مدرنیسم و پست مدرنیسم به روایت دکتر "داوری اردکانی"
وطن امروز
بروزرسانی
وطن امروز/ متن پيش رو در وطن امروز منتشر شده و انتشار آن به معني تاييد تمام يا بخشي از آن نيست
قبل از بررسي «پستمدرنيسم» لازم است مختصري درباره مدرنيسم به مثابه يک واقعيت تاريخي - فرهنگي و نيز خصوصيات آن اشاره کنيم، سپس وارد مبحث پستمدرنيسم و مناظره بين مدرنيسم و فرامدرنيسم بشويم. کلمه مدرن از ريشه لاتين (Modernus) گرفته شده است و مدرنيته بعد از عصر روشنگري (Enlightenment) در اروپا گسترش يافت. در همين دوران بود که انسان غربي به عقل خود بيشتر اعتماد کرد؛ البته بايد توجه داشت که اين اعتماد بيشتر متوجه نوعي عقلانيت صورتگرا (Formalist Rationality) بود. شايد بتوان ويژگيهاي اصلي ايدئولوژيهاي مدرن را که همان ويژگيهاي روشنگري است، به طور اجمال به شرح زير برشمرد:
1- اعتقاد به توانايي عقل انسان و علم براي معالجه بيماريهاي اجتماعي
2- تأکيد بر مفاهيمي از قبيل پيشرفت (Progress)، طبيعت (Nature) و تجربههاي مستقيم (Direct Experience)
3- مخالفت آشکار با مذهب
4- تجليل طبيعت و پرستش خداي طبيعي
5- در قلمرو سياست، دفاع از حقوق طبيعي انسانها؛ به وسيله حکومت قانون و سيستم جلوگيري از سوءاستفاده از قدرت
6- اومانيسم و تبيين جامعه و طبيعت به شکل انساني يا انسانانگاري طبيعت (Antropomorphism)
7- تکيه عمده بر روششناسي تجربي و حسي در مقابل روششناسي قياسي و فلسفي
8- پوزيتيويسم بهعنوان متدلوژي مدرنيسم.
علاوه بر شاخصها و ويژگيهاي فوقالذکر، مدرنيسم بهعنوان يک رويکرد تاريخي داراي ويژگيهاي مختلفي در زمينه فلسفه، فرهنگ، اقتصاد، سياست، جامعهشناسي و... ميباشد؛ براي مثال يکي از ويژگيهاي مدرنيسم در زمينه اقتصاد فوردگرايي (Fordism) در جامعهشناسي، گذار از سنت به تجدد و ايجاد جامعه صنعتي، در فرهنگ، نوعي نخبهگرايي (Elitism) در فلسفه، نوعي ماترياليسم (Materialism) يا ماديگرايي و طبيعتگرايي (Naturalism) و دنياگرايي (Secularism) و در علم نوعي رويکرد مکانيکي (Mechanistic) نسبت به علم است.حال به بررسي اجمالي مهمترين ويژگيها و پايههاي اساسي مدرنيسم يعني اومانيسم، سکولاريسم، پوزيتيويسم و راسيوناليسم ميپردازيم که بيشترين نقش را در تکوين و تکامل ايدئولوژي مدرنيسم داشتهاند.
1- اومانيسم و ارتباط آن با مدرنيسم (Humanism)
مدرنيسم به لحاظ تاريخي محصول رنسانس است و اومانيسم يا «انسانمحوري» نيز با رنسانس آغاز ميشود و اومانيسم انديشه انسانمحوري را مستقل از خدا و وحي الهي مطرح ميکند و ميتوان اومانيسم را بهعنوان جوهر، روح و باطن رويکرد مدرنيستي تلقي نمود. «رنه گنون» درباره جوهر خودبنيادانه اومانيسم مينويسد:«اومانيسم نخستين صورت امري بود که به شکل نفي روح ديني در عصر جديد درآمده بود، و چون ميخواستند همه چيز را به ميزان بشري محدودسازنده بشري که خود غايت و نهايت خود قلمداد شده بود، سرانجام مرحله به مرحله به پستترين درجات وجود بشري سقوط کرد».
