قابلاتکا میتواند بهترین گزینه باشد؛ لیکن، توافق نامتوازن و شکننده ممکن است امنیت بلندمدت را تضعیف کند.
در این چهارچوب، اولویت فوری باید پایاندادن واقعی به وضعیت جنگی و شرایط «نه جنگ - نه صلح» و جلوگیری از تکرار آن باشد؛ اما «پایان جنگ» نباید به هر قیمت و به بهای ازدسترفتن استقلال سیاسی و قدرت تصمیمگیری کشور تعریف شود. به همین ترتیب، «حفظ استقلال» نیز نباید به معنای پذیرش هر هزینه ممکن یا نادیدهگرفتن زندگی مردم باشد. اولویتبندی درست یعنی تعیین کنیم در هر مرحله تاریخی کدام هدف فوریت بیشتری دارد و چه ترکیبی از ابزارها احتمال تحقق همزمان امنیت، استقلال و رفاه را افزایش میدهد.
جمعبندی: نقد منصفانه، خودآگاهی ملی و تمامیت مسئله
اختلاف من با اصلاحطلبان و بخشهایی از گفتمان اصلاحطلبی بر سر اصل صلح، رفاه یا منافع ملی نیست، بلکه بر سر تعریف منافع ملی، شناخت ساختار قدرت جهانی، وزن بازدارندگی و نحوه تبدیل اهداف مطلوب به راهبردی عملی است. اصلاحطلبان بهدرستی بر هزینههای جنگ، ضرورت کاهش تنش، حقوق شهروندی و اصلاح حکمرانی تأکید میکنند، اما باید توضیح دهند چگونه توافقی پایدار و متوازن به دست میآید و چگونه از بازگشت فشار جلوگیری میشود.؟ در مقابل، باورمندان به گفتمان مقاومت بهدرستی استقلال، قدرت چانهزنی و نابرابری ساختاری نظام بینالملل را برجسته میکنند، اما آنان نیز باید روشن سازند چگونه مقاومت به صلح پایدار، توسعه، انسجام اجتماعی و بهبود زندگی مردم منتهی خواهد شد؟ ازاینرو، هیچیک از دو گفتمان بهتنهایی کفایت نمیکند. مذاکره بدون پشتوانه قدرت ممکن است به توافقی آسیبپذیر بینجامد، و مقاومت بدون افق سیاسی و معیار سنجش موفقیت ممکن است فرسایشی شود؛ اصلاح داخلی بدون توجه به فشارهای خارجی ممکن است ناکام بماند؛ و بازدارندگی بدون توسعه و اعتماد اجتماعی ممکن است خود به عاملی برای فرسایش قدرت ملی بدل شود.
اگر اصلاحطلبان و همفکرانشان بر منافع ملی، پرهیز از دوقطبیسازی و اصلاح تدریجی تأکید میکنند، باید این اصول را در تحلیل همه ابعاد مسئله به کار بندند و از سادهسازی ژئوپلیتیک و فروکاستن راهحل به مذاکره بپرهیزند. اگر ما نیز از مقاومت و استقلال دفاع میکنیم، باید نشان دهیم که این دفاع چگونه به امنیت پایدار، اقتصاد نیرومند، حکمرانی پاسخگو و جامعهای برخوردار از اعتماد و مشارکت منجر میشود. در غیر این صورت، هر دو طرف ممکن است بهجای حل مسئله، فقط تصویر مطلوب خود از مسئله را تکرار کنند، بیآنکه در معنایی حقیقی، غیراحساسی و غیر شعاری به حل مشکلات کشور در این شرایط بسیار دشوار کمکی کنند. پیشنهاد من به هر دو سوی بحث و هر دو قطب جامعه این است: بهجای تکیه یکطرفه و یکسویه بر این که مذاکره نشانه ضعف است یا مقاومت نشانه جنگطلبی، باید پرسید هر گزینه در شرایط واقعی و پیچیده ایران چه هدفی را دنبال میکند، بر چه برآوردی از رفتار طرف مقابل استوار است، چه هزینههایی دارد، چه اهرمهایی را ایجاد یا از میان میبرد و چه پیامدهای بلندمدتی برای استقلال، امنیت، توسعه و زندگی مردم به بار میآورد؟ این پرسشها باید درباره همه گزینهها، از توافق و مصالحه تا بازدارندگی و تقابل، با معیاری یکسان مطرح شوند. لذا، هدف هر یک از نیروهای اجتماعی نباید غلبه بر گفتمان اصلاحطلبان یا تضعیف یک جریان سیاسی رقیب باشد؛ هدف باید کمک به ارتقای سطح خودآگاهی ملی و کاهش شکاف در جامعهای باشد که در شرایط خطرناک کنونی بیش از هر زمان به گفتوگوی عقلانی نیاز دارد. ایران نه با مذاکره بهخودیخود نجات مییابد و نه با مقاومت بهخودیخود. آنچه ضرورت دارد، فهم تمامیت مسئله و طراحی راهبردی است که دیپلماسی، بازدارندگی و بازسازی داخلی را در خدمت حفظ استقلال، امنیت پایدار و سعادت عمومی قرار دهد.
