2- سکولاريسم بهعنوان ويژگي و پيامد اصلي مدرنيسم
در قلمرو مدرنيسم، دين، مرکزيت خود را نسبت به زندگي اجتماعي و سياسي از دست ميدهد و به صورت مجموعهاي از دستورات و تعاليم اخلاقي و شخصي درميآيد. نگرش مدرنيستي به دين نگرشي صرفاً پراگماتيستي و بهرهجويانه است و بايد يکي از ويژگيهاي مدرنيسم و تفکر ليبراليستي را اعتقاد به سکولاريزه کردن حيات اجتماعي و سياسي دانست؛ يعني اين اعتقاد که دين، يا نبايد وجود داشته باشد يا اگر وجود دارد بايد به امري شخصي و فردي تبديل شود و در محدوده عبادات و احکام فردي باقي بماند و نبايد مرکز ثقل حيات سياسي و اجتماعي باشد بلکه بايد در جهت مشهورات و باورهاي اومانيستي قرار داشته باشد. شايد بتوان بهطور خلاصه شاخصهاي سکولاريسم را اين طور بيان کرد:
1- دنيايي ديدن و اين جهاني کردن حيات بشري
2- افول و کاهش نقش متافيزيک و مابعدالطبيعه
3- نگرش مادي نسبت به اخلاق
4- هدايت عقل.
از مکاتبي که در پيدايش و تکوين سکولاريسم مؤثر بودهاند، ميتوان به اومانيسم(Humanism) و ناسيوناليسم (Nationalism) و تا حدي سيانتيسم (Scientism) که اوج آن در پوزيتيويسم (Positivism) تبلور يافته، اشاره کرد. همچنين يکي از ستونهايي که سکولاريسم بر آن استوار است، ليبراليسم (Liberalism) است. ريشههاي فلسفي سکولاريسم مربوط به مکتب تداعيگرايي جيمز ميل (James Mill) و مکتب اصالت فايده (Utilitarianism) جرمي بنتام (Jermy Bentham) ميشود.
3- پوزيتيويسم بهعنوان متدلوژي مدرنيسم
بايد توجه داشت يک تداخل مهم و اساسي بين پوزيتيويسم و مدرنيسم وجود دارد؛ مدرنيسم بهعنوان ايدئولوژي پوزيتيويسم تلقي ميشود و پوزيتيويسم را ميتوان بهعنوان متدلوژي مدرنيسم تلقي نمود و نيز ميتوان بدنه اصلي علوم معاصر بويژه نظريات جديد علوم اجتماعي و سياسي را پوزيتيويسم دانست. پوزيتيويسم در واقع شورشي بود عليه فلسفه و متافيزيک و عليه گرايشهاي ديني و احکام اخلاقي و مذهبي.
از ديدگاه پوزيتيويسم مذهب جزو تاريخ ذهن انسان است و خارجيتي ندارد، خداوند مفهومي است که جزو تاريخ ذهن انسان قرار ميگيرد. از مهمترين ابزار پوزيتيويسم در حمله به دين، تشکيک در معناداري گزارههاي ديني است که توضيح آن در اين مختصر نميگنجد. پس ميتوان نظريات جديدي را که در قرن 20 مطرح شدهاند، از نظر معرفتشناسي و متدلوژي تحت عنوان پوزيتيويسم و از لحاظ محتوا، تحت عنوان مدرنيسم بررسي کرد.
4- راسيوناليسم و اعتقاد به عقل انسان بهعنوان اساس معرفت
راسيوناليسم در واقع سنتي است فلسفي که مبادي آن به سدههاي 17 و 18 بازميگردد. از ديدگاه فلسفي طرفداران اصالت عقل، مکاشفه و شهود را بهعنوان سرچشمه و اساس معرفت واقعي قبول نداشتند و معتقد بودند فقط براهين قياسي (Deductive) يا استقرايي (Inductive) ميتواند اطلاعات دقيق و قابل اطميناني را درباره جهان به دست دهد. در جامعهشناسي اعتقاد به راسيوناليسم يا پوزيتيويسم قرن 19 همراه بوده است؛ اينان معتقد بودند هدف از ارجاع به عقل انسان تنها شناخت امور نيست، بلکه بهبود زندگي اجتماعي نيز مدنظر است؛ به عبارت ديگر عقل يک امر از پيش داده شده تلقي نميشود بلکه استعدادي است که ميبايد فراگرفته شود و از طريق آن زندگي اجتماعي و سياسي دچار تحول شود. البته بايد ميان عقلانيت(Rationality) و مکتب اصالت عقل(Rationalism) و يا روند و جريان عقلاني کردن (Rationalization)، تمايز قائل شد. مفهوم حصول عقلانيت، اساس تحليل «ماکس وبر» از سرمايهداري مدرن بوده است و از نظر او حصول عقلانيت در سياست متضمن افول هنجارهاي سنتي مشروعيت و گسترش ديوانسالاري و بروکراسي است.
5- نقش نوميناليسم (Nominalism) يا اصالت تسميه در فراهم آوردن زمينه ظهور تفکر مدرن نوميناليسم يعني اعتقاد به اينکه آنچه در عالم وجود دارد، نامهاست و تصورات مجرد و مجردات داراي وجود واقعي نبوده و واقعيت ندارند و آنچه به جهان تعلق دارد تنها کلمه است و تنها فرد و منفردات وجود واقعي دارند و نامها بدانها تعلق ميگيرد. مکتب نوميناليسم بيشتر با فلسفه ماترياليسم و آمپريسم وفق دارد، يکي از مشهورترين نوميناليستهاي قرون وسطي «گيوم دوکام» است. «بلومن برگ» در کتاب «مشروعيت عصر جديد» درباره نقش نوميناليسم در فراهم آوردن زمينه مدرنيسم و تفکر مدرن معتقد است نوميناليسم بهطور غيرمستقيم در شکلگيري تفکر مدرن نقش داشته است، از ديدگاه او نوميناليسم، مطلق کردن و در نهايت بيمعنا و بيربط ساختن مفاهيم الهيات مسيحي، زمينه را براي ظهور تفکر مدرن فراهم آورد.
6- مدرنيسم و رويکرد مکانيکي نسبت به علم
تمثيل مکانيکي حاصل قرن پانزدهم به بعد است مهمترين خصوصيات الگوي مکانيکي عبارت است از:
الف- الگوي مکانيکي قائل به «قابليت تجزيهپذيري» امري است که مورد تمثيل واقع ميشود. «فرانسيس بيکن» و همه آمپريستها شرط اول علم را «تجربهپذيري» ميدانند؛ در اين ديدگاه جامعه مجموعهاي است از اجزايي که داراي استقلالند که از ترکيب اين اجزاي جامعه پديد ميآيد.
ب- اجزا بايد در حالت روابط متقابل (Interaction) باشند.
ج- الگوي مکانيکي برعکس الگوي ارگانيستي رشدناپذير است.
مفهوم الگوي مکانيسمي ناظر به اين است که پديدههاي اجتماعي مثل جامعه و دولت، پديدههايي مصنوعي هستند. انديشه قرارداد اجتماعي که بخش عمدهاي از تاريخ نظريات سياسي را دربرميگيرد مبتني بر چنين برداشتي است. در اينجا بايد به بيان تفاوتي که بين مدرنيسم و مدرنيزاسيون به معناي تجدد وجود دارد، بپردازيم. نظريه تجدد يکي از الگوهاي مسلط جامعهشناسي و علوم سياسي آمريکا در دهه 50 و 60 است که براي توضيح فراگردهاي شاملي است که جوامع سنتي از طريق آنها به نوسازي و نوگرايي نايل ميشوند که قائل شدن به نوگرايي متضمن توسعه نهادهاي مختلفي از جمله احزاب، پارلمان، تصميمگيري براساس مشارکت مردم، افزايش تعداد باسوادان، توسعه شهرنشيني و شاخصهاي مختلف ديگر بود که البته انتقاداتي به نظريه مدرنيزاسيون وارد شد؛ از جمله اينکه تجدد مبتني بر توسعهاي است که در غرب روي داده و اين الگو بر محور تجارب ملل خاصي بنا شده است. در واقع بايد بيان کرد تمام نظريات جديد در جامعهشناسي و علوم سياسي و قدر مشترک و رشته اتصال همه نظريات جديد به ايدئولوژي مدرنيسم و مدرنسازي (Modernization) بازميگردد که ميتوان به افرادي مثل «تالکوت پارسونز»، «گابريل آلموند»، «ديويد ايستون» و «کارل دويچ» اشاره کرد که از چهرههاي سرشناس نظريات جديد علوم سياسي در دهه 50 و 60 هستند و نظريات مدرنيستي را مورد نقد و بررسي قرار دادند. در دههي 60 و 70 گروهي به تدريج در علوم سياسي پيدا شدند که بهعنوان نسل دوم نظريهپردازان مدرنيسم يا تجديدنظرطلبان شناخته ميشدند، و در واقع اين گروه يک نسل انتقالي است از نظريه مدرنيستي، به نظريه پستمدرنيستي به اين معنا که نسل تجديدنظرطلبان اصل ضرورت گذار از جامعه سنتي به جامعه مدرن را ميپذيرند ولي درباره شيوه گذار و مراحل گذار و مفهوم تجدد و مدرنيسم، شبهات و مباحث مختلفي را طرح و انتقاداتي را بر نسل اول نظريهپردازان مدرنيستي وارد ميکنند. از کساني که انتقاداتي را عليه نظريات مدرنيستي و فونکسيوناليستي وارد کردند، نويسنده آمريکايي «گاسفيلد» و «آندرهگوندر فرانک» هستند؛ آندره که از نظريهپردازان سرشناس نظريات وابستگي است، مستقيماً نظريه جامعه سنتي در مقابل جامعه مدرن را مورد انتقاد قرار داده است. از ديدگاه معرفتشناسي و روششناسي نيز مدرنيسم مورد انتقاد واقع شده است، از جمله ميتوان به انتقاداتي که به پوزيتيويسم بهعنوان متدلوژي مدرنيسم وارد شده اشاره کرد. هرگاه براي ريشهيابي انتقاداتي که به مدرنيسم انجاميد به قرن 19 بازگرديم خواهيم ديد 2 انتقاد عمده عليه پوزيتيويسم مطرح شده است؛ يک دسته انتقاداتي که از جانب مارکس و مارکسيستها مطرح شد و به شکاف ميان خود مارکسيستها منتهي شد. از جمله منتقدان ميتوان به رايت (E. Olin Wright) اشاره کرد که در زمينه مباحث ديالکتيکي در نقد روش تحصيلي يا پوزيتيويسم مطرح است و از مارکسيستهاي غيرپوزيتيويست ميتوان به نظريات مکتب فرانکفورت در قرن بيستم اشاره کرد. مکتب فرانکفورت (Frankfurt School) به گروهي از انديشمندان يهودي علوم اجتماعي که در انجمن تحقيقات اجتماعي کار ميکردند و از آلمان مهاجرت کرده بودند اطلاق ميشد. از معروفترين چهرههاي برجسته اين مکتب ميتوان «آدورنو»، «دبليو بنيامين»، «اريک فروم»، «فرانتس نويمان»، «هورکهايمر» و «مارکوزه» را عنوان کرد. بعضي از آنها مانند مارکوزه از مهمترين مخالفان پوزيتيويسم نه تنها در محدوده مسائل مارکسيستي بلکه در کل علوم اجتماعي در قرن بيستماند؛ عمدهترين مسائل مورد علاقه آنها عبارت بود از:
1- بسط و گسترش يک تحليل انتقادي از اقتصادگرايي در مارکسيسم ارتدکس و رسمي
2- بنا نهادن يک معرفتشناسي شايسته و نقد سرمايهداري پيشرفته
3- گنجانيدن تحليل روانشناختي فرويدي در نظريات اجتماعي مارکس
4- حمله بر عقلانيت ابزارگرايانه(Instrumental Rationality) بهعنوان اصل اساسي جامعه سرمايهداري.
مفهوم پستمدرنيسم
امروز بعد از فروپاشي اردوگاه کمونيسم، حرکت جديدي عليه آزادي و عقل در جريان است که اين ديدگاه، نه تنها در هنر معماري و ادبيات بلکه به علومي نظير حقوق، اخلاق، سياست، جامعهشناسي و اقتصاد نيز سرايت کرده است. از لحاظ لغوي Post بيشتر تداوم جرياني را ثابت ميکند، و پستمدرنيسم به معناي پايان مدرنيسم نيست، بلکه نقد مدرنيسم و تداوم جريان مدرنيسم است. اين اصطلاح در زبان پارسي به فرانوگرايي، پسانوگرايي، پسامدرنيسم و فرامدرنيسم و... ترجمه شده است. از اصطلاح پسامدرنيسم در تاريخ ادبيات اسپانيا، پيش از جنگ اول جهاني و در تاريخ ادبي آمريکاي لاتين در سالهاي ميان دو جنگ جهاني استفاده شده است. در واقع پسامدرن بيانگر همان پرسشهاي اصلي مدرنيسم است، با اين تفاوت که اين بار پرسشها بهگونهاي آگاهانه مطرح ميشود. ديگر اينکه مفهوم پستمدرنيسم را نبايد با جامعه فرامدرن و فراصنعتي (Post-Industrial Society) خلط کرد. جامعه فراصنعتي (Post-Industrial Society) نخستين بار به وسيله «دانيل بل» در کتاب او به نام The comial of Post-Idustrial Societyدر سال 1974 براي توصيف تغييرات اقتصادي و اجتماعي اواخر قرن بيستم بسط و گسترش يافت. قبل از بررسي ويژگيهاي جامعه فراصنعتي ابتدا ويژگيهاي يک جامعه صنعتي را بيان ميکنيم. ويژگيها و خصلتهاي يک جامعه صنعتي عبارت است از:
1- به وجود آمدن دولتهاي ملي منسجمي که از تجانس قومي و فرهنگي برخوردارند و در حول فرهنگ و زبان مشترک سازمان يافتهاند.
2- تجارتي شدن توليد
3- سيطره توليد ماشيني و سازمان يافتن توليد در کارخانه
4- شهري شدن جامعه
5- رشد همگاني سواد و تحصيلات
6- به کار بستن علم در کليه عرصههاي زندگي و عقلاني شدن تدريجي حيات اجتماعي
7- برخوردار شدن مردم از حق رأي و شرکت در انتخابات و نهادي شدن امور و فعاليتهاي سياسي در حول احزاب سياسي و جامعه فراصنعتي در اقتصاد به صورت افول توليد کالا و ساخت مصنوعات و جايگزين شدن آن به وسيله خدمات.
از ويژگيهاي جوامع فوق صنعتي، اقتصاد مبتني بر دانش و کارگران تحصيلکرده است که عنصر اصلي نيروي انساني است. همچنين مباحثي را که «آلوين تافلر» درباره تحولات تکنولوژيک مطرح کرده است، نبايد بهعنوان بحثي در پستمدرنيسم تلقي کنيم و معناي پستمدرنيسم را بايد بيشتر در جريانات فکري اواخر قرن بيستم جستوجو کرد نه در تحولاتي که از لحاظ تکنولوژيک پيدا شده است که البته مفهوم عاميانه از پستمدرنيسم بعضاً منجر به پيدايش چنين تلقياتي شده است. تافلر معتقد است جهان 3 موج مدرنيزاسيون را طي کرده است و الان در آستانه موج سوم هستيم. کتاب «جابهجايي در قدرت» او درباره ساخت قدرت و دولت در موج سوم است؛ او معتقد است تضادهاي جهان معاصر ناشي از تضادهاي 3 موج نوسازي است و تلاش کشورها براي توسعه چيزي نيست، جز گذار از يک موج به موج ديگر. پس بحث تافلر بحث مدرنيستي است نه پستمدرنيستي.
ويژگيها و خصوصيات پستمدرنيسم
در رابطه با اينکه پستمدرنيسم چه مشخصات و ويژگيهايي دارد، توافقي وجود ندارد. براي نمونه «ليوتار» معتقد است پستمدرن، عصر تشکيک يا مردن تعاريف منطقي است و اين تشکيک به طور حتم از پيشرفت علوم حاصل شده است. براي مثال ليوتار مطرح ميکند توجه به موسيقي راک، تماشاي برنامههاي غربي، خوردن غذاي مکدونالد، جورابهاي ژاپني، لباسهاي هنگکنگي و بازيهاي تلويزيوني را ميتوان در فرهنگ معاصر بيان کرد. به طور خلاصه ميتوان نظريات و انديشه سياسي ليوتار را اينگونه خلاصه کرد:
1- به پايان رسيدن عصر ساختن تئوري يا تئوريهاي کلان در باب سياست و جامعه 2- عدم دسترسي به يک تئوري مطلقگرايي اخلاقي و ارزشي 3- شکاکيت اخلاقي (Moral Skepticism) در نهايت به يک جهان اعتباري و اعتبارگرايي ختم خواهد شد4- اهميت فوقالعاده به معنا و جهانِ معنا دادن و خصوصي و شخصي کردن معنا.
يا «جمسون» معتقد است عوامل پيدايش پستمدرن عبارتند از:
1- از بين رفتن عمق و ضعفهاي نگرشي نسبت به تاريخ 2- خمود عاطفي که در عصر پستمدرن اتفاق افتاد.
«تري ايگلتون» نيز دوران پستمدرن را عصر فک استقلال ذاتي از هنرها و فنون پايه و نيز عصر از بين رفتن مرزها بين فرهنگ و جامعه سياسي ميداند.
بايد توجه داشت زمينههايي که واژه پستمدرنيسم به کار رفته بسيار چشمگير و درخور توجه است که ميتوان به موارد زير اشاره کرد:
1- موزيک (استاک هازن، هاليوي، لوري آندرسون و ترديسي) 2- هنر (ماخ، راوشن برگ و باسيلنز) 3- رمان (بارث، بالارد و داکترو) 4- فيلم (فيلمهاي «Wether by»، «The Weddin» و «Body Heat») 5- عکاسي (شرمان، لوين، پرنيس)
6- معماري (خبگز، بولين) 7- ادبيات (اسپانوس، حسن، فيلور) 8- فلسفه (ليوتار، دريدا، بادريلارد و ريچارد رورتي) 9- انسانشناسي (کليفورد، مارکوزه و تايلر)
10- جامعهشناسي (دنزين) 11- جغرافي (soja)
شايد بتوان به طور فهرستوار ويژگيها و خصوصيات زير را براي پستمدرنيسم بيان کرد:
1- در روانشناسي منکر فاعل عاقل و منطقي
2- نفي دولت بهعنوان سمبل هويت ملي
3- نفي ساختارهاي حزب و اعمال سياسي آنها
4- بهعنوان کانالهاي يگانگي و تصورات جمعي
5- ترفيع و ترويج نسبي بودن اخلاقيات
6- مخالفت با قدرتيابي سياسي دولت متمرکز مدرن
7- مخالفت با رشد اقتصادي به بهاي ويراني محيط زيست
8- مخالفت با حل شدن خردهفرهنگها در فرهنگ مسلط
9- مخالفت با نژادپرستي
10- مخالفت با نظرات بروکراتيک بر توليد
11- زير سوال بردن همه برداشتهاي اساسي مورد قبول اجتماع
12- شک نسبت به عقل انسان و رد عقلگرايي و طغيان همهجانبه عليه روشنگري
13- مخالف برنامهريزي سنجيده و متمرکز با تکيه بر متخصصان
14- به رسميت شناختن نسبيتگرايي
(Relativism)
15- اعتقاد به پايان يافتن مبارزه طبقه کارگر و مستحيل شدن آن در دل نظام سرمايهداري
16- اعلام ورود به يک دوره جديد فراتاريخي.
انتقاد از پستمدرنيسم
در سال 1975 يکي از روزنامههاي آمريکا مطلبي تحت عنوان اينکه پستمدرنيسم مرده است (Post Modernism Is Dead)، منتشر کرد و روزنامهاي ديگر نوشت اکنون پست - پستمدرنيسم
(Post-Post modernism) موضوعيت دارد و مساله اصلي است. تاکنون انتقادات فراواني به پستمدرنيسم صورت گرفته است که از مهمترين آنها ميتوان به انتقادهاي «يورگن هابرماس» اشاره کرد. هابرماس در سال 1981 حملات سختي را به پستمدرنيستها آغاز کرد و آنان را نومحافظهکاران (Neo-Conservatism) و تئوريشان را نيز تئوري ماقبل مدرن (Premodern) خواند. او حملات خود را متوجه طرفداران فرامدرنيته بويژه ليوتار و فوکو کرد؛ البته انتقادات هابرماس فقط متوجه پستمدرنيستها نيست. او همچنين مناظراتي با «کارل پوپر» و «هانس آلبرت» درباره پوزيتيويسم و با «نيکلاس لوهمان» درباره نظريه سيستمها و با «هانس گئورگ گادامر» درباره هرمنوتيک و با «کارل آتوآپل» درباره اخلاق داشته است. هابرماس يکي از کساني است که دلبستگي شديدي به پروژه مدرنيته داشته و نميخواهد آن را کنار بگذارد، او حملات سختي را به روشنفکران فرانسه دارد و خودش را بهعنوان محافظ پروژه مدرنيته معرفي ميکند. او ميشل فوکو را ضدعقلگرا (Irrationalist) و «بادريلارد» را نومحافظهکار (Neo-Conservatism) معرفي ميکند. علاوه بر انتقادات هابرماس از پستمدرنيسم، پاسخهاي ديگري نيز از جانب محافظهکاران (Communitarian) و نئوکانتيهايي از قبيل راولز (Rowls) و پيروانش عليه حمله پستمدرنيستها به ارزشهاي ليبرال وجود دارد. راولز معتقد است ما ميتوانيم و ميبايد به طور عقلاني از ارزشهايمان دفاع کنيم، يعني ارزشهايي همانند حقوق بشر و دموکراسي. محافظهکاران نيز ميگويند ما بايد از ارزشهايمان دفاع کنيم و بايد هرچه بيشتر مجذوب سنتهايمان شده و به تاريخ گذشته رجوع کنيم.